شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۹ - ۶ مارس ۲۰۲۱

رحمان

ریزه خوار ها،

قدرت پرواز

از بالِ آهن و طناب گرفتند

یاوه می بافند وُ

در کاسهِ خون

ظهر و شب نان

تیلیت می کنند

مثل کفتارها دوره می کنند

و منتظر طعمه اند،

هجوم می آورند

زنده ها را،

زنده ، زنده می بلعند

تا به حال که بودیم

زین پس چیزی مقابلمان است

که همیشه می گفتی

دیدی..!

ما که از تعلق خویش

گذشتیم

پایِ آن چه می خواستیم

ایستادیم .

آخرین گلوله را چه کسی بر سینه شب

شلیک کرد !؟

و قهقهه مستانه اش

از فراز جنگل گذشت -

که مردگان را

در شب نشینی با ابلیس

به هراس افکند!

اینبار نشانی از گلوله نبود

نه بر پیشانی شان

و نه بر قلب شان

ردِ خونی بر روی برف نبود

از کوهستان،

بویِ مرگ می آمد

و باز صدای شیون زنان

از کجا می داند،

جوانی سَرخوش و خنده رو

انتظارش را می کشد

شانه هایش را در چنگ می گیرد

و خستگیِ سالهایِ خسته

از تن اش،

قطره-قطره بیرون می ریزد

مانند گرگ گرسنه حمله کرد

وقتی تسلیم نشدم

با مشت

و پوتین هایی که به پا داشت

تودهِ گوشتی بودم

زیرِ مشت و لگد

طوری که از هوش رفتم

روح خسته و فرسوده اش

می نشیند

کنار کودکانِ گرسنه اش

پا به پا درمانده است

شهری که هماره جنازه بر دوش

می برد

صدای آن دو مرد

که دیشب زیر درختِ پارک پاییزی

سیاست را به گرانیِ شیر و ماست

مرغ، گوشت، کرایه خانه و ...

گره می زدند؛

-- همه را به بازی گرفتند

--ما چی؟

بازیگر خوبی هستیم؟

وقتی که می گویند:

دیوارهای بلندِ قطور را فرو ریخته و زندانها را برچیده اند؛

و زندانبانان و بازجوها

کارمندانِ موزه شده اند؛

یکی از رؤیاهایم را به یاد می آوردم؛

اما صبح که از خواب بیدار می شوم،

همه ی شادیهایم را از یاد می برم

دستانم را می گشایم،

می خواهم او را بیاورم به جنگلهای میهنم

که از آنجا پروازش را شروع کرده.

لبخندی بر لبانش می نشیند

و از من دور می شود