شنبه ۰۶ آذر ۱۴۰۰ - ۲۷ نوامبر ۲۰۲۱

اسد عبدالهی

تنها اندکی از جان بدر بردگان هستند که گوشه هایی ازاین فاجعه هولناک بشری را برمَلا کرده اند. تااین زمان اندک اند کسانی که پای می فشارند براتحادی بین همه کسانی که دراین سالها عزیزان، دوستان، رفقا، فرزندان، همسران، خواهران، برادران، بستگان وهم‌اندیشگان خویش را از دست داده اند.

انسانی كه بتواند در اين گفت‌وگوی درونی، با خود به مثابه «ديگری» انديشه كند، توانايی داوری و تشخيص ميان خوب و بد را، به ويژه در شرايطی كه نظام ارزشی فرو ريخته باشد، به دست می آورد. نكته ديگر در تفكر آرنت، «زندگی در عصر ظلمت» است. او فضای ظلمانی و تقديرِ زيستن در چنين شرايطی را عذر موجه برای عدم واكنش اخلاقی و وجدانی نمی‌داند.

سهروردی در يكی از اعصار تاريك اين ديار به نور و روشنی می اندیشید. در زندگی فلسفی شيخ اشراق كه از سر تا پايش مصيبت و اندوه می‌بارید؛ تقريبا تمام معلمان و استادانش او را به تقليد و تبعيت فرا می‌خواندند و هيچكدام پرسيدن‌ها و انديشيدن‌های او را برنمی تابیدند. علمای شهر همانند طبقه عوام، كوتاه بين و تُنک مايه‌ بودندوآثار پيشينيان را چون ورد و ذكر تكرار می‌كردند. سهروردی اما به جُرمِ جور ديگر ديدن و به نحو مستقل انديشيدن مغضوب ِ ظاهر بينان خودخواه و قشريون خودشيفته قرار می‌گرفت و درنهايت جانش را در همين راه فدا کرد.

«محسن» را نتوانستند زنده بگیرند؛«علیرضا» را اگر در بند کردند اما عشق جاودانه اش به «خانه خراب» به او زندگی می بخشید؛ اما سرانجام هم او و هم« انوش»، «رضی »، «منصور»، «احمد»، «خلیل»، «دکترشهاب»،«یوسف»، «دکترغلام» و بسیار کسان دیگر را بردار کردند. «احمد»، «مصطفی»، «نقی»، «ضرغام» و دیگرانی جلای وطن نمودند؛ و از آن همه شور زندگی، تنها خاطره‌ای باقی ماند و نسلی که فرهیخته بود و آرزوهای بزرگ داشت، بازهم در نیمه راه مقصود، به مقصد نرسید.

می گویند اساس فاجعه در «طبیعی جلوه دادن فاجعه ایست که رخ داده» هانا آرنت* و کارل یاسپرس** پس از جنگ جهانی به بحث فلسفی و روان‌شناسی جنایات نازی ها پرداختند. آنها سعی‌کردند به این پرسش پاسخ‌دهند که چگونه مردم در مقابل نظام‌های فاشیستی و تمامیت خواه تسلیم می‌شوند و به آنها اجازه می‌دهند دست به جنایات سازمان‌یافته بزنند.

آمارها می‌گویند حدود چهارصد گاومیش‌دار در منطقه زندگی می‌کنند، باحدود ۱٨هزاررأس گاومیش و هزار ماهیگیر که همه از کف رفته، و سدهای حساب نشده ای که هم آب رااز این سرزمین رُبود و هم بخار آبش فرسنگها دور از این سرزمین به هوا رفت. خيلی‌ها مهاجرت كرده‌اند، وآنکه مانده است می گوید: «كشاورز ساده‌ای كه دارد كار می‌كند ديوانه نيست كه بخواهد با خودش درگير شود؛ ولی وقتی می‌بيند گاوميشش دارد از بين می‌رود، زمين كشاورزی‌اش دارد نابود می شود؛ طبيعی است كه اعتراض كند ...»

تابستان سال ۵۰، هنوز دیپلم نگرفته بودم. با پسر خواهرم در جاده ساوه کار می کردیم و اتاقی اجاره ای داشتیم درخانه ای شبیه «خانه ی قمر خانم» در خیابان «شیخ هادی». مسیر کار روزانه ما از میدان توپخانه می گذشت و پارک شهر.  بیست و چهار...

حس عجیبی بود؛ نوعی دلشوره که از آموزه های خرافی می آمد؛ چِفت وعجین شده با آنچه بر پرده ی سینما می دیدم ودر ادبیات می خواندم؛ حالا در واقع برایم بازنمایی است از صدای دهشتناک و صوراسرافیل گونه «کَکِیک» که صدای خودش را تمام و کمال به رخ می کشد.

شاعران صدای هستی اند وسکوت را بر نمیتابند یکی باعاشقانه هایش، یکی باترس هایش، یک از وحشت موجود در جهان هستی می گوید و یکی زشتی ها را برملا می کند و یکی زیباییها را ... اسماعیل خویی فلسفه خوانده بود و شعرهایش معنی تازه ای داشت از فلسفه ...

اینها فرصتی بود برای او که دورترشود. سعی ام نتیجه نداد و به خودم هم مشکوک شدند؛ با صحبت و گفتگو منصرف نشدند. سه نفری بودند و تیزی به دست؛ این همه سال هنوز قیافه هایشان به یادم مانده؛ اخمو با ته ریشی و دهان هایی که از شدت خشم کف کرده بود؛ با سنینی بین هیجده نوزده سال؛ حایل شدم، دختر خواهرم اما زرنگ بود و جَلدی گریخت؛ تر وفرزبود و چالاک. شاید اگر آن چابکی را نداشت، صدمه می دید از دست آن اوباشان گزمه به دست. من اما تیزی تیغ را در فرار از دست آنان بر پشتم حس کردم. کُتم دونیمه شده بود واز آسترش که مملو از تراکت بود، در فضا پخش شد؛ و پیراهنم دو نیمه. در امتداد خیابان دویدن مان ادامه داشت و انبوه جمعیت موجب شد خطر از ما دور شود.