چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹ - ۲۱ اکتبر ۲۰۲۰

یادی از حسن دشت آرا

۳۰ شهريور ۱۳۹۹

اولین بار حسن را در بهمن ۶٥ در کمیته مشترک دیدم. چند روز پس از دستگیری، من را به سلول او بردند. به محض اینکه نگهبان درب سلول را باز کرد و من را بداخل سلول هدایت کرد، بلافاصله یک نفر چشم بندم را باز کرد و مرا در آغوش گرفت. حسن بود با لبخندی زیبا و صمیمی؛ بچه ی سبزوار بود و دو فرزند داشت.

در طی شش سالی که در زندان های مختلف جمهوری اسلامی بوده ام ، با صدها زندانی آشنا شدم، که در بین آنان با شخصیت های فوق العاده ای آشنا شدم. اما در بین همه آنانی که دیده ام و شناخته ام ، حسن دشت آرا از جنس دیگری بود. اولین بار حسن را در بهمن ۶٥ در کمیته مشترک دیدم. چند روز پس از دستگیری، من را به سلول او بردند. به محض اینکه نگهبان درب سلول را باز کرد و من را بداخل سلول هدایت کرد، بلافاصله یک نفر چشم بندم را باز کرد و مرا در آغوش گرفت. حسن بود با لبخندی زیبا و صمیمی؛ بچه ی سبزوار بود و دو فرزند داشت. اگر اشتباه نکنم حدود دوهفته با هم بودیم. حسن بازجویی اش تمام شده بود. من هم چون پرونده ام مربوط به گیلان بود و باید به رشت منتقل می شدم ، پس از یک بازجویی مختصر، کاری با من نداشتند. اگر اشتباه نکنم از دستگیری حسن حدود ۷ ماه می گذشت، ولی با این حال هنوز زخم کف پاهایش خوب نشده بود. آنطور که خودش تعریف می کرد در اولین روز بازجویی او را به شلاق بسته بودند و تقریبا تمام روز را ، به پاهایش شلاق زدند و در پایان روز او را نیمه جان به سلولش برگرداندند؛ صبح روز بعد، در حالی که پاهایش به شدت ورم کرده بودند، او را مجددا به شلاق بسته بودند و با اولین ضربه ها، پوست پاهایش ترکیده و آنطور که خودش می گفت مقاومت اش در هم شکسته شد. بازجوی حسن، "برادر عباد" بود که بعدها فهمیدم علی ربیعی سخنگوی فعلی دولت است. اگر روزی علی ربیعی را از نزدیک ببینم حتما به او می گویم که شرم نکردید حسن دشت آرا را کشتید؟

حسن در بین آن دسته از افرادی بود که از داخل کشور، برای حضور در پلنوم سازمان از مرز گذشته بودند و آنطور که خودش می گفت از همان ابتدای حرکت، در تور پلیس بود. در آن دو هفته ای که با هم بودیم آنقدر گفتیم و خندیدیم که اصلاً زندان حالی ام نشد. روزی که به دستشویی رفته بودیم به شوخی، شلنک آب را به سمت همدیگر گرفتیم و شروع کردیم به خیس کردن یکدیگر و سر و صدای ما بلند شد. ناگهان نگهبان بند وارد دستشویی شد و به ما تشر زد: "هار شدید ؟" و ما خنده کنان به سلول مان بر گشتیم. پس از دو هفته من را به اوین بردند و از حسن جدا شدم. در اوین ابتدا من را به انفرادی بردند و پس از چندی به اتاقی بردند که حدوداً ۳۰ نفر در اتاق بودند؛ پس از چند روز حسن را هم به اتاق ما آوردند و مدتی هم در اوین با هم بودیم. در اوین روزی که در هوا خوری فوتبال می کردیم حسن کف پایش مجددا باز شد و خونریزی کرد.

در اواسط بهار بود که من برای همیشه از حسن جدا شدم و به رشت منتقل شدم ، بعدها شنیدم که در کشتار هولناک سال ۶۷ ، حسن هم جزو قربانیان این جنایت بود.

یادش گرامی.

حامد صابری

افزودن دیدگاه جدید