علم بهتر است یا ثروت؟

چهارشنبه, 4. نوامبر 2020 - 21:35

مخالفت با مکانیسم غربال و مبارزه برای برابری در عرصه آموزش، لازمه دفاع از عدالت اجتماعی است. برابری در عرصه آموزش یعنی خاستگاه طبقاتی فرد، میزان بهره وری او از امکانات عمومی آموزش را تعیین نکند. آیا دستیابی به این برابری در چارچوب مناسبات سرمایه داری ممکن است؟ نه، اما وظیفه نیروهایی که برای غلبه بر سرمایه داری مبارزه می کنند این است که در هر عرصه معین، خواستهای برابری طلبانه را طرح و ترویج کنند. و بد هم نیست اگر در این تلاش، از ابعاد بی عدالتی در چارچوب همین نظام موجود کاسته شود.

هنگامی که من به سن نوشتن انشا در مدرسه رسیدم، موضوع »علم بهتر است یا ثروت؟« دیگر به جوک تبدیل شده بود و به یاد ندارم که معلمی از ما خواسته باشد تحت این عنوان انشایی بنویسیم. نمی دانم دادن چنین موضوعی به دانش آموزان زمانی به راستی آن قدر مرسوم بوده است که در روایت ها می آمد یا نه. اما قدر مسلم این است که می توان مقایسه علم و ثروت را از نشانه های مهم تکوین سرمایه داری در ایران دانست.

مارکس در جلد اول کاپیتال تفاوت میان گنج اندوزی در دوران پیش از سرمایه داری و گرایش سرمایه به انباشته شدن در مناسبات سرمایه داری را تشریح کرده است. در این مناسبات، آنچه قبلا به صورت گنج انباشته می شد و در صندوقها می ماند، باید برای کسب سود بیشتر به کار افتد. گنج، زمانی به سرمایه فرا می روید که از صندوق بیرون آید و صرف تهیه ابزار تولید شود.

پادشاهان قاجار در ایران و به تبع آنها اعوان و انصار و گماشتگان آنها، مال بر مال می افزودند بدون آنکه مال را به سرمایه تبدیل کنند. تصادفی نبود که افول قاجار با بسته شدن نطفه سرمایه داری مدرن در ایران هم زمان شد. الزامات گام نهادن ایران در راه رشد سرمایه داری، تنها به راه آهن و بانک های امروزی محدود نمی شد. رضاشاه می بایست آموزش نوین را هم در ایران بنیان نهد که نهاد مدرسه از آخوندها گرفته شد. دانشگاه تاسیس شد. علم می بایست در خدمت انباشت سرمایه قرار گیرد که گرفت.

دانش و آموزش در سرمایه داری، نمی تواند کالا نباشد. این کالا، بخشی از ابزار تولید است. کارخانه مهندس می خواهد. مهندس در مکتب خانه آموزش نمی بیند. باید دبستان و دبیرستان و دانشگاه را از سر بگذراند تا نیروی کارش آماده کارخانه شود.

تکوین سرمایه داری، زمینه های فرهنگی خود را می طلبید. باید همه می فهمیدند که ثروت انباشته شده و به کار تولید نیافتاده، کمتر به درد می خورد تا دانش به مثابه ابزار تولید. خود رضاشاه شاید تا زمانی که متفقین از ایران بیرونش کردند نفهمیده بود که باید بیش از غصب اراضی اشراف، به فکر تبدیل گنج ها به سرمایه باشد. اما به پسرش فهماندند. سرمایه داری در دوره حکومت مطلقه محمدرضا پهلوی از ۱۳۳۲ به بعد، و به ویژه از ۱۳۴۱ به بعد، شکوفا شد. زمینه های فرهنگی این شکوفایی از دهه ها قبل فراهم آمده بود، از هنگامی که آموزش و دانش، همزمان به کالای سرمایه ای و ارزش فرهنگی تبدیل شد. دومی، لازمه اولی بود. باید انشا نوشته می شد با پاسخی از پیش تعیین شده به پرسش معلم. احتمالا اگر شاگردی می نوشت که ثروت بهتر از علم است نمره نمی گرفت.

فرهنگ تقدیس آموزش، از الزامات رشد سرمایه داری است. کاریکاتور این فرهنگ بعدا در ایران به صورت تقدیس مدرک ظهور کرد. در کشوری که کار اصلی یک بوروکراسی عریض و طویل، اداره و سهم دادن از رانت نفتی است، مدرک تحصیلی از خود تحصیل مهم تر می شود.

آشنایی داشتم که پدر او وقتی می خواست به گریز پسرش از جدی گرفتن درس و مدرسه طعنه بزند، به او می گفت پسرجان، مبادا درس بخوانی، چون مملکت سپور و عمله هم می خواهد. اتفاقا آن پدر خود از اقشار زحمتکش بود. می خواست پسرش سرنوشتی بهتر از خود او داشته باشد. او هم فرهنگ جدید را پذیرفته بود، فرهنگی که به نسبت کار و سرمایه ای که صرف آموزش هر فرد می شود، نیروی کار و خود فرد را ارزش گذاری می کند.

علم بهتر است یا ثروت؟

اما انباشت سرمایه علاوه بر نیروی کار آموزش دیده، به نیروی کار کمتر آموزش دیده نیز نیاز دارد. همه نمی توانند مهندس یا پزشک یا وکیل شوند. اقتصاد ایران، حتی هنگام شتابان ترین مراحل رشد سرمایه داری، ظرفیت معینی برای جذب نیروی کار متخصص داشته است. به تناسب این ظرفیت، امکانات آموزشی ایجاد شد. همه می بایست سواد خواندن و نوشتن و به ویژه شمردن می داشتند. پس آموزش ابتدایی باید همه گیر می شد. از این مرحله که بالاتر بروی مکانیسم غربال انسانها به کار می افتد. اگر بخت با تو یار نباشد، به مراحل بالاتر راه نمی یابی و عاقبت تو، کاری است که تنها سهم بسیار کوچکی از ظرفیت مغز انسان را به کار می گیرد، سهمی متناسب با پیچ و مهره دستگاه تولید. یووال نوح هراری، نویسنده ای که کتابهای او درباره گذشته، حال و آینده انسان، در سالهای اخیر بسیار پرخواننده شده است، می نویسد احتمالا اگر از اعضای کمونهای اولیه انسانی تست هوش می گرفتند، معلوم می شد که متوسط بهره هوشی آنها بسیار بیشتر از بهره هوشی انسان امروزی است. زیرا هوش نیز چیزی نیست جز آمادگی و چابکی ذهن. انسانی که باید شکار را بیابد و صید کند و در عین حال شکار نشود، میوه های سمی را از غیرسمی ها تشخیص دهد، اماکن امن برای آسودن پیدا کند و آتش برافروزد، نه تنها به پیکر، که به ذهنی چابک تر از کسی دست می یابد که مانند چارلی چاپلین در فیلم عصر جدیدش کاری جز سفت کردن یک مهره ندارد.

بخش بزرگی از آنچه هوش نمی نامندش نیز حاصل ممارست و تمرین است. بیهوده نبود که از آغاز پیدایش هیولایی به نام کنکور در ایران، در کلاسهای کنکور تنها تکرار حفظ کرده ها را تمرین نمی کردند. آنچه آمریکایی ها در جهان به شکل سنجش بهره هوشی با تست هوش باب کردند، تا حد زیادی از میزان تمرین تاثیر می گیرد. پس کودک یا نوجوانی بهتر می توانست از عهده سالها آماده شدن برای کنکور برآید که نه مجبور باشد بار کسب بخشی از درآمد خانواده را به دوش گیرد و نه ناچار به کمک به مادر در آشپزخانه.

بدین ترتیب، یکی از غیرانسانی ترین و غیرعادلانه ترین مکانیسمهای غربال انسانها در ایران شکل گرفت. آموزش، به یک عامل تثبیت و تعمیق شکاف طبقاتی تبدیل شد. استثناهایی از این قاعده وجود داشت. کودکان و جوانانی از طبقات فرودست بودند که به مراکز آموزش عالی راه یافتند. این پدیده به ویژه زمانی ظهور کرد که بازتولید نیروی کار متخصص به شمار لازم، تنها از میان طبقات مرفه ممکن نبود.

راهیابی فرزندان بخشی از طبقات فرودست به مراکز آموزش عالی، تغییری در اصل مکانیسم غربال ایجاد نکرد. از جوانانی که در کنکور شرکت می کردند، تنها درصد اندکی، سالانه با اندک تغییراتی حدود ده درصد، به مراکز آموزش عالی راه می یافتند. ارمغان بقیه از کنکور جز عنوان تحقیرآمیز »پشت کنکوری« نبود.

پس از انقلاب، تغییراتی در مکانیسم غربال ایجاد شد. اولا حاکمان جدید، عمدتا به پایگاهی اجتماعی تکیه داشتند که برندگان اصلی توسعه سرمایه داری در دوره پهلوی محسوب نمی شدند. نگاه غیض آلود خمینی به دانشگاه ها و »مراکز فساد« نامیدن آنها توسط بنیانگذار جمهوری اسلامی، به انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹ و بسته شدن دانشگاه ها انجامید. پس از تصفیه هزاران استاد و دانشجو، حکومت دو پروژه اصلی را در نظام آموزش عالی به اجرا گذاشت. پروژه اول، این بود که در گزینش دانشجو برای مؤسسات آموزش عالی دولتی موجود، سهم بزرگی به پایگاه اجتماعی حکومت تعلق گیرد. دانشجویان سهمیه ای از میان خانواده های جان باختگان انقلاب و جنگ و وابستگان به ارگانهای سرکوب و نهادهای توده ای حکومت مانند بسیج برگزیده شدند. پروژه دوم، تأسیس دانشگاه آزاد بود. سرمایه تجاری که بخشی از پایگاه حکومت را تشکیل می داد، وارد بازار کالای آموزش عالی شد. دانشگاه آزاد به سرعت رشد کرد و به یک نهاد عظیم فرا رویید. از آنجا که رشد این مؤسسه، خارج از نظام برنامه ریزی دولتی بر اساس نیاز اقتصاد جمهوری اسلامی صورت گرفت، دانشگاه آزاد صدها هزار امکان تحصیل عالی بر ظرفیت دانشگاه های دولتی افزود. ناگفته نماند که چند برابر شدن شمار دانشجویان در دهه های پس از انقلاب، به یک معضل حکومت تبدیل شده است. این پدیده از عوامل مؤثر در رشد میلیونی اقشار متوسط جدید در جمهوری اسلامی است. این اقشار، خواستها و گرایشهایی را با خود حمل می کنند که بر خواستها و گرایشهای آغازین پایگاه های سنتی حکومت منطبق نیست. حتی می توان از دگردیسی بخشی از پایگاه اجتماعی حکومت سخن گفت.

علم بهتر است یا ثروت؟

چند برابر شدن شمار دانشجویان و فارغ التحصیلان مراکز آموزش عالی، چاره ای جز این نگذاشته است که مکانیسم غربال بیش از پیش در مورد این فارغ التحصیلان نیز به کار رود. امروز دیگر داشتن مدرک آموزش عالی به خودی خود بلیط ورود به هیچ عرصه پیشرفت فردی نیست. دستیابی به موقعیت ممتاز اجتماعی عمدتا از دو راه است: باید یا به نهادهای سرکوب یا سازمانهای توده ای حکومت وابسته بود یا در رقابت میلیونی برای ورود به دانشگاه ها و رشته های ممتاز، گوی سبقت را از دیگران ربود. راه دوم،بیش از همه به روی اقشار مرفه و خانواده هایی باز است که قادرند از سالها پیش از رسیدن فرزندانشان به سن کنکور، آنها را برای این آزمون آماده کنند. از تأمین نیازهای مادی فرزندان تا ثبت نام آنها در مدارس خصوصی با شهریه بالا و گرفتن معلم خصوصی، راه های این آماده سازی تنها به روی اقشار بالایی باز است.

مخالفت با مکانیسم غربال و مبارزه برای برابری در عرصه آموزش، لازمه دفاع از عدالت اجتماعی است. برابری در عرصه آموزش یعنی خاستگاه طبقاتی فرد، میزان بهره وری او از امکانات عمومی آموزش را تعیین نکند. آیا دستیابی به این برابری در چارچوب مناسبات سرمایه داری ممکن است؟ نه، اما وظیفه نیروهایی که برای غلبه بر سرمایه داری مبارزه می کنند این است که در هر عرصه معین، خواستهای برابری طلبانه را طرح و ترویج کنند. و بد هم نیست اگر در این تلاش، از ابعاد بی عدالتی در چارچوب همین نظام موجود کاسته شود.

امسال برگزاری یا تعویق کنکور به خاطر کورونا، هفته ها موضوع بحث بود. این بحث فرصت مناسبی بود تا نیروهای چپ بر غیرانسانی بودن مکانیسم غربال تأکید و از خواست دگرگونی بنیادین در عرصه آموزش دفاع کنند. متأسفانه این فرصت تا حدی از دست رفت. برخی نیروهای سیاسی به جای طرح مطالبه عدالت آموزشی، درگیر کوششی برای جلب حمایت اقشاری شدند که دغدغه اصلی آنها از دست نرفتن فرصت برای فرزندان آماده شده برای کنکورشان بود. نقد این چشمداشت به حمایت اقشار مرفه نیز ضروری است. اما این نقد، موضوعی دیگر و از حوصله این مقاله خارج است.

منبع:
فصلنامه‌ی مُروا شماره پنجم - تابستان ۱۳۹۹

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id> <img src alt data-entity-type data-entity-uuid data-align data-caption> <dir>
  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
لطفا حروف را با خط فارسی و از چپ به راست، یعنی از آخر به اول، و بدون فاصله وارد کنید CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.