چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ - ۲۱ اکتبر ۲۰۲۰

رحمان

ما گویی نبوده اند؟ بوده اند کیان

و اگر بوده اند با مدیحه سرایانشان

در بُرج و باروی شان، یکجا مرده اند ،

چه کسانی قبل از مرگ شان 

می میرند؟

آخر چه شتابی دارند اینان

گردنِ جوانان را ، که

به طنابها بیاویزند،

و آنان را،

پیش از طلوع آفتاب

در حجله گاهی دور از چشمِ مادران،

به خاک بسپارند؟



لباسهایِ آشنا درساکِ کوچکی

ساعت ها با عقربه هایی از کار افتاده

که زمان سالها در آنها ایستاده،

در دستانِ انتظارِ چشمانِ خسته ای

می نشیند،

وقتی که انسان مسخ می‌شود،

چُمباتمه می‌زند،


در روح خسته‌اش،

وخودش راهم،

ازیاد می‌برد

وقتی زندگی چونان برهوتی بی انتها،

در کنار آسمان خراش‌های سربرفلک کشیده،

سر برمی آورد،

اتفاقی بودن عادتمان می شود؛

و کسی با کسی کاری ندارد،

کسی حاضر نیست جایش را،

یک دقیقه،

حتی یک ثانیه،

و به ریشخند می گیرد،

اشباح سرگردان و اسیران خرزهره ها را

قَهقَه ی خنده ی مستانه اش، بلند می آید

و گورکنان،

ریزه خواران شب اند

عرقِ پیشانی شان ، که

از بیل و کلنگ و تیشه می گذرد؛

و زبانت رازِ قلبِ عاشقت را می گشود

از دوست داشتن می گفتی ،

از بی عدالتی و ظلم

که بار کَج به منزل نمی رسد !

لا به لای ماشین‌ها می‌لولد

چراغ که قرمز می شود،

شروع می‌کند؛

رنگی سرخ به چهره‌اش می‌دود؛

قطره‌هایی در پیشانی‌اش می‌درخشد

قطره ‌هایی برپیشانی‌اش می‌درخشد؛‌

و می‌چکد بر روی آسفالت خرداد.

دستی از ماشین بیرون می‌آید

و چیزی مچاله شده در مشت‌اش می‌گذارد.



در ُ عشق ُ "

از بادبان های دست هایت

که گفتی:دو تسلیم اند

و در" یگانگی " دو تسلیم اند؛ که گفتی

از روستازاده ای که گفتی: و در ُ یگانگی ُ

دو تسلیم انداز روستازازاده ای

که ندارم

این بُزهای پا به ماه -

کجا باید پناه بگیرند؟

ماده آهوهای خاییز

در قصه ها هم فراموش می شوند؟

و امروز ...

زاگرس چه قدر غریب است و تنها؟!

چه قدر بلوط باید بسوزد؟!