شنبه ۰۱ آبان ۱۴۰۰ - ۲۳ اکتبر ۲۰۲۱

محمود میرمالک ثانی

رمضون ساکت به حرفای جواد گوش میکرد، اولین بار بود که جواد را اینچنین جدی در حرف زدن میدید. جواد برای او تصویری بود از آدمی یک لاقبا که روز خود را در خدمت مهدی سه گوش می گذراند. رمضون دستش آمده بود که جواد در کار جابجایی و فروش مواد است و از اینکه تا حالا گیر نیافتاده بخاطر اینه که چندتایی آجان با او همکاری میکنن.

تنها ارزیابی مثبتی که میتوان از حرکت تاجزاده ارائه داد، عبور از خط قرمزهای اصلاح طلبان بود و نه چیزی بیشتری. وجه مثبت دیگر این حرکت می تواند متشکل کردن آن بخش از اصلاح طلبانی باشد که نان را به نرخ روز نمی خورند و می خواهند راهشان را از اصلاح طلبانی که همیشه میان دو صندلی نشسته اند جدا کنند. حال تا چه حد آقای تاجزاده در این راه موفق خواهد بود، آینده نزدیک به آن پاسخ خواهد داد.

اما رمضون از جنس پدربزرگش، کَل علی بود و به کسی باج نمی داد چه برسه به مهدی سه گوش. بیخود نبود که مهدی سه گوش براش حساب جداگونه ای باز کرده بود. دست مهدی سه گوش اومده بود که رمضون آدم لوده ای نیست و بایستی با او جور دیگه ای تا کنه. مهدی سه گوش فهمیده بود که رمضون پیغامی رو هم که ازطریق جواد براش فرستاده بود رو به گوش نگرفته تا خود من برم سراغش.

جنبش های کارگری برای بسیاری همیشه تداعی کننده اعتصابات، تظاهرات و حتی زدوخورد و درگیری با پلیس و حافظان سرمایه بوده اما هیچ گاه از نقش تعیین کننده نیروی کار در کنار سرمایه حرفی از سوی حاکمان کشورهایی که نیاز به رشد و توسعه اقتصادی دارند به گوش نمی رسد. حاکمان مقتدر در این کشورها عامدانه نقش نیروی کار را نادیده می گیرند تا از این راه پاسخگوی مطالبات صنفی آنان نباشند.

مش اکبر قصد داشت قبل از اینکه به اتاق خودش برود سری به حسن آقا شوهر طاهره خانم بزند. با خودش هم مقداری میوه آورده بود که دست خالی نباشد. مدتی بود که حسن آقا بخاطر مریضی به سر کار نمی رفت و تو خونه مونده بود و جعفر پسرشان جوابگوی مخارجشان بود. طاهره خانم هم زن قناعت کاری بود و مو را از ماست می کشید تا اندک درامد جعفر کفاف زندگیشان را بکند.

روزها می گذشت بی آنکه اتفاق خاصی رخ دهد. مش اکبر مثل همه روزها صبح زود برای خرید بار به میدان میوه فروش ها می رفت تا بار خوب گیرش بیاد. بعد از آن جعبه میوه ها رو بار وانتی میکرد به سمت مسجد شاه. رمضون هم بعد از نیم ساعتی سرو کله اش پیدا میبشد و مشغول ظفت و روفت بساط بود تا مشتریها پیداشون بشه. این کار هر روزشان بود. هفت روز هفته.

به طاهره خانم گفته ام که امروز مرخص میشی ... اونم گفت که برامون ناهار درست میکنه ... راستش باهاش صحبت کرده ام که اگه براش زحمت نیست وقتی براخودشون غذا درست میکنه ... هرچی که درست میکنه... برا ما هم درست کنه... نه اینکه دو جور غذا درست کنه فقط بیشتر درست کنه... من هم از خجالتش برمیام... منظورم این نیست که مجانی درست کنه... پول بهش میدم و از میوه هایی هم که شب میمونه براشون میارم.... خب چی فکرمی کنی؟ دیگه احتیاج نداری که به غذا فکر کنی... ظهر که شد میری پیش طاهره خانم و غذاتو می خوری یا با خودت میاری اتاق خودمون و اونجا میخوری.

اکبر سواد خواندن و نوشتن را پیش ملای ده، "مش باقر" آموخته بود تا جایی که می توانست رفع و رجوع حساب و کتابش باشد. و هرگاه از شهر برمی گشت مجله های کهنه ای را که پیدا می کرد با خود به ده می آورد و شب ها در اوقات فراغت به آنها نگاهی می انداخت و تلاش می کرد تا توان خواندن خود را افزایش دهد. خواندن مطالب متفرقه توانسته بود بر روی او تاثیر بگذارد بی انکه خود واقف بر این امر باشد. شاید این فکر که مادرش نباید بعد از مرگ پدرش بدون شوهر بماند نتیجه ناخواسته از همین خواندن ها بوده باشد.

مش اکبر رفت و بعد از بیست دققه ای با یه کاسه حلیم و نون بربری داغ برگشت ... گل از لب رمضون شکفت ...بوی حلیم و عطر دارچین فضای سالن انتظار بیمارستان را در خودش غرق کرد و توجه آن چند نفری را که منتظردکتر نشسته بودند را به خودشان جلب نمود. رمضون بدون توجه به کسی شروع کرد به خوردن و مش اکبر هم دنبالش رفت.

عرق سردی رو پیشونی رمضون نشست و احساس کرد که با ده تا میخ طویله مثل قاطرهای ده به زمین بستنش. مات و مبهوت به باباش نگاه میکرد و پاک لال شده بود. چشماش داشت از حدقه بیرون میزد و تصویر خودش را در مقابل خودذش میدید که چادر به سر از محله شان داره میره به سمت بیمارستان. پیش خودش فکر کرد اگه بچه های محل پی ببرند چی؟ دردسر اول حل که نمیشه هیچ، دردسر دیگه ای هم به اون اضافه میشه. آنوقت خر بیار و باقالی بار کن. رمضون در عالم خودش در حال حلاجی کردن بین چادر و طالبی وسط پاش بود که با عربده باباش که گفت: مگه لال مونی گرفتی؟ به خودش آمد.