پنجشنبه ۱۲ تير ۱۳۹۹ - ۲ ژوئیه ۲۰۲۰

رحمان



در ُ عشق ُ "

از بادبان های دست هایت

که گفتی:دو تسلیم اند

و در" یگانگی " دو تسلیم اند؛ که گفتی

از روستازاده ای که گفتی: و در ُ یگانگی ُ

دو تسلیم انداز روستازازاده ای

که ندارم

این بُزهای پا به ماه -

کجا باید پناه بگیرند؟

ماده آهوهای خاییز

در قصه ها هم فراموش می شوند؟

و امروز ...

زاگرس چه قدر غریب است و تنها؟!

چه قدر بلوط باید بسوزد؟!

بهار دل انگیز

از کنارماگذشت؛

و حسرتش در دلمان ماند

که درآغوشش بگیریم؛

و نفس در نفس Tتو هنوز زیباترین فصلی

درگوشش نجوا کنیم

و نگاهمان در نگاهش بنشیند. دریغ،

تو هنوز زیباترین فصلی،

بهار!

من در سراسر این شبِ گرسنهِ یِ بیداد و فراق،

همه غمنامه ها را به آتش کشیدم

و از خاکستر و دود،

آتش، شور و امید،

در پیاده روهایِ بیم و هراس،

برافروختم.



و عندلیبان با صدای جادویی شان،

ترانه یِ مرگِ دنیای فرتوت و محتضر را،

سر خواهند داد

و از دنیایِ رؤیاییِ پیش رو،

خواهند خواند؛

چشمانی هراسان،

دوخته شده به گوشه ی قلبی، هنوز

که ضربانش آهنگ خاموشی می نوازد

ماترک دنیا در غبارِ ِ توفانی فرو نشسته گم می شود

دنیایِ اشتباهی ست

این دنیا،

از آن ما نیست

باید از اینجا برویم!

جای دیگری هست؟

نه،

باید راهِ خروج پیدا کنیم

گفته بودی:

ما تنها نیستیم

و ما همه یک تنیم،

و یک روح بزرگ،

و یک اقیانوس،

با آتشفشانی در اعماقش.

گفته بودی که توفانی در راه است،

می خواستم از شادی بنویسم؛

اما از خیابان صدایی آمد

و بغضی در گلو فروشکست.

دیگر کسی چوپ لای چرخِ شب

نمی گذارد!

و خوابِ شبهای توفانی

تعبیرِ بستنِ بال کبوترانِ در راه -

در مغزهایِ یخ زده

به بار خواهد نشست؟