دوشنبه ۰۵ مهر ۱۴۰۰ - ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۱

نامه‌ها

ترسانیدن و رساندن مردم به جائی که تن به وضعیت موجود بسپارند و دعا کنند که وضغ بد تر از این نشود، و نهایت آرزویشان، حفظ وضع موجود باشد. زمانی باید تا کاسه صبر توام با ترس ملت در سایه مبارزان وطن سر ریز شود؛نسل جوان در یک هم گرائی عمومی برای پایان دادن به وضعیت تلخ وبی چشم انداز خویش و ساختن آینده روشن بپا خیزد و در جنبشی بزرگ و فرا گیر طومار حکومت را در هم نوردد.

پیرمرد حالا دیگر علاقه اش به گُل است و گُلدان و گُل کاری و باغچه ی کوچک خانه ...

یک بعدازظهر زمستانی است و او تنهاست...

از علایق آخر عمری وی این بود که کی موعد نوبتی "دیدار" زندانیان سیاسی فرا‌رسد تا علیرغم فرسودگی تن با شوق و ذوقی وافر در آن حضور یابد و با بوئیدن عطر دوستی، جان و روحش را صیقل دهد. آخرین ساعت هر "دیدار" با به نوا درآمدن ترنم دوستی توسط این هنرمند ویولن زن به پایان می‌رسید که آن را در هر غم و شادی بهمراه داشت. یاد این یار کی رود از خاطر؟

به شوخی گفتم، محمود تو میدونی از کی حق عضویت سازمان را ندادی؟ مهربان و خندان و دستپاچه شوخی مرا جدی گرفت و گفت رفیق همین الان، بذار صف را رد کنم بیام حق عضویت بدم. زدم زیر خنده. گفتم محمود الان دوره انقلاب علیه همدیگره. کی حق عضویت میده. بات شوخی کردم. گفت، اما رفیق دلم برای اون روزها تنگ شده. کاش حق عضویت میگرفتن. کاش آدم تو سیاست یک سقفی بالای سر خودش داشته باشه.

حمزه نه فقط مسئول تشکیلاتی شهر ما بود، بلکه به مانند برادر بزرگی برای همه ما بود، که هم به همه مهر می ورزید، هم اینکه همه به او احترام گذاشته از او حرف شنوی داشتند. با بزله گویی و کنایه حرف های جدی با خنده های ظریف و صدای نازک خویش حرف های جدی خود را به همه تفهیم میکرد. همه ما در کنار او نه فقط احساس آرامش میکردیم، بلکه احساس میکردیم که چتر برادر بزرگمان بالای سرمان هست.

حمزه سخت گریزان بود از اینکه نامش بر زبان‌ها افتد. ولی گردش زمانه در پرتو انتخاب اجتماعی و سیاسی که خود در پیش گرفته بود، او را در کوران حوادثی قرار داد که نامش در سپهر گسترده‌ای بر سر زبان‌‌ها افتد. حتی به تصادف در معرض آزمونی سخت قرار گرفت و جفای بسیار بر او رفت. اما بخاطر آنچه خود مصالح جنبش می‌شناخت، به از خودگذشتگی بزرگی تن داد. او به یگانگی و پاکباختگی خود باور بی پایان داشت. از زمان وام گرفت و از خویشتن خویش مایه گذاشت و سرانجام سرفراز چهره نمود.

حمزه و مهرداد پس از انقلاب به سازمان فدائی پیوستند و حمزه که دامپزشک بود، باتوجه به تخصص خود به کردستان رفت تا به مردم محروم کردستان یاری رساند. که شرح آن را درکتاب از «آن سال‌ها و سالهای دیگر» توضیح داده است که چگونه دانش‌آموزان کُرد که میروسکوپ ندیده بودند، از از دیدن آن و آزمایش‌های ساده با میروسکوپ، شگفت‌زده شده بوند.

زندگی و سرنوشت دکتر حمزه فراهتی از آغاز تا پایان تکرار زندگی و سرنوشت هزاران نفر عاشق میهن و مردم زحمتکش آنست که بی دریغ و بی هیچ چشم داشت با تمام وجود برای خدمت به مردم و میهن به پا خاستند و در دو حکومت خودکامه بی هیچ جرم و جنایتی آماج کین حاکمان مستبد شدند و یا جان باختند. و یا چون دکتر حمزه فراهتی جان به در بردند و سوختند و ساختند.

هنوز مدت زیادی از آمدنش به زندان نمی‌گذشت که یک شب گفت" من‌‌ همان افسری هستم که در موقع مرگ صمد همراهش بودم." اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود. احساس می‌کردم که چیزی عمیق بر قلبش سنگینی می‌کند که قادر نیست آنرا در خود نگه دارد. داستان واقعی غرق‌شدن صمد را من اولین بار آنجا شنیدم. کوچک‌ترین تردیدی در صحبت‌اش نبود. وقتی حادثه را شرح می‌داد، غم و اندوه را می‌شد بخوبی حس کرد. از قندشکنی را که به سرش کوبیده بود، ازآل احمد وشرح ماجرا و گفته آل احمد " که ما واقعیت این غرق شدن را می دانیم واتفاقی بودن آن! اما صلاح این است که بیان نشود ما با تو کاری نداریم ما با لباس تو کار دارم ."