رفتن به محتوای اصلی

فرهنگ و هنر

حسن جلالی
سپیده‌ دمید وُ...
صبح 
از فَلقِ سرخ برآمد
خواب از چشمانم گریخت
گرم نشد دلم
گیتی پورفاضل
برف می بارد و من
به تماشای تو ای هوش ربا
از پَسِ شیشه به هر تکه ی رقصان
که سر شاخه ی عریان درخت
می نشیند به نیاز
یا زمین را بدهد بوسه به ناز
سرخوشانه به شگفتی نگرم
س. خرم
نزدیک است سحر.
دیر کرده است خش خشی'
که می روبد شب'
از دل کوچه.
شور می زند دلش.
رحمان
دیشب شهر را دوره کردم
راهِ طولانی رفتم
نقاط ناشناخته‌، کور
خط قرمزی
گردنِ شهر را بریده بود 
انبوهی از سایه ها
در غبارِ سیاهی
کانون نویسندگان ایران
کانون نویسندگان ایران ضمن گرامی‌داشت این روز، همان‌گونه که در بند سوم منشور خود آورده است: «رشد و شکوفایی زبان‌های متنوع کشور را از ارکان اعتلای فرهنگی و پیوند و تفاهم مردم ایران می‌داند...» و خواهان آزادی زبان‌های مادری در ظرفیت و ابعاد گوناگون آن‌ها به‌ویژه در «عرصه‌ی چاپ و نشر و پخش آثار» است. هم‌چنین خواستار رهایی تمام کنشگران عرصه‌ی زبان مادری از زندان و تبعید و دیگر آزارها و فشارهاست.
س. خرم
بر زمین نشست اولین برف.
میدانم  منتظرم بودی.
قرارمان را یادم هست،
باید می رساندم خود را،
قبل از انکه آب شوند برفها،
و می ساختم،
یک گلوله برفی دو قلو،
رحمان
مقابلم نشسته
سرخوش و اتو کشیده
پشت قاب شیشه ای
دورترها،
آن سویِ آبهایِ مواجِ مهاجر کُش
کلمه های شیک را
در جمله های اتوکشیده 
از تَهِ حلقش پرتاب می کند
س. خرم
در خیابانی باران زده'

می گذرد مردی'
از میان نور های خیس.
ناامید از پشت سر.
تنها ترین.
می رود به وعده گاه'
ملاقاتی بی دیدار.
رحمان
چیزِ مرموزی
مثل شبحِ مرگ فتاده به جانم
و تا لبهِ صبح بیدارم
با اين اوضاعِ خرابم
خودم را از یاد بردم
و تو هیِ احوالم را می پرسی...؟
زیرِ پایمان را خالی کردند
س. خرم
شکار از پا افتاده ام'
رمقی نمانده مرا.
زیر باران چنگال ودندان'
خزیده ام بارها بر زمین'
وبر خاسته ام.
به  زانو آمده ام اکنون.
توده گوشتی زمین گیر.
رحمان
آه... تو روزِ دیگری هستی
تو فردایی
و با حنجره خسته و خونین
برای کودکان فردا شعر می خوانی
من حواسم باشد
با شاخه هایم
و استخواهایم
فراقِ نشسته بر چشمانت را
در آغوش گرفتم
تو را هرگز از یاد نبردم
از چشمانِ آسمان می بارد
آنانِ که واپسین نَفَس-
و واپسین فریاد را
بر لبانیِ خشگیده نظاره گرند
هرگز ندانستند
طلوعِ سرخ از فلق سر می زند
و اینجا...!
بازار مکارهِ راهزنان دنیاست
کانون نویسندگان ایران
اکنون که حکومت، به ضرب و‌ زور، گرد یأس می‌پراکند و سایه‌ی سنگین خفقان را بر سر و سامان مردم می‌گستراند، اکنون که صدای دادخواهان را خفه می‌کند تا مگر دادخواهی به محاق رود، کانون نویسندگان ایران یاد بکتاش را به یاد همه‌ی ستم‌کشتگان راه آزادی، هم‌چون محمد مختاری و محمدجعفر پوینده و ... گره می‌زند و به بانگ بلند اعلام می‌کند که دادخواه جانِ جوانِ پرپرشده‌ی آبتین است و تا روشن شدن تمامی ابعاد این جنایت و محاکمه‌ی عاملان و مقصران آن از پا نمی‌نشیند.
رحمان
یلدا،
طعمِ تلخی داشت
سرما،
در تنِ دخترِ گل فروشِِ چارراه ولیعصر
در استخوانهایِ لرزانِ کارتن خوابِ
پلِ حافظ
و زنانِی که در شبِ خیابان
پرسه می زنند
و روز... پایِ سفره فقر
زیر آفتابِ زمستانی بی رمق
بیداد میکند
رحمان
در تاریکی مطلق،
من با چشمان بسته
صدایِ بالِ زدن پروانه را
می فهمم
و نفسهای آرام عنکبوت سیاهی
که در کمین شکار نشسته
و نغمه هایی که از فراز البرز می‌آید
و در شبِ این فلات می نشیند
س. خرم
خیره ام به تصویرات'
نه برای دیدن شرم خورشید،
ازشرر' بر برهوت بی سایه.
پوست برشته.
اشک خشک،
اندود تن با خاک کبود،
سینه چاک،
درانتهای غربت'دربهت تنهایی.
رحمان
آرام از گذشته ام دور میشوم
چشمانم یاری نمی دهد
واژه ها از نگاهم می گریزند
و پلکهایم خسته
بر لبهِ صبح فرو می افتد
صفحاتی از کتاب
منتظرم می ماند
باز می گردم،
رحمان
گناه تو چه بود...؟
زادن در محاقِ تبعیض!
وقتِ دل چرکین شدنِ زمانه
ماندن در شامگاهی دلگیر
در دنیایی که ممنوع شدی
وین داغ نفرین شده
بر بنیادِ بیداد،
گران بود، گر فرونمی پاشید
خدایا مرا ببخش
چه می کردی آدم!
س. خرم
به سر آمد طاقت ابر' از حبس قطره ها'
خسته از رنج سالها انتظار'
گذاشت بر زمین بار سنگین خویش.
رها شد باران از بند کویر آسمان.
به وجد آمد خورشید.
رنگ گرفت بلور های خیس'
وپنهان شد سرما در شکاف زمستان.
نفس کشید زمین چنان عمیق'
که جان گرفت دم'
ازهجوم هوای تازه'
کانون نویسندگان ایران
کانون نویسندگان ایران ۱۳ آذر روز مبارزه با سانسور را که امسال مصادف با بیست‌و‌پنجمین سال دادخواهی قتل سیاسی محمد مختاری و محمدجعفر پوینده است گرامی می دارد و اهل قلم، هنرمندان و همه‌ی مخالفان سانسور را به بزرگداشت این روز فرا می‌خواند.
رحمان
در پوستم به خواب رفتم

بیدارم در جانم و در حنجره ام
فریادی بلند است
صدایی مانده در نیمه شب
ردِ پایی در خیابان
ردِ خونی شتک زده بر دیوار
استخوانهایی با چشمان باز زیر خاک
ماندم و مشکوک به رفتنم
چگونه است خُرد شدنم
در میان برگهای زرد و سبز
مُردنم،
م. شفق


کوله بارت سنگین
نان ات به بهای جان
سفرت ات به وسعت فقر
زیر گامهای تو گون
از نفس می افتد
سنگ ترگ میخورد
صخره فرو می‌ریزد
وکوه
رگبار مسلسل آدمکشان را
دوباره باز می شناسد
کانون نویسندگان ایران
کانون نویسندگان ایران که بنا بر منشور خود همواره بر حق آزادی بیان و حق اعتراض همگانی تأکید کرده است، روز جهانی منع خشونت بر زنان را گرامی می‌دارد و آزاداندیشان را، هر جا که هستند، به همراهی با زنان و مردان آزاده و دلاوری فرا می‌خواند که در ایران و جای‌جای جهان در این راه گام برمی‌دارند.
رحمان
عصرِ جمعه در تنم
پاییز است
سایه ام مانده در صبح
در آفتابِ نیمه جانِ خاکستری
شمایل آن درخت تناور
سرپناهِ رانده های شبانه
خسته وُ گُرسنه
درمانده
هیچ از یادم نمی رود
س. خرم
پیر'جوان'زن' کودک'
باکوله هایی از تمامی داشته ها'
وبقچه هایی لبریز از تمامی گذشته'
می گریزند آرام'سر به زیر'
از جاده ای بی مقصد'
که زمانی خیابانی بود برای' گردش'خرید'
'گپ زدن 'خندیدن'
و می رسید انتهایش'
به امواج دریا و بوی ماهی.
کانون نویسندگان ایران
از میان آثار باقر مؤمنی ــ گذشته از «درد اهل قلم»، «رودررو»، «پ‍ن‍ج ل‍ول روس‍ی»، «صوراسرافیل»، «درباره‌ی مسائل جنبش و حزب توده»، «مسئله‌ی ارضی و جنگ طبقاتی در ایران» و شماری از ترجمه‌ها و گردآوری‌ها که در سال‌های ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۹ امکان چاپ در ایران را یافتند ــ می‌توان به «اسلام ایرانی و حاکمیت سیاسی»، «انفجار سبز (کمونیسم در جهان و ایران)»، «دین و دولت در عصر مشروطیت»، «تاریخ و سیاست»، «نواندیشی و روشنفکری در ایران» و «همراه با انقلاب از درخت سخن بگو» اشاره کرد.
م. شفق
صدای شکستن پیله ها
بگوش می رسد
پروانه های مغرور
درجعد جنگلی انبوه
پرواز می‌کنند
سفره های کوچک طعام
به کنجی خزیده اند
زیرا که زنان
این بالندگان بست نشین
آخرین جرعه ازجام کسالت را سرکشیده اند
س. خرم
زمین'گوی آبی'
سیاره زنده
مغزن اسرار'
نخواهم شد اسیر شگفتی هایت.
ترا ستایش نخواهم کرد.
می خیزد جهان' جهان' رنج'
از لحظه لحظه گردش ات '
می بارد از نقطه'نقطه مدار ات'
دریا'دریا 'درد.
رحمان
در این غوغایِ دل آشوب
فقر،
نَفیر پُر زکینه از دل می کشد
و دستهایِ تاولِ سنگ و آهن
تنگتر از همیشه تُهی
به خاموشی شبانه می رود
س. خرم
مدیترانه 'آبراهه پیر'
چه سخت گذشته است بر تو.
رهایی ات نیست'
ازغم آخرین آواز های بردگان'
رهایی ات نیست از بادبانهای اسیر'
بین دو جهان.
درد می کشد هنوز قاره سیاه از زخم های کهنه '
میدرخشند هنوزقاره های های سبز وسرخ'
بهمن رودی
هیچ جا بند نمی‌شود
حتی پشت میله‌ها
این سو
تکیه داده
و به هر دختر یا زنی
که داخل واگن می‌شود
لبخند می‌زند
در همه ی خطوط مترو
آرمیتا ایستاده‌است
رحمان
صداهایِ مهیب بر ویرانه های شهر
خوشه هایِ متراکمِ سنگ و آهن
و غبار و دود،
صدایِ شکستنِ استخوانها
و جمجمه ها
خواب از چشمانِ خستهِ شب
می رباید
کانون نویسندگان ایران
محمد کلباسی در ۱۳۲۲ در اصفهان زاده شد و رشته‌ی ادبیات تطبیقی را در دانشگاه تهران به پایان برد. او نگارش داستان کوتاه را از دهه‌ی ۴۰ آغاز کرد، و از نویسندگان نوگرایی بود که در میانه‌ی این دهه با دیگر هم‌فکران خود هوشنگ گلشیری، ابوالحسن نجفی، محمد حقوقی ، احمد میرعلائی و شماری دیگر سلسله نشست‌هایی برگزار می‌کردند تا به طرح دیدگاه‌های تازه‌ی خود در مقابله با جریان‌های سنت‌گرا بپردازند.
رحمان
ما از میانه تیغ و سرما
یادگاری از زخمها
بر تنِ سپیدارها گذشتیم
و آنگاه با ترنمِ گلِ سرخ
شامگاهان، تا روشنی‌یِ سرخ فلق
شعله ور...دمی بی مجال ماندیم
پایِ عشقی جانسوز
بی محابا در دهانِ مرگ جان باختیم
بهمن رودی
پشت پنجره ی بیمارستان
ایستاده ای
و دست تکان می دهی
گل های نسترن
با تو می خندند
سراسیمه
خاموشی می دهند
اما نمی دانند
در چشم هایت
جاده ای ست
که مارا
به مقصد می رساند