رفتن به محتوای اصلی
دوشنبه ۲ فوریه ۲۰۲۶
دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴

نقش عاملیت جامعه و جنبش‌ها به‌مثابه قطب سوم در معادله سه قطبی قدرت

نقش عاملیت جامعه و جنبش‌ها به‌مثابه قطب سوم در معادله سه قطبی قدرت

در تحلیل و ارزیابی از اوضاع پیچیده کنونی با ردیف شدن سناریوهای گوناگون، غالبا یک سناریو و شاید مهم‌ترین آن از قلم می افتد که همانا شق عاملیت و نقش آفرینی جامعه و جنبش ها و قیام مردمی است. 

البته وقتی همه نگاه‌ها به نقش بلامنازع قدرت‌ها باشد، داشتن چنان رویکردهایی عجیب نیست. به‌عنوان‌ مثال‌ سناریوهای هفتگانه* مطرح شده بی بی سی هم جدا از آن نیست. اما مسئله مختصات وضعیت و سناریوها را می توان از جنبه دیگری نیز مطرح کرد که در آن با یک وضعیت سه قطبی و کشاکش بین آن‌ها مواجهیم و نسبت‌هایی که بین آن ها برقرار می شود تعیین کننده سیرتحولات است و سناریوهای دیگر را نیز می توان در ذیل مجموعه آن ها مورد بررسی قرارداد. اگر جامعه سه قطبی فرض شود، آن‌گاه ما دیگر تماشاچی و ناظر صرف و مبهوت اوضاع و روندها نیستیم. خود نقش آفرین هستیم و در سیر رویدادها سهیم. اگر جامعه اشباع از بحران ایران در لحظات کنونی را با فرضیه سه قطبی بودن کشاکش‌ها و قرار داشتن آن در وضعیت انتقال به‌دوره پساحکومت اسلامی و استقرار نظم جدید در نظر بگیریم، آن‌گاه نقش و رابطه این سه قطب و معادله‌هائی که با نقش آفرینی هر کدام می تواند شکل بگیرد کانونی شده و مختصه اصلی وضعیت کنونی و اهمیت کنشگری مرتبط با آن را برجسته می کند. ناگفته نماند که در این میان هم رژیم و هم قدرت های خارجی هرکدام در تلاشند که با ادغام قطب سوم (جامعه) در خود آن را دوقطبی کنند. مقابله با این دو تلاش از دو سو، همان نقشی است که به‌تاکتیک‌ ها و استراتژی رویکرد سوم و قطب سوم در این جدال و کشاکش بزرگ و در این نوشتار معنا می‌دهد: 

۱- یک قطب، آن حاکمیتی است که در بن بست کامل و انزوای گسترده قرارگرفته و جامعه ایران و کیان آن را به فلاکتی عظیم و به آستانه پرتگاه‌‌های هولناک و خطیر و سرنوشت سازکنونی و موردتهدیدکشانده است، و اکنون نیر فقط با خشونت برهنه و کشتار و سرکوب بی امان و با امروز و فرداکردن، می کوشد که موقعیت و قدرت رو به‌زوال و پایان خود را حفظ کند. 

۲- قطب دوم، توسط قدرت‌های بزرگ و امپریالیستی است که با نقش‌آفرینی آمریکای ترامپ و در همراهی تنگاتنگ با دولت اسرائیل و کارگزارانشان در بستر منازعات طولانی با حاکمیت کنونی در ایران نمایندگی می‌شوند و با مشاهده بن‌بست رژیم و قرارگرفتنش در ضعیف ترین نقطه حیاتش، برآن هستند که مهر خویش را بر روندها و دوره انتقال بکوبند. نشست گوادلوپ در انقلاب ۵۷ شکل دیگری از این نوع مداخله‌ها بود که البته امروزه به‌شکل دیگری صورت می گیرد. تجربه ونزوئلا از آخرین نمونه‌هائی است که مدل نوینی از این نوع مداخلات و ماهیت و کم و کیف آن را پیش روی همه نهاده است. در این رابطه شعار یا تسلیم یا سرنگونی (تغییرنظام) با گذاشتن سه مطالبه اصلی ترامپ روی میز مذاکره با رژیم و تعیین ضرب‌العجلی که به گفته ترامپ زمان آن به سرعت رو به پایان است، بیانگر به پایان رسیدن تاریخ مصرف حکومتی است که علیرغم تنش‌ها بهرحال تاکنون تحمل می شده است. قرارگرفتن نام سپاه در لیست تروریستی و در کنارداعش و القاعده نیز بیانگرورودبه چنین نقطه عطفی در مناسبات غرب با حکومت اسلامی است. در این راستا، سوای فحوای سخنان ترامپ، این سخن روبیو در گزارش به کنگره که جمهوری اسلامی یا باید تغییر کند یا کنار برود، با نگاهی به تجربه ونزوئلا مبین وجود دو گزینه فوق در مواجه با حاکمیت توسط دولت ترامپ است. طبق مدل ونزوئلا، اهداف و عملکرد امپریالیستی و نواستعماری قطب دوم چنان عریان است که جز با فروبردن سر در خودفریبی‌ کامل نمی توان آن‌را ندید. 

در میان دوگانه تسلیم و سازش یا حمله نظامی و تشدیدفشارهای تحریمی، ناگفته‌ نماند که برای رژیم در مجموع خطراصلی از داخل است توسط مردم بجان‌آمده‌ای که کلا خواهان برافکندن نظام حاکم هستند. از این رو در این دوگانه، با توجه به این‌که رژیم خطر را از داخل می داند تا از بیرون، برای نجات و بقاء‌ خود بی‌میل نیست، با وجودآن‌که دولت آمریکا با عطف به ضعف مفرط حاکمیت نرخ معامله را بالا برده است، به نوعی سازش و مصالحه دست یابد. سازش‌هائی که اگر هم صورت پذیرند بعیداست پایدار بمانند و ضرورت تغییر نظام با توجه به اهداف بلندبالای بازسازی خاورمیانه جدید را کلا منتفی سازند. 

باین ترتیب قطب دوم‌، مداخله امپریالیستی (در تناظر با تعرض سرمایه داری «نئواقتدارگرا، نئوفاشیستی و نئواستعماری» در تلاش بی وقفه برای شکل دادن به دوره انتقال قدرت با ترکیبی از مداخله نظامی، آژیتاسیون قوی رسانه‌ای و تقویت لایه‌‌ها و نیروهای متناظر و همسوی خویش و نیز احیانا با بهره گیری از سرخوردگی و نا امیدی بخشی از جامعه که اگر کاوه‌ای نیست اسکندری، به شکل فعال دست بکاراست. ناگفته نماند که هرکدام از این قطب‌ها مسائل و زیرمجموعه‌‌های خود را دارند که پرداختن به آن‌ها بیرون از حوصله این یادداشت است.  

۳ - قطب سوم، و در و اقع نیروی محرک و قطب اصلی تحولات‌، که عامدانه نادیده انگاشته می شوند، همانا عاملیت جامعه و جنبش‌ها و خیزش‌ ها و قیام‌های خیابانی و مطالبات کلان آن‌هاست که نهایتا رژیم را در توان حکومتگری به بن‌بست رسانده‌اند. مهم‌ترین آن‌ها خیزش‌هائی است که از ۹۶ ۱۳ و ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ و اینک خیزش و قیام بزرگ دیماه در ۱۴۰۴ بوده‌اند که در فواصل خود همواره با انواع جنبش‌های مطالباتی و اعتراضی بخش‌های مختلف و گسترده ای از جامعه اعم از زنان و معلمان و کارگران و پرستاران ومال باختگان و دادخواهان و دانشجویان و شهروندان مناطق تحت ستم ملی و عقیدتی و ... همراه بوده اند. و در این میان تلاش قطب دوم، اساسا معطوف به آن بوده است که از طریق موج سواری و مصادره و مسخ اهداف و خواست های جنبش‌ها و با جهت دادن، آن ها را به‌سیاهی لشکر اهداف و امیال خود تبدیل‌ نمایید.                        

راهبردپیشروی 

در چنین شرایط بغرنج و بسیارحساس و سرنوشت ساز، داشتن خودآگاهی به وضعیت و مختصات اصلی آن و اتخاذ راهبرد سنجیده و تنظیم نقشه راه و تقویت هم‌بستگی و هم‌افزائی بین همه گرایشات این قطب بسیارحیاتی است که تنها در انطباق با واقعیت های عینی برای خروج از این مهلکه خطیر و سرنوشت ساز، بویژه توسط پیشروان و کنشگران و گروه‌ها و سازمان‌ها و شبکه‌های گسترده این قطب می تواند صورت پذیرد. ضرورتی که غفلت از آن می‌تواند مسیرتحقق فاجعه را هموارکند. 

مهمترین مساله اکنون، این است که در شرایط سه قطبی و کشاکش پیچیده آن ها، قطب سوم به چنان نیروئی تبدیل شود که بتواند وقوع تحولات را تا آن جا که می‌تواند به خود ( در راستای منافع و مطالبات اصلی و تاریخی خود) مشروط کند. ما البته در وضعیت کنونی قادر نیستیم ب در برابرحاکمیتی که باید به گورتاریخ سپرده شود به تنهایی نقش آفرین باشیم. اما می توان دراین معادله سه وجهی نقش تاریخی خود را بازی کرد و با مشروط کردن تحولات به اراده خود مانع از سقوط به بدترین وضعیت‌ها شد. 

ایفای چنین وظیفه‌ای اگر نخواهیم به ضمائم یکی از دوقطب متخاصم تبدیل نشویم، مشروط به‌آن است که در حوزه راهبردنظری تمرکزاصلی خود را بر سرنگونی و حذف استبدادحاکم، ضمن مرزبندی با مداخلات نظامی و غیرنظامی قدرت‌های خارجی و تأکیدبر حق تعیین سرنوشت مردم ایران بدست خود و جلب حمایت جهانی از این حق قراردهیم. و در حوزه راهبردعملی و در راستای تاکتیک‌ها و استراتژی برآمده از راهبرد فوق، تمرکز عملی خود را بر بهره گیری از منازعات و کشاکش‌ دوقطب فوق، که‌ بهرحال خارج از اراده ما جریان دارند و اجتناب ناپذیر هم هستند، با تبدیل کردن تهدیدها به فرصت برای پیشروی قطب سوم بهره بگیریم. 

در این رابطه اشاره اجمالی به دو نکته مربوط به‌هردو طرف این تخاصم گویاست: نخست درهم شکستن و یا تضعیف شدید نیروهای سرکوب به عنوان تنها اهرم حفظ حاکمیت کنونی است که می تواند به از کارافتادن یا کندشدن تیغ خشونت برهنه منجر شود که ممکن است در این جدال دو طرفه اتفاق بیفتد. و دوم آن‌که، با توجه به این‌که قدرت‌‌های خارجی بهردلیل قادر به تسخیرکشور و حضور فیزیکی در زمین و میدان عمل نیستند، مگر آن که بتوانند با کنترل ذهنیت کنشگران و ابژه سازی اکثریت جامعه و نافذکردن گفتمان و کارگزاران خود، به‌اهداف خود برسند. 

تنظیم معادله سه گانه به شرح فوق، در چنین وضعیت خطیری به ما اجازه می دهد که در این پیچ سرنوشت ساز و لحظات خطیر مسیرپیشروی خودرا شفاف کنیم. در یک کلام تقویت آرایش نیرو و همبستگی که برمبنای الگوی وحدت در کثرت جنبش‌ها و مشخصا در خیزش زن زندگی و آزادی به آزمون نهاده شد و صیقل دادن گفتمانی مبتنی بر درهم تنیدگی تبعیض‌های جنسی/جنستی، نابرابری ملی و عقیدتی، و ستم طبقاتی پیش‌برویم ( در فلاکت گسترده و برانگیزاننده‌خیزش کنونی به‌روشنی پتانسیل نهفته در آن با ابعادفراگیرش به میان آمده است. 

بی تردید شرایط جهانی و منطقه ای برای اهداف‌ترقی‌خواهانه چندان مناسب نیست و راه ‌آسان و همواری برای آن وجود ندارد. اما مهم آن است که در میانه وزش طوفان‌های چه بسا خطرناک اولا از تحقق بدترین سناریوها جلوگیری کنیم و ثانیا تا آن‌جا که ممکن است بهترین وضعیت ممکن در شرایط کنونی را با تکیه بر پتانسیل‌ موجود جنبش‌هایی اجتماعی و پیشرو در کشور، و نیز بهره گیری از ظرفیت‌های مثبت در جهان موجود رقم بزنیم. 

بطورکلی در ایده‌آل ترین وضعیت، آن کس و آن نیرو و قطبی که بتواند تؤامان هر دو شرط اصلی وضعیت کنونی یعنی گذار از حاکمیت کنونی و دموکراتیک بودن این گذار را متحقق کند، نهایتا در این برهه حساس نقش هژمونیک و تعیین کننده خواهد داشت. اما این امکان هم وجود دارد که در غیاب آن، چه بسا نیروهای واپسگرا و غیردموکراتیکی ابتکارعمل و کنترل اوضاع را بدست گیرند. 

حتی در این شق اخیر، مهم آن است که قطب سوم وجودواقعی داشته باشد و با امتناع از منحل‌شدن در قطب‌های ارتجاعی، تا حدی دامنه تحولات را مشروط به نقش خود کند. اگر در نظر بگیریم که فاجعه انقلاب بهمن نه فقط ناشی از برآمدیک استبداددینی برخاسته از دل انقلاب بهمن بود، بلکه حتی مهم‌تر از آن هژمونی بلامنازع آن بود که نهایتا کشور را به پرتگاه کنونی کشاند. اگر هرآینه نیروهای قطب سوم از همان زمان پیش از انقلاب و بعد از آن می توانستند با حضور مستقل تاحدی روندها را به خود مشروط کنند، دچار چنین سرنوشت فاجعه بار و شومی نمی شدیم. این درس انقلاب بهمن آکنون پیشاروی ماست. باندازه ای که بتوانیم از هم اکنون نقش آفرینی کنیم بهمان اندازه قادر خواهیم بودکه از بدترین سناریوها و چه بسا فاجعه‌ها جلوگیری  کنیم. 

تقی روزبه  ۰۲.۰۲. ۲۰۲۶

 

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید