جمعه ۰۸ مرداد ۱۴۰۰ - ۳۰ ژوئیه ۲۰۲۱

تاريخ

یادی می کنیم از بخش کوچکی از آموزگاران جان باخته، اولین جان باخته سازمان: ونداد ایمانی، آموزگار دبیرستان های مازندران بود که بطرز وحشیانه ای از سوی فالانژها و حزب اللهی ها با ضربات کلنگ در ۳ مرداد ٥٨ بقتل رسید، رفیق اصغر آراسته اهل قصر شیرین که در کنار دیگر آموزگاران: زنده یادان یحیی رحیمی، قربان حسینی، زنده یاد سلمان نجفیان، پرویز صمیمی، همایون بشیرزاده؛ و نیز: سیروس ماوایی، حسین مولودی صفا و سیامک کلهر در شرایط جنگ و دستگیری های گسترده توانستند تشکیلات سازمان را حفظ کنند؛ زنده یاد ناصر عطائی که در فاجعه ملی سر بدار شد؛ همچنین هوشنگ نصیر خالدی و نصیر مقدم از آموزگاران جان باخته هستند.

چونان یک رخداد، سیاهکل در فضایی گفتمانی‌- تاریخی می‌نشیند که در آن همچنان زنده است. مراسم بزرگداشت سالگرد سیاهکل یا انتشار نوشته‌هایی در مورد آن نشان می‌دهند که سیاهکل در حافظه‌ی جمعی نسلی از کنش‌گران چپ مانده که با شتاب رو به سالخوردگی دارند. «حافظه» منفعل است و ملکه‌ی ذهن. «خاطره» اما فعال است و استوار بر قصدِ به یاد آوردن. سیاهکل در حافظه‌ی جمعی ایرانیان نیست (بدان‌گونه که، فرضاً انقلاب ۱۳۵۷ و جنگ با عراق هستند). سیاهکل در حافظه‌ی آنانی است که در سایه‌ی آن زیسته‌اند،‌ اما نه در حافظه‌ی نسل‌های جوان‌تر. برای آن که سیاهکل با نسل جوان نیز سخن بگوید، حافظه‌ی آن نسل که سیاهکل را به گونه‌ای زیسته باید به خاطره‌ی نسل جوان بدل گردد تا شاید در این روند روزی سیاهکل به حافظه‌ی ملی نیز فراروید.

چاره ای نداشتم. خاکها را به سرعت پس زدم و نشریات را در دو کیسه پلاستیکی چیدم و گذاشتم کنار کتابها. مانده بود کاغذهای گزارش نویسی اش. اینها دیگر خیلی خطرناک بودند. در را به سمت دریا باز کردم و کبریت و کاغذ ها را برداشتم رفتم طرف ساحل. با عجله چاله ای وسط شنها کندم و کاغذ ها را گذاشتم و کبریت زدم.

همه چیز به خوبی میگذشت ولی ناگهان بادی از سمت دریا شروع به وزیدن کرد و کاغذ های سوخته و نیم سوخته را در هوا پخش کرد.

رزمندگان سیاهکل کشته شدند ولی جریان آرمانگرای چپی را بنیاد نهادند که علیرغم کشته شدن همه رهبران آن در طی هشت سال مبارزه مسلحانه در اواخر سال۵۷ در قامت یک جنبش بزرگ اجتماعی و سیاسی ظاهر شدند و علیرغم سرکوب بی امان نظام جمهوری اسلامی زنده و پویا در گونه های مختلف سازمانی و نظری بخشی از تحولات سیاسی و اجتماعی ایران را با نام خود رقم می زنند.

اگر نیاز سیاسی لحظه در قبال دیکتاتوری فردی شاه، بهم زدن آرامش مختنق و اراده کردن در برابر آن بود، اما در شرایط به حاکمیت رسیدن جمهوری اسلامی، تنها با چهره نمائی سکولار دموکرات البته در شکل سیاست ورزانه مبتنی بر فهم توازن قوای موجود بیرون زده از دل انقلاب بود که می‌شد اراده سیاسی لحظه را نمایندگی کرد. ضد آمریکایی بودن چریک فدایی خلق پرورده شده در جامعه سیاسی پسا کودتا همان اندازه قابل فهم بود که افتادنش به دام آمریکا ستیزی حکومت واپسگرا در پسا انقلاب و هم‌آوا شدنش‌ با آن، نشان از فاجعه سیاسی داشت.

ضیاء از پرونده اش و بازجویی مجدد در رابطه با «قیام سیاهکل» می گفت. از جمله گفت، پس از جریان سیاهکل دوباره او را به کمیته مشترک شهربانی و ساواک بردند و بازجویان ساواک، در حالی که او را سخت شکنجه می کردند، با خشم فریاد می زدند و فحاشی می‌کردند، می گفتند «اگر تو در هنگام بازجویی، اسامی رفقایت (منظور غفور حسن پور، صفایی فراهانی و ..) را می گفتی، امروز ما این خرابکارها را نداشتیم»

هفتهی اول نوروز ٥۶ بود، بارندگی شدید شبانهروزی، تاریکی شب، نور ضعیف ژیان دست به دست هم دادند و ناگهان ماشین از جاده منحرف شد و تا سینه در گودالی پر از آب و گل، فرو رفتیم. به زحمت از ماشین بیرون آمدیم، وسط جادهی تاریک به انتظار ماشین عبوری ایستادیم. پس از مدتی دو ماشین بنز پر از سرنشین کوچک و بزرگ و زن و مرد از راه رسیدند. آنها با مهربانی و دلسوزی ماشین را بکسل کردند و ما را که کاملاً خیس بودیم با دو سه پتو در ماشین بنز جای دادند و به سمت نیشابور رفتیم. سخت نگران بودیم که با آن همه وسائل چریکی و کتابها و ... چه بکنیم و چه بگوئیم.

آه که چه لحظات شیرین و همراه آن اندوهناکی را پشت سر نهاده ایم؛ لحظاتی که جز عشق، دوستی، شهامت، و پایداری به حقیقتی که باور داشتیم چیز دیگری نبود. سالها مبارزه در کنار هم! در همگامی با هم، حسی عمیق و انسانی را در ما نسبت به یک دیگر بوجود آورده بود. حسی که قابل توصیف نیست! حس لحظات نادری که در زندگی به ندرت اتفاق می افتند! خاطره می شوند؛

شکل‌گیری دو جریان فداییان و مجاهدین، موقعیت جدیدی در رابطه فعالان دانشجویی و سازمان‌های سیاسی پدید آورد. اگر در نیمه دوم سال‌های دهه ۴۰ همه سازمان‌های سیاسی از طرف فعالان دانشجویی مردود بودند، در رابطه با این دو سازمان تلقی دیگری حاکم بود. این دو سازمان از درون روشنفکران و دانشجویان ایران برآمده بودند و دانشجویان این دو سازمان را از آن خود می‌دانستند. در آن دوران اکثریت قریب به‌اتفاق فعالان دانشجویی خود را هوادار و وابسته به این دو جریان می‏دانستند.

خاطره انگیزتر زمانی بود که بعداز ورزش و نرمش صبحگاهی و آن حرکت آخر «همایون **» را به شور و حال خاصی انجام می دادیم ...؛ در زیردوش آب ِسرد که محدود بود و به نوبت، همیشه قدیمی ترها آخر از همه خودشان را قرار می دادند و در این فاصله باحرارت از تجربیات شان می گفتند به کوتاهی یک قصه.