دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ - ۲ اوت ۲۰۲۱

اسد عبدالهی

آمارها می‌گویند حدود چهارصد گاومیش‌دار در منطقه زندگی می‌کنند، باحدود ۱٨هزاررأس گاومیش و هزار ماهیگیر که همه از کف رفته، و سدهای حساب نشده ای که هم آب رااز این سرزمین رُبود و هم بخار آبش فرسنگها دور از این سرزمین به هوا رفت. خيلی‌ها مهاجرت كرده‌اند، وآنکه مانده است می گوید: «كشاورز ساده‌ای كه دارد كار می‌كند ديوانه نيست كه بخواهد با خودش درگير شود؛ ولی وقتی می‌بيند گاوميشش دارد از بين می‌رود، زمين كشاورزی‌اش دارد نابود می شود؛ طبيعی است كه اعتراض كند ...»

تابستان سال ۵۰، هنوز دیپلم نگرفته بودم. با پسر خواهرم در جاده ساوه کار می کردیم و اتاقی اجاره ای داشتیم درخانه ای شبیه «خانه ی قمر خانم» در خیابان «شیخ هادی». مسیر کار روزانه ما از میدان توپخانه می گذشت و پارک شهر.  بیست و چهار...

حس عجیبی بود؛ نوعی دلشوره که از آموزه های خرافی می آمد؛ چِفت وعجین شده با آنچه بر پرده ی سینما می دیدم ودر ادبیات می خواندم؛ حالا در واقع برایم بازنمایی است از صدای دهشتناک و صوراسرافیل گونه «کَکِیک» که صدای خودش را تمام و کمال به رخ می کشد.

شاعران صدای هستی اند وسکوت را بر نمیتابند یکی باعاشقانه هایش، یکی باترس هایش، یک از وحشت موجود در جهان هستی می گوید و یکی زشتی ها را برملا می کند و یکی زیباییها را ... اسماعیل خویی فلسفه خوانده بود و شعرهایش معنی تازه ای داشت از فلسفه ...

اینها فرصتی بود برای او که دورترشود. سعی ام نتیجه نداد و به خودم هم مشکوک شدند؛ با صحبت و گفتگو منصرف نشدند. سه نفری بودند و تیزی به دست؛ این همه سال هنوز قیافه هایشان به یادم مانده؛ اخمو با ته ریشی و دهان هایی که از شدت خشم کف کرده بود؛ با سنینی بین هیجده نوزده سال؛ حایل شدم، دختر خواهرم اما زرنگ بود و جَلدی گریخت؛ تر وفرزبود و چالاک. شاید اگر آن چابکی را نداشت، صدمه می دید از دست آن اوباشان گزمه به دست. من اما تیزی تیغ را در فرار از دست آنان بر پشتم حس کردم. کُتم دونیمه شده بود واز آسترش که مملو از تراکت بود، در فضا پخش شد؛ و پیراهنم دو نیمه. در امتداد خیابان دویدن مان ادامه داشت و انبوه جمعیت موجب شد خطر از ما دور شود.

می‌ گفت صدای آنها طنین غُرش ِطبیعت است. می گفت از نزدیک دیده ام؛ اولین بار از هیجان می لرزیدم؛ هیجانی شبیه همان حسی که در اوج عشق یا به هنگام مواجهه با مرگ به انسان دست می دهد؛ وقتی حیرتم را دید گفت می دانم تلاشم برای توصیف آن لحظه بیهوده است اما چیزهایی در زندگی وجود دارد که کلمات از بیانش قاصر است و بضاعت زبان برای توصیف قلّه و قعر عواطف آدمی محدود و ناکارا؛

پیرمرد حالا دیگر علاقه اش به گُل است و گُلدان و گُل کاری و باغچه ی کوچک خانه ...

یک بعدازظهر زمستانی است و او تنهاست...

لکه‌های‌ ابر بر آسمان‌ خاکستری‌ رنگ‌ تهران چسبیده‌ بود. مغازه‌ها و ادارات‌ تعطیل‌ بود، دانشگاه‌ها تعطیل‌ و شهر در انتظار ظهور واقعه ای به سرمی برد... از میدان فوزیه تا پاگان نیروی هوایی ودرگیری همافران سنگر بندی شده بود؛ ارتش‌، نیروهای‌ فرمانداری‌ نظامی‌، شهربانی‌ و پلیس بساط خود را از خیابان‌ها برچیده‌ بودند و در پادگان‌ها و مراکز حساس‌ دولتی‌ موضع گرفته‌ بودند. آن‌ها هم گویا به نظر در انتظار بودند!...هرچند آنچه که مانده بودند؛ در حال نبرد و تیراندازی بودند... شایعه بود که ارتش اعلام بی طرفی کرده.. تمام آن روز و شب بعد از آن نبرد در سراسر شهر ادامه‌ یافت...، برخی‌ از کلانتری‌ها و مراکز نظامی‌ به‌ تصرف‌ مردم درآمده‌ بود، لاشه‌ چند تانک‌ نیمه‌ سوخته‌ در خیابان‌ها یادآور این‌ نبردهای‌ شبانه‌ بود!

از آن سال‌ها بسیار گذشته است؛ همسرش هنوز هم در داغ ِ«داد» باقی ست؛ «داد»ی که ستانده نشد و مادر، دختر سه ماهه را بدون پدر، با همه ی سختی‌ها به سرانجام رساند ... دختری که یادگار آزادگی بود و «آزاده» ...

یک روز که با مادر در حال گفتگو بود؛ از اطاق آن طرف حیاط صدای دلنشین زن جوانی را شنید که آواز می خواند. صدایی خوش با حجمی وسیع و رسا . این واقعه در روزهای بعد هم تکرار شد. مادر در توضیح آن گفته بود:

«... تمرین آواز می کند برای پُرکردن کاست. صدایش فوق العاده است و شویش دکترجوانی است در طب همانند او ... عاشق و واله ی یکدیگرند! ...»