هیچ سیاستمدار مسئول و عاقلی، حتی در دشوارترین شرایط، سرنوشت یک ملت را به یک محاسبه نامطمئن و پرخطر گره نمیزند. همانگونه که هیچ انسان عاقلی همه دارایی خود را در یک معامله بدون تضمین قرار نمیدهد، سیاست مسئولانه نیز بر پایه ارزیابی خطرها، سنجش پیامدها و حفظ امکان بازگشت از مسیرهای پرهزینه استوار است. وظیفه سیاست، نه قمار کردن با آینده جامعه، بلکه کاهش خطرها و حفظ امکان زندگی برای نسلهای امروز و فرداست.
اما امروز ما در موقعیتی شبیه به یک قمار قرار گرفتهایم؛ قماری که برد و باخت آن را دیگران رقم خواهند زد و مردم تنها ناگزیر از تحمل پیامدهای آن خواهند بود.
آنچه امروز جامعه ایران را بیش از هر چیز فرسوده کرده، تنها تهدید خارجی و جنگ نیست؛ بلکه احساس بیاختیاری در برابر تصمیمهایی است که مردم در شکلگیری آنها نقشی ندارند و از منطق و پیامدهای آنها نیز آگاهی روشنی دریافت نمیکنند. جامعهای که احساس کند سرنوشتش در اختیار کسانی قرار گرفته است که خود را بینیاز از پاسخگویی میدانند، بهتدریج اعتماد عمومی و امید اجتماعی خود را از دست میدهد. بحران اعتماد، یکی از عمیقترین بحرانهایی است که جامعه امروز ایران با آن روبهرو است. چنین بحرانی، توان مردم را برای عبور از مشکلات، پذیرش هزینههای ضروری و مشارکت در حل مسائل جمعی بهشدت کاهش میدهد.
یکی از ویژگیهای نظامهای ایدئولوژیک تمامیت خواه آن است که بهتدریج میان منافع حکومت و منافع جامعه فاصله ایجاد میشود. در چنین نظامهایی، حاکمان خود را فراتر از دیگران میپندارند و خویش را صاحب حقیقت مطلق و محق در تصمیمگیری درباره سرنوشت مردم میدانند. پیامد این نگرش، نه نزدیکی حکومت و جامعه، بلکه عمیقتر شدن شکاف میان تصمیمگیرندگان و شهروندانی است که هزینه تصمیمها را میپردازند.آنچه بخشی از نیروهای تندرو را در تصمیمگیریهای پرخطر بیمحابا میکند، این است که هزینههایی را که مردم در نتیجه تصمیمهای آنان میپردازند، در محاسبات خود وارد نمیکنند. هنگامی که تصمیمگیرنده خود را از پیامدهای مستقیم تصمیمهایش جدا احساس کند، احتمال ماجراجویی و بیتوجهی به واقعیتهای جامعه افزایش مییابد. کسانی که هزینه جنگ، تحریم و بحران را شخصاً پرداخت نمیکنند، ممکن است ادامه تقابل را آسانتر از کسانی ببینند که هر روز آثار آن را در زندگی خود تجربه میکنند.
امروز بخش بزرگی از جامعه ایران با واقعیتی دشوار روبهرو است: فقر، کاهش قدرت خرید، ناامنی اقتصادی و فرسایش امید اجتماعی. در چنین شرایطی، شعارهایی مانند «جنگ تا پیروزی» که از سوی گروهی محدود مطرح میشود، نمیتواند بهعنوان خواست یک ملت تلقی شود. جامعهای که سالها هزینه بحرانهای سیاسی و اقتصادی را تحمل کرده است، بیش از هر چیز خواهان امنیت، ثبات و امکان یک زندگی شرافتمندانه است. نمیتوان خواست یک جریان محدود را جایگزین خواست میلیونها انسانی کرد که باید پیامدهای آن تصمیمها را تحمل کنند.
در چنین شرایطی، مسئله فقط یک اختلاف سیاسی نیست؛ بلکه تفاوت میان دو نوع نگاه به سیاست است: نگاهی که جامعه را صاحب حق و دارای اهمیت میداند، و نگاهی که مردم را صرفاً ابزاری برای تحقق اهداف سیاسی خود میبیند. سیاست زمانی مسئولانه است که پیش از هر چیز به این پرسش پاسخ دهد: هزینه تصمیمها را چه کسانی خواهند پرداخت؟
در کنار عوامل داخلی، تحلیل وضعیت نیازمند شناخت واقعبینانه از شرایط بینالمللی نیز هست. یکی از خطرناکترین خطاهای محاسباتی آن است که افول هژمونی آمریکا با افزایش قدرت و مصونیت ایران یکسان فرض شود. واقعیت این است که هژمونی آمریکا سالهاست با چالشهای جدی روبهرو شده است. جنگهای افغانستان و عراق نشان داد که برتری نظامی بهتنهایی نمیتواند اراده سیاسی یک کشور را بر جهان تحمیل کند. آمریکا در بسیاری از این مداخلات به اهداف اعلامشده خود نرسید و این امر نشانه محدودیت توانایی آن برای شکل دادن به نظم جهانی است.
اما افول هژمونی آمریکا نباید با قدرت گرفتن یا مصونیت دیگران اشتباه گرفته شود. ضعف یک رقیب، خودبهخود به معنای قدرت طرف مقابل نیست. این یکی از مهمترین خطاهای محاسباتی در سیاست است. تجربه افغانستان، عراق و لیبی نشان داد که حتی هنگامی که آمریکا نتوانسته به اهداف سیاسی خود دست یابد، پیامد جنگها میتواند ویرانی گسترده، فروپاشی نهادها و رنج طولانیمدت برای مردم کشورهایی باشد که میدان رقابت قدرتها شدهاند. در بسیاری از موارد، شکست یک قدرت بزرگ الزاماً به معنای پیروزی طرف مقابل نیست؛ گاهی همه طرفها زیان میبینند، اما بیشترین هزینه را مردم عادی پرداخت میکنند.
آنچه امروز نیروهای افراطی را به محاسبات پرخطر تشویق میکند، نه قدرت واقعی آنان، بلکه برداشت نادرست از ضعف رقیب است. تصور اینکه مشکلات آمریکا یا کاهش نفوذ آن در جهان، ایران را از خطر تصمیمهای پرهزینه مصون میکند، یک خطای راهبردی است. تاریخ نشان داده است که قدرتهای بزرگ، حتی در دورههای افول نیز میتوانند خسارتهای بزرگی ایجاد کنند.
در این میان، رفتار سیاسی دونالد ترامپ نیز نیازمند توجه ویژه است. ترامپ را نمیتوان صرفاً در چارچوب یک رئیسجمهور معمولی تحلیل کرد. ویژگیهایی مانند شخصیسازی قدرت، تمایل به نمایش اقتدار، بیاعتنایی به بسیاری از محدودیتهای نهادی و رفتارهای غیرقابل پیشبینی، از جمله ویژگیهایی است که بسیاری از ناظران در سبک سیاسی او مورد توجه قرار دادهاند. برخی تحلیلگران، این ویژگیها را دارای مؤلفههایی نزدیک به رفتارهای شبهفاشیستی میدانند؛ یعنی تأکید بر اراده شخصی، دشمنسازی، قطبی کردن جامعه و کماهمیت دانستن قواعد محدودکننده قدرت.
وجود چنین ویژگیهایی در رهبری یک قدرت بزرگ، همراه با توانایی نظامی گسترده، ضرورت احتیاط و محاسبه دقیق را افزایش میدهد. مسئله این نیست که هر اقدام خطرناکی حتماً رخ خواهد داد؛ مسئله این است که در شرایطی که تصمیمگیریها میتواند شخصی و غیرقابل پیشبینی شود، هیچ کشوری نباید امنیت و آینده خود را بر فرض رفتار منطقی همه بازیگران بنا کند.
ضربالمثلی قدیمی میگوید: «از دیوار شکسته باید حذر کرد.» آمریکا اگرچه دیگر مانند گذشته هژمون بلامنازع جهان نیست و قدرت آن با محدودیتهای جدی روبهرو شده است، اما این به معنای بیخطر شدن آن نیست. انسان عاقل از کنار دیوار شکسته بیاحتیاط عبور نمیکند؛ زیرا میداند دیواری که استحکام گذشته خود را از دست داده، ممکن است در لحظهای غیرقابل پیشبینی فرو بریزد و آسیب بیشتری ایجاد کند. گاهی قدرتی که جایگاه گذشته خود را از دست داده است، ممکن است برای حفظ اعتبار یا نمایش قدرت، دست به اقداماتی بزند که پیامدهای آن قابل پیشبینی نیست.
از سوی دیگر، ادامه تنشها میتواند زمینه شکلگیری اجماع گستردهتری علیه ایران را فراهم کند. هیچ تضمینی وجود ندارد که در صورت تداوم بحران، همه کشورها موضعی مشابه امروز داشته باشند. سیاست خارجی مسئولانه تنها بر توانایی مقابله تأکید نمیکند؛ بلکه جلوگیری از انزوا، کاهش تهدیدها و پیشگیری از تبدیل شدن یک کشور به موضوع اجماع جهانی را نیز در نظر میگیرد.
همچنین نباید پیامدهای منطقهای این وضعیت را نادیده گرفت. هر اندازه تنشها افزایش یابد، نه تنها ایران، بلکه کشورهای همسایه نیز آسیب خواهند دید. در شرایطی که ایران و کشورهای عربی منطقه درگیر فرسایش و بیثباتی شوند، موازنه قدرت میتواند به سود بازیگرانی تغییر کند که از تضعیف رقبای منطقهای خود بهره میبرند. ادامه چرخه بحران، حتی بدون پیروزی کامل هیچیک از طرفها، میتواند نتیجهای داشته باشد که هزینه اصلی آن را مردم منطقه پرداخت کنند.
به نظر میرسد بخشی از نیروهای افراطی داخلی، ضعف آمریکا را با قدرت خود اشتباه گرفتهاند. این خطای محاسباتی ممکن است کشور را به مسیری سوق دهد که هزینه آن نه بر دوش تصمیمگیرندگان، بلکه بر دوش میلیونها شهروند قرار گیرد. تاریخ بارها نشان داده است که هنگامی که ایدئولوژی جای عقلانیت سیاسی را میگیرد، توان دیدن واقعیت کاهش مییابد و جامعه بهای این ناتوانی را میپردازد.
امروز مسئله اصلی این نیست که چه کسی در یک رویارویی احتمالی پیروز خواهد شد. پرسش اصلی این است که آیا ایران پس از پایان این بحران، همچنان از سرمایه انسانی، اقتصادی و اجتماعی لازم برای بازسازی برخوردار خواهد بود یا نه. کشوری که امید، اعتماد عمومی و توان اقتصادی خود را از دست بدهد، حتی بدون شکست نظامی نیز ممکن است در مسیر تاریخی خود آسیبهای جبرانناپذیری ببیند.
سیاست مسئولانه پیش از آنکه به پیروزی بیندیشد، به حفظ جامعه میاندیشد. هیچ هدف سیاسی، ایدئولوژیک یا ژئوپلیتیکی ارزش آن را ندارد که سرنوشت یک ملت به قمار گذاشته شود. مذاکره در چنین شرایطی نشانه ضعف نیست؛ بلکه یکی از ابزارهای عقلانیت سیاسی برای کاهش هزینهها، جلوگیری از جنگ و حفظ امکان آینده است.
مذاکره به معنای چشمپوشی از منافع ملی نیست؛ بلکه به معنای تلاش برای یافتن راههایی است که از ویرانی بیشتر جلوگیری کند و فرصت بازسازی را برای جامعه باقی بگذارد. ملتهایی که از بحرانهای بزرگ عبور کردهاند، معمولاً نه با ادامه بیپایان رویارویی، بلکه با توانایی در انتخاب لحظه مناسب برای گفتوگو و تصمیمگیری واقعبینانه موفق شدهاند.
ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به سیاستی نیاز دارد که حفظ کشور، امنیت مردم و آینده نسلهای بعد را بر هیجانهای سیاسی و محاسبات کوتاهمدت مقدم بداند. در نهایت، آنچه باید پیروز شود نه اراده قدرت، بلکه حق یک جامعه
برای زیستن، امنیت، رفاه و داشتن آینده است.
افزودن دیدگاه جدید