رفتن به محتوای اصلی

فرهنگ و هنر

س. خرم
سرچشمه 'ذهن سیاه'
آمد از فراز قله جهل'ارتفاع شقاوت'
وبه کام خویش کشید'
دشتی از ققنوس در قفس.
پیوست به اقیانوس جوشان.
شناور' ننگ' تا انتهای زمان.
نغمه خوان دشت' تازایش خاکستر .
س. خرم
این چشمه را سرچشمه کجا است'
که نهفته راز رهایی'
در رقص نور بر موج اش.
می بخشد عمر جاودان'
به کاروانهای تشنه راه'
ومی رسد مسیر جویباران اش'
به برکه های ایثار.
می روید از هر قطره اش'
جوانه امید
رحمان
ردِ تو را گنجشکان
از جنوبِ شرقِ خاوران آوردند
و من خاطره آن روز را
هر روز به خانه می آورم
نمی توانم فراموشت کنم
هنوز واژه های تو تسکینم می دهد
کانون نویسندگان ایران
او از آن‌دست انسان‌هایی بود که تجسم خودساختگی‌اند، برآمدگان از اعماق که به اوج می‌رسند؛ چونان کارگری حروف‌چین که نویسنده و مترجمی کلام‌آفرین. آن‌چه او را در این راه همراه و یاور بود پشتکار، خستگی‌ناپذیری و آرمان‌های انسانی بود که تا واپسین دم حیات با خود داشت و آثار و اثرات آن‌ها را چه در کوشش‌های اجتماعی و چه در کنش‌های ادبی‌اش می‌توان مشاهده کرد و نیز در پذیرش عضویت کانون نویسندگان ایران. اگر این‌یک را به سبب مخالفت تام و تمام با سانسور و دفاع از آزادی‌ بیان بی‌هیچ حصر و استثنا برگزید، برابری‌خواهی چراغ راهنمای کنش‌های اجتماعی‌ و انتخاب آثار برای ترجمه‌هایش بود
محمود میرمالک ثانی
با این کودک به شهرم بر می گردم اما کسی انتظارمان را نمی کشد. در آنجا به دنیا آمده ام و تیر و تبارم از آنجاست. اما نه من کسی را می شناسم و نه کسی من را. تنها من را به نام می شناسند و صدا می زنند... نامی که فقط من را از دیگر همجنسانم تفکیک می سازد تا جامعه نظم خودش را از دست ندهد. نام یا شماره، فرقی با هم ندارند. تاریخ تولد و شماره ثبت، تنها تو را از دیگران جدا می سازد و نمی گذارد تا با دیگران اشتباه گرفته شوی. همانند شماره پلاک ماشین ها...
س. خرم
دریک سرزمین قلب'
می ریزد ترس ،تردید،
در طناب ،درسلاح،
وشما در جسنجوی قلبی،
که نمرده باشید در ان،
می روید هراسان از کنجی ،
به کنج دیگر،.
وابن پایان جنگ است
حسن جلالی
شانه های زخمین
و دستان تاول وُ... رُخسارهای زرد
تمام می شود
بوسه‌ها، لبخندها
و اشگِ شوقِ دیدارها می ماند

همه‌چیز می‌گذرد!
تمام می شود
اما...تنها عشق ماندگار است
و راز جاودانگی-اش را
همواره در گوش ما می خواند.
محمود میرمالک ثانی
چشم به چمدان زیر تختخواب می اندازد و تا مدتی به آن خیره می شود تا اینکه جرات می کند چمدان را بیرون بکشد و آن را در جلوی خود قرار دهد. روز به پایان خود نزدیک می شود و خورشید خرامان خرامان خود را از شهر دور می سازد تا اهالی خانه را با شب تنها گذارد. مستاجر اتاق شماره پنج همچنان در مقابل چمدان چمباتمه نشسته و به آن خیره شده.
رحمان
رویای فراموشی روزها
بیدار می شوند
و من سکوتی محاط در یقین خویش
سایه‌ ها را رج می‌زنم
شهامت آن زن پشتِ میله ها
درونم را می کاود
و گاه و بی گاه
صدای پرنده همیشگی
آغاز صبح را در من می خواند
س. خرم
ومی دهند به گرسنگان نوید بهشت.
این راهزنان جا‌مانده از زمان'
تاخته اند' بیش از انکه باید.
نزدیک است اما بزنگاه.
افتاده ترک به حصار.
می لرزنددژهای تقدس.
رسیده است'
سرخی آتش به افسون.
دیدنی است'
انقراض پس مانده ای از قهقرا.


محمود میرمالک ثانی
با سپیده صبح تنها نشانی که از او به چشم می خورد، اثر پیکری بود که بر سنگ قبر نقش بسته بود. زندگی دوباره به خفتگان قبرستان متروک بازگشت. درختان کهنسال قبرستان متروک نیز می توانستند به حیات خود امیدوار باشند تا وقتی که خورشید نورافشانی خود را از آنها دریغ نمی کرد.
سیامک کلهر
اگرچه سالهاست در میهن ما حکومت جور و ستم جمهوری اسلامی،کوشیده است که از ارزش و اعتبار نوروز بکاهد و جشن و شادمانی را از مردم بگیرد و بجای نوروز، اعیاد و مناسبت های مذهبی را بنشاند، اما، حکومت شادی سوز و مرگ آفرین فقه ها، هرگز نتوانسته است امید، شادمانی و همبستگی را از مردم بگیرد.
امسال نیز، مادران و پدران داغدار در آغاز بهار و آمدن نوروز با شمع وگل به دیدار فرزندان عزیزشان در خاورانهای ایران میروند و با فرزندان خود تجدید عهد می کنند که تا پایان ظلم و ستم از پای ننشینند
کانون نویسندگان ایران
کانون نویسندگان ایران عید نوروز و سال نو ۱۴۰۳ را به مردم ایران و همه‌ی کسانی که این روز را جشن می‌گیرند، به خانواده‌های جان‌باختگان راه آزادی، به اعضای خود و به اهل قلم شادباش می‌گوید و امید دارد در سال پیشِ رو درهای زندان به روی زندانیان سیاسی و عقیدتی گشوده شود، بساط سانسور در هر شکل و اندازه به فنا رود و آزادی چونان درختی در بهار بشکفد، شاخه بگسترد و بار گیرد؛ رفاه بر سفره‌های مردم و شادی مدام بر قلب‌هاشان بنشیند.
رحمان
نخستین شکوفه
بدون بهار
غروبِ روزهای آخر پاییز
شکفته بود در باغ
و من آخرين جمعه ى سال
مُعطر بودم از گلاب وُ بهار
شاخه گلی روییده
در جمجمه و دستانم
جمعه غروب آفتاب را
انتظار می کشید
س. خرم
زببا است بیگمان بهار.
جلوه می کند اما'
به دور از رنج همیشه مدفون'
در زمستان.
امید ها است مرا به بهاری دیگر'
بهار دربهار.
تا نوزد نسیم با بوی نان.
نزند آذرخش بر جنگل بیداد.
تا ننشیند درخت عدل به شکوفه.
پر نشود جهان'
از"حق نوای" مرغ شباهنگ.
حسن جلالی
داشت به آخرِ خط می رسید
گفت: قهرمانان همه مُردن
شما از کدام قهرمان حرف می‌زنید..!
زنها دیگر خسته شدند
هیِ قهرمان زاییدن
هیِ در تاریکی گم شدند
می خواهند کمی هم زندگی کنند
کانون نویسندگان ایران
کانون نویسندگان ایران با بزرگ‌داشت خاطره‌ی مهساها، نیکاها و آرمیتاها که جان عزیزشان در این راه فدا شد، این روز تاریخی را به تمامی زنان و مردان آزادی‌خواه شادباش می‌گوید ــ به‌ویژه به زنان شجاعی که حتی در بند یا زیر سایه‌ی تهدیدِ آن نیز برای آشکار کردن تباهی قلم می‌زنند زیرا دریافته‌اند که «آزادی بیان بی‌هیچ حصر و استثنا برای همگان» ضرورتی انکارناپذیر برای تحقق و پاس‌داشتِ زندگی شایسته‌ی انسانی است.
رحمان
امروز جهان غم انگیزتر از همیشه
چشم بر کشتارِ درختانِ زیتون فروبسته
وز من می خواهد
چشم فروبندم
قلبم را وانهم و به حاشیه روم
آه...ای آسمان ببار
ببار که از پشتِ ابرهای تیره
شاخه های نور
خونهای خشگیده زمین را
خواهد شست.

س. خرم
میگویند'
صدای کامیونهابلند بود'
وفریاد های'
ان جماعت گرسنه ترسناک.
پس انها را کشتیم'
تا سرگرم شویم'
در واقعی ترین ژانر وحشت.
خالی بود جای هالیوود.
حسن جلالی
سپیده‌ دمید وُ...
صبح 
از فَلقِ سرخ برآمد
خواب از چشمانم گریخت
گرم نشد دلم
گیتی پورفاضل
برف می بارد و من
به تماشای تو ای هوش ربا
از پَسِ شیشه به هر تکه ی رقصان
که سر شاخه ی عریان درخت
می نشیند به نیاز
یا زمین را بدهد بوسه به ناز
سرخوشانه به شگفتی نگرم
س. خرم
نزدیک است سحر.
دیر کرده است خش خشی'
که می روبد شب'
از دل کوچه.
شور می زند دلش.
رحمان
دیشب شهر را دوره کردم
راهِ طولانی رفتم
نقاط ناشناخته‌، کور
خط قرمزی
گردنِ شهر را بریده بود 
انبوهی از سایه ها
در غبارِ سیاهی
کانون نویسندگان ایران
کانون نویسندگان ایران ضمن گرامی‌داشت این روز، همان‌گونه که در بند سوم منشور خود آورده است: «رشد و شکوفایی زبان‌های متنوع کشور را از ارکان اعتلای فرهنگی و پیوند و تفاهم مردم ایران می‌داند...» و خواهان آزادی زبان‌های مادری در ظرفیت و ابعاد گوناگون آن‌ها به‌ویژه در «عرصه‌ی چاپ و نشر و پخش آثار» است. هم‌چنین خواستار رهایی تمام کنشگران عرصه‌ی زبان مادری از زندان و تبعید و دیگر آزارها و فشارهاست.
س. خرم
بر زمین نشست اولین برف.
میدانم  منتظرم بودی.
قرارمان را یادم هست،
باید می رساندم خود را،
قبل از انکه آب شوند برفها،
و می ساختم،
یک گلوله برفی دو قلو،
رحمان
مقابلم نشسته
سرخوش و اتو کشیده
پشت قاب شیشه ای
دورترها،
آن سویِ آبهایِ مواجِ مهاجر کُش
کلمه های شیک را
در جمله های اتوکشیده 
از تَهِ حلقش پرتاب می کند
س. خرم
در خیابانی باران زده'

می گذرد مردی'
از میان نور های خیس.
ناامید از پشت سر.
تنها ترین.
می رود به وعده گاه'
ملاقاتی بی دیدار.
رحمان
چیزِ مرموزی
مثل شبحِ مرگ فتاده به جانم
و تا لبهِ صبح بیدارم
با اين اوضاعِ خرابم
خودم را از یاد بردم
و تو هیِ احوالم را می پرسی...؟
زیرِ پایمان را خالی کردند
س. خرم
شکار از پا افتاده ام'
رمقی نمانده مرا.
زیر باران چنگال ودندان'
خزیده ام بارها بر زمین'
وبر خاسته ام.
به  زانو آمده ام اکنون.
توده گوشتی زمین گیر.
رحمان
آه... تو روزِ دیگری هستی
تو فردایی
و با حنجره خسته و خونین
برای کودکان فردا شعر می خوانی
من حواسم باشد
با شاخه هایم
و استخواهایم
فراقِ نشسته بر چشمانت را
در آغوش گرفتم
تو را هرگز از یاد نبردم
از چشمانِ آسمان می بارد
آنانِ که واپسین نَفَس-
و واپسین فریاد را
بر لبانیِ خشگیده نظاره گرند
هرگز ندانستند
طلوعِ سرخ از فلق سر می زند
و اینجا...!
بازار مکارهِ راهزنان دنیاست
کانون نویسندگان ایران
اکنون که حکومت، به ضرب و‌ زور، گرد یأس می‌پراکند و سایه‌ی سنگین خفقان را بر سر و سامان مردم می‌گستراند، اکنون که صدای دادخواهان را خفه می‌کند تا مگر دادخواهی به محاق رود، کانون نویسندگان ایران یاد بکتاش را به یاد همه‌ی ستم‌کشتگان راه آزادی، هم‌چون محمد مختاری و محمدجعفر پوینده و ... گره می‌زند و به بانگ بلند اعلام می‌کند که دادخواه جانِ جوانِ پرپرشده‌ی آبتین است و تا روشن شدن تمامی ابعاد این جنایت و محاکمه‌ی عاملان و مقصران آن از پا نمی‌نشیند.
رحمان
یلدا،
طعمِ تلخی داشت
سرما،
در تنِ دخترِ گل فروشِِ چارراه ولیعصر
در استخوانهایِ لرزانِ کارتن خوابِ
پلِ حافظ
و زنانِی که در شبِ خیابان
پرسه می زنند
و روز... پایِ سفره فقر
زیر آفتابِ زمستانی بی رمق
بیداد میکند
رحمان
در تاریکی مطلق،
من با چشمان بسته
صدایِ بالِ زدن پروانه را
می فهمم
و نفسهای آرام عنکبوت سیاهی
که در کمین شکار نشسته
و نغمه هایی که از فراز البرز می‌آید
و در شبِ این فلات می نشیند
س. خرم
خیره ام به تصویرات'
نه برای دیدن شرم خورشید،
ازشرر' بر برهوت بی سایه.
پوست برشته.
اشک خشک،
اندود تن با خاک کبود،
سینه چاک،
درانتهای غربت'دربهت تنهایی.