سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰ - ۳ اوت ۲۰۲۱

نامه‌ها

۲٨ مرداد یادآور جاودانه شدن چریک فدائی خلق، احمد زیبرم است. شعری از احمد شاملو، در گرامی داشت یاد او تقدیمتان می گردد. سایت «به پیش»

طبق گفته مقامات مالزی بیش از ۱۲۰۰ زندانی مواد مخدر، محکوم به اعدام شده اند؛ در میان زندانیان دیگر کشور ها که به جرم مواد مخدر دستگیر شده اند، ایرانیان بیشترین میزان زندانی را دارند؛ و سالانه دهها ایرانی در فرودگاه های این کشور به جرم مواد مخدر دستگیر می شوند.

صدا بلند شد؛ «منصور فرزند ... » «جهان‌بخش فرزند ... » ...بیایید بیرون. غرولندها و اعتراض‌های زیر لب. با چشمانی هنوز سرخ از خوابی نیمه تمام و بدنی هنوز خسته از استراحتی نیمه‌تمام آهسته آهسته شلوار و پیراهنی تن کردند و پشت سر هم در صفی راه افتادند. چشم‌ها نگران، نگران یاران راهشان را تا دم در دنبال کرد و بعد در با صدایی مهیب بسته شد. در راهرویی عریض راه افتادند. دیگر کِرختی خواب از بین رفته بود و آهسته و نجوا‌کنان پچ پچ می‌کردند.

به یاد دارم پسر جوانی از هم شهری های من را که از کودکی او را می شناختم و با برادرش که مسئول زنجان بود دوستی قدیمی داشتم، از باکو برای کار مرز به کابل فرستادند و از کابل به مرز. شبی که در کابل بود او را برای شام دعوت کردم. بسیار جوان بود و با هوش از هر دری سخن رفت؛ صمیمانه دلم می سوخت که چنین جوانی را در این کشمکش به افغانستان فرستاده اند برای برنامه هائی که هیچ توجیهی نداشت.

از همان روز نخست آمدن به کابل حضورش را همه جا می دیدی. طوری که گویا پیش تر از ما آنجا بوده . با همه رابطه برقرار کرده بود. هر کجا می رفت رایحه ای از محبت، شوخی و خنده را با خود داشت؛ از نظر من یکی از عوامل تأثیر گذار در کم کردن دلتنگی های غربت بود. هیچ امری نبود که او در آن بخش مثبت را نبیند و از درون آن طنزی دلچسب را بیرون نکشد.

نان کابل برایمان نانی آشنا بود! شبیه نان تافتون تهران.نانوائی که صبح اول وقت سراغش می رفتیم، نانی گرم که تازه از تنور درمی آمد و صاحب نانوائی نشسته برسکو ازبین آن همه جمعیت می گفت "مهمان ایرانی چند تا نان می خواهی"؟ دیگران با محبت نانت را دست بدست به تو می رساندند. امری که با تمام اصرارمان بر ایستادن در صف، بارها و بارها تکرارمی شد.

اززندگی در شهر هراس داشت. از انسانها، از جامعه انسانی! داستان های زیادی گفت. من امروز می خواهم یکی از آن ها بازگو کنم. نام داستان شرط بندی است. شرط بندی برسر زدن نقطه های دور و متحرک که بسان یک سایه بودند. اما می دانستند که انسان است. گاه یک سرباز بود و گاه یک انسان عادی. این داستان اوست.

طرحی که به نظر من لطمه جدی به روح های حساس وارد ساخت و مانع از آن شد که برخی نارسائی ها و دلتنگی ها و آرزوها در این نامه ها منعکس شوند. برخی مسائل خانوادگی پیش آمده درون خانواده مطرح گردد و مصلحت های خانوادگی از پدران و مادران گرفته شود.

دین؛ مخصوصاً مسیحیت، در تمام بحث های کیرکگارد در پشت پرده یا در آغاز بحث قرار دارد، گرچه عرفانش منطقی است. او مانند شوپنهاور مجرد بودن را تبلیغ میکرد و مدعی بود که ازدواج موجب سعادت دائم نمیشود و بعد از مدتی تبدیل به مسئولیت و مزاحمت اخلاقی میگردد. در نظر وی هر حقیقتی بی ارزش است مگر آنکه مربوط به هستی و تغییر آن باشد. او فلسفه زمان خود رافلسفه عصر ترس و سرگردانی و دلهره انسانهای بدون شور و شوق و هیجان نامید.

مدت زمان اقامتمان در کابل طولانی شده بود و نیاز به خانه جدی. می دانستیم که حل مسئله مسکن برای مهماندارانمان بخاطر کمبود مسکن، بسیار سخت است. لذا فشاری نمی آوردیم. اما تعدادمان زیاد شده بود و چشم انداز کار و ماندن در افغانستان طولانی.