از اردوگاهگرایی تا قربانیکردن آزادی به پای قدرت
یکی از بحرانهای جدی بخشی از چپ ایران، گرفتارشدن در نوعی اردوگاهگرایی سیاسی است؛ نگرشی که بهجای آنکه آزادی، عدالت اجتماعی، حق تعیین سرنوشت مردم و رهایی از استبداد را معیار سنجش نیروهای سیاسی قرار دهد، جهان را به دو اردوگاه ازپیشتعریفشده تقسیم میکند: اردوگاه امپریالیسم و اردوگاه مقاومت. در این تقسیمبندی، هر نیرویی که در برابر آمریکا و متحدانش قرار بگیرد، صرفنظر از ماهیت سیاسی، طبقاتی و سرکوبگرانهاش، بهنوعی در جایگاه متحد یا نیروی قابل دفاع قرار میگیرد. در مقابل، هر صدایی که از آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و مبارزه با استبداد سخن بگوید، اگر با معیارهای این اردوگاهگرایی سازگار نباشد، بهسادگی به همسویی با امپریالیسم متهم میشود .
این نگرش نهتنها با سنت رهاییبخش چپ بیگانه است، بلکه در عمل میتواند به توجیه استبداد، سرکوب مردم و نادیدهگرفتن حقوق اساسی آنان بینجامد. مسئله فقط یک خطای نظری نیست؛ سخن از انتخاب سیاسیای است که در لحظههای حساس، بهجای ایستادن در کنار مردم تحت ستم، از حکومت و نهادهای سرکوبگر آن دفاع میکند .
در ایران امروز، این تناقض بهویژه در مواضع بخشی از چپ موسوم به «مقاومتی» آشکار شده است؛ جریانی که گاه دفاع از تمامیت ارضی ایران را با دفاع از جمهوری اسلامی و حتی حمایت از سپاه پاسداران درهم میآمیزد. گویی هر انتقادی از این نهادها، هر مخالفتی با سیاستهای نظامی و منطقهای حکومت و هر اعتراض به سرکوب داخلی، الزاماً تضعیف ایران و خدمت به قدرتهای خارجی است .
اما این استدلال بر یک خلط اساسی بنا شده است: ایران با جمهوری اسلامی یکی نیست و دفاع از ایران به معنای دفاع از حکومت حاکم نیست .
تمامیت ارضی؛ حق مردم یا بهانهای برای بقای حکومت؟
حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران، خواستی مشروع و مهم است. هیچ نیروی سیاسی آزادیخواهی نباید نسبت به خطر تجزیه، مداخله خارجی یا ویرانی کشور بیتفاوت باشد. اما مسئله اینجاست که چه کسی، با چه هدفی و بر اساس کدام تعریف از منافع ملی، از تمامیت ارضی سخن میگوید .
تمامیت ارضی یک کشور را نمیتوان به بقای یک حکومت، حفظ انحصار قدرت یک جناح یا مصونیت دستگاههای نظامی و امنیتی از انتقاد فروکاست. کشور، سرزمین و مردمی است که حق دارند درباره سرنوشت سیاسی خود تصمیم بگیرند؛ حکومت، ساختاری سیاسی است که میتواند مشروعیت خود را از دست بدهد و باید در برابر عملکردش پاسخگو باشد .
اگر حکومتی آزادیهای اساسی را سرکوب کند، مخالفان را زندانی کند، معترضان را به گلوله ببندد، زنان را از حقوق برابر محروم سازد و برای حفظ قدرت به اعدام و ارعاب متوسل شود، مخالفت با آن حکومت نه مخالفت با میهن، بلکه دفاع از حق مردم برای تعیین سرنوشت خویش است .
چگونه میتوان از تمامیت ارضی دفاع کرد، اما نسبت به شکاف عمیقی که استبداد میان حکومت و جامعه ایجاد کرده است بیاعتنا ماند؟ چگونه میتوان از استقلال کشور سخن گفت، اما استقلال سیاسی و حق انتخاب مردم را نادیده گرفت؟ و چگونه میتوان ادعای دفاع از میهن داشت، اما از مردم خواست برای حفظ ساختار قدرتی که حقوق و آزادیهای آنان را پایمال میکند، سکوت کنند؟
تمامیت ارضی بدون آزادی و حاکمیت مردم، به ابزاری برای مشروعیتبخشیدن به قدرت تبدیل میشود؛ همانگونه که استقلال سیاسی بدون آزادی مردم میتواند به پوششی برای استبداد داخلی بدل شود .
سپاه پاسداران؛ نهادی فراتر از دفاع از مرزها
سپاه پاسداران را نمیتوان صرفاً یک نیروی نظامی متعارف دانست که وظیفهاش دفاع از مرزهای ایران است. این نهاد از آغاز در ساختار جمهوری اسلامی و برای پاسداری از نظام سیاسی و ایدئولوژیک آن شکل گرفت و در طول دهههای گذشته، به یکی از مهمترین مراکز قدرت نظامی، امنیتی، اقتصادی و سیاسی کشور تبدیل شد .
سپاه تنها در مرزها حضور ندارد. نقش آن در سرکوب اعتراضهای داخلی، برخورد با مخالفان سیاسی، محدودکردن آزادیهای اجتماعی، گسترش نفوذ نهادهای امنیتی و دخالت در عرصههای مختلف سیاسی و اقتصادی، بخشی از واقعیت ساختار قدرت در جمهوری اسلامی است. بنابراین، تقلیل این نهاد به نیرویی که گویا صرفاً از ایران در برابر دشمن خارجی دفاع میکند، چشمپوشی از بخش مهمی از کارکرد واقعی آن است .
سپاه پاسداران مدافع بیطرف منافع ملی نیست؛ نهادی است که مأموریت خود را در چارچوب حفظ جمهوری اسلامی و نظام ولایت فقیه تعریف میکند. در ساختار ایدئولوژیک حکومت نیز این مأموریت صرفاً به حفظ مرزهای جغرافیایی محدود نمیشود، بلکه با تصور خاص حکومت از رسالت دینی و سیاسی خود و افق موعودگرایانه مرتبط با ظهور امام دوازدهم پیوند خورده است .
این پیوند ایدئولوژیک، بهویژه هنگامی که با قدرت نظامی و امنیتی درآمیخته میشود، میتواند منافع و آزادیهای واقعی مردم را در خدمت اهدافی قرار دهد که شهروندان امکان انتخاب یا نظارت دموکراتیک بر آنها را ندارند .
از این رو، پرسش اساسی این نیست که آیا ایران به دفاع از مرزهای خود نیاز دارد یا نه؛ پرسش این است که آیا میتوان از یک نهاد نظامی و امنیتی که در سرکوب داخلی و حفظ انحصار قدرت نقش دارد، صرفاً به دلیل قرارگرفتن در برابر آمریکا یا اسرائیل، تصویری میهنپرستانه و رهاییبخش ساخت؟
پاسخ روشن است: نمیتوان
مخالفت با سیاستهای آمریکا و اسرائیل، بهخودیخود هیچ دلیلی برای حمایت از سپاه پاسداران فراهم نمیکند. همانطور که مخالفت با جمهوری اسلامی به معنای حمایت از مداخله خارجی نیست، مخالفت با مداخله خارجی نیز نباید به توجیه سرکوب داخلی منجر شود. این دو موضع نهتنها با یکدیگر تناقضی ندارند، بلکه از یک اصل مشترک سرچشمه میگیرند: دفاع از حق مردم برای تعیین سرنوشت خویش، بدون تحمیل اراده قدرتهای خارجی یا دستگاه استبداد داخلی .
از اردوگاهگرایی جنگ سرد تا تکرار خطاهای تاریخی چپ ایران
اردوگاهگرایی در تاریخ چپ ایران پدیده تازهای نیست. در دوره جنگ سرد، بخشهایی از چپ سیاسی، بهویژه در پیوند با برداشتهای رایج از سیاست خارجی اتحاد شوروی، گاه تضاد میان اردوگاههای جهانی را بر مبارزه مستقل با استبداد داخلی مقدم میدانستند. در چنین رویکردی، ارزیابی حکومتها نه بر پایه میزان آزادی، عدالت اجتماعی و حق حاکمیت مردم، بلکه بر اساس جایگاه آنها در مناسبات بینالمللی صورت میگرفت .
تجربه بخشی از حزب توده ایران و سازمان فداییان خلق ایران ـ اکثریت، با وجود تفاوتهای تاریخی و سیاسی میان این دو، نمونههایی از پیامدهای چنین رویکردی را پیش چشم ما قرار میدهد. در مقاطعی، اولویتدادن به ملاحظات اردوگاهی و تحلیلهای نادرست از ماهیت حکومت جمهوری اسلامی، به کمرنگشدن نقد مستقل از قدرت و نادیدهگرفتن سرکوب نیروهای آزادیخواه انجامید .
درس این تجربه تاریخی آن نیست که هر مخالفتی با آمریکا یا هر تأکیدی بر استقلال ملی نادرست است. درس اصلی این است که چپ، اگر استقلال سیاسی و طبقاتی خود را از دست بدهد، ممکن است از نیرویی برای رهایی مردم به مدافع قدرتی تبدیل شود که همان مردم را سرکوب میکند .
امروز نیز هنگامی که بخشی از چپ، سپاه پاسداران را با عنوان دفاع از میهن توجیه میکند یا اعتراض به جمهوری اسلامی را در چارچوب نقشههای قدرتهای خارجی توضیح میدهد، همان خطای قدیمی در لباسی تازه تکرار میشود. در این نگاه، جای قربانی و سرکوبگر بهآسانی عوض میشود: حکومت بهعنوان سنگر مقاومت معرفی میشود و مردم معترض، بهجای آنکه صاحبان اصلی حق و آزادی شناخته شوند، به ابزار احتمالی دشمن تقلیل مییابند .
چنین رویکردی نه ضد امپریالیستی است و نه رهاییبخش؛ بلکه استقلال سیاسی چپ را قربانی محاسبات ژئوپولیتیکی میکند .
وقتی ضد امپریالیسم به سپر استبداد تبدیل میشود
ضد امپریالیسم، اگر قرار است معنایی رهاییبخش داشته باشد، باید با مخالفت با سلطه، استثمار، جنگ، اشغال و تحمیل اراده قدرتهای بزرگ پیوند داشته باشد. اما این مفهوم زمانی از محتوای رهاییبخش خود تهی میشود که به سپری برای دفاع از حکومتهای سرکوبگر تبدیل شود .
نمیتوان صرفاً به این دلیل که حکومتی با آمریکا یا اسرائیل در تقابل قرار گرفته است، سرکوب مردم به دست آن را نادیده گرفت. نمیتوان اعدام مخالفان، زندانیکردن فعالان سیاسی، سرکوب زنان، محدودکردن آزادی بیان و برخورد خشونتآمیز با اعتراضهای اجتماعی را به حاشیه راند و همهچیز را به رویارویی با دشمن خارجی تقلیل داد .
این همان نقطهای است که ضد امپریالیسم از یک موضع انتقادی در برابر سلطه خارجی، به ابزاری برای توجیه سلطه داخلی تبدیل میشود .
حکومت جمهوری اسلامی میتواند همزمان با سیاستهای امپریالیستی آمریکا مخالفت کند و در داخل کشور ساختاری سرکوبگر داشته باشد. این دو واقعیت یکدیگر را نفی نمیکنند. مخالفت با یکی، مسئولیت نقد دیگری را از میان نمیبرد .
چپ مستقل باید بتواند در برابر جنگطلبی آمریکا و اسرائیل بایستد، با تحریمهای زیانبار برای مردم مخالفت کند و همزمان، سرکوب جمهوری اسلامی و نقش سپاه پاسداران در آن را بیپرده محکوم سازد. هر جریانی که برای حفظ یکسویهنگری اردوگاهی ناچار شود یکی از این واقعیتها را پنهان کند، در عمل از استقلال نظری و سیاسی خود فاصله گرفته است .
ضد امپریالیسمی که برای محکومکردن سلطه خارجی، استبداد داخلی را توجیه میکند، به ضدیت با امپریالیسم محدود نمیماند؛ به توجیه سلطه تبدیل میشود.
مخالفت با تظاهرات علیه حامیان حکومت اسلامی؛ وقتی «مقاومت» تاب شنیدن صدای مخالف را ندارد .
یکی از آشکارترین تناقضهای بخشی از چپ «مقاومتی» آن است که نهتنها در برابر اعتراض به جمهوری اسلامی موضعی مشکوک و دفاعی میگیرد، بلکه گاه حتی برگزاری تظاهرات علیه حامیان حکومت اسلامی را نیز برنمیتابد و با دلایلی واهی و توجیههایی سیاسی با آن مخالفت میکند .
این موضع از نظر آزادیخواهی و حق اعتراض، بهغایت پرسشبرانگیز است. اگر مردم حق دارند علیه جنگ، مداخله خارجی، سیاستهای آمریکا و اسرائیل یا هر قدرت دیگری تظاهرات کنند، چرا نباید حق داشته باشند علیه جمهوری اسلامی، حامیان آن و کسانی که از سیاستهای سرکوبگرانهاش دفاع میکنند نیز به خیابان بیایند؟ آیا آزادی تجمع و بیان فقط زمانی معتبر است که مضمون آن با مواضع سیاسی این بخش از چپ همخوانی داشته باشد؟
گاهی برای مخالفت با چنین تظاهراتی، بهانههایی مانند احتمال سوءاستفاده نیروهای خارجی، حضور سلطنتطلبان، طرح شعارهای نامطلوب یا نگرانی از بهرهبرداری تبلیغاتی دیگران مطرح میشود. این نگرانیها، حتی اگر در موردی مشخص قابل بررسی باشند، نمیتوانند بهانهای برای نفی اصل حق اعتراض شوند. حضور یک جریان سیاسی نامطلوب در یک تجمع، بهخودیخود حق دیگران برای اعتراض را از میان نمیبرد. اختلاف با شعارها یا گرایشهای برگزارکنندگان نیز باید با نقد سیاسی پاسخ داده شود، نه با انکار حق تظاهرات .
اگر در یک تجمع شعار نادرست یا موضعی قابل نقد مطرح شود، وظیفه نیروهای چپ آن است که با استدلال و حضور مستقل سیاسی با آن برخورد کنند؛ نه اینکه اصل اعتراض به جمهوری اسلامی را زیر سؤال ببرند یا بهدلیل احتمال بهرهبرداری دیگران، میدان عمومی را به حامیان حکومت واگذار کنند .
این استدلال که هر تظاهرات علیه جمهوری اسلامی ممکن است به سود قدرتهای خارجی تمام شود، در نهایت به این نتیجه خطرناک میرسد که مردم باید برای جلوگیری از سوءاستفاده دشمنان خارجی، از اعتراض به استبداد داخلی دست بکشند. چنین منطقی عملاً همان چیزی را میطلبد که حکومت از مردم میخواهد: سکوت در برابر سرکوب به نام دفاع از کشور.
آیا میتوان از حق تظاهرات علیه جنگ دفاع کرد، اما حق تظاهرات علیه حامیان حکومتی را که در داخل کشور به سرکوب و اعدام متوسل میشود، زیر سؤال برد؟ آیا میتوان آزادی بیان را برای مخالفان سیاست خارجی آمریکا مطالبه کرد، اما وقتی شهروندان علیه جمهوری اسلامی یا طرفداران آن اعتراض میکنند، ناگهان از خطر تفرقه، تحریک خارجی یا پیامدهای سیاسی سخن گفت؟
این معیار دوگانه، نشانه دفاع از آزادی نیست؛ نشانه آن است که آزادی تا جایی پذیرفته میشود که به منافع و محاسبات یک جریان سیاسی لطمه نزند .
حق تظاهرات علیه جمهوری اسلامی و حامیان آن، امتیازی نیست که هیچ جریان سیاسی بتواند به مردم اعطا یا از آنان سلب کند؛ حقی سیاسی و مدنی است که باید مستقل از گرایش برگزارکنندگان و محاسبات اردوگاهی به رسمیت شناخته شود .
بخشی از چپ «مقاومتی» باید به این پرسش پاسخ دهد که چرا در برابر تظاهرات علیه حامیان حکومت اسلامی چنین حساسیتی نشان میدهد، اما در برابر سرکوب و محدودیت آزادیهای سیاسی به دست خود حکومت، با همان صراحت و شدت موضع نمیگیرد. اگر معیار، دفاع از مردم و حقوق آنان است، این معیار باید در همهجا یکسان باشد؛ چه در برابر قدرتهای خارجی و چه در برابر حکومت داخلی .
چپی که تظاهرات علیه جمهوری اسلامی را تاب نمیآورد، اما برای حمایت از نهادهای حکومتی به نام دفاع از میهن استدلال میتراشد، باید روشن کند که دقیقاً از چه چیزی دفاع میکند: از حق مردم برای آزادی و تعیین سرنوشت، یا از بقای ساختار قدرتی که مردم علیه آن اعتراض دارند؟
سپاه، سرکوب داخلی و تناقض معیارهای دوگانه
یکی از مهمترین جنبههای کارنامه سپاه پاسداران، نقش آن در سرکوب اعتراضهای مردمی و حفاظت از ساختار سیاسی جمهوری اسلامی است. از برخورد با اعتراضهای خیابانی تا مشارکت در سازوکارهای امنیتی و محدودکردن فعالیت نیروهای مخالف، این نهاد بخشی از ساختار قدرتی بوده است که بقای خود را بر کنترل جامعه و جلوگیری از شکلگیری بدیلهای مستقل سیاسی استوار کرده است .
در برابر چنین کارنامهای، دفاع از سپاه به نام تمامیت ارضی، مستلزم نادیدهگرفتن تجربه زیسته بخش بزرگی از مردم ایران است؛ مردمی که نه در نظریههای انتزاعی ژئوپولیتیکی، بلکه در زندگی روزمره خود با پیامدهای سرکوب، تبعیض و فقدان آزادی مواجهاند .
نمیتوان از یک سو، سرکوب فلسطینیان یا مردم دیگر کشورها را محکوم کرد و از سوی دیگر، سرکوب شهروندان ایرانی را به ملاحظات امنیتی یا ضرورت مقابله با دشمن خارجی نسبت داد. نمیتوان حق مقاومت مردم در برابر اشغال و سلطه را به رسمیت شناخت، اما حق اعتراض مردم ایران در برابر استبداد داخلی را انکار کرد .
اگر معیار، حق مردم برای آزادی و تعیین سرنوشت است، این حق نباید بر اساس هویت حکومت، تعلق اردوگاهی یا موقعیت ژئوپولیتیکی آن گزینشی شود .
حمایت از سپاه پاسداران در برابر هر انتقادی، صرفاً به این دلیل که این نهاد با دشمنان خارجی جمهوری اسلامی درگیر است، عملاً به معنای پذیرفتن این ادعاست که حکومت میتواند به نام امنیت ملی، هر میزان سرکوب داخلی را توجیه کند. این همان منطقی است که بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا در سراسر جهان برای محدودکردن آزادیهای مردم به کار میگیرند .
چپ آزادیخواه باید در برابر چنین منطقی بایستد، نه آنکه آن را با واژگان ضد امپریالیستی بازتولید کند .
میهندوستی با حکومتپرستی تفاوت دارد
یکی از خطرناکترین پیامدهای اردوگاهگرایی، یکیگرفتن میهندوستی با وفاداری به حکومت است. در این برداشت، هرکس از جمهوری اسلامی انتقاد کند، گویا به کشور پشت کرده است؛ هرکس خواهان کناررفتن حکومت باشد، به دشمنان ایران خدمت میکند؛ و هرکس نقش سپاه در سرکوب داخلی را افشا کند، امنیت ملی را به خطر میاندازد .
این ادعاها نهتنها از نظر سیاسی نادرستاند، بلکه با مفهوم میهندوستی نیز در تضاد قرار دارند
میهندوستی یعنی دفاع از مردم، آزادی، کرامت انسانی، منابع ملی و حق تعیین سرنوشت. میهندوستی یعنی مخالفت با جنگی که جان و زندگی مردم را نابود میکند، و همزمان مخالفت با حکومتی که آزادی آنان را پایمال میسازد. میهندوستی یعنی نپذیرفتن اینکه سرنوشت یک ملت به اراده قدرتهای خارجی یا به خواست یک حکومت غیرپاسخگو وابسته باشد .
حکومتها میآیند و میروند، اما ایران و مردم آن باقی میمانند. هیچ نهادی، حتی اگر نام خود را پاسدار انقلاب یا مدافع میهن بگذارد، حق ندارد خود را معادل کشور بداند و هر مخالفتی با عملکردش را خیانت به ایران معرفی کند .
از این منظر، دفاع از تمامیت ارضی ایران نهتنها مستلزم سکوت در برابر استبداد نیست، بلکه مستلزم دفاع از حقوق و آزادیهای مردمی است که صاحبان اصلی این سرزمیناند .
چپ مستقل؛ نه در خدمت امپریالیسم، نه در خدمت استبداد
چپ ایران برای بازیابی اعتبار و نقش اجتماعی خود، به استقلال سیاسی و نظری نیاز دارد؛ استقلالی که اجازه ندهد مخالفت با آمریکا به سکوت در برابر جمهوری اسلامی بینجامد یا مخالفت با جمهوری اسلامی به حمایت از جنگ و مداخله خارجی منجر شود .
چپ مستقل باید بتواند با سیاستهای امپریالیستی آمریکا و اسرائیل مخالفت کند، بیآنکه سپاه پاسداران را به نیرویی رهاییبخش تبدیل سازد. باید از استقلال و تمامیت ارضی ایران دفاع کند، بیآنکه بقای جمهوری اسلامی را شرط حفظ کشور بداند. باید در برابر تهدید نظامی خارجی بایستد و همزمان، سرکوب داخلی، اعدام، زندانیکردن مخالفان و محدودکردن آزادیهای سیاسی را محکوم کند .
همچنین باید از حق بیقیدوشرط مردم برای تجمع، اعتراض و بیان مخالفت دفاع کند؛ حتی هنگامی که مضمون این اعتراضها مستقیماً متوجه جمهوری اسلامی، سپاه پاسداران یا حامیان حکومت است. حق اعتراض را نمیتوان به پسند سیاسی یک جریان، ارزیابی آن از ترکیب شرکتکنندگان یا نگرانی از بهرهبرداری تبلیغاتی دیگران مشروط کرد .
استقلال چپ در همینجا معنا پیدا میکند: در توانایی نقد همزمان قدرتهای خارجی و حکومت داخلی، بدون آنکه یکی بهانهای برای چشمپوشی از دیگری شود. چپ اگر بهجای تکیه بر مردم، آزادی و عدالت اجتماعی، به محاسبات دولتها و موازنه نیروهای نظامی وابسته شود، دیگر نمیتواند مدعی نمایندگی منافع فرودستان و ستمدیدگان باشد .
وظیفه چپ، توجیه قدرت نیست؛ نقد قدرت و دفاع از کسانی است که زیر فشار آن زندگی میکنند. وظیفه چپ، تبدیلشدن به سخنگوی هیچ دولت و دستگاه نظامی نیست؛ دفاع از حق مردم برای ساختن آیندهای آزاد، برابر و دموکراتیک است .
سخن پایانی: ایران را نمیتوان به جمهوری اسلامی فروکاست
بحران چپ «مقاومتی» در این است که گاه به نام دفاع از ایران، از نهادی دفاع میکند که یکی از پایههای اصلی حفظ جمهوری اسلامی و سرکوب مخالفان آن است؛ به نام مقابله با امپریالیسم، استبداد داخلی را کماهمیت جلوه میدهد؛ و به نام نگرانی از سوءاستفاده خارجی، حتی حق مردم برای تظاهرات علیه حکومت و حامیانش را زیر سؤال میبرد .
این رویکرد نهتنها از نظر نظری متناقض است، بلکه در عمل میتواند به تضعیف جنبش آزادیخواهانه مردم ایران و تقویت همان ساختار قدرتی بینجامد که ادعای نقد آن را دارد .
هیچ مخالفتی با امپریالیسم، مجوز حمایت از استبداد نیست. هیچ دفاعی از تمامیت ارضی، مجوز چشمپوشی از سرکوب مردم نیست. هیچ نگرانی درباره مداخله خارجی، مجوز سلب حق اعتراض از شهروندان نیست. و هیچ شعار ضد امپریالیستی نمیتواند نقش سپاه پاسداران در حفظ جمهوری اسلامی و سرکوب داخلی را از موضوع نقد خارج کند .
چپ ایران باید از خود بپرسد: آیا در کنار مردمی ایستاده است که برای آزادی، برابری، عدالت اجتماعی و حق تعیین سرنوشت مبارزه میکنند، یا در کنار ساختار قدرتی که این حقوق را محدود میسازد؟ آیا از حق اعتراض دفاع میکند، یا فقط از اعتراضهایی که با محاسبات سیاسی خودش سازگارند؟ آیا مخالف همه شکلهای سلطه است، یا سلطهای را که در برابر دشمن خارجی قرار گرفته، قابل تحمل میداند؟
پاسخ به این پرسشها، مرز میان چپ آزادیخواه و چپی را روشن میکند که در دام اردوگاهگرایی گرفتار شده است .
ایران، جمهوری اسلامی نیست. تمامیت ارضی، بقای حکومت نیست. میهندوستی، حکومتپرستی نیست. دفاع از کشور، حمایت از سپاه پاسداران نیست. و ضد امپریالیسم، توجیه سرکوب و مخالفت با حق اعتراض مردم نیست .
چپ اگر میخواهد نیرویی برای رهایی باشد، باید در برابر هر دو سوی سلطه بایستد: در برابر قدرتهای خارجی که میخواهند سرنوشت ایران را تعیین کنند و در برابر حکومتی که حق تعیین سرنوشت را از مردم ایران سلب کرده است. راه رهایی از استبداد و سلطه خارجی، نه انتخاب یکی از این دو، بلکه مبارزه مستقل برای آزادی، عدالت اجتماعی، دموکراسی و حاکمیت مردم است .
اکتبر ۲۰۲۶
افزودن دیدگاه جدید