نگاهم نشسته بر در بسته
به گوشهِ پنجره
نرمهِ باد بهاری
هجوم میاورد به خانه
دیوارها،
در فاصله کوتاهی قلبم را می فشارند
در ملال وُ تاریکی
تنهایی ام را تاب می آورم
صدایِ تلفن بلند می شود
برخی؛ حرفها را تلنبار می کنند
پشت فک-شان،
وز لابلایِ دندانها
حرفها را پشتِ هم می جوند
-آنها شش نفر هستند
شش نفر از غَربال گذشتند
همهِ کارتها سوختند
و یا مُردن
من که را باید انتخاب کنم..؟
وقتی سلطان زنده است
از کدام انتخاب سخن می گویی.!؟
در این سرزمین خسته
با تنِ خونین وُ دردهایِ بیشمارش
من که را باید انتخاب کنم!
من با غُل و زنجیر بر دست و پایم
پشتِ دیوارهای بلند
شبها با گرسنه گان
به خوابِ بیفردا می روم
وز کله صبح
در میانِ زباله ها می لولم
من که همواره کیش و ماتم
در میانِ کلاهِ شعبدهِ ها
من که را باید انتخاب کنم!
انبوه کلمه های تکراری
هوا را مسموم می کند
من خیره بر لبهِ دنیایِ مردگان
ایستادم
رها...از شب وُ این همه پلشتی می روم
شب از راه می رسد،
و من در خانه
باید تنهایی را برای خودم نگه دارم
دیوارها نزدیک می آیند
پنجره را باز می کنم
بهار روحم را به چنگ می گیرد
باید می رفتم
اما پاهایم را فراموشم کردم
رحمان-ا ۲۶ خرداد ۱۴۰۳
همه کارتها سوختند
افزودن دیدگاه جدید