شنبه ۰۹ مرداد ۱۴۰۰ - ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۱

پرداختی در باره‌ی سعدی هر زمان

۱۹ خرداد ۱۴۰۰

درین گفتگو، از کَسی سخن به میان آورده می شوَد که در آن زمان، همه جا و در هر گوشه ای گروه و دسته ای مسلّح، دست به تیغ و شمشیر برده، آشوب افرینی می کردند و در هر دهی، قلعه‌ی ستمی برپاداشته و جز به زبان شمشیر سخن نمی گفتند، اینک او بر پا خواسته، تا با سِلاحی برنده تر از شمشیر، یعنی کلام و قلم، امّا هنرمندانه بشورد و بشوراند و منطق تغیر، را بدل کند.

هرکس به زمانِ خویش گوید

من سعــــدیِ آخرالزمانم

سعدی

باری! سخن از سعدی زنده و جاودانه‌ی همه‌ی زمانهاست. داو و ادّعایی که کس اَش منکر نتوان گردیدن. سخن از استادیِ مسلّمِ کسی است که شاعری توانا چون حافظ شیرین سخن که لقب لسان الغیبی گرفته، او را آموزگارِ غزلسراییِ خویش می خواند

سخن از کَسی است که به معماریِ زبانی چون پارسی پرداخته و آنرانه تنها قند سخن مردم کشورش، که شهد وشِکرِ زبانِ بزرگترین سلاطین و امپراتوریهایی چون عثمانی و هند می گرداند . بگفته‌ی ابن بطوطه:

مجالس حتّا چینان را در کاشغر چین، وامیدارد که با اشعار او، محفل گردانی کنند.

آری! از کسی سخن می گوییم، که درهمراهی بامردمِ زمینیِ خود، مهلت و فرصت آن نمی یابد تا مانند همروزگارانی چون مولوی و عطار و دیگران، با بالِ خیال و پرِ هوسهایِ دلِ خویش، به آسمانها پرواز کند. هر چند که دو بالِ پروازدانشی و ادبی او، از هر کدامشان، برای چنین پروازی، رساتر بودند. زیرا او هم استاد غزل بود و هم نثری با آن داده های نغزش که تا امروز هرکس به ساحل دریایی آن گام زدن نتواند.چرا که هر شاگردی، در راه آموزش نگارشگری و نوشتن، امروز نیز باید از بوستان او بیاغازد.

از کسی سخن می گوییم، که زندگیِ سه بخشِ عمرش، از وابستگی او بر زمینیان، خبر می دهد.

کسی که بر خاسته است تا آنچنان شمشیر برّانی به دست آورد که در دفاع از مردمِ ناتوان، حق یتیمان و از شرف و اخلاق انسانی، قدر قدترترین شاهان، نیز شکستنش نتوانند.

خجنرِ زبانِ سرخِ تلخ و شیرین و قلم تیز و روانی که در مخزن دانشی همگانی چون الماسی برّان آبدارشده باشد که درهنگام نبرد و در افتادنِ خردمندانه اش با شاهانِ خود سر و خود کامه و بی قانون زمان، دل بخراشد و چون سیمرغ ساخته‌ی زهن فردوسی، خردها را آتشین کند.

بسیار اندیشیدنی است که بدانیم او چنین تجارب و رهنمودهای ظفر نمونی را چگونه و از کجا و با چه هنرمندی و شگردهایی به دست آورده است؟،

از حجره های حوزه ای ملّایان دینی آن روزگار؟ از خانقاهای درویشی آنزمان؟ یا از چِلّه خانه های صوفیان و قلندرانی که خفت خوابِ با پسرکان زیبا روی را، درخلوتهای خویش، سپاسگزاری ازخالق و عبادتی الهی دانسته اند ؟

پرسشی، اندیشیدنی است که از خود جویا شویم به راستی:

او چنین هنری در جنگ باقَدَرقدرت ترین بادشاهان زمان را چگونه آموخته بود؟ بادشاهانی که حتّا بسیاری از دانشمندان و عالمان دینی، جرعت نه مخالفت، که شجاعت رفتن در بارگاهاشان برای بوسیدن دست و پاهای شان را نداشتند. او چگونه آنان رانه تنها به نصیحت گویی که گاه به سخره می گرفت و خوار و زبون می شمرد و نمیتوانستند زبانش را ببرند و یا سرش از تن جدا کنند.؟

باری! او چنین هنری را نه در آن حجره ها و نه از آن چلّه خانه های فریب و ریا و تظاهر و مفتخواری های فریبکارانه که دررنجِ آموزشی آکادمیکِ ده ساله، آنهم در بزرگترین دانشگاه آنروز آسیا، یعنی دانشگاه نظامیه‌ی بغدادِ خواجه نظام المک. که یکی از استادانش امام محمد غزالی، نویسنده‌ی کیمای سعادت است.

امّا او پس از چنین تحصیلِات آدکامیکی، مانند مولوی و دیگر عارفان و صوفیان و قلندران زمان، به آسمانها سفر نمی کند. بلکه می خواهد از همین زمین و زمینیان، تجربه آموزی کند و زبانِ سخن گفتن با همه‌ی بخش های جامعه را استادانه دریابد.

از غم و اندوه بینوایان ، یتیمان ، تهیدستان و زحمتکشان، بویژه از یگانگی بی قید و شرط انسانهای جهان سخن گوید و چنین پیامِ بزرگی را درموجزترین شکلی، آنهم با ساده ترین زبانی، از مرزهای جغرافیایی در نوردد و جهانی کند و بگوید:

"بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند."

آری! او می خواهد همنوعانش بدون سفارش و اجبارِ هیچ پادشاه و قدر قدرتی، چنین شعاری را، چه خود درجهان باشد یا نباشد،

۲

روزی بر سردرِطلایی بزرگترین پناهگاه جامعه‌ی بشری حَک کنند.

چنین دریافتی از یگانگی بشریت را او از کجا دریافت؟ از مدرسه‌ی اشعری شافعی غزالی در بغداد؟ نه، چون که این شدنی نبود. آنها در آن مدرسه‌ی دینی، انسانها و انسانیت را در قالب های ذهنی فرقه گرایانه‌ی خویش به انسانهای، حنفی، مالکی، همبلی شافعی، اشّی معتزلی گنجانده و هرکدام، سر دیگری را به غیر انسانی ترین شکلی می زدند و می شکستند. او این درک بزرگ و همه جانبه نگری انسانی را با دیدن ملتها و انسانها، مذاهب گوناگون و فرهنگها و نژادهای بیشماری به تجربه دیده و دریافته بود. که خواست زیستی و طبیعی همه‌ی انان یکی است.

او برای به یگانگی انسانها، و چنین مفهومی، آستین بالا می زند و از حوزه های تدریس دین، درویشان سکوتگر خزیده ازحجره ها و خانقاها، دوری جسته دست به نوشتن اندیشه های رها شده از این تنگناهای فکری می زند. برای چنین منظور و مقصد و اراده‌ی آهنینی است که: از خشم مغولان و چنگیزیان و قداره کشان، نهراسیده، به پناه بردن در لانه های سکوت و ناامیدی و نشستنِ درحجره های درویشی و عزلت صوفیانه، تن در نمی دهد و به آرام بخشی دلِ خود به افلاک و عشق های ناسوتی و دست نیافتنتی نمی پردازد.

او پس از پایان درسهای مکتبی زمان خویش، شاهینِ شکاریِ دلش را برای سید دانش و تجربه های عملی و زمینی، به سفری ۲۰ ساله در دورترین مرزهای میهنش به پرواز در می آورد و از بغداد به شام ، فلسطین، اسکندریه و کتابخانه‌ی جهانی اش به کاشغرچین و هندوستان پرمی گشاید. سفری که و لو در ترابلس، درکار گل بگیرندش و چون برده ای به ۱۰ دینار آزادش کنند و چنانچه خود میگوید بر ۱۰۰ دینار باز، به زنی شرور بفروشندش.

او می خواهد تجاربی زمیی، برای زمینان به دست آورد. امّا تجارب زمینی بدون رنج؟ آنهم در آن زمان؟ این شدنی نیست بگفته‌ی فیلسوف طبری، چنین گنجی را نمی توان جز با مغاطیس تلاشها برمکید.

درین گفتگو، از کَسی سخن به میان آورده می شوَد که در آن زمان، همه جا و در هر گوشه ای گروه و دسته ای مسلّح، دست به تیغ و شمشیر برده، آشوب افرینی می کردند و در هر دهی، قلعه‌ی ستمی برپاداشته و جز به زبان شمشیر سخن نمی گفتند، اینک او بر پا خواسته، تا با سِلاحی برنده تر از شمشیر، یعنی کلام و قلم، امّا هنرمندانه بشورد و بشوراند و منطق تغیر، را بدل کند.

ستون های نمادِ عشق را با زیباترین واژه های بهتر از هر زر و گوهری زمینی کرده دردل هر شیدای عاشقی می نشاند.

باری، گفتیم که سعدی عاشق پیشه‌ی ما، که عشق را زمینی می دید و بر زمینی کردنش می کوشید، به جهانگردی سخت و دور و درازی پرداخت و بنیاد و ستون طلایی عشق را، رنگی زمینی بخشیده، اینک که از سفری بسیار دور و دراز با دستانی پر از دستاوردهای بشری، از سرزمین ها و مردمانی گوناگون با مذاهب و باورهایی بیشمار و رنگارنگ برگرفته، دو باره به گلزار بهشتیِ شیرازش می آید، تا آنها را در گلستانی از شعر و در بوستانی ازنوشتارهایی شیرین که ضمن ایجادگری زبانی نوین، رهگشایی دراندیشه را به ملتِ خود و جهان پیکش کند.

با چنین فکر و اندیشه ای بذر کاشته شده‌ی فردوسی بزرگ را با شیوایی بی همتایی، آبیاری می کند. به دشمنان مجال نمی دهد تا زمانیکه شاهنامه به دست همگان برسد، آن بذرِ بارورشده، خشک گشته و فراموش گردد.

از همین رو، با آوردن: پند نامه ها، حکایات، مثویات ، مثلثات، رباعیات ،غزلیات، هزلیات و خبیثات، ترجیعات و کریما" و سپس آن نثر ادبی بی همتای آموزگارانه را بنام زبان سعدی می آفریند و آنرا نخستین پله‌ی خوانش شاهنامه قرار می دهد.تا مردم میهنش،باداشتن زبان سعدی، بتوانند شاهنامه خوانی کرده، از تاریخ ملی خویش باخبر شوند. پس از آن است که زبان پارسی، قندِ شعری و نمکِ نثری سعدی، درکام همه خوش می نشیند و وارد دربارهای هندی و عثمانی، افغانی و تاجیکی و نهاتیا همه‌ی جهان می شود.

آری! سعدی این چنین، در شیراز خوشگوارخود، دل و دماغِ شاعریِ غزلسرایش را به باد بهاری و نسیم سحرگاهی و آوای شیرین بلبلان و پرستوهای بهاری عشق می سپارد و، با شیدایی و یژه ای، عشقی زمینی را کشف می کند و:

حسرت رفتن جان و جانانه ، هر دو را این چنین شیرین در بندی کوتاه که میگوید

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود، را درجان عاشقان غزل و غزال شراب ریزی میکند

آن،

باری! اودرآن روزگارچیره شدن زبان یگانه در میهن، په پالایش زبان مادری پرداخته و با ساده ترین وژاژه ها پر ماناترێن مرادها را در شعر و سروده‌ی پارسی می ریزد و در گلستان نثر و بوستانِ شعرش، پیشکش ادبیات همه‌ی فارسی زبانان جهان می کند و "سعدی زمانها می گردد"

 

 

 

دیدگاه‌ها

به لحاظ استادی درادبیات بله ولی به لحاظ درس زندگی نه به آن قدرتی که گفتید.به هرحال مولودزمانه خودبودواستادسخن.
0

افزودن دیدگاه جدید