رفتن به محتوای اصلی
جمعه ۸ مه ۲۰۲۶
جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵

به بهانه ۹ مه ۱۹۴۵ (شکست فاشیسم در آلمان) و خطر بازگشت آن به اروپای امروز

به بهانه ۹ مه ۱۹۴۵ (شکست فاشیسم در آلمان) و خطر بازگشت آن به اروپای امروز

پیش‌گفتار

۹ مه ۱۹۴۵، روزی است که فاشیسم در اروپا شکست خورد. برلین واژگون شد، پرچم سرخ بر فراز رایشستاگ (Reichstag) به اهتزاز درآمد و میلیون‌ها تن در خیابان‌های پاریس، لندن و مسکو نفس به آسودگی کشیدند. جنگی که جهان را به کام آتش کشیده بود، پایان یافت. ده‌ها میلیون کشته، شهرهای خاکستر شده، و اردوگاه‌هایی که ترس را به واژه «آشویتس» (Auschwitz) دوختند – همه برای این بود که سایه تاریک نازیسم برای همیشه از جهان به دور شود.

اما آیا آن پیروزی پایدار ماند؟ پاسخ، چنان که نشانه‌های روزگار ما می‌گوید، آسان نیست. هفتاد و اندی سال پس از آن روز، دوباره جای پای کابوس کهنه در گوشه‌وکنار اروپا دیده می‌شود. نه با همان چکمه‌های آهنین و مشعل‌های فروزان، بل‌که با کت و شلوار و کراوات؛ نه در میدان‌های تاریک، بل‌که در اتاق‌های هیئت مدیره و پهنه پارلمان‌ها. فاشیسم اگر مانند گذشته بازنگشته نباشد، بی‌گمان با چهره‌ای نوین اروپا و جهان را زیر سایه سنگین خود به تاریکی می‌راند.

این نوشته می‌کوشد که دلیل‌های عینی و ذهنی پیدایش فاشیسم نازیستی را واکاوی کند و به سرگذشت پیروزی و شکست آن بپردازد. هم‌چنین در پی آن است که نشانه‌های سر برآوردن دوباره فاشیسم در اروپا و دیگر کشورهای جهان را آشکار سازد. برای این کار، نخست دلیل پیروزی فاشیسم در آلمان بررسی می‌شود. سپس برای نشان دادن نقش «چپ»‌ها در  نبرد ضدفاشیستی،  نگاهی به نقش شوروی و کمونیست‌های ایرانی و همکاری کشورهای نوردیک با فاشیسم خواهیم داشت.

در پایان، با کمک از نوشته‌های برخی از کارشناسان، به پیدایش دوباره فاشیسم در اروپا پرداخته می‌شود. پرسش پایانی این است: آیا ۹ مه ۱۹۴۵ را باید پایان داستان دانست، یا تنها آغاز فصلی دیگر از رویارویی میان آزادی و بندگی، دموکراسی و دیکتاتوری، سرمایه و انسان؟

دلیل‌های پیدایش فاشیسم در آلمان

خُرد شدن غرور ملی

پس از پایان جنگ جهانی نخست، آن‌چه وبال گردن آلمان شد نه یک صلح، بل‌که بذر جنگی دیگر بود. پیمان ورسای (Treaty of Versailles) که در ۱۹۱۹ پایان حقوقی جنگ بود، یکی از جنجالی‌ترین پیمان‌های صلح در تاریخ است. این بندها بیشتر از سوی رهبران کشورهای پیروز – – کلمانسو (Clemenceau) نماینده فرانسه، لوید جرج (Lloyd George) نماینده بریتانیا، ویلسون (Wilson) نماینده آمریکا و اورلاندو (Orlando) نماینده ایتالیا – نوشته گشت. خود آلمان از گفتگوها بیرون گذاشته شده بود و نوشته‌ را با زور و زیر خطر به راه‌اندازی جنگی تازه امضا کرد. آلمانی‌ها آن را نه یک سازش صلح‌آمیز، بل‌که یک «دستور » می‌دانستند – و این خشم نخستین، سرچشمه بسیاری از آن‌چه پس از آن آمد، شد.

بندهایی که گردنبار آلمان شد، سخت‌گیرانه بود و همه سوهای زندگی، کشور و جایگاه آن ملت را زیر چنگ گرفت. آلمان نزدیک به سیزده درصد از زمین‌های پیش از جنگ و نزدیک به ده درصد از جمعیت خود را از دست داد. 
آلزاس-لورین (Alsace-Lorraine) به فرانسه بازپس داده شد، سرزمین‌های خاوری به لهستان واگذار گشت و «راهروی لهستان» (Polish Corridor) پدید آمد که پروس خاوری (East Prussia) را از دیگر بخش‌های آلمان جدا می‌کرد. همه مستعمره‌های آلمان زیر رهبری نهاد تازه بنیاد «جامعه ملل» (League of Nations) گذاشته شد و میان پیروزمندان بخش گردید. گرفتن سرزمین‌ها و جدا کردن پروس خاوری، زخمی بر پیکر آلمان بود که هرگز بهبود نیافت.

افزون بر این، چاره‌های سخت‌گیرانه‌ای برای جنگ‌افروزی دوباره آلمان اندیشیده شد. ارتش به تنها صدهزار سرباز داوطلب محدود گشت، سربازی اجباری ناروا شد، و ساختن هواپیماهای جنگی یکسره ممنوع گشت. راینلند (Rhineland) که دل صنعتی آلمان باختری بود، یک منطقه غیرنظامی شد. برای آلمانی‌ها نفرت‌انگیزترین بخش پیمان، بند ۲۳۱ – «بند گناه جنگ» – بود که آلمان را وادار می‌ساخت تا همه بارِ جنگ را به گردن گیرد. جریمه ۱۳۲ میلیارد مارک طلا گذاشته شد،  که فراتر از توان پرداخت آلمان بود. این فشارها به تورم سال های نخست دهه ۱۹۲۰ دامن زد و در روزگار رکود بزرگ(Great Depression)، گرفتاری‌ها را بدتر نمود. هر آلمانی نان‌خریدن با چرخ‌گاری پول را به یاد داشت – و این خاطره هرگز از یاد نرفت.

بسیاری از تاریخ‌پژوهان بر این باورند که ورسای نتیجه واژگونه داد. جان مینارد کینز (John Maynard Keynes) این توافق را «صلح کارتاژی» (Carthaginian peace) خواند و هشدار داد که به نبردهای آینده خواهد انجامید. از دیدگاه کمونیست‌های اروپا، ورسای از همان آغاز یک پیمان امپریالیستی چپاولگر بود. آنان هشدار دادند که این پیمان بذر جنگی تازه می‌کارد. اتحاد شوروی نوجوان نیز این پیمان را نه تنها نپذیرفت، بل‌که آن را بازتابی از همان رقابت سرمایه‌داری می‌دانست که انقلاب اکتبر در روسیه سرنگون کرده بود.

از یاد برده نشود که برخی می‌گویند در سنجش با پیمان برست-لیتوفسک (Treaty of Brest-Litovsk) که آلمان پیشتر گردنبار روسیه کرده بود، ورسای ملایم بود. با این همه، ورسای به اندازه کافی سخت‌گیرانه بود تا کینه ژرف و پایدار برانگیزد، اما به اندازه کافی توانمند نبود تا قدرت آلمان را از میان بردارد – و همین تلخی، راه را برای پیدایش هیتلر و آغاز جنگ دوم جهانی هموار کرد. بدون این خواری ملی، هیتلر هیچگاه نتوانست آن چنان پشتیبانی گسترده‌ای به دست آورد.

بحران اقتصادی

اکنون از پیمان ورسای و خواری ملی آلمان به بنیادهای اقتصادی فاشیسم می‌رسیم. خواری ملی به تنهایی برای برانگیختن توده‌ها بسنده نمی‌کرد. آن‌چه خشم را به انفجار رساند، بحرانی بود که سفره‌های مردم را تهی از نان کرد. فاشیسم ریشه در ساختارهای اقتصادی و پیوندهای طبقاتی سرمایه‌داری دارد. این پدیده در روزگار بحران ژرف سرمایه‌داری، آنگاه که نظم سیاسی دیگر توان نگهبانی از منافع طبقه فرمانروا را با روش‌های دموکراتیک ندارد، چهره می‌نماید. هرگاه ورشکستگی اقتصادی سودها را به خطر اندازد و جنبش‌ کارگری نیرومندتر گردد، گروه‌های چیره – کارخانه‌داران، بانکداران و زمین‌داران بزرگ – به جنبش‌های فاشیستی روی می‌آورند و آن‌ها را واپسین چاره برای سرکوب دشمنان و پاسداری از نظام اقتصادی می‌شمرند. در اینجاست که سرمایه‌داران، همان کسانی که پس‌تر وانمود کردند از فاشیسم بیزارند، نخستین و پرشورترین پشتیبانان آن شدند.

این فرایند با بحران ژرفی آغاز شد که در پایان دهه ۱۹۲۰ آلمان را درگیر کرد. رکود بزرگ سامانه سرمایه‌داری را تا مرز نابودی کشاند: تولید فروپاشید، میلیون‌ها تن بیکار شدند و سودها کاهش یافت. پشتیبانی از حزب های «چپ» سوسیال‌دموکرات‌ها و کمونیست‌ها – بسیار بالا رفت. برای بالادستان پولدار، این هنگامه خطرناک شد. دولت دموکراتیک وایمار (Weimar Republic) دیگر نمی‌توانست نظم را نگه دارد، زیرا با شکاف‌های ژرف سیاسی، بحران اقتصادی و ناتوانی روبرو بود و به پشتیبانی حزب‌هایی وابسته بود که نماینده کارگران بودند. آنان با گزینشی دشوار روبرو بودند: یا به نظام سرمایه‌داری اجازه دگرگونی دهند، یا راهی برای سرکوب دشمنان بیابند. آنان راه دوم را برگزیدند – و این گزینش، همه چیز را دگرگون کرد.

وارونه حزب‌های کهن محافظه‌کار که ناتوان شده بودند، نازی‌ها جنبشی را برپا ساختند که بر آن بود تا همه جنبش کارگری را نابود کند. به همین روی، رهبران بزرگ کسب‌وکار – مانند فریتس تیسن (Fritz Thyssen)، یکی از پولدارترین صنعتگران آلمان – آغاز به پشتیبانی مالی از حزب نازی کردند و آن را یگانه نیرویی می‌دانستند که می‌تواند سرمایه‌داری را از انقلاب برهاند. جایگاه طبقاتی واقعی نازیسم بورژوازی بود، ولی نازی‌ها برای پیروزی به یک پایگاه اجتماعی و پشتیبانی گسترده مردمی نیز نیاز داشتند. بحران نه تنها کارگران، بل‌که لایه‌های میانی – خرده‌پیشه‌وران، دکان‌داران، کشاورزان – را ویران کرده بود. این لایه‌های میانی و «خرده بورژوازی» از هر دو سو زیر فشار بودند.

نازی‌ها با شعارهای ملی‌گرایانه و نژادی، رنج آنان را نتیجه ساخت و پاخت دشمنان بیرونی – یهودیان، کمونیست‌ها و بیگانگان – دانستند، نه شکست‌های نظام اقتصادی. آنان وعده «جامعه ملی» (Volksgemeinschaft)، جامعه‌ای که در آن شکاف‌های طبقاتی از میان می رود و همه طبقه‌ها برای منافع کشور همکاری می‌کنند، دادند. این وعده دروغین اما نیرومند، میلیون‌ها آلمانی نومید را به سوی نازی‌ها کشاند. فاشیسم پس از رسیدن به قدرت، نهادهای دموکراتیک را فرو پاشید و مخالفان را سرکوب کرد. با این همه، پرسش بنیادین این است: چرا «چپ» نتوانست خواری ملی و بحران اقتصادی را به اهرمی برای رسیدن به قدرت دگرگون کند؟

نبود شرایط ذهنی شایسته – شکست «چپ»

از بحران اقتصادی و روی آوردن سرمایه‌داران به نازی‌ها، اکنون به ناکامی نیروهای مخالف فاشیسم می‌رسیم. در کنار پول سرمایه‌داران، یک سازه دیگر نیز به نازی‌ها یاری رساند: چنددستگی «چپ». حزب کمونیست آلمان در سال‌های نخست دهه ۱۹۳۰ به اندازه حزب نازی هوادار و عضو داشت، اما نتوانست جلوی برنشستن هیتلر را بگیرد. این رویداد، یکی از غم‌انگیزترین رویدادهای تاریخ کارگران است. از سال ۱۹۲۸، کمینترن دیدگاه «فاشیسم اجتماعی» را به پیش گذاشت که بر پایه آن، سوسیال‌دموکراسی نه هم‌پیمان، بلکه پاسبان سرمایه‌داری و در عمل نزدیک به فاشیسم بود. نتیجه، تقسیم کارگران به دو اردوگاه دشمن بود. میلیون‌ها کارگر هوادار سوسیال‌دموکرات که با هیتلر دشمن بودند، احساس تنهایی کردند و نازی‌ها توانستند خود را یگانه نیروی پایان‌دهنده به پراکندگی بازنمایند. این شاید بزرگترین کژروی راهبردی «چپ» در سده بیستم بود.

با این همه، نباید همه‌ی گناهان را به دوش حزب کمونیست آلمان گذاشت. بسیاری از تاریخ‌پژوهان، از آرتور روزنبرگ (Arthur Rosenberg) و پیر بروئه (Pierre Broué) گرفته تا سباستین هافنر (Sebastian Haffner) و کریس هارمن (Chris Harman)، بر این باورند که رهبری سوسیال‌دموکرات با آرام کردن کارگران، جلوگیری از اعتصاب‌ها و همکاری با محافظه‌کاران، راه را برای هیتلر هموار کرد. رهبری سوسیال‌دموکرات در سرکوب برخی شورش‌ها و اعتصاب‌های انقلابی (به‌ویژه در آغاز جمهوری وایمار) نقش داشت. هنگامی که خطر نازیسم جدی شده بود، کمونیست‌ها بارها پیشنهاد کار مشترک دادند، اما سوسیال‌دموکرات‌ها آن را نپذیرفتند. پژوهش‌های تاریخی نشان می‌دهد که لایه‌های میانی به دلیل ترس از مارکسیسم و نابودی مالکیت خصوصی، در سرشت خود به سوی ناسیونال‌سوسیالیسم گرایش داشتند. شرایط عینی پس از بحران ۱۹۲۹ نیز چنین بود که سرمایه‌داران و بانکداران بزرگی مانند فون شرودر (Kurt von Schröder) و تیسن (Fritz Thyssen) بی‌رودربایستی از نازی‌ها پشتیبانی می‌کردند. در چنین شرایطی، پدید آوردن یک جبهه گسترده ضدفاشیستی، بدون بیرون بردن سرمایه‌داری از بحران، آرزویی دست‌نیافتنی شد.

نقش شوروی در شکست فاشیسم و نازیسم

پس از بررسی دلیل‌های پیدایش فاشیسم در آلمان و ناکامی «چپ» در برابر آن، اکنون به نقشی می‌پردازیم که شوروی در شکست آن بازی کرد. اگر «چپ» آلمان نتوانست جلوی پیدایش فاشیسم در آلمان را بگیرد، شوروی توانست آن را در میدان نبرد درهم بشکند. از همان آغاز، شوروی از سوی دو رژیم فاشیستی – آلمان نازی و ژاپن نظامی‌گر – هم چون دشمن اصلی شناخته می‌شد. برای نازی‌ها، شوروی نمایانگر دولتی بر پایه برابری و جهانی‌نگری بود، سرمایه خصوصی را نابود کرده بود و گواهی زنده بر این بود که گونه دیگری از جامعه شدنی است. آنان وظیفه تاریخی خود را نابودی شوروی و برانداختن کمونیسم می دانستند. هیتلر در «نبرد من» بارها نوشت که هدف بنیادی آلمان، گشایش سرزمین‌های خاوری و نابودی «یهودی-بلشویسم» است. 

طبقه فرمانروای ژاپن نیز سوسیالیسم شوروی را بزرگترین بازدارنده هدف‌های امپریالیستی خود در آسیا می‌دانستند. در دهه ۱۹۳۰، ژاپن– درست مانند آلمان در اروپا، درگیری‌های مرزی را بر ضد نیروهای شوروی در خاور دور انجام داد. این دو دشمن، از دو سو، شوروی را نشانه رفته بودند. هنگامی که جنگ به اوج رسید، همه سنگینی این همبستگی واپس‌گرا بر ضد شوروی به کار گرفته شد. در ژوئن ۱۹۴۱، آلمان یورش بارباروسا (Operation Barbarossa) – بزرگترین یورش نظامی در تاریخ – را با هدف نابودی شوروی در چند ماه آغاز کرد. سه میلیون سرباز آلمانی به همراه نیروهایی از متحدانشان به خاک شوروی تاختند. رهبران نازی بر این باور بودند که نظام شوروی فرو خواهد پاشید. آن‌چه روبرویشان بود، سطحی از دلیری و از خودگذشتگی بود که گمانش را نمی‌کردند. در نخستین ماه‌ها، ارتش سرخ شکست‌های سنگینی خورد، میلیون‌ها سرباز اسیر شدند و آلمانی‌ها تا دروازه‌های مسکو پیشروی کردند. اما شوروی نه تنها فرو نپاشید، بل‌که چنان به چالش پاسخ داد که جهان را شگفت‌زده کرد.

زیر رهبری حزب کمونیست، همه کشور بسیج شد: کارخانه‌ها هزاران کیلومتر به سوی خاور کوچانده شدند و در هوای سرد سیبری به تولید تانک و هواپیما پرداختند. میلیون‌ها تن به ارتش پیوستند یا هم چون پارتیزان و چریک پشت خط دشمن جنگیدند. نبردهایی مانند استالینگراد و کورسک نه تنها نقطه عطف (دم چرخش) در جنگ، بل‌که در تاریخ انسان شدند. در استالینگراد، سربازان و مردم کوچه به کوچه، خانه به خانه جنگیدند و نخستین شکست بزرگ را به ماشین جنگی نازی وارد ساختند. هزینه آن ناباورانه بزرگ بود – نزدیک به ۲۷ میلیون شهروند شوروی جان باختند، بیشتر از همه کشورهای درگیر جنگ با هم. این ارتش سرخ بود که آشویتس (Auschwitz) و دیگر اردوگاه‌های مرگ را آزاد کرد و ددمنشی راستین فاشیسم را به جهان نشان داد. بدون شوروی، نازیسم پیروز می‌شد و اروپا به روزگار تاریک ددمنشی فرو می‌افتاد –  هیتلر نه مرده در زیرزمین برلین، بل‌که زنده بر تخت اروپا فرمانروایی می‌کرد.

پس از شکست آلمان، شوروی به پیمانی که به متحدان خود در کنفرانس یالتا (۱۹۴۵) داده بود، وفادار ماند. در اوت ۱۹۴۵، سه ماه پس از شکست آلمان، ارتش سرخ یورش گسترده‌ای را بر ضد نیروهای ژاپنی در منچوری (Manchuria) آغاز کرد. تنها در چند هفته، ارتش کوانتونگ (Kwantung Army) – نیرومندترین بخش ماشین نظامی ژاپن که بسیاری آن را شکست‌ناپذیر می‌انگاشتند – نابود شد. این ضربه، ژاپن را به تسلیم واداشت و به رنج ددمنشانه مردم چین، کره و جنوب خاور آسیا پایان داد. برجستگی پیروزی شوروی حتا ژرف‌تر است: این پیروزی هم‌ارزی و هم‌سنگی نیروها را در جهان دگرگون کرد و به ستیز مردم ستمدیده در سراسر جهان تکانه‌ای به پیش داد. شوروی نشان داد که امپریالیسم شکست‌ناپذیر نیست و جنبش‌های انقلابی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین را به قیام بر ضد حکومت استعماری برانگیخت. کشورهایی که نسل‌ها زیر چیرگی کشورگشایان بیرونی بودند، خودباوری به دست آوردند که می‌توانند آزادی خود را بازستانند. ما در دهه‌های پس از ۱۹۴۵، بزرگترین موج انقلاب‌های آزادی‌بخش ملی در تاریخ را دیدیم. این پیروزی در را به سوی روزگاری تازه گشود که میلیون‌ها تن از ستم رها شدند.

نقش کمونیست‌های ایرانی

از شوروی به ایران، جایی که کمونیست‌ها در بستری خطرناک به ستیز با فاشیسم پرداختند، می‌رویم. حزب کمونیست ایران از پیش غیرقانونی و سرکوب شده بود –  و رهبران آن زندانی یا تبعید گشتند. اما حتا در این بستر خطرناک، آنان از نخستین و پایدارترین دشمنان نازیسم در ایران بودند. هنگامی که روشن‌اندیشان راست و طبقه فرمانروا خود را هم‌اندیشه و هم‌سو با نازیسم هیتلری می‌دیدند، کمونیست‌ها درباره‌ی سرشت رژیم هیتلر روشنگری می‌کردند. بسیاری بهای سنگینی پرداختند: در سال‌های ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸، بیش از ۵۰ کمونیست در تهران دادگاهی شدند و چند تن – هم چون تقی ارانی – در زندان جان باختند. اما ایده‌های آنان نمرد.

سال ۱۹۴۱ نقطه‌عطفی برای ایران بود. همسویی آشکار رضاخان با آلمان، بستری پدید آورده بود که در پی آن آلمان بر اقتصاد ایران فرمانروا شد. در اوت و سپتامبر ۱۹۴۱، نیروهای بریتانیایی و شوروی به ایران یورش بردند و آن را اشغال نمودند. رضاخان ناچار به کناره‌گیری و تبعید شد و محمدرضا بر تخت نشانده شد. در این بستر نوین، جنبش کمونیستی دوباره چهره نمود و زیر پرچم حزب توده ایران به نیرومندترین نیروی سیاسی کشور دگرگون شد.

حزب توده ایران از همان آغاز هسته نبرد ضدفاشیستی در ایران شد. آنان همایش‌های سترگ برگزار و نوشتارهایی درباره نقش قهرمانانه شوروی در جنگ پخش می‌کردند. به خاطر این جایگاه روشن، شمار هواداران و هموندان به تندی به ده‌ها هزار تن رسید. اما حزب توده ایران فراتر از دشمنی با نازیسم رفت و نبرد ضدفاشیستی را به ستیز برای دادخواهی اجتماعی و مردم‌سالاری پیوند داد. همین ویژگی، حزب توده ایران را در چشم طبقه‌های فرمانروا بسیار خطرناک کرد. از سال ۱۹۴۴، روزنامه‌های حزب غیرقانونی گشتند و کارگزارانش دستگیر شدند.

با این همه، نقش کمونیست‌های ایرانی در دهه ۱۹۴۰ همچنان ارجمند است: آنان سرشت راستین نازیسم را بازشناختند و پایدارترین رهبری ستیز بر ضد آن را بر دوش گرفتند. نکته درخور آگاهی آنکه حزب توده ایران تنها به کنشگری خود بسنده نکرد، بل‌که با دیگر گروه‌های دموکرات و میهنی نیز همبستگی (جبهه متحد) تشکیل داد. در سال‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۸، این حزب در «جبهه مؤتلف احزاب آزادی‌خواه» با دیگر نیروهای ضدفاشیست همکاری داشت و کوشید تا همه دشمنان فاشیسم را زیر یک پرچم گرد آورد. هم‌چنین حزب توده ایران با راه اندازی انجمن‌های کارگری همگانی، بزرگترین تشکل کارگری تاریخ ایران را پدید آورد که صدها هزار کارگر را زیر چتر پیکار با فاشیسم و سرمایه‌داری همبسته می‌کرد.

نقش کشورهای نوردیک

پس از نقش قهرمانانه شوروی و کمونیست‌های ایرانی، اکنون نگاه می‌کنیم به رفتار کشورهای نوردیک که به راه دیگر گام گذاشتند. هنگامی که شوروی با خون ۲۷ میلیون فرزند خود فاشیسم را در هم کوبید، همسایگان غربی آلمان – کشورهای نوردیک در شمال اروپا راهی سوداگرانه و فرصت‌طلبانه را برگزیدند. در دانمارک، سیاست همکاری با آلمان بی‌درنگ آغاز شد. هنگامی که آلمان در آوریل ۱۹۴۰ یورش کرد، دولت و پادشاه دانمارک تنها پس از چند ساعت تسلیم شدند. این تصمیم نه به خاطر ناتوانی نظامی، بل‌که گزینشی سیاسی از سوی طبقه‌ی فرمانروای دانمارک بود که می‌ترسید ستیزی دراز، کارگران را تندرو کند و راه را برای دگرگونی انقلابی هموار نماید. دانمارک با همکاری با آلمانی‌ها، اطمینان یافت که اداره دولت و پلیس در دست خودشان می‌ماند. از دید اقتصادی، این همکاری برای شرکت‌ها و زمین‌داران بزرگ دانمارک بسیار سودآور بود. آنان خوراک، لبنیات و کالاهای صنعتی به آلمان می‌رساندند و سود سرشاری می‌بردند.   

تنها هنگامی که روشن شد آلمان در روند باختن است، طبقه‌ی فرمانروای دانمارک از نازی‌ها دوری گرفت. نجات جمعیت یهودی در سال ۱۹۴۳ – کاری که از دید اخلاقی قهرمانانه بود – از دید سیاسی نیز بهنگام بود و به بالادستان اجازه داد خود را بخشی از ایستادگی مردمی در اروپا علیه فاشیسم بازنمایند. اما واقعیت این است که در بیشتر دوران جنگ، دانمارک یاور وفادار نازی‌ها بود. در این میان، شرکت کشتیرانی آ.پی. مولر (A.P. Møller - Mærsk) نیز از این سیاست همکاری سود سرشاری برد. این شرکت با همکاری با کارخانه جنگ‌افزارسازی «ریفلسندیكاتت» (Riffelsyndikatet)، در سراسر جنگ برای آلمان جنگ‌افزار و مهمات جابجا می‌کرد. این همکاری حتا پس از آنکه دولت دانمارک در اوت ۱۹۴۳ همکاری با آلمان را کنار گذاشت، دنبال شد. آ.پی. مولر، بنیانگذار شرکت، حتا از لندن خواست تا به خرابکاری‌ها علیه کارخانه پایان دهند، زیرا به سود دانمارک نبود. پس از جنگ، این شرکت به پرداخت جریمه‌ای سنگین محکوم شد – اما این جریمه در برابر سودهای هنگفتی که برده بود، ناچیز بود.

در همین هنگام، سوئد جایگاه رسمی بی‌طرفی را نگه داشت، اما در عمل سیاستی فرصت‌طلبانه و بر پایه منافع اقتصادی داشت. طبقه فرمانروای سوئد که از سوی سرزمین‌های اشغالی آلمان دوره شده بود، از همان آغاز دریافت که می‌تواند با دگرگونی به یکی از برجسته‌ترین کالا رسانندگان آلمان، بهره‌های سترگ به دست آورد. سوئد سنگ‌آهن بسیار باکیفیتی به آلمان می‌رساند که صنعت جنگ‌افزارسازی آلمان بی‌آن یارای کار نداشت. اگر این سنگ‌آهن نبود، ماشین جنگی نازی‌ها بسا خیلی زودتر از کار می‌افتاد. میلیون‌ها تُن سنگ معدن به آلمان فرستاده می‌شد که کارخانه‌داران سوئدی را بسیار پولدار کرد. راه‌آهن‌های سوئد برای جابجایی نیروهای آلمانی برای اشغال نروژ به کار گرفته شد. سوئد هم‌چنین به آلمان در ساخت جنگ‌افزارها یاری رساند. تنها هنگامی که روند جنگ  بر ضد آلمان دگرگون شد، سوئد پیوندهای خود را با نازی‌ها برید و خود را هم چون رهبر اخلاقی و پناهگاه انسان‌دوستانه بازنمود. در دانمارک و سوئد، نمونه هم‌سوی از رفتار بورژوازی در روزگار بحران را می‌بینیم: آنان دوست یا دشمن پایدار ندارند، تنها منافع پایدار دارند.

فنلاند نمونه‌ای دیگر از همین الگو است. فنلاند برای بازپس‌گیری سرزمین‌های از دست رفته خود، همکاری نظامی با آلمان بر ضد شوروی را آغاز کرد. هنگامی که آلمان در ۱۹۴۱ به شوروی یورش برد، فنلاند در «جنگ ادامه» (Continuation War) در کنار آلمان گام به جنگ گذاشت. انگیزه طبقه فرمانروای فنلاند دوگانه بود: بازپس‌گیری سرزمین‌ها و سرکوب جنبش کارگری. بسیاری از سربازان فنلاندی از لایه‌های پایینی جامعه که به این جنگ فرستاده شدند، باوری به سیاست طبقه فرمانروا نداشتند و تنها برای پاسداری از مرزهای کشور خود جنگیدند.

واینو لینا (Väinö Linna)، نویسنده فنلاندی که خود در «جنگ ادامه» شرکت داشت، این تضاد را در کتاب نامدارش «سرباز گمنام» (The Unknown Soldier) به تصویر کشید. او در این رمان نشان داد که چگونه سربازان عادی، با وجود شعارهای ملی‌گرایانه افسران و وعده «فنلاند بزرگ» (Greater Finland)، نه برای کشورگشایی، بل‌که برای ماندن و بازگشت به خانه می‌جنگیدند. لینا با نثری خام و بی‌پیرایه، اسطوره جنگاوری آرمان‌خواه را در هم شکست و چهره راستین جنگ – ترس، خستگی و بی‌معنایی – را به نمایش گذاشت. این کتاب نشان داد که مردم عادی فنلاند، وارونه بورژوازی فرمانروا، هرگز دل در گرو پیروزی آلمان نازی نداشتند.

در یک نگاه، همکاری دانمارک، فرصت‌طلبی سوئد، همراهی نظامی فنلاند، هر یک به گونه‌ای به ماشین جنگی نازی‌ها یاری رساندند. این کشورها و بنگاه‌های بزرگ اقتصادی نه تنها از ویرانی جنگ در امان ماندند، بل‌که از آن سود سرشاری نیز بردند. اقتصاد آنان در سایه همکاری با آلمان، نیرومندتر شد و پس از پایان جنگ، وارونه بیشتر کشورهای اروپایی که با ویرانه‌ها و وام‌های سنگین دست و پنجه نرم می‌کردند، این کشورها آغازگاهی بس خوب و برتری یافتند. صنعت سوئد و دانمارک با پولی که از آلمان گرفته بودند، بازسازی خود را پیش از پایان جنگ آغاز کردند و شرکت مارسک نیز با بودجه‌ای که از فروش مهمات اندوخته بود، پس از جنگ به یکی از بزرگترین شرکت‌های کشتیرانی جهان دگرگون شد. بدین سان، آنان از رنج و ویرانی که بر سر دیگر ملت‌ها آمد، سود بردند و پس از جنگ نیز توانستند خود را قهرمانان اخلاقی بازنمایند.

پیدایش دوباره فاشیسم در اروپا

پس از بررسی ریشه‌های فاشیسم در گذشته، نقش نیروهای گوناگون در شکست آن، و رفتار فرصت‌طلبانه برخی کشورها، اکنون به پرسش سرنوشت‌ساز امروز می‌رسیم: آیا فاشیسم بازمی‌گردد؟ همسانی‌های ساختاری روشنی میان برآمدن نازیسم در دهه ۱۹۳۰ و دگرگونی‌های جهان امروز دیده می‌شود. همانند آغاز سده بیستم، امروز نیز در روزگار بحرانی سامان‌مند و ژرف به سر می‌بریم. نظام سرمایه‌داری جهانی با  بی‌ثباتی اقتصادی، نابرابری روزافزون، و شکاف فزاینده میان قدرت اندکِی بالادستان و رنج‌های سترگِ توده مردم روبروست. نهادهای سیاسی کهن دیگر توان چاره‌جویی ندارند – و این ناتوانی به نومیدی و خشم گسترده می‌انجامد. در همین بستر است که نیروهای واپس‌گرا و ملی‌گرا زمینِ باروری برای نمو و رویش می‌یابند. این الگو در تاریخ بارها بازکاری شده – و اکنون نیز در برابر چشمان ما در روند باززایی است. 

از این الگوی همگانی به نمونه‌های ویژه می‌رسیم. نخستین و شاید آشکارترین نمونه، اوکراین است. با نگاه به اوکراین، بسیاری از واکاوان از همین چارچوب از پیدایش گروه‌های راست‌افراطی سخن می‌گویند. از زمان دگرگونی‌های سیاسی در سال ۲۰۱۴ (رویداد میدان - Maidan)، کشور با دشواری اقتصادی و فروپاشی ساختارهای سنتی روبرو بوده است. در این تهی‌جا، سازمان های راست‌افراطی توانسته‌اند جایگاه‌های تأثیرگذاری به دست آورند. گردان آزوف (Azov Battalion)که پس‌تر به هنگ و سپس به سپاه پیشرفت کرد، نماد این پدیده است. این گروه‌ها از روش‌هایی آشنا از دهه ۱۹۳۰ بهره می‌گیرند: اهریمنی‌سازی جمعیت‌های دگرزبان، بهره‌گیری از خشونت و سازماندهی شبه‌نظامی، و بازنویسی تاریخ.

اوکراین تنها نمونه نیست. همین الگو را می‌توان در رشد راست افراطی در سراسر اروپا و آمریکا نیز دید. حزب‌های کهن و سنتی پشتیبانی خود را از دست داده‌اند، زیرا نتوانسته‌اند به کاهش سطح زندگی و ناامنی شغلی پاسخ دهند. این ناتوانی، تهی‌جایی سیاسی پدید آورده است که با دلیل‌بافی‌های ساده‌انگارانه راست افراطی پر شده است. راست افراطی، به سرزنش کوچندگان، اقلیت‌های مذهبی و ملی، سازمان‌های جهانی یا «بالادستان» برای همه گرفتاری‌ها – درست همان‌گونه که نازی‌ها یهودیان و کمونیست‌ها را بزه‌کار می‌دانستند- می‌پردازد. در ایتالیا، به جای کمونیست‌ها جورجیا ملونی و حزب برادران ایتالیا به قدرت رسیده‌اند. در مجارستان، ویکتور اوربان نظام «دموکراسی غیرلیبرال» را ساخت که هم اکنون جای خود را به یک سازمان نیمه فاشیست دیگری داده است. در لهستان، حزب قانون و عدالت پیش از این روی کار بود. در فرانسه، مارین لوپن هر روز قدرتمندتر می‌شود. در آلمان، حزب آلترناتیو برای آلمان (AfD) در بسیاری از ایالت‌ها به نیروی نخست یا دوم دگرگون شده است. اینها رویدادهای جدا از هم نیستند – اینها نشانه‌های اروپایی هستند که به سوی تاریکی فاشیستی نوین گام برمی‌دارد.

برای درک بهتر این الگوهای جهانی، شنیدن هشدارهای کسانی که از نزدیک به پژوهش بازگشت فاشیسم می‌پردازند سودمند است. دان ویگو برگتون (Dan Viggo Bergtun)، کارآزموده سازمان ملل و نویسنده نروژی، هشدار می‌دهد که اروپا به سوی تاریکی فاشیستی نوین گام برمی‌دارد. به گفته او، فاشیسم دوباره در روند پیشروی است زیرا دموکراسی به یک شوخی فروکاسته شده و پارلمان‌های ملی به پهنه‌های تئاتری بی‌مایه دگرگون گشته‌اند. برگتون می‌گوید که فاشیسم تنها در زباله‌دان تاریخ نیست – این روشی برای کاربرد قدرت است، زهری که هر بار که دموکراسی رو به سوی فروپاشی می‌رود بازمی‌گردد. هسته آن همیشه یکسان است: درهم‌آمیزی دولت و سرمایه، سرکوب مخالفان، تبلیغاتی که دروغ را به حقیقت دگرگون می‌کند، و گروه هایی که به سرسپردگی وادار می‌شود.

برگتون می‌نویسد که امروز فاشیسم را در ریختی نوین – نه با پیراهن‌های قهوه‌ای، بل‌که با کت و شلوار و کراوات؛ نه در میدان‌ها، بل‌که در اتاق‌های هیئت مدیره در بروکسل و واشنگتن می‌بینیم. از «دموکراسی»، «ارزش‌ها» و «امنیت» سخن می‌گوید، ولی سرگرم بازرسی، سانسور و آماده‌سازی برای جنگ است. تصمیم‌ها پشت درهای بسته گرفته می‌شود. هنگامی که مردم با تورم، بیکاری و نابرابری روبرویند، به آنان گفته می‌شود که باید برای جنگ، برای محیط زیست، برای رقابت‌پذیری فداکاری کنند. برگتون یادآوری می‌کند که این همان مکانیسم دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ بود: نخبگان شکست خوردند، اقتصاد فروپاشید، مردم به سوی ترس رانده شدند – و دیکتاتورها هم چون «نجات‌دهندگان» پا به میدان گذاشتند.

از نگاه برگتون، گفتمان ضدفاشیستی امروز از سوی نخبگان ربوده شده است. نخبگان، منتقدان ناتو و اتحادیه اروپا را فاشیست می‌نامند و اعتراض‌های مردمی را اهریمنی می‌کنند. برگتون جنگ اوکراین را نمونه‌ای می‌داند که نشان می‌دهد غرب چگونه ضدفاشیسم را سست کرده است: پیش از ۲۰۲۲، رسانه‌های غربی آشکارا درباره گروه‌های راست‌افراطی در اوکراین می‌نوشتند، اما پس از ۲۴ فوریه ۲۰۲۲، همه چیز کتمان شد و همان نیروها هم چون قهرمانان آزادی شناخته می‌شوند. برگتون می‌گوید که بزرگترین خطر فاشیستی امروز، دولتی است که روش‌های اقتدارگرا را در بسته‌بندی زیبای واژه‌ها می‌پیچد — سانسور را «مسئولیت اجتماعی»، نظارت را «امنیت»، و جنگ را «تلاش برای صلح» می‌نامد. ما در تاریکی اقتدارگرا زندگی می‌کنیم؛ ولی فریب خورده‌ایم و زندانمان را «دموکراسی» می‌نامیم.

هشدارهای برگتون با نگاهی تاریخی به ماندگاری فاشیسم در آلمان پیوند می‌خورد. زوزان ویت‌اشتال (Susann Witt-Stahl)، نویسنده و پژوهشگر فرهنگ در نشریه یونگه ولت، نشان می‌دهد که چگونه گذشته نازی نه تنها فراموش نشده، بل‌که در شکلی نوین بازتولید می‌شود. او می‌نویسد که پیتر چنچر (Peter Tschentscher)، شهردار سوسیال‌دموکرات هامبورگ، در مه ۲۰۲۵ از کلاوس-میشائیل کونه (Klaus-Michael Kühne) – پولدارترین آلمانی – دفاع کرد. پدر کونه، آلفرد، عضو حزب نازی بود و از برنامه‌های «آریایی‌سازی» هیتلر پول اندوخت. کونه گذشته خود را نمی‌پذیرد و چنچر گناه او را پاک‌شویی می‌کند. ویت‌اشتال می‌گوید که آن‌چه نگران‌کننده است، نبود نقد در برابر بازنویسی تاریخ است – نه خود کونه.

ویت‌اشتال یادآوری می‌کند که این پدیده تازه نیست. هانس گلوبکه (Hans Globke) – معمار قانون نژادی نورنبرگ (Nuremberg) – پس از جنگ دستیار کنراد آدناوئر (Konrad Adenauer) شد و در دولت آلمان غربی به جایگاهی بالایی دست یافت. امروز در آلمان، از مفهوم «دموکراسی مستحکم» (wehrhafte Demokratie) بهره گرفته می‌شود – که در اصل دفاع از دموکراسی در برابر دشمنان «افراطی» مانند فاشیست‌ها بود – اما اکنون  این مفهوم علیه دشمنان برون‌مرزی غرب و نیز علیه «چپ»‌های ضدامپریالیست و ضد جنگ به کار می‌رود. به سخنی دیگر، مفهومی ضدفاشیستی به ابزاری برای سرکوب ضد فاشیست‌های راستین دگرگون شده است.

ویت‌اشتال به روشنی نشان می‌دهد که پاک‌شویی نازی‌های هوادار غرب در آلمان گسترده است. برای نمونه، در ۸ مه ۲۰۲۵، ژنرال کریستیان فرودینگ (Christian Freuding) با فرمانده گردان ضدتانک سپاه ۳ آزوف عکس یادگاری گرفت. در ۱۳ مه ۲۰۲۵، عضوهای حزب سبز، CDU و SPD  با گروهی از سپاه آزوف در بوندستاگ (Bundestag) دیدار کردند.

همه این نمونه‌ها نشانگر این است که فاشیسم پاسخ سرمایه‌داری به بحران است و کم توانی «چپ»، نیرومندترین دلیل پرتوانی آن. در همه این جاها، جنبش‌های راست افراطی زمانی پیدایش و رویش می‌کنند که نظام اقتصادی و سیاسی توانایی پاسخگویی به نیازهای مردم را نداشته باشد. درست مانند دهه ۱۹۳۰، رشد آنان به دلیل ناکامی نیروهای پیشرو و «چپ» در همبستگی و پیشگزاری جایگزینی روشن، شدنی شده است.

این ناکامی «چپ» ریشه در چندین سستی دارد. نخست، پس‌نشینی از جایگزین بنیادین سوسیالیستی. در درازای تاریخ، توان جنبش سوسیالیستی در روشنگری این بود که به مردم می‌گفت که رنج مردم – بیکاری، ناامنی، نابرابری – گناه کوچندگان یا اقلیت‌ها نیست، بل‌که در سرشت سرمایه‌داری نهفته است. امروزه اما بخش‌های بزرگی از «چپ» این دیدگاه را رها کرده و به مدیریت «دادگرانه‌تر» سیستم سرمایه‌داری بسنده می‌کنند. هنگامی که مردم با ویرانی بحران روبرویند، این سخنان ناتوان و باورنکردنی به گوش می‌رسد. راست افراطی پاسخ‌های تند به پیش می‌گذارند و میلیون‌ها تن به آنان روی می‌آورند.

نکته دوم، ناتوانی «چپ» در رسیدن به یگانگی است. در اوکراین، جناح «چپ» به حاشیه رانده شده و نتوانسته با نفوذ گروه‌های راست افراطی نبرد کند. در پیوند با اسرائیل و فلسطین، بخش بزرگی از «چپ» نتوانسته به روشنی بر ضد سرکوب فلسطینیان سخن بگوید. در سراسر اروپا و آمریکا، «چپ» چندگانه، پراکنده، دودل و پرهیزگار بوده و اجازه داده راست افراطی خود را آوای «مردم کوچه و بازار» بازنماید. «چپ» به جای آنکه همه ستمدیدگان را پیرامون یک ستیز همگانی همبسته کند، خود به گروه‌های کوچک و رقیب بخش شده است.

گرفتاری سوم، ترس و سازگاری است. «چپ» به کارگذاری در چارچوب‌های سرمایه‌داری خو کرده و از به چالش کشیدن منافع بزرگ می‌ترسد. در روزگار بحران‌های ژرف، مردم به دنبال مدیران پرهیزگار نیستند؛ آنان به دنبال کسانی هستند که دلیری ستیز برای راه‌حل راستین را دارند. چون «چپ» این دلیری را از دست داده، باور و توانایی خود را از دست داده است. همان‌گونه که در دهه ۱۹۳۰، کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها نتوانستند راه روشنی به پیش بگذارند و نازی‌ها خود را تنها نیروی توانا به کار بازنمودند، امروز نیز نبود باور و چشم‌انداز «چپ»، میلیون‌ها تن را به سوی راست افراطی می‌کشاند.

پایان سخن

رویش و پیشرفت راست افراطی امروز در اوکراین، اسرائیل، اروپا و آمریکا ناگزیر نیست. این پدیده، بالاتر از همه، گواه شکست «چپ» در انجام وظیفه تاریخی خود است. پیش از آن، در ۹ مه ۱۹۴۵، این شوروی بود که با ۲۷ میلیون جان باخته، پشت فاشیسم را در هم شکست، آشویتس (Auschwitz) را آزاد کرد و به جهان نشان داد که امپریالیسم شکست‌ناپذیر نیست. آن پیروزی، نماد نیرومندی، همبستگی و دلیری «چپ» بود – همان ویژگی‌هایی که امروز در «چپ» گم شده است. همان‌گونه که در انقلاب اکتبر و جنبش‌های ضداستعماری پس از ۱۹۴۵ دیدیم، هنگامی که «چپ» نیرومند، همبسته و دلیر باشد، می‌تواند خشم و نومیدی زاییده از ناکامی‌های سرمایه‌داری را به نیرویی برای پیشرفت و رهایی دگرگون کند.

اما هنگامی که «چپ» ناتوان، بخش‌بخش و ترسو باشد، همان خشم از سوی نیروهای واپس‌گرا سازماندهی می‌شود و برای بخش کردن مردم، قربانی کردن اقلیت‌ها و پاسداری از همان سیستمی که بحران را می‌زاید، به کار می‌رود. پیدایش ملی‌گرایی سخت‌گیر و جنبش‌های راست افراطی در گوشه‌وکنار جهان، روشن‌ترین گواه است که «چپ» تا کنون نتوانسته آن‌چه تاریخ از آن می‌خواهد را انجام دهد – به چالش کشیدن سرمایه‌داری با دلیری لازم و به پیشگزاری جایگزینی راستین که مردم را همبسته کند و جلوی پویش به سوی واپس‌گرایی و جنگ را بگیرد. از این رو، راه رویارویی با فاشیسم امروز، تنها محکوم کردن نمادهای آن یا سرکوب هوادارانش نیست، بل‌که ساختن جنبشی «چپ»، همبسته، دلیر و دارای چشم‌انداز است که خواستار دگرگونی بنیادین نظام اقتصادی و سیاسی باشد و ریشه‌هایی را که فاشیسم از آنها می‌روید، یکسره بخشکاند. اگر «چپ» به جای بازگشت به ریشه‌های خود، به دنبال هم سازی با سرمایه‌داری باشد، تاریخ بار دیگر بازانجام خواهد شد.

سرچشمه‌های کمکی

(Chris Harman) – The Lost Revolution: Germany 1918 to 1923
دان ویگو برگتون (Dan Viggo Bergtun) – نوشتارهایی درباره بازگشت فاشیسم به اروپا، برای نمونه در steigan.no
زوزان ویت‌اشتال (Susann Witt-Stahl) – نوشتارهایی در نشریه Junge Welt درباره فاشیسم در آلمان امروز
 

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید