تقریبا یک سال از روی کار آمدن مجدد ترامپ میگذرد. بسیاری در جهان نگران سیاستهای ناشی از ماگا (امریکا اول از همه) بودند ولی ترامپ بی مهابا درعمل به تعریفی راست گرایانه و افراطی از ماگا پرداخت که بیشتر صاحبنظران انتظار نداشتند.
بسیاری امریکائیها ( از اقشار کم درآمد و سفید پوست ) با ترامپ در این سیاستها هم نظر بوده اند.
او مبانی سنتی سیاست خارجی امریکا را یکباره کنارگذاشت، متحد و رقیب و دشمن بالقوه را به میز مذاکره (و مناقشه) کشاند. او به اروپای متحد اخطار کرد که نمیتوان همچون گذشته ها روی پشتوانه ی امریکا حساب کرد و اروپا باید بمراتب سهم بیشتری از مخارج نظامی و دفاع ازخود را به عهده بگیرد.
او تعهدات امریکا در مورد محیط زیست را زیرپا گذاشت و دست تولید کنندگان امریکائی را باز گذاشت که سودشان را – علیرغم محدودیتهای محیط زیستی - بالا برند و درهمان حال استخراج نفت و گاز را تشویق کرد.
او توافق سیاسی را بر مبنای معیار معامله ی تجارتی تعیین کرد ( میتوان بر سر یک موضوع سیاسی با یک معامله ی تجاری – سرمایه گذاری در امریکا و یا خرید بزرگ نظامی و استراتژيک - به توافق رسید) .
او کمکهای امریکا به کشورهای فقیر را قطع کرد زیرا ترامپ به سود امریکا در کوتاه مدت فکر میکند و نگران عواقب دراز مدت آن نیست.
او – در عمل – دکترین مونرو (امریکای جنوبی به مثابه حیات خلوت امریکا) را بازسازی کرد. و فعلا مقدمات حمله ی نظامی به ونزوئلا را فراهم کرده است.
او در تمام سیاستهایش میگوید "زور" حرف آخر را میزند و شعار "صلح از طریق قدرت" را سر میدهد. برهمین مبنا او سرنوشت فلسطین را به وحشیگری اسرائیل سپرده است.
دو سیاست عمده ی ترامپ مربوط به اتحادیه ی اروپا و چین است.
اتحادیه ی اروپا - مخصوصا آلمان ، فرانسه ( و بریتانیا) – بشکل سنتی پایه ی اتحاد قدرتهای سرمایه داری بوده است. ترامپ این سنت و شیوه های دستیابی آنها را زیر پا گذاشته است.
سیاستهای ساختارشکن ترامپ قدرتهای اروپائی را غافلگیر کرد و تقریبا یک سال گذشت که طی آن بارها و بارها اروپا کوشید که با ترامپ کنار بیاید ولی ترامپ راضی نشد.
اروپا در مورد تعرفه ها قرارهای تحمیلی ترامپ را قبول کرد. اروپا قبول کرد که مخارج نظامی بیشتری به عهده بگیرد ولی این درجه از سر تسلیم در آمدن برای ترامپ کافی نبود.
تهدید امریکا در مورد گرینلند (وحتی تهدید به تصرف نظامی آن ناحیه) زیرگوشی رد شد و بالاخره دخالت بی رو در بایستی ترامپ، دفاع صریح از احزاب راست افراطی اروپا مانند دولت مجارستان، حزب آلترناتیو آلمان و حزب رفورم (بریتانیا).
بالاخره باید از سیاست ترامپ در مورد اکرائین یاد کنیم. ترامپ میخواهد روسیه را از چین دور کند و بنابراین میباید از سیاست پوتین دفاع کند (و البته ترامپ در هر صورت طرفدار رهبران دیکتاتور است.)
او از تجاوز روسیه به اکرائین دفاع میکند و تحت عنوان احتراز از جنگ با اکثر سیاستهای روسیه موافق است (در مورد احتراز از جنگ، برای بسیاری دراروپا یادآور کنفرانس مونیخ است، که قرار بود هیتلر را راضی کند، در حالی که همان کنار آمدن با هیتلر موجب تشویق هیتلر به کشورگشایی بیشتر و شروع جنگ جهانی دوم شد!) بر این مبنا رهبران سیاسی اروپا میگویند؛ اگر با دعاوی روسیه توافق کنیم، توسعه طلبی بیشتر روسیه را تقویت میکنیم. روسیه نه تنها خواستار زمین هایی شده که تا کنون اشغال کرده، بلکه مدعی بخشهائی از کشور پهناوراکرائین شده که فعلا در کنترل نیروهای اکرائین است. ترامپ میگوید برای استقرار صلح باید با این ادعای توسعه گرانه توافق کرد. با این موضع او قوانین بین المللی را زیر پا میگذارد و قبول میکند که هر کشور میتواند با تکیه به قدرت نظامی تمامیت ارضی کشورهای همسایه را زیر پا بگذارد. (همانند سیاست اسرائیل نسبت به فلسطین و دیگر کشورهای همسایه)
به نظر میرسد که اروپا تصمیم گرفته که در این مورد در مقابل ترامپ مقاومت کند.
باید تبعات این سیاستها را دنبال کنیم. اول باید توجه کنیم که سازمان نظامی ناتو سست تر میشود. اروپا تدریجا به تقویت نیروهای نظامی خود می پردازد.
رهبران سیاسی اروپا بار بیشتری از جنگ اکرائین را به عهده گرفته اند و بازهم تعهد کرده اند که مخارج نظامی بیشتری داشته باشند. هر دو این پروژه ها مخارج سنگینی دارند، که بودجه های مربوطه باید با کاستن بودجه ی رفاهی و مردمی تامین شوند. این سیاستهای راست روانه با مقاومت مردم روبرو خواهد شد.
در همین حال ترامپ انتقاد علنی از بیشتر رهبران اروپا و دخالت مستقیم دراروپا - از طریق تبلیغ به نفع راستگرایان افراطی - را پیش گرفته است که به بحران اجتماعی اروپا دامن میزند. سیاست ترامپ در هواداری از راست افراطی و در همان حال دفاع از روسیه ، سیاستی دو لبه است و پایگاه اجتماعی راست افراطی را سر در گم میکند.
بخش اعظم رهبران کشورهای اتحادیه ی اروپا موافق ادامه ی این جنگند. به ویژه، در فضائی که تولید شده، آن بخش از جامعه هم که به تبعات جنگ فکر نکرده، خواهان جنگ است. مخارج جنگ در کنار بودجه ای که از رفاه اجتماعی بسمت رشد ارتش و صنایع نظامی سرازیر میشوند مشکلی سنگین برای هواداران جنگ می آفرینند.
در این شرایط بلبشو باید منتظر باشیم که اروپا نقشی بمراتب بیشتر مستقل از امریکا بازی کند. این نکته منطقا در طراحی استراتژی دیگر کشورها هم در نظر گرفته میشود. (رهبران جمهوری اسلامی هم نباید انتظار داشته باشند که همکاریشان با روسیه با لبخند اروپا روبرو شود.)
چین : به نظر میرسید که هدف اصلی و اولیه ی ترامپ مقاومت در مقابل رشد سریع چین باشد و حرکات اولیه ی امریکا هم دال بر همین هدف بودند، ولی چین مقاومت کرد و هر اقدام امریکا را با اقدام مقابل روبرو ساخت. مخصوصا تحریم صادرات مواد معدنی نادر از چین در صنایع امریکا (و توقف چین در خرید محصولات کشاورزی امریکا) برای امریکا مشکل ساز بودند.
در طی چندین ماه کشمکش و مذاکره، آمریکا از در مصالحه با چین درآمد. تعرفه های امریکا از واردات چینی بسیار کمتراز تعرفه هائی شدند، که امریکا بر واردات بسیاری کشورهای دوست تحمیل کرده بود.
اقتصاد چین و امریکا بیشتر از آن در هم تنیده اند که در شرایط صلح قابل تفکیک باشند. این نکته در فرایند چالش دو کشور کاملا به چشم میخورند.
شاید بتوان گفت که در چالشها ی آینده بین این دو کشور، مقابله ی نظامی کمتر محتمل باشد و مقابله ی صنعتی و اقتصادی نقش موثرتر و مهمتری داشته باشند. توجه کنیم که احتراز از جنگ فقط در مورد ابر قدرتها وارد است ولی جنگهای منطقه ای از این قاعده برخوردار نیستند.
۳۱ دسامبر ۲۰۲۵
افزودن دیدگاه جدید