چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰ - ۲۰ اکتبر ۲۰۲۱

صلواتی، شمی

عشق را

در بهار راستین

بهار را

در طغيان

سيل آسا باران

زيبائی را

درنبردی

با زشتيها

به دور از حسرت می جويم

تو بگو رفیق

چه کنم با این همه درد

که در زبان

و قلم بی رنگم

پیداست

مومنی قلم به دست

با جسارتی بدور از خرد

پیامی داد !...

"باچوب کبریت به جنگ خورشید رفتن

به معنی سوختن و خرید مرگ از خداست

ما که می خواهیم

همه زندگی کنند

عشق زلال؛ چون آب روشن باشد                                                               

انسان بودن و انسانیت مرامی همگیر شود.

[به این امید !

روزی دردها پایانی داشته باشد

 این سروده به شما اسماعیل عزیز که در قلبم جای دارید تقدیم می کنم تک تک؟ واژه های این سروده را از قلبم گرفتم و با تمام وجودم به شما تقدیم می کنم.

چرا باید من از مرگ بترسم

نه مرد قدرت بودم و قاتل کسی!

اگر نتوانستم فاشیستها را شکست بدهم

[چون ضعیف تر بودم

مرگ برای من جزی از زندگی ست

و من زندگی را

آنطور که هست پذیرفتم

برای رهای از درد

باید همچون بارش باران

همچون سیل بی امان

طغیان شد و پرچم عشق را

را به هر خونه برد

با قلم نویس ساده

قلبم را با نان گرم از سفره عیانی

و ذهنم را با قوانین پوچ بردگی

وجودم را با مماشات

یا تن دادن به فاحشگی

و وجدانم را نه با ننگ

بلکه در جنگ با کتابهای بیگانه از شعور

با دروغهای بر گرفته از جعل تاریخ

با بتهای ساخته شده ازخدایان واهی

دیشبی بود

در میان مستی دو دل

به همسرم می گفتم

دانی که چرا؟

عشق به خانه ما مهمان است

چون ما بیگانه باجهل و

دشمن به هر باوری که؛

بانی جدایی انسان است.