دوشنبه ۲۳ فروردين ۱۴۰۰ - ۱۲ آوریل ۲۰۲۱

جان های شیفته

۱۷ خرداد ۱۳۹۹

وقتی ما مبارزان خود را به جامعه معرفی نمیکنیم، چه انتظاری از نسل آینده خواهیم داشت که تاریخ چپ خود را بشناسد. ممکن است که برداشت شود که من دارم «شهید پروری» میکنم نه دوستان، آوردن اسامی محدود و در حد بضاعتم که قطعا رفقای دیگر تعداد بیشماری از آنها را می شناسند، برای ثبت در تاریخ و شناخت آیندگان از جنبش چپ مفید خواهد بود.

چون گشت ز نو زمانه، آباد

ای کودکِ دوره‌ی طلایی!

یاد آر ز شمع مرده یاد ار

معدودی از افراد در زندگی سیاسی من تاثیر گذار بوده اند، که عموما در گمنامی «جان شیفته» آنها را جلادان دو رژیم از ما گرفتند. امروز که به خاطراتم رجوع میکنم از این همه بیداد در حق این جوانان همچنان متاثر میشوم.

 

در سال‌ ۱۳۴۳ وقتی به شهر چالوس رفتم در همسایگی ما نوجوانی به نام هوشنگ پورکریمی بود که رابطه صمیمی بین ما بوجود آمد انسانی دوست داشتنی، مهربان، صمیمی و مردم دوست بود. وقتی که بزرگ‌تر شد همه شهر از او به نیکی یاد می‌کردند مهارتش در بازی فوتبال ستودنی بود و من ترجیح میدادم که همبازی او باشم. متاسفانه این رابطه دوستانه فقط دو سال بطول کشید و من از آن شهر رفتم و دیگر هیچوقت او را ندیدم. بعدها شنیدم که به سازمان چریکهای فدایی خلق ایران پیوسته است. اما شیرینی این دوستی بچگانه را هیچوقت فراموش نکردم. بعدها که خبر شهادت او را شنیدم همواره چرایی و چگونگی آن برایم مسیله شده بود. سال‌ها بعد در زندان جمهوری اسلامی برادر هوشنگ، رضا پورکریمی(بعدا اقلیتی) را از زندان مشهد به زندان ما در نوشهر منتقل کردند فرصت خوبی بود تا بتوانم از چگونگی ماجرا سردر بیاورم ولی او هم اطلاعات محدودی داشت و میگفت خانواده ما هم نمیداند که چگونه این اتفاق افتاده است.

یکی دیگر از این «جان‌های شیفته» محمدرضا گلپایگانی بود. او از بستگان ما بود. از دوران طفولیت در دو خانه مجاور که دالانی از درون یکی از اتاق‌ها این دو خانه را به هم متصل می‌کرد، در محله صیقلان رشت، زندگی می کردیم با آنکه دو سال از من بزرگ‌تر بود خاطرات شیرینی با هم داشتیم. او بعدا چگونگی بازی شطرنج را به من آموخت و اولین نفری بود که مرا ناپلئونی مات کرد این قدم اول باعث شد که من بعدا توانستم قهرمان کشور شوم. سال‌ها بعد وقتی وارد یک اتاق در بسته ۳۰ نفره زندان اوین شدم اولین نفری که به پیشوازم آمد محمد رضا بود او جزو تشکیلات مخفی شرق تهران (اکثریت) بود. جلادان جمهوری اسلامی در سال ۶۷ وی را ناجوانمردانه به شهادت رساندند از وی دختری به یادگار مانده است.

سال ۱۳۴۷ در مدرسه شاهپور رشت در کلاس دوازدهم دو همکلاسی داشتم که روابط دوستانه ای بین ما ایجاد شد جلال دهقان و محمد پاریاو. هر دو نفر به جنبش چریکی چپ پیوستند و در درگیری مسلحانه خیابانی توسط ساواک به شهادت رسیدند. با جلال هم محله ای بودیم همه او را دوست داشتند خیلی تکنیکی فوتبال بازی می‌کرد شخصیت تاثیر گذاری داشت به طوری که بلافاصله پس از انقلاب مردم نام یکی از خیابان‌های بزرگ رشت را به نام جلال دهقان تغییر دادند اما رژیم اسلامی پس از قدرت گیری بلافاصله آن را تغییر داد.

با پاریاو ارتباط بیشتری داشتم گاهی بحث‌های داغی بین ما صورت می پذیرفت مثلا او از گروگانگیری ورزشکاران اسرائیلی در المپیک مونیخ توسط فلسطینی ها حمایت می‌کرد و من مخالف بودم. او ادعا می‌کرد که اگر با یک دختر سال‌ها در یک اتاق زندگی کند دست به او نخواهد زد انزمان نمی فهمیدم که منظورش از بیان این موضوع چه هست و چه نیازی هست که در این مورد با من صحبت می‌کند بعدها متوجه شدم که یک چریک باید این چنین زندگی نماید. حتی یک بار مرا به صورت چشم بسته به خانه محقر مخفی خود در تهران برد و تا صبح با هم صحبت کردیم و کتاب شعری از فروغ به من هدیه داد.

«سرو دلاور فدایی»‌‌ دیگری به نام خسرو پناهی از دانشجویان مدرسه عالی ورزش ، سازمانده نیروهای چپ در این دانشکده در ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ در جریان انقلاب به شهادت رسید. وقار، متانت به همراه آگاهی انقلابی او برای ما الگو مناسبی محسوب می‌شد.

رفیق دیگری به نام اصغر مصفا از سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) که قبل از انقلاب به همراه گلسرخی و کرامتیان چند سالی در زندان بود پس از انقلاب مجددا دستگیر و در تابستان خونین ۶۷ به جوخه اعدام سپرده شد. او از افراد سرشناس منطقه و یکی از مسئولین اکثریت در شهرستان چالوس و نوشهر بود.

هر یک از ما «جان‌های شیفته» زیادی را میشناسیم که دیگر در میان ما نیستند و فقط یاد و خاطرات آنها تنها در ذهن نسل ما جاری است. جوانان امروز حتی با گرایشات چپ اساساً این رفقای جانباخته را نمی شناسند؛ آنها تنها و تنها در یاد نسل ما باقی مانده اند. من امروز همه این اسامی را در گوگل سرچ کردم متاسفانه بجز هوشنگ هیچکدام در اینترنت پیدا نشدند. وقتی ما مبارزان خود را به جامعه معرفی نمیکنیم، چه انتظاری از نسل آینده خواهیم داشت که تاریخ چپ خود را بشناسد. ممکن است که برداشت شود که من دارم «شهید پروری» میکنم نه دوستان، آوردن اسامی محدود و در حد بضاعتم که قطعا رفقای دیگر تعداد بیشماری از آنها را می شناسند، برای ثبت در تاریخ و شناخت آیندگان از جنبش چپ مفید خواهد بود.

 

دیدگاه‌ها

دودیدگاه دیگرهم بایداضافه کنیم یکی رفقایی که عمرشان را درمبارزه گذراندندودیگررفقایی که هم اکنون زنده اند وفخرتاریخ چپ ایرانند.چرادرزنده بودنشان ازاین انسانهای شریف تقدیرنکنیم.
0

نه ازدیدشهیدپروری بلکه یادآوری اینکه این جانهای شیفته غرورملتی هستندکه اگرروزی رسیدکه انسان یاورانسان بودیادآنها دلیلش رامیگوید.
0

افزودن دیدگاه جدید