سه شنبه ۲۸ دی‌ ۱۴۰۰ - ۱۸ ژانویه ۲۰۲۲

رحمان

لعنت به دستانی که بال پرنده را

می سوزاند،

و پرواز را

از خاطرهِ کبوتر می رباید

لعنت به خوابِ بی گاه

تو را خاموش و با چشمانی بسته

به زیر انبوهِ خاک می فرستد

دلواپسِ این روزهایِ تلخ
مباش
از این ظلمتکده هم،
خواهیم گذشت،
به پشتِ سر نگاه مکن
زمستان با همه برفها
و قندلیهای آویزان از اسکلتها
ذوب می شود،
و قطره های آب از جَبین آفتاب
سیل می شود در خیابان
اما از خاطر- ات، بیرون نمی رود

تندیسی از صورتهای کبود

رختی پوسیده و نخ نما پوشاند

بر گندآبی سیاه و قیرگون

که جهان را آلود،

و اینک، مانده در غرقاب توفانی

وز آن بیرون نمیاید

در زره فولادینش،

خود را عریان میابد

و راه به برهوتِ ماموتها می برد

دنیا بزرگ است
در شریانِ خون تو
و آنقدر بزرگ،
آنان که به قلبت راه گشودند
چقدر از تو دورند
و در رویایِ سبزِ جنگل
همیشه به دیدارت میایند

یکی از راه رسیده،

بسته است راه!

ماندن در سکوتِ این سرداب

مثل سنگ یا دستی که قفل زده

بر دهانِ سخره و کوه،

صدای کسی به کسی نمی رسد

در فاصله ای که نیست

می بینی، این شهر و این خیابان

به زنجیرش بستند

آبان،

واژه ای ست بر پِلک سحر

خون از رگهایش می ترواد

جامهِ سرخِ بر تن دارد

رخساری گلگون

با همان، گلویِ خونین اش

سکوتِ شب را

می شکند

خیابان را جارو کرده بودند

و پیاده رو نفس تازه می کرد

که فردا خورشید طلوعش را آغاز کنه

شب حوصله ام را ندارد، باید صبور باشم

شروع کار، بی صدا بود

دیدم جمجه ام تکان خورد،

نفهمیدم کی بود و از کجا آمد؟

از پشتِ میله ها می دیدم

در آن سو مرگ بود و عطرِ گلهای سرخ

و او را با چشم بسته می بُردند،

بر کف پاهایش زخمی پنهان بود

کبوتران از قفس سینه اش

در آسمان آبی

به طلوعِ صُبحِ یقین رسیدیم

در دم مسیحاییِ گل سرخ

و در روحِ سرخِ یاسمن ها و نسترنها،

دیگر هیچ چشمانِ گشوده ای

در طلسم جادوگران

گرفتار نمی شود

و من یقین دارم،

دیگر هیچ گوشِ شنوایی

نجوای ساحری را، از فرازی موهوم

به یاد نخواهد آورد

و به توفان خواهد سپرد

 

استاده بر درگاه غروب

که آغاز شب است

هجوم ازدحام سایه هایِ رنگ پریده

از فرا دست خیابان می گذرند

غوقای کلاغها،

از بلندایِ بیدها بلند می شود

نرمه بادِ پاییزی

برگهای زرد و نارنجی

پیاده رو را می روبد