يكشنبه ۰۴ مهر ۱۴۰۰ - ۲۶ سپتامبر ۲۰۲۱

نامه‌ها

انسان همیشه در جستجوی مکانی مناسب برای خود در جهان بوده است. اندیشه نو یعنی شناخت آزاد برای انسان آزاد. فلسفه علم یعنی استفاده از دستاوردهای شناخت. فلسفه، نقد وضعیت موجود و مزرعه ساختارهاست.

در یک سیستم سرمایه داری، افراد زیادی برای دیدن خانواده وحفظ دوستی‌های موجود - چه رسد به ایجاد و پرورش دوستی‌های جدید- وقت ندارند. ایجاد وقت برای دیدن افراد وقتی که مثلا چند جا (اغلب با اوقات کاری نا منظم)، کار می‌کنید ارتباط گرفتن، مراقبت از کودکان و اعضا خانواده، و انجام وظایف بنیادی مانند آشپزی، رفتن به بقالی، وشستن رخت‌ها، برخی اوقات به صورت هم زمان دشواراست.

موضوع این شماره: بحران پناهندگی؛ قوانین و واقعیات

همکاران این شماره: مرجان نیک خواه، ملیحه حیاتی، دکتر مهرداد درویش‌پور، ناهید کشاورز، سیامک سلطانی، مینا امیدوار، مژگان کاهن، بیــژن میثمــی، دکتر گودرز اقتداری، رویا م.، روزا روزبهان، حسین غبرایی، مراد رضایی و علی صمد



 صفحه آرایی و گرافیک: مراد رضایی

"دو باری که اجازه ملاقات دادند همراه چند پاسدار مسلح به سالنی که هیچ پنجره ای نداشت آوردند؛ ریشش بلند شده بود. هر دیدار زخم های پانسمان شده تنش پیدا بود. دیگر اجازه ملاقات ندادند .... بعد یازده ماه که در انفرادی بود، تیر ماه سال ۶۴ به پدرش زنگ زدند که خانمش با بچه اش می توانند بیایند ملاقات. به پسرم گفتم که فردا بابا را خواهی دید . روز پنجم تیر به پدرش زنگ زدند که لازم نیست بیائید اعدام شد! باور کردنی نبود."

باغی که او با هنر خود با رشته های حسی تنیده شده با فریاد آزادی گوشه کوچکی از دریچه آن باغ برروی ما گشود و ما را با خود بi سیاحت آن باغ برد. من هنوز هر زمان که دلم تنگی می گیرد، به سراغش می روم تا دریچه ای از باغ جادوئی خود بگشاید؛ باغی که در آن فریاد آزادی خواهی درد ورنج حاصل از این آزادی خواهی را می شنوی! می توانی در موهای سفید او نزدیک شدن به لحظه وداع را ببینی . اما آن چشمان درخشان آن ذهن زیبا ، آن روح سرکش و بیقرار ،آن شور هستی نهفته بر آن، آن دست های آفرین کار بتو می گویند که هیچ چیز پایان نیافته و نمی باید!

در این شماره می‌خوانید:

- وضعیت جاری و چشم‌انداز آتی؛

- کشتار کرونا یا نسل‌کُشی جمهوری اسلامی؛

- لباس شخصی های فضای مجازی یا ارتش سایبری؛

- بحران رهبری بعد از حمید اشرف؛

- و ...

ساعت از ۹ شب گذشته بود و ما بی توجه به خطرات احتمالی، تصمیم گرفتیم که پیاده تا یوسف آباد برویم و ازین فرصتی که پیش آمده و ممکن است تکرار نشود، حداکثر استفاده را بکنیم. از خاطرات تلخ و شیرین پیش از انقلاب گفتیم، از دوران دانشکده، باورهای غلط و اینکه در هیچ کجای جهان، عشق نمی تواند سد راه مبارزه باشد! میانه صحبت ها ،جهانگیر ناگهان و انگار به خودش آمده باشد،گفت باید به زهرا زنگ بزنم تا الان حتما حسابی نگران شده،تازه رسیده بودیم بالای یوسف آباد.

«محسن» را نتوانستند زنده بگیرند؛«علیرضا» را اگر در بند کردند اما عشق جاودانه اش به «خانه خراب» به او زندگی می بخشید؛ اما سرانجام هم او و هم« انوش»، «رضی »، «منصور»، «احمد»، «خلیل»، «دکترشهاب»،«یوسف»، «دکترغلام» و بسیار کسان دیگر را بردار کردند. «احمد»، «مصطفی»، «نقی»، «ضرغام» و دیگرانی جلای وطن نمودند؛ و از آن همه شور زندگی، تنها خاطره‌ای باقی ماند و نسلی که فرهیخته بود و آرزوهای بزرگ داشت، بازهم در نیمه راه مقصود، به مقصد نرسید.

سالها طول کشید تا بفهمم تل زعتر کجاست، هوشی مین کیست و توماج چرا کشته شد. سالها طول کشید تا بهفمم مادرم در آن خلوت غمناک دنبال شنیدن چه خبری از رادیو بود. سالها طول کشید تا بفهمم پدر چرا رفت، کجا رفت و چرا دیگر هرگز بازنگشت. عریان شدن همه چیز نیاز به زمان داشت جز یک چیز: "شبح پنهان اندوه". چنان زود نقاب از چهره برداشت که مجال کودکی کردن نیافتم.

مادر ملک خود نیز در سال ۱۳۶۰ دستگیر شد و به دوسال در بند ۲۴۰ زندان اوین و زندان گوهردشت در زیر شکنجه های وحشیانه قرار گرفت. شکنجه هایی چنان شدید و غیر انسانی که اثرات آن تا پایان عمر بر پیکرش قابل مشاهده بود. او پس از آزادی از زندان همواره کوشید به سهم خود در افشای جنایات رژیم مؤثر باشد.