جمعه ۰۸ مرداد ۱۴۰۰ - ۳۰ ژوئیه ۲۰۲۱

تاريخ

به سرعت خودم را به شهربانی رساندم. باید پیش از روشن شدن هوا کار را تمام می‌کردم. نگهبان پایین پله‌ها آرام آرام جلو شهربانی قدم می‌زد. صبر کردم که به این طرف رسید و برگشت. حالا بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نداشتم. به سرعت چسب را به اعلامیه‌ها زدم و بر روی دیوار چسباندم. آخرین اعلامیه را که چسباندم، ناگهان چریک‌ها از دیوار سربرآوردند و به من نگاه کردند. این بار همگی لبخند به لب داشتند و از چشمانشان رضایت می‌بارید!!!

خرابکار یک پایش کفش داشت و از پاشنه بدون کفش خون چکه میکرد و استخوان دستش از آرنج به بالا در اثر اصابت گلوله شکسته و بیرون زده بود. وقتی برانکارد را برداشتم، سرش را کمی بلند کرده و با رنگ پریده اش لبخندی بمن زد و سرش را گذاشت پایین. در مکالماتی که هم مستقیم و هم از بی سیم های مامورین می آمد نام عباس جمشیدی را بارها شیندم.

هدف حکومت (رئیس زندان‌) بیمارکردن نیروهای مبارز بودکه بعد از آزادی درگیر بیماری شوند و درروند شرکت در مبارزه شان اختلال ایجاد شود! به این‌خاطر بچه‌ها، بطورجمعی، دست به اعتصاب غذا زده و در حیاط جمع شدند.

نیروهای گارد جلوی ما صف کشیدند. بعد ازمدتی و با مذاکره، بچه‌ها موفق شدند برنامه غذائی را تغییر دهند.

آنچه در زیر می آید برشی است از سال‌های ٤٥ تا مهر ٤٧ دانشگاه تبریز که نگارنده آن مدت را در لحظه لحظه‌‌اش زیست و با چم و خم مسایلش گره خورد. یک نقاشی زنده است‌ از هر آنچه که طی این بازه زمانی در آنجا گذشت و روایتی با قسمی دخالت دادن جنبه‌های تحلیلی و بعضاً هم آوردن پاره خاطرات شخصی تا بتوان از سیر روندها و تحولات فکری و مبارزاتی آن زمان تصویری زنده‌ به دست داد. قصد، ارایه روانشناسی آن روزگار است در یکی از مکان‌هایی که منزلگهی برای جریان چریک‌ فدایی بود.

در یکی از رفت و آمدها همدیگر را دیدیم و برای هم دست تکان دادیم و دیگر هیچ خبری از او نداشتم و حتی نام اش را نمی‌دانستم تا، در دوران سربازی در کرمان سال ۱۳۵۵ دریکی از روزها در خیابانی منتهی به فلکه مشتاقیه، او را دیدم.

او هم مرا دید. بی هیچ تردیدی همدیگر را شناختیم؛ همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم و از هر دری صحبت کردیم؛ به ويژه خاطره ی آن شب‌ها!

من در همان اتاق، شاهد لطیف‌ترین احساسات پشت آن چهره‌های انقلابی شدم و نازک ترین مهربانی‌ها را در آن نگاه‌های پلنگ وار ‌دیدم. فداکاری‌ها از خرد تا کلان و گذشتن از خود‌ بی دریغ را، که وصف‌شان نیز برایم دشوار است. از مسعود که وجودش آکنده از مبارزه بود تا عباس با آن شخصیت مستحکمی که با خود داشت. آرش، آژنگ، گلوی بذله گو، موید همیشه شوخ، آریان مهربان، نجابت توکلی، صلابت عرب هریسی، مجید تیزهوش و حاجیان پرجنب و جوش. همه و همه. آن اتاق، عصاره مبارزه انقلابی بود و همزمان، نماد ایثار بی‌مانند در راه آرمان‌های والا.

ورودی های سالهای ۵۰، ۵۱، ۵۲، ۵۳، و جذب بخشی از آنها به اتاق کوه، گامی بود در جهت هر چه بیشتر سیاسی شدن، فضای موجود. سال‌های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۴ دانشگاه چه به لحاظ اعتصابات دانشجویی که بخشاً از فضای دانشگاه خارج شده و به جامعه کشیده شده بود، چه به لحاظ حجم و ابعاد فعالیت های فوق برنامه دانشجویی، نظير سخنرانی، نمایش فیلم، تأتر، برپایی این نمایشگاه نقاشی و عکس و چه به لحاظ گسترش و تنوع فعالیت اتاق کوه و جانشینی فعالان قدیمی با فعالان جوانتر، می‌توان از نقاط اوج جنبش دانشجویی دانست.

از خانه به خیابان مى زنم ...، شاخه هاى خشك در باد مى رقصند، چراغ هاى خیابان ساكت از كرونا روشن است. یاد آن شبى مى افتم كه با فانوس در را به روى برق چشمان غلام باز كردم ، آن شب هم شاخه ها در باد تكان مى خوردند و سایه هاى ترسناكى بر دیوار خانه قدیمى مان مى افتاد. آن شبى كه تا صبح من و غلام ، بیژن را بر در و دیوار شهر تكثیر مى كردیم ...

درجریان تدارک برگزاری این مراسم، ماجرای نگران کننده ای ذهن ما را درگیر خود کرده بود. تقریباً از اوایل نیمه دوم سال ٥۷ که دیگربرتری نیروهای ایت اله خمینی بر سایر نیروها مشخص شده بود، در میان نیروهای مذهبی جنبش و سایر نیروهای اجتماعی، اختلافات سیاسی و نظری آشکار می‌شد، و متاسفانه از همان اوایل، منجربه درگیریهایی میان آنها شده بود.

یکی دو روز بعد آمدند و چند نفرمان را که اسممان را نوشته بودند صدا زدند و به صف از بند بیرون بردند؛ و تک تک اسمها را خواندند و به من که رسید نگاهی به من کرد و با مکث گفت حالا تو بیا اینور؛ بعد رفقا را برد و بعد فهمیدم که همگی شان را برای همیشه از ما گرفتند و مرا در همان وضعیت یک ساعت نگاه داشتند و گفتند برو بند تا بعد!