چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸ - ۱۱ دسامبر ۲۰۱۹

نامه‌ها

حال سال‌ها از آن روز می‌گذرد. هنوز افغانستان در آتش جنگ می‌سوزد. هنوز مردم در میانه آتش وخون قربانی سیاست‌های احزابی می‌شوند که می‌خواهند حاکمیت خود تثبیت کنند. فرقی نمی‌کند حزب کمونیست اتحادجماهیر شوروی باشند، یاحزب جمهوری خواه و یا دمکرات امریکا و یا جمهوری اسلامی‌ایران. آن چه که برای قدرتمندان مهم نیست نظر مردم است و سر نوشت آن‌ها!

، پس از انقلاب او به سازمان راه کارگر پیوست در ابتدا در تبریزفعالیت میکرد اما بعد به مسئولیت استان فازس برگزیده شد وبه شیراز رفت و در پوشش یک دکان خوار بار فروشی به فعالیت پرداخت. درشیراز با زنده یاد خدیجه ارفع ازدواج کرد اما دیری نپائید که باتفاق همسرش دستگیر شد و بار دیگر شلاق بود و اراده پولادین چنگیز .

داستان نخستین کشور سوسیالیستی، داستان نخستین کعبه آمالی است که نه از اورشلیم، نه ازصحرای سینا، و نه بادیه عرب بل ازدل استپ های وسیع روسیه از سیبری تا قفقاز سر بر آورد و زائران جدیدی را در طلب آزادی و عدالت به خود جلب کرد. زائرانی ستم دیده که خود را صاحبان وسازندگان این خانه جدید می دانستند.

ما از ساختمان های بتونی یک دست خسته شدیم از هر چه رنگ خاکستری است، از این مسکوی سرد وخشن، دلمان ساختمان های شیشه ای می خواهد! یکبار هم شده ما را، نیازهای ما را ببیند! درکمان کنید!

روسیه را به موزه تبدیل کردید! ما را به اشیای این موزه بدل نکنید!

حزب اعتماد به نفس وفردیت ما را از ما گرفته است. از روز اول تولد به جای ما فکر کرده ، برنامه ریخته ودر همان محدوده بسته برزگمان کرده! اجازه هیچ نو آوری ، انتقاد و گزیدن شیوه دیگری از زندگی باب میلمان را به ما نداده است. ما در برابرجوانان غربی اعتماد به نفس خود را از دست می دهیم! مانند یک دهاتی که به شهر بیاید. همه چیز ما فرق می کند لباس های بد قواره ،کفش های زمخت.

او در جواب سئوال دانشجوئی که پرسید: "انتقاد و انتقاد از خود در کجای این چارت می گنجد؟" جواب داد: "هیچ کجا! انتقاد از خود را یک‌بار خروشچف بعداز استالین کرد و تمام شد. چه نیازی به انتقاد است زمانی که حزب مانند ساعت کار می کند."

حال من با هفتاد سال، زمانی که باید بنشینم و با خیال راحت زندگی کنم، باید بار دیگر لباس موژیکی بپوشم و مانند"موژیک"ها درمیان فقر و گرسنگی زندگی کنم. برای یک تکه نان له له کنم. کجای دنیا چنین است که یک شبه یک ملت فقیر شوند وتعدادی میلیونر؟ من ده دلار حقوقم می‌شود. به دلار می‌گویم چون ما دیگر پول ملی نداریم!

این اسناد و تصاویر، تا کنگره بیست وهفت ادامه داشتند. حال از تمامی‌آن دوران‌ها خاطره‌ای مانده است. خاطره‌ای که انبوهی آن را دورانی رویائی می‌دانند که قدرش ندانستند و از دست دادند! و گروهی آن را کابوسی که از سر گذراندند!

تب آمریکا و اروپائی که قرار است جامعه را شکوفا کند، قند در دل مردم ساده و به هیجان آمده آب می‌سازد. مردمی‌واقغا چشم و گوش بسته که کوچکترین چیزی از حقه بازی شرکت‌ها و افراد هفت خطی که در این بل‌بشو می‌آیند و می‌چاپند، نمی‌دانند.

جای مجسمه "سوردولف" (از مسئولین کشوری و دولتی پس از انقلاب اکتبر)، یک صلیب چوبی بزرگ گذاشته‌اند، با گرو ولال‌هائی که از دیر باز در این میدان جمع می‌شدند؛ کرو لال‌هایی که این بار دور صلیب جمع می‌شوند و با دست سخن می‌گویند. وضعیت رقت انگیزی دارند. حمایت دولتی از بین رفته، اماکن نگاه‌داری فرو پاشیده و به قیمتی ناچیز فروخته شده است، حال به سختی گذران می‌کنند.