میخواهیم دربارهی انسانی صحبت کنیم که دیگر در میان ما نیست ، اما عجیب اینجاست که هرچه بیشتر به نبودنش فکر میکنیم، بیشتر حضورش را احساس میکنیم.
شاید این یکی از رازهای زندگی انسان باشد، اینکه بعضی آدمها با رفتنشان تمام نمیشوند.
میروند، اما چیزی از آنها در ما باقی میماند ، یک جمله، یک لبخند، صدایی آشنا، یا خاطرهی یک عصر ساده که سالها بعد به یادمان میآید و میفهمیم چقدر برایمان عزیز بوده است.
پیروز از همین آدمها بود.
اگر بخواهم پیروز را با یک کلمه توصیف کنم، شاید آن کلمه «زندگی» باشد، نه فقط به معنای زنده بودن، بلکه به معنای زندگی کردن.
او بلد بود از بودن، چیزی بیشتر از گذراندن روزها بسازد. بلد بود یک جمع ساده را به خاطره تبدیل کند، یک گفتوگوی معمولی را به شبی فراموشنشدنی بدل کند و میان آدمها پلی از صمیمیت بسازد.
هنوز میتوانیم او را به یاد بیاوریم که در جمع دوستان، با همان لبخند آشنا، گفتوگو را گرم میکرد؛ گاهی موسیقیای را انتخاب میکرد که همه با آن خاطره داشتند و گاهی با یک شوخی ساده، خنده را به جمعی میآورد که لحظاتی پیش ساکت و سنگین بود.
و شاید مهمتر از همه، بلد بود شادی خودش را به دیگران منتقل کند.
خندیدن آسان است ، اما خنداندن دیگران، وقتی خودت هم بارهایی بر دوش داری، هنر دیگری است.
پیروز این هنر را داشت.
برای او آدمها مهم بودند. دوستی مهم بود. دیدار مهم بود. به همین دلیل، خانه و محفلش برای بسیاری از ما فقط یک مکان نبود؛ جایی بود که میشد بیتکلف، در کنار دوستان، با موسیقی، گفتوگو و خنده، خودمان باشیم.
بسیاری از ما هنوز آن دیدارها را به یاد داریم؛ لحظههایی که کسی برای نخستینبار وارد جمع میشد و پیروز با خوشرویی او را به دیگران معرفی میکرد، برایش جایی باز میکرد و کاری میکرد احساس غریبی نکند. شاید همین رفتارهای ساده بود که جمعهای او را صمیمی و ماندگار میکرد.
و در این میان، فرانک عزیز نیز شریک و همراه این جهان انسانی بود ، جهانی که در آن مهماننوازی فقط پذیرایی از آدمها نبود، بلکه پذیرفتن آدمها بود.
مهاجرت، انسان را با مفهوم تنهایی آشنا میکند. گاهی در میان صدها نفر زندگی میکنیم، اما هنوز دلتنگ یک صدای آشنا، یک زبان آشنا، یک خاطره یا یک دوست هستیم.
در چنین شرایطی، بعضی آدمها خودشان تبدیل به «خانه» میشوند.
فکر میکنم پیروز برای بسیاری از دوستانش چنین آدمی بود .کسی که وقتی وارد جمع میشدی، احساس میکردی بخشی از آن جمع هستی. اگر دوستی مدتی از جمع دور میماند، سراغش را میگرفت و اگر کسی دلگیر یا خسته بود، با چند کلمهی ساده و صمیمی حالش را بهتر میکرد.
پیروز هنر داشت ، در طراحی، در موسیقی، در شعر و در بیان. اما مهمترین اثر هنری او شاید چیزی بود که روی کاغذ و در صدا باقی نماند ، اثری که بر قلبها میگذاشت.
هر کدام از ما بخشی از پیروز را با خود داریم: یکی صدایش را، یکی شوخیاش را، یکی خاطرهی یک مهمانی را، یکی ترانهای را که با او شنیده است، و دیگری شاید فقط یک نگاه یا یک جمله را.
اینها کوچک به نظر میرسند، اما زندگی انسان از همین چیزهای کوچک ساخته میشود.
امروز جای یک صدا در میان ما خالی است ، جای یک خنده، یک شوخی، و جای کسی که میتوانست در یک لحظهی سنگین، فضا را عوض کند.
اما در کنار این جای خالی، خاطره هم هست.
آدمی را که دوستش داشتهایم، بعد از رفتنش دیگر در کنار ما زندگی نمیکند، اما درون ما زندگی میکند.
پیروز امروز در میان ما نیست، اما در هر کدام از ما، بخشی از او ادامه دارد؛ در خندهای که از او یاد گرفتهایم، در ترانهای که با او شنیدهایم، و در دوستیای که با او تجربه کردهایم.
مرگ پایان زندگی یک انسان است، اما الزاماً پایان رابطهی ما با او نیست.
رابطه میتواند شکل دیگری پیدا کند: از حضور به خاطره، و از خاطره به میراث.
میراث پیروز برای ما شاید همین باشد: اینکه رفاقت و با هم بودن را جدی بگیریم.
اگر دوستی تنهاست، سراغش برویم. اگر کسی غمگین است، کنارش بنشینیم. اگر جمعی سرد شده است، گرمایی به آن ببخشیم.
و اگر توانستیم، مثل پیروز، گاهی با یک شوخی، یک ترانه یا یک لبخند، به آدمها یادآوری کنیم که زندگی هنوز ادامه دارد.
امروز نمیخواهم با تو خداحافظی کنم.
چون مطمئنم تو را بارها خواهیم دید، در یک آواز، در یک مهمانی، در جمع دوستان، در خاطرهای که ناگهان از گذشته برمیخیزد.
تو نغمهی خودت را خواندی ،با هنر، با رفاقت، با مهربانی، با شادی و با عشق به انسانها برای صلح و برابری و عدالت.
اکنون نوبت ماست که آن نغمه را ادامه دهیم ، نه برای اینکه جای تو را پر کنیم، بلکه برای اینکه چیزی که از تو در ما باقی مانده، خاموش نشود.
شاید بهترین بزرگداشت پیروز این باشد که بیشتر دوست بداریم، بیشتر کنار هم باشیم، بیشتر ببخشیم، بیشتر بخندیم و نگذاریم عزیزانی را که دوستشان داریم، در تنهایی خود تنها بمانند.
پیروز عزیز،
جای تو خالی است، اما خاطرهات پررنگ است.
صدایت خاموش شده، اما نغمهات باقی است.
و تا زمانی که دوستانت به یاد تو دور هم جمع شوند، تا زمانی که نامت با لبخند بر زبان بیاید، و تا زمانی که کسی برای دیگری چراغی روشن کند،
تو، به شکلی دیگر، در میان ما زندگی خواهی کرد.
یادت گرامی،
نامت ماندگار،
و نغمهی زندگیات همچنان در دل دوستانت جاری.
علی جنوبی
۱۱ مهر ۱۴۰۵ مطابق ۳ اکتبر ۲۰۲۶ میلادی
افزودن دیدگاه جدید