ظهور دونالد ترامپ را نمیتوان صرفاً به ویژگیهای شخصیتی او یا انحرافی در سیاست آمریکا تقلیل داد. برای فهم این پدیده باید آن را در متن تحولاتی بررسی کرد که از دهههای پایانی قرن بیستم آغاز شدند و بهتدریج مناسبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی جهان را دگرگون کردند. ترامپ یکی از صورتهای سیاسی بحرانی است که در بطن نظم نولیبرال شکل گرفته است؛ نظمی که با وعده آزادی بازار، رشد اقتصادی و افزایش رفاه عمومی گسترش یافت، اما در عمل به تمرکز ثروت و قدرت، افزایش نابرابری و گسترش ناامنی اقتصادی برای بخشهای بزرگی از جامعه انجامید. ترامپ نارضایتیهای برآمده از این تناقضها را به نیرویی سیاسی تبدیل میکند، بیآنکه مناسبات مولد آنها را به چالش بکشد. از این رو، شناخت پدیده ترامپ مستلزم فهم بحرانی است که نظم اقتصادی و سیاسی جهان را فراگرفته و زمینه را برای گسترش نیروهای راست افراطی فراهم کرده است.
با روی کار آمدن مارگارت تاچر در بریتانیا و رونالد ریگان در آمریکا، سیاستهای نولیبرالی به یکی از جهتگیریهای مسلط در اقتصاد جهانی تبدیل شدند. خصوصیسازی، مقرراتزدایی، تضعیف نهادهای حمایتی و گسترش منطق بازار به حوزههای مختلف زندگی اجتماعی، بهتدریج جایگزین بخشی از سازوکارهایی شد که پس از جنگ جهانی دوم برای مهار نابرابری و تأمین امنیت اجتماعی شکل گرفته بودند. جهانیشدن اقتصاد نیز با گسترش شبکههای تولید و سرمایه، قدرت تحرک سرمایه را افزایش داد، در حالی که قدرت چانهزنی بخشهایی از نیروی کار تضعیف شد. این تحولات به رشد اقتصادی و گسترش فرصتها در برخی حوزهها انجامید، اما همزمان هزینههای سنگینی بر دوش گروههایی گذاشت که از امنیت شغلی، حمایت اجتماعی و امکان تأثیرگذاری بر تصمیمهای اقتصادی محرومتر بودند. وعده عمومی این نظم، بهتدریج با تجربه روزمره بخشهایی از جامعه فاصله گرفت.
بحران کنونی را نمیتوان صرفاً نتیجه خطاهای اجرایی یا سیاستهای ناموفق چند دولت دانست. مسئله عمیقتر از اینهاست: نظمی که کارآمدی خود را با آزادی بازار و گسترش رقابت توجیه میکرد، اکنون با پیامدهایی روبهروست که مشروعیت آن را زیر سؤال بردهاند. افزایش نابرابری، ناامنی اقتصادی، دشواری دسترسی به مسکن، تضعیف خدمات عمومی و احساس بیتأثیری شهروندان بر تصمیمهای سیاسی، در بخشهایی از جوامع به بیاعتمادی نسبت به نهادهای موجود انجامیده است. هنگامی که سازوکارهای رسمی نتوانند به مطالبات انباشتهشده پاسخ دهند، میدان سیاست برای نیروهایی باز میشود که نارضایتی عمومی را به زبان و برنامهای سیاسی تبدیل میکنند؛ اما جهت این تحول از پیش تعیینشده نیست.
در این میان، بخشی از تحلیلهای سیاسی، از جمله در گفتمان محور مقاومت، تغییر دوران را عمدتاً در افول آمریکا و گذار جهان از نظم تکقطبی به چندقطبی خلاصه میکنند. این برداشت به تحولی واقعی در توزیع قدرت جهانی اشاره دارد، اما برای فهم وضعیت کنونی کافی نیست. تغییر دوران عمیقتر از جابهجایی قدرت میان دولتهاست و دگرگونی مناسبات اقتصادی و اجتماعی، بحران اعتبار نولیبرالیسم، تغییر رابطه دولت و بازار و شکلگیری صورتهای تازهای از نارضایتی سیاسی را نیز دربرمیگیرد. اگر این ابعاد نادیده گرفته شوند، تغییر در آرایش قدرتهای جهانی بهاشتباه معادل تغییر در ماهیت مناسبات حاکم بر جهان تلقی خواهد شد.
چندقطبیشدن جهان، بهخودیخود، نه به معنای پایان نولیبرالیسم است و نه تضمینی برای گسترش عدالت اجتماعی. قدرتهای نوظهور نیز در چارچوب منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود عمل میکنند و مخالفت آنها با سلطه آمریکا لزوماً به معنای همسویی منافعشان با فرودستان و نیروهای آزادیخواه نیست. تغییر توازن قدرت ممکن است فرصتها و محدودیتهای تازهای ایجاد کند، اما پیامدهای آن برای زندگی مردم به مناسبات اجتماعی، ساختارهای قدرت و نحوه توزیع ثروت و منابع بستگی دارد. بنابراین، معیار تحلیل چپ نباید صرفاً این باشد که کدام دولت در رقابت جهانی پیشروی کرده یا کدام قدرت تضعیف شده است؛ پرسش اساسی این است که این تحولات چه اثری بر زندگی مردم، آزادیهای اجتماعی و امکان کنش جمعی میگذارند.
نشانههای تغییر را میتوان در اعتراضات و جنبشهای اجتماعی کشورهای مختلف نیز مشاهده کرد. اعتراضات در فرانسه، اسپانیا، هند و دیگر کشورها، با وجود تفاوت در زمینهها و مطالبات، از نارضایتیهای انباشتهشده و به چالش کشیدهشدن نظم موجود حکایت دارند. این اعتراضات لزوماً به تقویت چپ یا تغییر ساختار قدرت نمیانجامند، اما نشان میدهند که جامعه ایستا نیست و امکانهای تازهای برای کنش جمعی پدید میآیند. مسئله تعیینکننده آن است که کدام نیروها میتوانند این نارضایتیها را بفهمند، به آنها جهت دهند و از دل مطالبات پراکنده، امکانهای واقعی تغییر را شکل دهند.
با این همه، بحران نظم موجود الزاماً به سود چپ تمام نمیشود. تجربه سالهای اخیر نشان داده است که راست افراطی نیز میتواند از نارضایتیهای اقتصادی و بیاعتمادی عمومی بهره ببرد. این نیروها اغلب بهجای نقد مناسباتی که نابرابری و ناامنی را تولید میکنند، مهاجران، اقلیتها یا گروههای اجتماعی دیگر را مسئول مشکلات معرفی میکنند و راهحل را در ملیگرایی طردکننده، اقتدارگرایی و بازسازی تصور ازدسترفته عظمت ملی میجویند. ترامپ نمونهای از تبدیل خشم اجتماعی به نیرویی سیاسی است که میتواند بهجای تغییر مناسبات مولد بحران، همان مناسبات را در قالبی تازه بازتولید کند. از همین رو، بحران نولیبرالیسم بهتنهایی نه افق روشنی برای آینده ترسیم میکند و نه تضمین میکند که نیروهای عدالتخواه از آن بهرهمند شوند.
در چنین شرایطی، مسئله شناخت دوران برای چپ اهمیتی اساسی پیدا میکند. شناخت دوران به معنای تشخیص تغییرات واقعی در ساختار جامعه، مناسبات قدرت، ترکیب نیروهای اجتماعی و امکانهای کنش سیاسی است. نمیتوان با تکیه بر مفاهیم و الگوهایی که در شرایط تاریخی دیگری شکل گرفتهاند، بدون بازبینی و سنجش دوباره، به وضعیت امروز پاسخ داد. همانگونه که نمیتوان از بحران نظم موجود نتیجه گرفت که فروپاشی آن نزدیک است یا نیروهای چپ بهطور طبیعی جایگزین آن خواهند شد. بحران میتواند به گشایش افقهای تازه بینجامد، اما ممکن است به اقتدارگرایی بیشتر، انزوا و تشدید رقابتهای اجتماعی نیز منجر شود. آنچه مسیر تحول را تعیین میکند، فقط تناقضهای ساختاری نیست؛ توان نیروهای اجتماعی و سیاسی در فهم موقعیت، سازمانیابی و مداخله مؤثر نیز نقش تعیینکننده دارد.
این مسئله برای چپ ایران اهمیتی دوچندان دارد. بحران جامعه ایران را نمیتوان جدا از تحولات جهانی، فشارهای خارجی و محدودیتهای ناشی از تحریمها فهمید؛ اما تقلیل همه مشکلات به عوامل خارجی نیز مانع شناخت نقش ساختار سیاسی، شیوه حکمرانی و تصمیمهایی میشود که در طول دههها بر زندگی مردم اثر گذاشتهاند. فقر، نابرابری، ناامنی معیشتی، فساد ساختاری و محدودیتهای سیاسی، تجربه روزمره بخشهای بزرگی از جامعه را شکل میدهند. اگر چپ بخواهد در این شرایط نیرویی مؤثر باشد، باید بتواند میان تحلیل کلان از اقتصاد جهانی و تجربه ملموس مردم پیوند برقرار کند. تحلیل ساختاری هنگامی به نیرویی برای تغییر تبدیل میشود که بتواند نشان دهد مناسبات قدرت چگونه در زندگی روزمره عمل میکنند و چه امکانهایی برای مداخله اجتماعی وجود دارد.
یکی از مشکلات چپ ایران، فاصله میان میراث تاریخی و توان کنونی آن برای اثرگذاری بر جامعه است. این فاصله را نمیتوان تنها با ضعف نظری یا خطاهای سیاسی توضیح داد؛ سرکوب، گسستهای تاریخی، دگرگونی ساختار اجتماعی و تغییر تجربه نسلهای تازه نیز در شکلگیری آن نقش داشتهاند. با این حال، اشاره به این موانع نباید به توجیهی برای ناتوانی تبدیل شود. چپ باید بتواند هم محدودیتهای تاریخی خود را بشناسد و هم سهم تصمیمها، روشها و برداشتهای خود را در وضعیت کنونی بررسی کند. بدون چنین نقدی، گذشته نه به منبعی برای یادگیری، بلکه به باری تبدیل میشود که امکان تشخیص شرایط تازه را محدود میکند.
بحث افسردگی چپ که محمدرضا نیکفر در نوشتههای خود، از جمله «افسردگی چپ و بار گران تاریخ» و «چپ ایران»، به آن پرداخته است، از همین منظر اهمیت پیدا میکند. مسئله صرفاً اندوه ناشی از شکستهای گذشته نیست؛ مسئله آن است که شکست چگونه به چارچوبی برای فهم تمام واقعیت تبدیل میشود. هنگامی که تجربههای تاریخیِ ناکامی چنان بر ذهنیت سیاسی مسلط میشوند که هر امکان تازهای از پیش ناممکن به نظر میرسد، گذشته از موضوع نقد به معیاری ثابت برای داوری درباره آینده تبدیل میشود. در این وضعیت، چپ ممکن است بهجای تشخیص ظرفیتهای موجود در جامعه، بیشتر به بازخوانی شکستها و تکرار روایت ناتوانی خود مشغول شود.
انزو تراورسو نیز در بحث خود درباره مالیخولیای چپ، به رابطه حافظه شکستها و افق سیاسی چپ توجه میکند. اهمیت این بحث در آن است که نمیتوان تاریخ مبارزات و شکستها را حذف کرد یا وانمود کرد که گذشتهای وجود نداشته است؛ اما به همان اندازه، نمیتوان اجازه داد که حافظه گذشته امکان دیدن حال و تصور آینده را از میان ببرد. نقد تجربه تاریخی زمانی سازنده است که به فهم دقیقتر محدودیتها و امکانها کمک کند، نه اینکه هر تلاش تازهای را تکرار شکستهای پیشین بداند. مسئله نه فراموشی گذشته است و نه ماندن در آن، بلکه تبدیل تجربه تاریخی به ابزاری برای شناخت شرایطی است که دیگر عین گذشته نیست.
از این منظر، خروج چپ از افسردگی به معنای خوشبینی بیپایه یا اعلام آغاز دورهای تازه از پیروزیهای حتمی نیست. چنین برداشتی خود نوعی ناتوانی در شناخت دوران خواهد بود. خروج از افسردگی یعنی پذیرش این واقعیت که شرایط تغییر میکنند، صورتبندیهای سیاسی فرسوده میشوند و امکانهای اجتماعی نیز ثابت نمیمانند. جامعه را نمیتوان تنها از طریق سازمانها و نیروهای سیاسی شناختهشده فهمید؛ در تجربههای روزمره، مطالبات پراکنده و شکلهای گوناگون کنش اجتماعی نیز ظرفیتهایی وجود دارند که ممکن است هنوز به زبان سیاسی روشن یا سازمانیافتگی پایدار نرسیده باشند. وظیفه چپ، نسبتدادن خواستههای خود به جامعه نیست؛ باید بتواند از دل واقعیت اجتماعی، مطالبات و امکانهای واقعی را تشخیص دهد و با آنها رابطه برقرار کند.
این امر مستلزم بازاندیشی در زبان سیاسی و شیوه ارتباط با جامعه نیز هست. اگر نقد نولیبرالیسم فقط در سطح مفاهیم کلی باقی بماند و نتواند با مسئله مسکن، دستمزد، بیکاری، امنیت شغلی، خدمات عمومی و نابرابری پیوند بخورد، از تجربه ملموس مردم فاصله خواهد گرفت. همچنین اگر چپ نارضایتیهای اجتماعی را تنها زمانی به رسمیت بشناسد که با الگوهای سیاسی از پیش تعیینشده آن سازگار باشند، بخش مهمی از تحولات واقعی را نخواهد دید. پیوند با جامعه از راه صدور نسخههای آماده برقرار نمیشود؛ به شناخت تجربههای متنوع مردم، درک تفاوتهای اجتماعی و یافتن زمینههای مشترک برای کنش جمعی نیاز دارد.
بحران نظم نولیبرال، تغییر توازن قدرت جهانی و گسترش اعتراضات اجتماعی، هیچیک بهتنهایی مسیر آینده را تعیین نمیکنند. این تحولات میدان تازهای از تناقضها، تعارضها و امکانها را پدید آوردهاند؛ میدانی که در آن راست افراطی میتواند نارضایتی عمومی را به نیرویی طردکننده تبدیل کند و نیروهای عدالتخواه نیز میتوانند، در صورت شناخت درست شرایط و برقراری پیوند با جامعه، راههای دیگری برای مداخله بیابند. از این رو، مسئله چپ صرفاً تشخیص افول یک قدرت جهانی یا استقبال از ظهور قدرتهای جدید نیست؛ مسئله فهم دگرگونیهای عمیق اقتصادی و اجتماعی و یافتن راهی برای پیوند دادن نارضایتی مردم با امکان کنش جمعی است. تنها با چنین رویکردی میتوان از تکرار گذشته فاصله گرفت و بهجای آنکه بحران نظم مسلط را تضمین پیروزی خود بدانیم، آن را میدانی باز و تعییننشده برای مبارزه بر سر آینده تلقی کنیم.
افزودن دیدگاه جدید