فصل سوم ـ قسمت دوم
از گشایش پس از سقوط رضاشاه تا سرکوب ۱۳۲۷–۱۳۲۸
اول ماه مه؛ نمایش قدرت جمعی
یکی از ابزارهای مهم جنبش کارگری در دهه ۲۰ راهپیماییها و تجمعهای گسترده اول ماه مه بود.
در این مراسمها، مطالبات اقتصادی با شعارهای سیاسی و اجتماعی ترکیب میشدند. در مراسم اول ماه مه ۱۳۲۵ در خوزستان، برای نمونه، مطالباتی مانند هشت ساعت کار، افزایش دستمزد، بهبود مسکن، مزد روز جمعه و قانون جامع کار مطرح شد؛ در کنار آنها مسئله نفت و مداخله بریتانیا نیز به عرصه شعارهای کارگری وارد شد.
این تجربه یک ویژگی مهم سازمانیابی را نشان میدهد:
اعتصاب ابزار فشار اقتصادی بود؛ راهپیمایی ابزار نمایش قدرت اجتماعی.
جنبش زمانی قدرت بیشتری پیدا میکرد که این دو شکل مبارزه را به هم متصل میکرد.
رهبران و چهرههای شاخص
در بررسی رهبری جنبش کارگری دهه ۲۰ باید میان «رهبران حزبی» و «رهبران مستقیم اتحادیهای» تفاوت گذاشت.
رضا روستا
رضا روستا برجستهترین چهره اتحادیهای این دوره بود و در رأس شورای متحده مرکزی قرار داشت. منابع تاریخی او را از چهرههای اصلی سازماندهی کارگران و اتحادیههای کارگری دهه ۲۰ معرفی میکنند.
اهمیت روستا بیش از آنکه فقط در مواضع سیاسی او باشد، در تجربه سازماندهی گسترده کارگران و ایجاد ارتباط میان اتحادیههای پراکنده بود.
ایرج اسکندری؛ از بنیانگذاران حزب توده و یکی از چهرههای مهم سیاسی آن بود. فعالیت او بیشتر در سطح رهبری سیاسی و برنامهریزی حزبی قرار داشت و پیوند میان سیاست عمومی و مطالبات کارگری را نمایندگی میکرد.
رضا رادمنش؛ نیز از رهبران مهم حزب توده بود که در دهه ۲۰ در هدایت سیاسی حزب و ارتباط با جنبش اجتماعی نقش داشت.
احسان طبری؛ بیش از آنکه رهبر مستقیم اعتصابهای کارگری باشد، در تولید ادبیات سیاسی و نظری جنبش چپ و حزب توده نقش داشت.
رهبران محلی و کارگران عادی
اما یک خطای رایج در تاریخنگاری جنبش کارگری این است که همه چیز را به چند نام مشهور تقلیل دهیم.
بهویژه در آبادان، پژوهشهای جدید بر نقش کارگران عادی، شبکههای غیررسمی و سازمانهای زیرزمینی اتحادیهای تأکید میکنند.
از این منظر، جنبش کارگری دهه ۲۰ فقط تاریخ «رهبران» نیست؛ تاریخ هزاران کارگری است که در محل کار نماینده انتخاب کردند، در اعتصاب شرکت کردند، اعلامیه پخش کردند، صندوق کمک ایجاد کردند و هزینه سرکوب را پرداختند.
سالهای ۱۳۲۶ و ۱۳۲۷؛ آغاز عقبنشینی
پس از اوجگیری جنبش کارگری در ۱۳۲۵، شرایط تغییر کرد.
دولت تلاش کرد اتحادیههای رقیب ایجاد کند و کنترل خود را بر سازمانیابی کارگران افزایش دهد. پژوهشهای تاریخی نشان میدهند که وزارت کار و تبلیغات در واکنش به نفوذ شورای متحده، تشکلهای رقیب ایجاد کرد تا نفوذ حزب توده در جنبش اتحادیهای را محدود کند.
در همین زمان، مسئله رابطه جنبش کارگری با دولت، حزب توده و اتحاد شوروی پیچیدهتر شد.
در سطح بینالمللی نیز جنگ جهانی دوم پایان یافته بود و فضای «جنگ سرد» در حال شکلگیری بود. ایران به یکی از میدانهای رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شد و هرگونه فعالیت چپ بیش از گذشته با مسئله سیاست خارجی و شوروی گره خورد که پیامد آن منجر شد که در سال ۱۳۲۷ نیز فشار بر حزب توده افزایش یافت
بهمن ۱۳۲۷ و ضربه به سازمانیابی کارگران
در بهمن ۱۳۲۷ سوءقصد به محمدرضا شاه در دانشگاه تهران صورت گرفت. مسئولیت سوءقصد بهطور قطعی اثبات نشد، اما حکومت از این واقعه برای سرکوب حزب توده استفاده کرد.
حزب توده ممنوع شد، رهبران آن بازداشت شدند و بخش بزرگی از فعالیت علنی سازمانی آن پایان یافت. اسناد تاریخی نیز تأکید میکنند که پس از این واقعه، حزب به زیرزمین رفت و بسیاری از رهبرانش زندانی شدند.
از منظر جنبش کارگری، اهمیت این حادثه بسیار فراتر از سرنوشت یک حزب بود:
ضربه به سازمان سیاسیِ متصل به اتحادیهها، ظرفیت سازمانیابی علنی طبقه کارگر را نیز بهشدت کاهش داد.
البته جنبش کاملاً نابود نشد. شبکههای مخفی و هستههای سازمانی بعدها دوباره فعال شدند، اما شکل مبارزه تغییر کرد.
دستاوردهای دهه ۲۰ چه بود؟
اگر کارنامه دهه ۱۳۲۰ را بدون اغراق و بدون کوچکشماری بررسی کنیم، چند دستاورد مهم دیده میشود.
نخست: کارگر از «فرد» به «نیروی جمعی» تبدیل شد
کارگر منفرد در برابر کارفرما قدرت محدودی داشت؛ اما اعتصابهای گسترده نشان داد که توقف جمعی تولید میتواند مناسبات قدرت را تغییر دهد.
دوم: اتحادیه به یک نهاد اجتماعی تبدیل شد
اتحادیه دیگر صرفاً محل ثبت شکایت نبود؛ در مواردی تبدیل به سازمانی برای مذاکره، اعتصاب، آموزش، بسیج و حتی فعالیت اجتماعی شد.
سوم: مطالبات کارگری وارد قانون شد
قانون کار ۱۳۲۵ و نهادهایی مانند شورای کارگاه، حتی اگر اجرای ناقص یا عمر کوتاهی داشتند، نشان دادند که فشار اجتماعی میتواند مطالبات کارگران را به حقوق قانونی تبدیل کند.
چهارم: کارگران توانستند در سطح ملی اثرگذار شوند
اعتصاب نفت نشان داد که یک گروه کارگری، در صورت برخورداری از سازمان، میتواند نه فقط بر کارفرما بلکه بر دولت و حتی روابط خارجی کشور اثر بگذارد.
پنجم: مسئله کار از مسئله دموکراسی و سیاست جدا نبود
تجربه دهه ۲۰ نشان داد که حق تشکل کارگری در خلأ سیاسی پایدار نمیماند. وقتی فضای سیاسی باز شد، اتحادیهها رشد کردند؛ وقتی فضای سیاسی بسته شد، تشکلها نیز آسیب دیدند.
شکستهای جنبش چه بود؟
اما تاریخ دهه ۲۰ فقط داستان پیروزی نیست.
۱. وابستگی بیش از حد به یک مرکز سیاسی
پیوند بسیار نزدیک شورای متحده با حزب توده، قدرت بسیج عظیمی ایجاد کرد، اما استقلال تشکل صنفی را آسیبپذیر ساخت.
۲. ضعف تکثر درون جنبش کارگری
رقابت میان اتحادیههای مختلف و تلاش دولت برای ایجاد تشکلهای رقیب باعث شد جنبش کارگری نتواند همیشه با صدای واحد اما مستقل از احزاب سیاسی سخن بگوید.
۳. آسیبپذیری در برابر سرکوب دولتی
وقتی رهبری سازمانی متمرکز و شناختهشده بود، حکومت میتوانست با دستگیری چند رهبر، بخش قابل توجهی از ظرفیت سازمان را مختل کند.
۴. گره خوردن بیش از حد مبارزه صنفی و رقابت ژئوپلیتیک
حضور شوروی در شمال ایران، نفوذ بریتانیا در صنعت نفت و سپس آغاز جنگ سرد باعث شد بسیاری از مبارزات کارگری نه فقط از منظر «حق کارگر» بلکه از منظر رقابت قدرتهای بزرگ تفسیر شوند.
این مسئله امکان سرکوب سیاسی جنبش را افزایش داد.
مهمترین درسهای دهه ۲۰ برای امروز
تاریخ قرار نیست نسخه آماده برای امروز بدهد؛ اما تجربه دهه ۲۰ چند درس قابل توجه دارد.
درس اول: سازمان مهمتر از هیجان لحظهای است
اعتصابهای بزرگ زمانی اثرگذار شدند که پیش از آن شبکهای از اتحادیهها، نمایندگان، فعالان و ارتباطات شکل گرفته بود.
قدرت اعتصاب محصول روز اعتصاب نیست؛ محصول ماهها و سالها سازمانیابی پیش از آن است.
درس دوم: سازمان باید در محل کار ریشه داشته باشد
تجربه نفت و آبادان نشان میدهد که حتی در شرایط سرکوب، شبکههای کارگاهی و ارتباط میان کارگران میتوانند بقای جنبش را تضمین کنند. پژوهشهای جدید نیز بر اهمیت شبکههای زیرزمینی و نقش خود کارگران در کنار رهبری سیاسی تأکید دارند.
درس سوم: استقلال تشکل صنفی یک مسئله حیاتی است
همکاری با احزاب سیاسی میتواند منابع، ارتباطات و توان بسیج ایجاد کند؛ اما تشکل کارگری اگر نتواند درباره دستمزد، اعتصاب و مذاکره بر اساس تصمیم اعضای خود تصمیم بگیرد، در لحظه بحران ممکن است منافع دیگری بر مطالبات مستقیم اعضا غلبه کند.
ماجرای اعتصاب نفت ۱۳۲۵ نمونه تاریخی مهمی برای این مسئله است.
درس چهارم: مطالبات مشخص، موتور بسیج هستند
هشت ساعت کار، مزد روز جمعه، افزایش دستمزد، مسکن و درمان، مطالباتی ملموس بودند که میتوانستند کارگران با پیشینهها و دیدگاههای متفاوت را متحد کنند.
اتحاد پایدار معمولاً از مطالبات ملموس آغاز میشود، نه از توافق کامل ایدئولوژیک.
درس پنجم: رهبر نباید جای سازمان را بگیرد
دهه ۲۰ نشان داد که وجود رهبران قدرتمند مهم است، اما اگر سازمان بیش از اندازه به چند چهره وابسته باشد، سرکوب آنان میتواند کل شبکه را متزلزل کند.
درس ششم: صندوق و همبستگی مالی اهمیت تعیینکننده دارد
قانون کار ۱۳۲۵ حتی ایجاد صندوقهای بهداشت و تعاون در کارگاهها را پیشبینی کرد.
این تجربه نشان میدهد که سازمان کارگری فقط محل صدور بیانیه نیست؛ باید بتواند در دوره اعتصاب و فشار، از اعضای خود حمایت مادی و اجتماعی کند.
درس هفتم: پیوند کارگاهها قدرت ایجاد میکند
یک اتحادیه منفرد ممکن است منزوی شود؛ اما ارتباط اتحادیههای مختلف، همان تجربهای بود که شورای متحده را به نیرویی بزرگ تبدیل کرد.
از این جهت، یکی از مهمترین تجربههای دهه ۲۰، عبور از سازمانیابی تککارگاهی به شبکهسازی بینکارگاهی و بینصنعتی است.
جمعبندی: دههای که امکان تاریخی جدیدی ساخت
دهه ۱۳۲۰ را میتوان نقطه عطفی در تاریخ طبقه کارگر ایران دانست؛ نه به این معنا که کارگر ایرانی پیش از آن مبارزه نکرده بود، بلکه از این جهت که در این دهه مبارزه کارگری برای نخستین بار در مقیاسی وسیع، تشکلیافته، سراسری، اتحادیهای و سیاسی شد.
سقوط رضاشاه فضای سیاسی را گشود؛ کارگران از این فضا برای ایجاد اتحادیه استفاده کردند؛ حزب توده توانست بخش مهمی از این ظرفیت را سازمان دهد؛ شورای متحده مرکزی به یکی از بزرگترین مراکز اتحادیهای ایران تبدیل شد؛ اعتصابهای نفت، راهآهن و دیگر صنایع قدرت اقتصادی کارگران را آشکار کرد؛ و فشار اجتماعی به تصویب قانون کار ۱۳۲۵ انجامید.
اما همین قدرت، واکنش دولت، کارفرمایان و قدرتهای خارجی را نیز برانگیخت. از نیمه دوم دهه، دولت به سمت ایجاد اتحادیههای رقیب رفت؛ رقابتهای سیاسی و ژئوپلیتیکی بر جنبش سنگینی کرد؛ و پس از سوءقصد به شاه در بهمن ۱۳۲۷، حزب توده ممنوع و بخش بزرگی از ساختار علنی جنبش سازمانیافته کارگری ضربه خورد.
بنابراین، میراث واقعی دهه ۲۰ را باید دوگانه دید از یک طرف، اثبات قدرت سازمانیابی طبقه کارگر؛ و از طرف دیگر، اثبات آسیبپذیری این قدرت هنگامی که سازمان مستقل، پایدار و متکی بر بدنه کارگری نباشد.
این شاید مهمترین درس تاریخی این دهه باشد: کارگران دهه ۲۰ نشان دادند که کارگرِ سازمانیافته میتواند از یک نیروی اقتصادی به یک نیروی اجتماعی و سیاسی تبدیل شود؛ اما همان تجربه نشان داد که برای دوام این قدرت، تشکل باید از رهبران، احزاب، دولتها و حتی شرایط موقت سیاسی فراتر رود و در خودِ محیط کار و در مشارکت مستمر اعضای خود ریشه داشته باشد
از این منظر، تبارشناسی مبارزات کارگری دهه ۱۳۲۰ فقط یادآوری اعتصابها و نام رهبران گذشته نیست؛ مطالعه نخستین تجربه بزرگ ایران در ساختن قدرت جمعی کارگران است؛ تجربهای که هم دستاوردهای آن و هم شکستهایش برای فهم دورههای بعدی جنبش کارگری اهمیت بنیادی دارد
بهروز فدائی ـ بیستم سپتامبر 2026
افزودن دیدگاه جدید