چهارشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۱۲ می ۲۰۲۱

حسین غبرایی

محمود دایم حرف می‌زد و می‌خندید. کم‌نظیر بود؛ با لهجه‌ی زیبای اصفهانیش، از چشمانش شیطنت و زندگی می‌بارید. کریم مسن‌تر بود و بسیار آرام. ساعتی بعد نان آوردند. گفت خمیرهایش را جمع کنیم و به او بدهیم. به‌شدت می‌لنگید و از بدنش خون و چرک بیرون می‌زد. پاهایش چند بار جراحی شده بود و هنوز دو گلوله در تن داشت. اعلام شده بود که کشته شده است؛ با چاپ عکس جسدش در خیابان. می‌گفت من مرده‌ام و می‌خندید. خمیرها را به او دادیم. به آنها قدری آب زد و به صورت ستاره‌هایی پنج‌پر به دستمان داد و گفت آن را بالای سرمان به سقف بکوبیم. ستاره‌ها به سقف سیاه می‌خوردند و پس از مکثی به زمین می‌افتادند و جای سفید شده‌اش بر سقف باقی می‌ماند. او آسمانم را دوباره غرق ستاره کرد و خود نیز ستاره شد.