بیاعتمادی من به کسانی که همزمان در دو سازمان، دو جریان فکری یا دو صف سیاسی موازی فعالیت میکنند، نه حاصل تنگنظری تشکیلاتی است و نه محصول اختلاف سلیقه. این بیاعتمادی، عصارهٔ تجربههای تاریخیِ تلخ و شکستهای تکرارشوندهای است که جنبشهای سیاسی—بهویژه در ایران—بارها و بارها بهدلیل همین الگوی رفتاری پرداختهاند.
مسئله ساده است :
سیاست عرصهٔ انتخاب است، نه تعلیق و هر جا انتخاب به تعویق میافتد، تصمیم به دست نیروهای مسلط میافتد.
تجربهٔ چپ ایران؛ وقتی «هم اینور، هم آنور» به فاجعه ختم شد
در دهههای ۴۰ و ۵۰، بخشی از نیروهای چپ ایران در وضعیتی دوگانه زیستند: در گفتار، داعیهٔ رادیکالیسم انقلابی داشتند، اما در عمل از قطع رابطهٔ شفاف با نیروهای مذهبی یا گرایشهای اصلاحطلب درونحاکمیت پرهیز میکردند. این دوصندلینشینی نه اتحاد ساخت و نه استقلال را حفظ کرد.
نتیجه روشن بود:
ناتوانی در تصمیمگیری مستقل در بزنگاه انقلاب ۵۷
حلشدن در صفوفی که نه به آزادی باور داشتند و نه به عدالت اجتماعی
و در نهایت، حذف فیزیکی و سیاسی همان نیروهایی که گمان میکردند با «مصلحتجویی» میتوان زنده ماند .
تاریخ بیرحمانه اما دقیق نشان داد :
کسانی که میخواستند هم هزینه ندهند و هم بمانند، نخستین قربانیان شدند
. پس از انقلاب؛ دوگانهکاری میان اپوزیسیون و قدرت
در سالهای نخست جمهوری اسلامی، نمونههای متعددی از نیروهایی پدید آمد که همزمان:
خود را منتقد قدرت معرفی میکردندو در ساختارهای رسمی یا نیمه رسمی حکومت نقش ایفا میکردند .
این وضعیت نه به «گذار نرم» انجامید و نه به اصلاح ساختار. برعکس، این نیروها به ابزار مشروعیت بخشی بدل شدند و هنگامی که کارکردشان به پایان رسید، بیهیچ تردیدی کنار گذاشته شدند. در اینجا، دوصندلینشینی نه تاکتیک بود و نه سیاست؛خطای محاسبهای بود که به نابودی اعتبار سیاسی انجامید .
. اپوزیسیون خارج از کشور؛ تعلیق مزمن بهجای موضع
در چهار دههٔ گذشته، اپوزیسیون خارج از کشور نیز بارها قربانی همین الگو شده است. افرادی که:همزمان در تشکلهای جمهوریخواه و اصلاح طلب رفتوآمد میکنند ،میان چپ و راست، صرفاً برای حفظ تریبون رسانهای در نوساناند ، نقد رادیکال را در محافل بسته میگویند و در عرصهٔ عمومی عقب مینشینند .
این افراد معمولاً یک ویژگی مشترک دارند :
در لحظهٔ تصمیم، غایباند .
در بزنگاههایی چون حملهٔ نظامی، تحریم فلجکننده یا اتکا به قدرتهای خارجی، زبانشان ناگهان مبهم میشود. نه مخالفت صریح، نه حمایت شفاف؛ فقط "درک پیچیدگی شرایط "
. تضاد منافع؛ وقتی سیاست به مدیریت ریسک شخصی تبدیل میشود
دوصندلینشینی صرفاً یک خطای نظری نیست. در بسیاری موارد، ریشه در مدیریت ریسک شخصی دارد. فرد میکوشد آیندهٔ خود را «بیمه» کند تا با پیروزی هر طرف، سهمی از قدرت، اعتبار یا امنیت داشته باشد .
در اینجا سیاست از مبارزه برای آرمان، به تجارت با فرصتها تقلیل مییابد؛و این نقطهٔ آغاز فساد سیاسی است .
. فرسایش سرمایهٔ اجتماعی؛ ضربهای عمیقتر از شکست تشکیلاتی
بزرگترین آسیب دوصندلینشینها، نه به سازمانها، بلکه به جامعه وارد میشود :
مواضع لغزندهٔ چهرههای شاخص، «گیجی استراتژیک» تولید میکند
این گیجی به بیتفاوتی سیاسی میانجامد
و جامعه به این نتیجه میرسد که «همه مثل هماند» یا «سیاست چیزی جز فریب نیست »
و این دقیقاً همان نقطهای است که استبداد برای تداوم خود به آن نیاز دارد.
افسانهٔ «پلسازی
دوگانهکاری اغلب با واژههایی زیبا توجیه میشود: «پلسازی»، «گفتوگو»، «جمع اضداد . »
اما پل، دو سوی مشخص دارد.کسی که حاضر نیست بگوید کدامسو ایستاده، پل نیست؛ مه است .
این مه: مسیر را گم میکند ، نیروها را فرسوده میسازدو در نهایت، به سود اقتدار و ارتجاع تمام میشود .
همکاری یا ادغام هویت؟
باید میان این دو تفاوت قائل شد :
همکاری: دو نیروی با هویت و مرزهای شفاف، بر سر هدفی محدود و زمانی مشخص توافق میکنند
دوصندلینشینی: فرد یا جریان میکوشد هویت خود را چنان مخدوش کند که در هر دو ظرف بگنجد
این دومی، نه انعطاف که بیهویتی سیاسی است.
پایان سخن: سیاست خاکستری ندارد، شفافیت دارد
بیاعتمادی من به دوصندلینشینها دفاع از اخلاق مسئولیت است، نه تعصب. تجربهٔ تاریخی بهروشنی نشان داده است: دو وفاداری متعارض، سرانجام به بیوفایی میانجامد .
تعلیق موضع، تصمیم را به دشمن واگذار میکند و کسانی که میخواهند «همهٔ گزینهها را باز نگه دارند»، معمولاً در لحظهٔ تعیینکننده هیچ گزینهای ندارند ،سیاست، عرصهٔ ایستادن است ، نه نشستن روی دو صندلی .
شفافیت مرزها، شرط حداقلی سیاستورزی مسئولانه است .
کسی که همزمان میخواهد رادیکال بهنظر برسد و مصلحتجو باقی بماند، در نهایت نه این میشود و نه آن .
تاریخ ایران بارها نشان داده است: وسط بازی، نه امنیت میآورد و نه اعتبار
مسعودشب افروز
بیست وچهارم دسامبر ۲۰۲۵
دیدگاهها
مجید جان،
نقدت را دقیق و صریح نوشتی و این خود نشانهی جدیگرفتن بحث است. اما اجازه بده چند نکته را روشن و تفکیکشده پاسخ بدهم، چون بهنظرم بخشی از اختلاف ما ناشی از خلط «تحلیل تاریخی»، «امکان عینی» و «انتخاب سیاسی» است.
اول؛ دربارهی سازمان چریکهای فدایی خلق در سالهای ۴۰ تا ۵۷
من رادیکالیسم فدایی را نه انکار کردهام و نه نادیده گرفتهام. اتفاقاً فداییان یکی از منسجمترین، فداکارانهترین و صادقترین جریانهای رادیکال تاریخ معاصر ایران بودند. اما رادیکال بودن بهخودیِ خود معادل «کسب رهبری سیاسی» نیست. تاریخ بارها نشان داده که صداقت، فداکاری و حتی پیشتازی مسلحانه، الزاماً به هژمونی سیاسی منجر نمیشود. فداییان در سطح اخلاق انقلابی و جانفشانی، بیرقیب بودند؛ اما در سطح سازماندهی تودهای، پیوند پایدار با طبقه اجتماعی مشخص و ساخت آلترناتیو قدرت، ناتمام ماندند.
اینکه میگویی «اگر نظر تو درست بود، فداییان باید رهبری انقلاب را میگرفتند» دقیقاً همان نقطهای است که اختلاف ما را نشان میدهد:
در جامعهای که رهبری انقلاب نه بر اساس رادیکالیسم اجتماعی، بلکه بر پایه شبکههای سنتی، مذهبی، بازار، روحانیت و بسیج خُردهطبقات شکل گرفت، رادیکالترین نیروی چپ هم میتوانست حذف شود بیآنکه «اشتباه اخلاقی» کرده باشد.
دوم؛ وحدت نکردن و دوصندلیننشستن
درست میگویی: فداییان روی دو صندلی ننشستند. با مجاهدین پس از انشعاب هم وحدت نکردند، و این از منظر صداقت سیاسی قابل احترام است.
اما بحث من دقیقاً از همینجا آغاز میشود:
دوصندلیننشستن یک فضیلت اخلاقی است، نه تضمین پیروزی سیاسی.
مشکل آنجاست که برخی امروز، هم از رادیکالیسم حرف میزنند، هم همزمان در سازوکارهای اصلاحطلبانه، جمهوریخواهانه یا لیبرال جا خوش کردهاند؛ نه صداقت فدایی را دارند، نه واقعگرایی سیاسی.
سوم؛ جامعه متکثر و مسئلهی طبقات
نکتهات دربارهی فقدان دو قطب کلاسیک «بورژوازی/پرولتاریا» در ایران، کاملاً وارد است. من هم هرگز مدعی وجود یک طبقه کارگر عظیمِ صنعتیِ سازمانیافته با سندیکاهای قدرتمند نبودهام.
اتفاقاً همین واقعیت است که نشان میدهد نسخههای کلاسیک رادیکالیسم چپ، بدون بازاندیشی، در ایران «نمینشیند».
اما نتیجهای که تو میگیری، بهنظرم یک گام جلوتر از واقعیت میرود:
اینکه چون سرمایهداری ایران رانتخوار، انگلی و ضدتوسعه است، پس هر رادیکالیسمی به «کافهنشینی» تقلیل مییابد.
مسئله این نیست که رادیکالیسم بد است؛ مسئله این است که رادیکالیسمِ بیپایهی اجتماعی، بیپروژهی قدرت و بیپیوند با زیست واقعی مردم، به ژست بدل میشود.
چهارم؛ باقیمانده فداییان و مسئله آلترناتیو
درست میگویی: اگر رادیکالیسمِ صرف پاسخ بود، امروز باید بازماندههای فداییان آلترناتیو میبودند. اما نیستند. چرا؟
نه بهخاطر کمفداکاری تاریخی، بلکه بهخاطر ناتوانی در ترجمه رادیکالیسم به سیاستِ زمانِ حال.
رادیکالیسمی که نتواند از حافظهی تاریخی عبور کند و به سازمان، برنامه، ائتلاف و افق ملموس برسد، یا موزهای میشود یا نوستالژیک.
جمعبندی
من نه منکر فداییانم، نه شیفتهی رادیکالحرفزدن.
نقد من متوجه کسانی است که بیهزینه رادیکال حرف میزنند، اما در عمل محافظهکارانه عمل میکنند؛ یا همزمان در چند اردوگاه سیاسی نشستهاند و نامش را «تکثر» میگذارند.
اگر قرار است رادیکالیسمی در ایران معنا داشته باشد، باید:
– از ژست روشنفکری فاصله بگیرد
– به واقعیت طبقاتی خاص ایران تکیه کند
– و مهمتر از همه، پروژهی قدرت داشته باشد، نه فقط روایت قهرمانی
اختلاف ما بر سر «اصل صداقت» نیست؛
بر سر این است که صداقتِ بیسیاست، آینده نمیسازد
و باعرض معذرت از دوپاره گویی معنای رادیکال را ازتعریف شماگرفتم امامعنای شریف تری دارد. مثلا هرحزبی فکرمیکندکه رادیکال است و طبیعتا من فکرمیکنم که حزب چپ رادیکال است. این به نوع نگرش بستگی دارد.اما تعریف مارکس ازرادیکال قبول دارم .
مسعودجان در تاریخ ۴۰ تا۵۷ تحریف کردی سازمان چریک های فدایی خلق همان رادیکالی است که حرفش رامیزنی ونادیده اش میگیری . اگر نظرت درست بود آن سازمان باید رهبری را میگرفت. حتا با انشعاب مجاهدین که بعد پیکار شد وحدت نکرد. پس در دو صندلی ننشست، اما رهبری انقلاب را هم نگرفت؛ علی رغم تمام جانفشانی های بدون تامل. اگرجامعه متکثر است، جواب رادیکال نیست. درایران دو قطب طبقه کارگر و سرمایه داری را نشان بده بعد رادیکالت مینشیند. نه سرمایه داری ملی داریم نه کارخانجات ملی که طبقه کارگر عظیم داشته باشیم و نه سندیکاهای بزرگ کارگری . نحس ترین نوع سرمایه داری که رانت خواراست و به هیچ چیرحتا سرمایه داری ملی رحم نمی کند،بقیه طبقات که جای خودش را دارد. رادیکال حرف زدن شیرین است اما در این جامعه و با این وضعیت به درد کافه نشینی دریک عصر به همراه دوستان میخورد و بس . نه مشکلی حل میکند و نه حرکتی برمی انگیزد. اگرمی شد هنوز باقیمانده سازمان چریکهای فدایی خلق هستند و بانظرشما آنها بایداکنون الترناتیو باشند.
افزودن دیدگاه جدید