دوشنبه ۲۳ فروردين ۱۴۰۰ - ۱۲ آوریل ۲۰۲۱

نامه‌ها

قانون دوم ترمودینامیک می‌گوید یک ابژکت زمانی تابشِ گرمائی دارد که همزمان آنتروپی آن رو به کاهش باشد. همین رابطه در مورد سیاه‌چاله‌‌ها نیز صدق می‌کند. یعنی، همزمان با تابشِ گرمائی آنتروپی سیاه‌چاله کاهش می‌یابد و متناسب با کاهشِ آنتروپی سطح افق‌ِ رویداد سیاه‌چاله نیز تغییر می‌کند، کوچکتر می‌شود.

دو روئی ما در رفتار مان در خانه و رفتار مان دربیرون. دلم نمی خواهد با همین دو روئی بچه ام را بزرگ کنم. دلم نمی خواهد ترس و لرزم را به بچه ام منتقل کنم . عمو واقعا نمی توانید تجسم کنید چه رقابتی بین همین دکتر ها که یکیش هم من باشم برای پولدار شدن ،برای در آمد بیشتر داشتن وجود دارد. از هر تاجری بدتر شده ایم.تمام مدت حساب کتاب. دنبال جائی برای سرمایه گذاری از گرفتن سهمی از فلان بیمارستان خصوصی تا پیدا کردن زمین مناسب برای ساخت وساز ، پیدا کردن فلان واسطه در شهر داری و ... این حال و روز اکثر پزشکان مطرح این کشوره.

دو تا هم بچه داریم دیگه این مملکت جای ماندن نیست جوانی ما که تباه شد نمی خواهم بچه هایم در این محیطی که این لامصب ها بوجود آورده اند بزرگ شوند. نمی خوام بچه هام هرروزشتشوی مغزی توسط یک مشت آدم های عقب مانده ای بشوند که زندگی ما را تباه کردند؛ حال نوبت بجه هامان رسیده. خود ما تمام کشورهایئ که میشه مهاجرت کرد را بررسی کردیم. استرالیا ازهمه بهتره چون زبانشان انگلیسی است، گرمه، کارم هست. اما خیلی دوره و نا آشنا. به هر حال این اروپا برای ما ایرانی ها دم دست تره و آشنا تر. سوئد برای بچه میگن خیلی خوبه؛ شنیدم همین "ن"جان که آمده اند، بچه به فاصله یک هفته رفته اند مدرسه.

نهایت در چنین روزی در مقابل سه چهره زیبا با لبخندی به وسعت دشت های سرزمینم می ایستم. هر کدام با سبدی از گل های سپید با علم به جزای سنگین بر داشتن حجاب در ام القرای حکومت اسلامی، حجاب از سر گرفته و با شعر و سرود به مناسب هشتم مارس روز جهانی زن در حال دادن گل به زنان مسافر نشسته در کوپه اند. زنانی که دارند با چنگ و دندان از هستی و آینده مردمان این سرزمین دفاع می کنند.

دریغ از یک نوشته و راهکار برای همگرائی نیروهای اپوزیسیون در مقابل صد ها مقاله که در بررسی تکراری جمهوری اسلامی و ناز و غمزه اصلاح طلبان نوشته می شود. پی بردن به مضمون نامه خاتمی به خامنه ای بعد این همه سال شناخت از او، مهم تر از نیم نگاه به تحولات افراد درون خود جدائی ها و نیروها در خارج از کشور است. هنوز قادر نیستیم صمیمانه بپذیریم که امید هیچ تغیر مثبتی در جمهوری اسلامی نیست و دل بستن بر اصلاح این رژیم و اصلاح طلبان جز گره زدن برباد آن هم از نوع ویران گر و مسموم کننده آن نیست. هدر دادن نیروی های سخت فرسوده شده و باقیمانده چون من و زمان اندکی که برای حداقل نسل ما باقی مانده است.

محاسبات نظری و شبیه‌سازی‌های رایانه‌ای ما نشان می‌‌دهند چنانچه تنها یکی از ثابت‌های طبیعی اندکی کوچکتر یا بزرگتر از آنی بودند که هستند امکان شکل‌گیری ساختارهائی مانند سیارات و با آن حیات وجود نداشت! دقیقا به‌همین خاطر کسب اطمینان از جهانشمول بودن قوانین علم و شناخت از چرائی و چگونگی ثابت‌های طبیعی بسیار مهم است. بی‌شک درکِ درست و همه جانبه‌ی مسائل نامبرده می‌باید که به توسعه فلسفه، فیزیک و شناخت بهتر ما از واقعیت‌ها بیانجامد.

چه تلخ است نوشتن از کسانی که بخشی از خاطرات تو با آن ها رقم می خورد و با رفتنشان قسمتی از روح تو نیز کنده می شود. خاطره نسلی که آرام آرام از صحنه زندگی خارج می شوند. خاطره نویسی شکسته از فشار این همه درد از آنان که رفته اند می نویسد، تا کی کسی خاطره او را نیز نقل کند. سرگذشت نسلی که عاشق بود.هر چه می خواست برای مردم می خواست!خودی در میان نبود. محسن متعلق به این نسل زیبا بود.

عاشقانه و با عزمی استوار به اتفاق زنده یاد احمد فرهودی و یار دیگرشان، تحت رهبری زنده یاد عباس مفتاحی در سال ۴۶ به عضویت گروه (پویان- مفتاحی- احمدزاده) در آمد و همه‫ی نیرویش را در خدمت مبارزه در راه آزادی و عدالت اجتماعی گذاشت. پس از حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل، در ۴ اسفند ۴۹، توسط ساواک شاه دستگیر و سه ماه بعد در ۲٥ اردیبهشت ٥۰ آزاد شد. چهار ماه بعد، در مهر سال ۱۳٥۰ هنگام پیوستن به سازمان چریک های فدائی خلق ایران، بازداشت و در دادگاه نظامی ارتش به ده سال زندان محکوم شد. در آستانه‫ ی انقلاب از زندان آزاد و با دیدگاه چپ به صفوف انقلاب پیوست.

ترسانیدن و رساندن مردم به جائی که تن به وضعیت موجود بسپارند و دعا کنند که وضغ بد تر از این نشود، و نهایت آرزویشان، حفظ وضع موجود باشد. زمانی باید تا کاسه صبر توام با ترس ملت در سایه مبارزان وطن سر ریز شود؛نسل جوان در یک هم گرائی عمومی برای پایان دادن به وضعیت تلخ وبی چشم انداز خویش و ساختن آینده روشن بپا خیزد و در جنبشی بزرگ و فرا گیر طومار حکومت را در هم نوردد.

پیرمرد حالا دیگر علاقه اش به گُل است و گُلدان و گُل کاری و باغچه ی کوچک خانه ...

یک بعدازظهر زمستانی است و او تنهاست...