پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹ - ۶ اوت ۲۰۲۰

نامه‌ها

به یاد دارم پسر جوانی از هم شهری های من را که از کودکی او را می شناختم و با برادرش که مسئول زنجان بود دوستی قدیمی داشتم، از باکو برای کار مرز به کابل فرستادند و از کابل به مرز. شبی که در کابل بود او را برای شام دعوت کردم. بسیار جوان بود و با هوش از هر دری سخن رفت؛ صمیمانه دلم می سوخت که چنین جوانی را در این کشمکش به افغانستان فرستاده اند برای برنامه هائی که هیچ توجیهی نداشت.

از همان روز نخست آمدن به کابل حضورش را همه جا می دیدی. طوری که گویا پیش تر از ما آنجا بوده . با همه رابطه برقرار کرده بود. هر کجا می رفت رایحه ای از محبت، شوخی و خنده را با خود داشت؛ از نظر من یکی از عوامل تأثیر گذار در کم کردن دلتنگی های غربت بود. هیچ امری نبود که او در آن بخش مثبت را نبیند و از درون آن طنزی دلچسب را بیرون نکشد.

نان کابل برایمان نانی آشنا بود! شبیه نان تافتون تهران.نانوائی که صبح اول وقت سراغش می رفتیم، نانی گرم که تازه از تنور درمی آمد و صاحب نانوائی نشسته برسکو ازبین آن همه جمعیت می گفت "مهمان ایرانی چند تا نان می خواهی"؟ دیگران با محبت نانت را دست بدست به تو می رساندند. امری که با تمام اصرارمان بر ایستادن در صف، بارها و بارها تکرارمی شد.

اززندگی در شهر هراس داشت. از انسانها، از جامعه انسانی! داستان های زیادی گفت. من امروز می خواهم یکی از آن ها بازگو کنم. نام داستان شرط بندی است. شرط بندی برسر زدن نقطه های دور و متحرک که بسان یک سایه بودند. اما می دانستند که انسان است. گاه یک سرباز بود و گاه یک انسان عادی. این داستان اوست.

طرحی که به نظر من لطمه جدی به روح های حساس وارد ساخت و مانع از آن شد که برخی نارسائی ها و دلتنگی ها و آرزوها در این نامه ها منعکس شوند. برخی مسائل خانوادگی پیش آمده درون خانواده مطرح گردد و مصلحت های خانوادگی از پدران و مادران گرفته شود.

دین؛ مخصوصاً مسیحیت، در تمام بحث های کیرکگارد در پشت پرده یا در آغاز بحث قرار دارد، گرچه عرفانش منطقی است. او مانند شوپنهاور مجرد بودن را تبلیغ میکرد و مدعی بود که ازدواج موجب سعادت دائم نمیشود و بعد از مدتی تبدیل به مسئولیت و مزاحمت اخلاقی میگردد. در نظر وی هر حقیقتی بی ارزش است مگر آنکه مربوط به هستی و تغییر آن باشد. او فلسفه زمان خود رافلسفه عصر ترس و سرگردانی و دلهره انسانهای بدون شور و شوق و هیجان نامید.

مدت زمان اقامتمان در کابل طولانی شده بود و نیاز به خانه جدی. می دانستیم که حل مسئله مسکن برای مهماندارانمان بخاطر کمبود مسکن، بسیار سخت است. لذا فشاری نمی آوردیم. اما تعدادمان زیاد شده بود و چشم انداز کار و ماندن در افغانستان طولانی.

اما داستان فرستادن دانشجویان بعدی، بخصوص آن ها که با دیپلم از ایران خارج شده بودند به این آسانی نبود. البته نه این که مشکل از طرف مهماندارانمان باشد؛نه! مشکل درون خود ما بود. مشکلی که هنوز بعد گذشت سی و اندی سال که اکثر فرزندانمان در غرب بدانشگاه رفته و فارغ التحصیل شده اند، وقتی بخاطر می آورم، بی اختیار ذهنم شروع به آنالیز می کند و به دنبال چرائی آن می گردد.

امروز که این خاطره را می نویسم اندوهی سخت قلبم وبغضی گران گلویم را می فشارد و من را به فضای آن روز دانشگاه و به یارانی پیوند می دهد که بسیاری از آنان دیر گاهی است، در سحر گاهی خونین در خاک غلطیدند؛ سحرگاهی که خورشید از بدن های مشبکشان طلوع کرد. یک همیاری بی سابقه!

در این مقاله می‌کوشم، پس از مقدمه‌ای کوتاه نشان دهم که نمی‌توان شناختِ دقیقی از علت داشت و لذا نمی‌توان رابطه‌ی دقیقی بین علت و معلول ایجاد نمود. در نتیجه اصلِ علیّت در بهترین حالت تنها در شکل تقریبی‌ آن پذیرفتنی است. به بیان دیگر، اصلِ علیّت در محدوده‌ی علتِ تقریبی معتبر و راه‌گشاست.