يكشنبه ۰۵ خرداد ۱۳۹۸ - ۲۶ می ۲۰۱۹

صلواتی، شمی

چرا باید من از مرگ بترسم

نه مرد قدرت بودم و قاتل کسی!

اگر نتوانستم فاشیستها را شکست بدهم

[چون ضعیف تر بودم

مرگ برای من جزی از زندگی ست

و من زندگی را

آنطور که هست پذیرفتم

برای رهای از درد

باید همچون بارش باران

همچون سیل بی امان

طغیان شد و پرچم عشق را

را به هر خونه برد

با قلم نویس ساده

قلبم را با نان گرم از سفره عیانی

و ذهنم را با قوانین پوچ بردگی

وجودم را با مماشات

یا تن دادن به فاحشگی

و وجدانم را نه با ننگ

بلکه در جنگ با کتابهای بیگانه از شعور

با دروغهای بر گرفته از جعل تاریخ

با بتهای ساخته شده ازخدایان واهی

دیشبی بود

در میان مستی دو دل

به همسرم می گفتم

دانی که چرا؟

عشق به خانه ما مهمان است

چون ما بیگانه باجهل و

دشمن به هر باوری که؛

بانی جدایی انسان است.