حماس، فرخ نگهدار و سیاهکل!

به باورم نمی آمد. نمی توانستم بپذیرم که فرخ نگهدار برای جنایت بزرگ حماس کف بزند. خبر شوم بود، اما متاسفانه حقیقت داشت. فرخ در چشمهای ما نگاه میکند و با غرور به تحسین یورش خونبار حماس میپردازد. شبیخون مسلمانان افراطی حاکم بر غزه، علیه ساکنان آنسوی مرز که ۱۲۰۰ کشته بر جای گذاشت. کشتار زن و مرد و کودکی که جرمشان این بود، یهودی هستند و در اسرائیل تولد یافتهاند! جنایت آنقدر مشئوم بود و آنچنان فجیع که رهبران خود حماس یورش به مراسم جشن و حمله به خانه های مردم عادی را انکار میکنند یا به کانونهای خودسر نسبت میدهند. همانطور که وزارت اطلاعات ایران قتلهای زنجیرهای و سلاخی فروهرها را به محافل خودسر در این وزارت خانه نسبت میداد.
یک آن تصور می کنم، فرخ نگهدار در کجا ایستاده است و معیار او بر طرد ارزشداری اخلاقی و پا کوبیدن در کنار عناصر راست افراطی جمهوری اسلامی از چه استدلالی سرچشمه می گیرد؟ ظاهرا از این اندیشه: که با اقدام حماس، جهان از خواب بیدار گشته و بر روی فلسطین فراموش شده چشم باز می کند!
او برای تصویر قهرمانی ساختن از کشتار حماس و تمجید از درایتی که به دید او در این اقدام بهکار رفته است، نه فقط با افتخار می گوید، «حماس با آگاهی کامل این تصمیم را اتخاذ کردهاست بلکه از ارثیه فدائی مایه میگذارد و بر تشابه آن با سیاهکل ابرام می ورزد. می گوید اقدام حماس مرا به فکر سیاهکل انداخت که همچون او، دوران سکوت را شکست و چشم ایرانیان را بر حقیقت مبارزه علیه شاه، روشن کرد.
وای من که این فکر جان نه فقط ۱۲۰۰ انسان بی گناه، بلکه جان یک ملت، بیش از چهارده هزار کشته، هزاران زخمی، دو و نیم میلیون آواره و یک سرزمین سوخته را به یک شیپور تبلیغاتی می فروشد. بستر این فکر جدا از سیاست و اخلاق یک انحطاط فرهنگی ست. تردید نباید داشت که افکار شیطانی رهبران حماس نیز از این باور سرچشمه گرفته است. آیا حماس از دولت هار و الترا راست نتانیاهو انتظاری جز این داشت؟ آیا نمیدانست تیغ به دست لات مست می سپارد.
هنوز دنیای رسانهای نتوانسته است پاسخ پیدا کند که سازمان جاسوسی اسرائیل (موساد) اگر دستاش توی کار نبوده، لااقل خبر داشته و سکوت کرده یا انگیزهای برای پیجوئی نداشته و عامدانه تروریست ها را به حال خویش رها کرده است. پاسخ ولی هرچه باشد. اقدام حماس ، قند در دل نتانیاهو آب کرده است.
از خویشاوندان کشتههای فلسطینی این جنگ باید پرسید، از بی خانمان ها، از کودکان، از انسان های پیر و معلول، از زخمی های این جنگ باید پرسید. باید پرسید که آیا یورش حماس در برافروختن مشعل این جنگ، درایت و بلند فکری بودهاست، یا محصول حماقت و اندیشههای فوق ارتجاعی این جیره خوار رژیم اسلامی؟ یک به هزار می شود شرط گذاشت که رهبری حماس برخلاف فرخ نگهدار و بهعنوان یک دولت، صد بار از کرده خویش پشیمان گشتهاست.
شناخت این روحیه چندان دشوار نیست. حماس که تهدید کرده بود در صورت ورود نیروی زمینی ارتش اسرائیل به غزه، هر فلان دقیقه یک گروگان را سر میبرد، حال برای خریدن فقط یک روز وقفه در جنگ، چند گروگان را آزاد می کند. این البته یک عقب گرد قابل ستایش است و اساس تئوری فرخ نگهدار را زیر آب میبرد.
اینجا اگر لزوم مقایسه باشد. اقدام حماس را نه با سیاهکل، که می توان در تشابه با جنایاتی همانند کشتار قهرمانان ورزشی اسرائیل در المپیک سال ۱۹۷۲ مونیخ آلمان *، مقایسه کرد، در تشابه یا انهدام دوقلوهای مرکز تجارت جهانی نیویورک در سپتامبر ۲۰۰۱ ، با کشتار روزنامه نگاران نشریه فرانسوی شارلی ابدو، با بمب گذاریهای ساختمانهای عمومی. با زیر گرفتن و کشتار جمعیتهای انسانی در خیابانهای پاریس و برلین و لندن با کامیون و ماشینهای سنگین و همچنین پرتاب موشک و ساقط کردن هواپیمای مسافری اوکراین به قیمت بازی با دولت آمریکا. اینها نمونههای یک دست از جنایات دهشت باری هستند که از خورجین های جادوئی ایدئولوژی اسلامی تراوش میکنند.
مشابهت سازی فرخ نگهدار از جنایت حماس با واقعه سیاهکل، به عکس آنچه او نتیجه گرفته است، نمایش بلند مرتبهگی، قهرمانی و تدبیر اندیشی حماس نیست، بلکه، به زیر کشیدن سیاهکل تا حد ارتجاع حماس، و تصویر دادن یک نیروی ارتجاعی و تروریستی از فدائیان آن دوران است. دقیقا همان چیزی که سلطنت طلبان دو آتشه و راست های افراطی انتظارش دارند و تبلیغات حول آن را، با پرچم کردن پرویز ثابتی آغاز کردهاند.
این حقایق آیا از چشمان «تیزبین» فرخ نگهدار پنهان ماندهاند؟ قطعا نه! پس انگیزه واقعی را چگونه باید جستجو کرد؟ راز این اصرار ضد فرهنگی در کجاست؟ نقش محوری و اهمیت تبلیغات در نگاه فرخ نگهدار آنگونه که با آب وتاب از سرخط اخبار سخن می گوید، آیا رمز ماجرا نیست؟ شائبه این فکر، آیا خود، تشابه با نتیجه گیری او از اقدام حماس نیست؟ ارزش هژمونیکی که او به مطرح بودن و مطرح شدن می دهد؟ من تصور نمی کنم با این نظریه فرخ نگهدار جز انگشت شماری از مریدان او کسی همزبان باشد. سخت می شود گفت میزان، برای فرخ همزبان ها باشند. شاید اهمیتی هم برایش ندارند. مهم اما در مضمون آن اندیشه، شاید خیل مخالفان و انبوه کسانی هستند که نام فرخ نگهدار را تکرار میکنند و بر سر زبانها میاندازند. او با غرور مصاحبه گر را به سرخط اخبار جهان توجه میدهد که بر تارک اش نام فلسطین میدرخشد. این شهرت به نابودی یک ملت و یک سرزمین آیا میارزد؟
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
*- از فرخ نگهدار بسیار شنیده ام که می گفت: بیژن جزنی اگر پس از انقلاب در حیات میبود، نسبت به جمهوری اسلامی پیگیر همان خط مشی میشد که او رهرو آن بودهاست. از درست و نادرست این خیال بگذریم، اینجا جا دارد برای آگاهی فرخ نگهدار هم شده به نظر بیژن در رابطه با تروریسم مذهبی نگاهی بیاندازیم.
ششم سپتامبر سال ۱۹۷۲ (پانزدهم شهریور ۱۳۵۱) را پیش رو داشتیم. وقتی گروه فلسطینی موسوم به «سپتامبر سیاه» با مسلسل و نارنجک شبانه به خوابگاه دهکده المپیک در شهر مونیخ هجوم آورد تعداد زیادی از ورزشکاران اسرائیلی به گروگان گرفته شدند. پلیس آلمان عرصه را بر یورش کنندگان تنگ نمود. آنها هشت ورزشکار اسرائیلی به رگبار بستند و خود نیز کشته شدند یک پلیس آلمان نیر کشته شد.
آن زمان ما در بند سوم زندان قصر بودیم. بیژن جزنی، مسعود رجوی و موسی خیابانی هم در همین بند بودند. با انعکاس این خبر در برنامه شب تلویزیون ملی ایران، سکوتی سنگین سراسر زندان را فرا گرفت. به فاصله کوتاهی سکوت جای خود به همهمه ای پرشور داد. تب مبارزه مسلحانه به کسی اجازه تردید در پشتیبانی از این واقعه نمیداد. زندان یا بهتر بگویم کمون بزرگ عمدتا مرکب از فدائی و مجاهد باید تصمیم می گرفت چگونه جشن و پایکوبی برپا کند. نظر بیژن را پرسیدیم. من یکی از مسئولین دورهای کمون بزرگ بودم. از شنیدن پاسخ بیژن وارفتم. ولی مبهوت استقلال فکراش شدم. گفت: «کشتن یک عده ورزشکار بی گناه که خوشحالی ندارد». ولی خودتان میدانید. جمع تصمیم بگیرد.
من فتیله را کمی پائین کشیدم. جشن ولی برگزار شد. فردای آن روز رجوی، طبق معمول نظر بیژن را به «محافظه کاری همیشگی» او تعبیر کرد. بیژن اما نوشتن جزوه ای را آغاز کرد که مضمون آن بر روانشناسی کار چریک اشاره داشت. نام نوشته را به خاطر ندارم، اساس نگاه بیژن بر این متمرکز بود که چریک نباید دست به اقداماتی بزند که مردم عادی در کنار آن آسیب ببینند. نوشته بود چریک باید اقداماتی را در دستور کار خود بگذارد که بازتاب خواست عمومی جامعه باشد و مردم آرزوی انجام آن اقدام را داشته باشند. چریک باید بهعنوان بازوی مسلح توده ها عمل کند.