رفتن به محتوای اصلی

فرهنگ و هنر

محمود میرمالک ثانی
شیطنت های من و برادرانم همیشه کار دستمان می داد. اما هیچوقت یاد ندارم که آنها کتک خورده باشند. ولی کتک خوردن خودم هیچگاه از یادم نمی رود و فکر هم نمی کنم تا وقتی که زنده هستم از یادم برود. هر وقت به گذشته نگاهی می اندازم، برایم بسیار تعجب انگیز است که مادرم، من را آنچنان کتک می زد که گاهی به نظر می رسید قصد جانم را کرده. البته باید بگم که من تنها بچه ای نبودم که توی آن خانه کتک می خورد و خودِ این ماجرا کمی درد من را التیام می بخشید که من تنها بچه ای نیستم که دچار این سرنوشت شده است.
رحمان
گفتی،
امشب چیزی بگو
چیزی مثلِ حضور نیم رخِ ماه
‌در سایهِ روشنِ ابرهای سرگردان 
چیزی مثلِ جنگلِ انبوه 
پشتِ نگاه آسمان
چیزی مثل تو...رفتی
کانون نویسندگان ایران
روز اول ماه مه روزی است از روزهای سال که طبقه‌ی جهانی کارگر، از جمله طبقه‌ی کارگر ایران، فرصت می‌یابد که به خیابان بیاید تا یک صدا، زن و مرد کارگر، پیر و جوان، دست در دست هم فریاد کنند: دور نیست روزی که چرخ این جهان واژگون را بر هم زنیم، نظام ستم طبقاتی شما را واژگون کنیم و زمام اختیار این جهان کج‌مدار را در کف با کفایت طبقه‌ای بگذاریم که اگر این جهان زنده و پویاست همه زاده از کار و زحمت جان‌فرسای اوست.
حسن جلالی
بندر تو را چه شد!
زان تیر زهرآگین
از کدامین سو بر قلبت نشست..؟
سوختی
در کینِ اهریمنانِ کوردل
س. خرم
سیر کردنت را آشنااست'مادر.
قابلمه اش بر آتش.
پر است خانه بی سقف'
اززمزمه گوش نواز جوشیدن چیزی.
گرم است آغوش او.
حسن جلالی
نام گمشده ها
قامتِ سروِهای خونین را
به یاد می آورم
همینجا که چشم بر شب دوختم
در غُربت شبانه ام
آن روزها را ورق می زنم
کانون نویسندگان ایران
اکنون که پنجاه و هفت سالگی تأسیس کانون نویسندگان ایران را گرامی می‌داریم، تلاش‌های همه‌ی آزادیخواهان را ارج می‌نهیم و یک بار دیگر اعلام می‌کنیم که مبارزه‌ی جمعی و حساسیت به ستم و سرکوب در  سراسر جهان یگانه راهیست که می‌تواند به برچیده شدن سانسور و تحقق آزادی بیان بیانجامد.
صادق شکیب
راه ما حق بود به بلندای تاریخ آویزه‌ی گوش‌ها خواهد بود و پر شور و متحد، یک صدا و یک دل رهسپار راهی که این شهیدان بزرگ خلق ما را به پیوستن بدان دعوت می‌کردند .... اتفاقی نیست که استاد افغانی  کتاب را  با دیدار رفیق شهید بیژن جزنی به همراه همسرش با ایشان  به پایانی دل انگیز می‌رساند.
رحمان
انگار قرار است 
اتفاقی بیافتد
چشمانِ گُربه در تاریکی
پرتوی ی از روشنایی می بیند
چراغهایِ قرمز روشن است
س. خرم
نگو ، برای من نگو،
از آسمان.
از رقص رنگین چترها.
نگو از آدمیان آهنین بال.
و دید پرنده.
من خود، به چشم خود دیده ام،
رحمان
دنیا با ما چه کرده!
ترس سایه انداخته بر زمین
چرا این قدر ترسیدم!
با چشمانم حرف می زنم
و با دستانِ خسته ام
دلم می لرزد آنجا که
حظِ دیداری را از من گرفتند
و آغوشِ گرمِ وطنم
رحمان
شعرهایم
عطرِ شکوفه های بهار می دهد
و چندی باران خورده
اما سوزِ سرما از تنم
بیرون نیامده
کانون نویسندگان ایران
کانون نویسندگان ایران سال نو را به نویسندگان و هنرمندان مستقل و همه‌ی آزادی‌خواهان و ستم‌ستیزان شادباش می‌‌گوید. باشد که ایستادگی‌های فردی جای خود را به ایستادگی‌های جمعی دهد و سال تازه، سال به بارنشستن امیدها و تحقق آرمان‌ها باشد.
رحمان
دل واکَن از این سرما
بیارا وُ بچین هفت سینت را 
بِنگر، چند گامی مانده تا بهار
زندگی رنگِ دلاویز می گیرد 
سر برافراشتند سِتبر قله ها
دشتها کران تا کران شکوفه می بندد
بهروز شوقی
نکته مهم و در واقع پیام اصلی فیلم طعم گیلاس، در پایان این سکانس مفهوم واقعی فیلم را دقیق‌تر به نمایش می‌گذارد. آن‌جا که مرد راننده که خود مصمم به خودکشی بوده است، از راوی می‌پرسد: تو، توت خوردی و همه چیز عوض شد، مرد راوی مصمم می‌گوید: نه همه چیز عوض نشد، فکرم عوض شد.
حسن جلالی
نگاه کن!
سرگیجه می گیری
پشمات می ریزه...دادا 
من شاخ درآوردم!
پیر میشی کنارِ آرزوهات
اینجا لُس آنجلس نیست
لاسوِگاس هم نیست
اینجا تهران است
رحمان
غروبِ دلگیرِ هفته ها
آهسته و تنها می آید
سکوت- قفلی ست
بر دهانش زنگار بسته 
اندوهش پایانی ندارد
درونش اما غوغاست
حسن جلالی
من خودم ،
سرجمع که حساب می کنم
از لایه های زیرینِ ۹۹ درصدی-ام 
از ورطهِ هولناکِ فرودستان
اما دوست دارم
چند پله نزدیک شوم 
رحمان
اخوان- سیگارش را خاموش 
و با قلبی خسته رفت
شعر در سینهِ زمستان شعله برداشت
شب خاموش 
در دلِ هزاران امید
از میانِ گدازه ها گذشتند
کانون نویسندگان ایران
کانون نویسندگان ایران روز جهانی زبان مادری را به همه‌ی مردمان ایران و جهان صمیمانه شادباش می‌گوید و با اتکا و استناد به اصل سوم مندرج در منشور خود؛ "رشد و شکوفایی زبان‌های متنوع کشور را از ارکان اعتلای فرهنگی و پیوند و تفاهم مردم ایران می‌داند و با هرگونه تبعیض و حذف در عرصه‌ی چاپ و نشر و پخش آثار به همه‌ی زبان‌های موجود مخالف است" و نیز خواستار رفع هرگونه تحدید، تبعیض، بازداشت و پیگردهای غیرقانونی درخصوص ِ همه‌ی کنش‌گران مدنی، فرهنگی و فعالان حوزه‌ی زبان‌های مادری‌ست. 
کانون نویسندگان ایران
نامه‌ی کانون نشریه‌ای با محوریت ادبیات و فرهنگ است. انتشار دوره‌ی اول آن در سال ۱۳۵۸ آغاز و در سال ۱۳۶۰ با شدت یافتن سرکوب‌ها متوقف شد. در سال‌های ۱۳۸۰ و ۱۳۸۱ نیز تنها دو شماره از آن منتشر شد و شماره‌ی سوم هرگز مجوز انتشار نیافت. اکنون پس از وقفه‌ای طولانی انتشار نامه‌ی کانون نویسندگان ایران از سر گرفته شده است.
حسن جلالی
مان زیادی نگذشت، دوباره اخبار مشکلات مردم، تجمع هر روزمره بازنشسته ها و حقوبگیران به دلیل تنگناها و مشگلات معیشتی و‌ زیر فشار قرار دادن زندانیان و احکام بیدادگرانه مراجع قضایی، دستگیری فعالین مدنی و مطبوعاتی، خودکشی بیسابقه زنان و هزاران مشگل دیگر که نتیجه سیاست حکومت سرکوبگر حاکم است، ذهنم را احاطه کردند. تصویر جوان کرد هنوز در مقابل چشمان است و دوستانش که سراسر گوش به او سپردند. همه دیده هایم در شب پارک مثل یک رویا آرام...آرام...از روح و روانم محو شدند.
س. خرم
آخرین چای را 'داغ سر کشید.
گفتم وداع بماند برای فردا.
دلش نیامد بیدارم کند.
خواب ماندم من.
واو رفت.
گشودم پنجره را.
کانون نویسندگان ایران
کانون نویسندگان ایران از منظر مخالفت با نفس اعدام به‌عنوان یک مجازات- که به گواهی آمارهای موجود تاکنون نه در ارعاب جامعه در عرصه‌ی سیاسی، و نه در اصلاح و کاهش کژرفتاری‌های اجتماعی در جرائم عمومی کمترین اثری داشته و به عکس، موجب تشدید و گسترش ناهنجاری‌های اجتماعی شده است- صدور احکام اعدام را محکوم می‌کند و خواهان توقف این ماشین نفرت‌انگیز تولید جسد و تشدید توحش، و لغو بی چون و چرای همه‌ی احکام اعدام صادره است. صدور حکم اعدام برای پخشان عزیزی، وریشه مرادی، شریفه محمدی، بهروز احسانی، مهدی حسنی، منوچهر فلاح و پژمان سلطانی فقط گواهی آشکار بر استبداد و آزادی‌کشی حاکمیت است.
حسن جلالی
در آن سو
در فاصله کوتاهی از سرمایِ دی
میان زباله ها نشستی
نمی دانم از کدام راه آمدی
با کدام رهتوشهِ به شب می رسی
دل کندی از خویش
در هوایِ گندابِ زباله ها
آغشته به کشتارِ سُرب وُ...
رحمان
وین شبِ طولانی که تمام شد
انتظار منهم به آخر می رسد
با این همه آرزو
و دلتنگی
نقاب از رُخسار می گیرم
لبخند می‌زنم
با درود روزهای تازه!
من خوبم..!
تنها به امید تو،
و روزهای بهتر که در راه اند.
حسن جلالی
روحش شاد؛
الان می‌فهمم چی می‌گفت!
یه آبدارچی کاری میکنه
که از دست هزار دکتر
یا مهندس برنمیاد
کاش می دانستم
در آن لحظه ناب و دست نیافتی
مردی که زنگار از چهره روزگار می روبد
با ترکاندن جمجمه های انباشته
از آیه های مرگ
چگونه روحش به پرواز درآمد!؟
رحمان
در سرزمین شقایقها زمزمه
و در سردترین فصولِ سال
با دستانِ پرومته،
هیمه های آتش برمی افروزند

آنان شعله ور
بر روزنه های تاریک می تابند
بسان رودِ روان
از سنگلاخها می گذرند
بهزاد کریمی
سخن آخر اینکه، ناسازگاری نبوی با تحمیلات نظام، سرانجام کار وی را به تبعید خودخواسته کشاند و همین دو دهه دور از میهن، شیره‌ی جانش را کشید. برای هنرمندی که، جامعه‌کارهای خلاق او را قدر می‌دارد و خود نیز می‌داند که آثارش جا در دل‌ها دارد، چیزی جانکاه تر از جدایی از وطن نیست. از همین نگاه، در اصل، این استبداد ولایی بود که با ستاندن جان او خسارت فرهنگی دیگری برکشور زد.
این درگذشت را به بازماندگان ابراهیم نبوی و فرهنگ طنز ایران و ایرانی تسلیت می‌گویم.
س. خرم
چهره گشود به روی دریا.
درخشید اما ناگهان نوری.
جهید غباری سیاه'
تاعمق چشمانش.
رها شدان دست کوچک.
گسیخت تار های بی رنگ'
یک حنجره.
دریغ از یک زار
س. خرم
مگر می توان نایستاد.
مگر می توان رها کرد خانه خورشید'
وچنگ زد' سرگشته'
به سراب های نور.
غمگینم 'اما زنده است امید.
نویدم داده است افق:
نخواهد مرد باور رهایی.
می نشیند به بار روزی.
........................
س_خرم
حسن جلالی
در چشم انداز نگاهِ تو
و در رویایِ شبانه هایت
جهان سبز است وُ دلفریب
اما رفیق، تو کار خودت را بکن
راهِ خودت را برو
استوار، بسانِ صخره هایِ زاگرس
پا بر مدارِ زمین بگذار
با همان دستانِ عاشق
آشنا با دستانِ من وُ...
ما-
کانون نویسندگان ایران
پرونده‌ی «جنایت عمدی»، جنایت آشکاری که به مرگ بکتاش آبتین انجامید، همچنان گشوده است و هرگز مشمول مرور زمان نخواهد شد مگر آن که آمران و عاملان این جنایت و همه‌ی جنایات سیاسی سالیان اخیر به پای میز محاکمه کشیده شوند و ما دادخواهان پیمان بسته‌ایم که آنچه در توان داریم به کار آوریم تا دادِ این جان شعله‌ور را چنان که شایسته‌ی اوست بستانیم. رای بزرگداشت یاد تابناک و پایدار ستم‌کشته‌ی راه آزادی؛ بکتاش آبتین، روز سه شنبه، ۱۸ دی، ساعت ۳ عصر، در آرامستان امام‌زاده عبدالله، واقع در شهر ری، حضور می‌یابیم و مزارش را گلباران می‌کنیم.
عباد عموزاد
غلامحسین ساعدی سال ها است که در بین ما نیست. ولی راه او و پیام او هم چنان زنده است. دعوت او به مقاومت فرهنگی، به آفرینش فرهنگی و هنری، به زنده نگه داشتن، هرچه بیشتر پویا کردن و تداوم بخشیدن میراث فرهنگی، اگرچه نزدیک ترین و فوری ترین بازتاب و تاثیر خویش را تسریع گذار از رژیم و تضعیف مبانی اجتماعی و ضدفرهنگی حاکمیت و عواملی که به این حاکمیت انجامیده است، می یابد، منحصر به روزگار اقتدار این رژیم یا دوران تبعید نیست بلکه مسئله همیشگی هر جامعه زنده، بویژه جوامع در حال گذار از گهنه به نو و از گذشته به آینده، همچون جامعه ما است.
به دعوت فعالان سیاسی و فرهنگی و به طور مشخص باربد گلشیری، تعدادی از نویسندگان از جمله حسن حسام، نسیم خاکسار، حسین دولت آبادی و محسن یلفانی و برخی از احزاب سیاسی از جمله حزب چپ ایران- فرانسه، تعداد قابل توجهی از طیف های مختلف فرهنگی و هنری و سیاسی کشورمان در اعتراض به اهانت یکی از مدافعان بازگشت سلطنت با گلباران مزار این نویسنده آزاد اندیش، که جایگاه مهمی در ادبیات، تئاتر و سینمای کشورمان داشت، خشم و اعتراض خود را به گوش مردم کشورمان برسانند.