ایران به کدام سو می رود؟
در روز نخست جنگ میان اسرائیل و آمریکا با جمهوری اسلامی، علی خامنه ای و شماری از مقامات ارشد حکومت کشته شدند. دولت ایران ۴۰ روز عزای عمومی و یک هفته تعطیلی رسمی اعلام کرده است. در خیابان ها و شبکه های اجتماعی، دو تصویر متضاد شکل گرفته است: عده ای سوگوارند و عدهای شادمان. شکافی دیگر بر شکاف های پیشین افزوده شد. این شکاف هر چند تازه است اما پیش از این نیز رد آن در بین مخالفان قابل رویت بود.
اگر ما مردم ایران می توانستیم نظام را به زیر کشیم، خودمان هم می توانستیم تا برگزاری یک انتخابات دموکراتیک اداره کشور را به دست گیریم. اکنون دولت های آمریکا و اسرائیل اند که با تهاجم نظامی، وظیفه سرنگون کردن حکومت را خود، با دور زدن مردم ایران، در دستور قرار داده اند. اگر آنان موفق شوند حکومت را بیاندازند، آنچه کمترین احتمال را دارد، سپردن قدرت به مردم است. قاعدتا آنان حکومت را به نیروی مطیع و وابسته به خود خواهند سپرد. تجربیات تاریخی نشان داده است حکومتی که در سایه بمباران بر سر کار آید، و منشا قدرتش نه مردم که قدرت های خارجی باشد، چنین حکومتی پاسخگوی همان ها خواهد بود، نه مردم ایران.
کشته شدن علی خامنه ای، با وجود آنکه او مسئول کشتارهای وسیع و سرکوبهای گسترده، فقر وگرانی و سیاستهای پرهزینه بوده، به دست دولت ترامپ و تتیاناهو، در ذهن بخشی از طرفداران او در جامعه بهعنوان تحقیر ملی تعبیر می شود. ودر نگاه آنها بهعنوان "قربانی دشمن خارجی" بازتعریف خواهد شد و همین امر ممکن است منزلتش را در میان آنان بالاتر ببرد. این وضعیت، تغییرات را پیچیده تر کرده و نیروی جایگزین را با دشواری بیشتری برای گذر از میراث و گفتمان او مواجه می کند. از سوی دیگر حذف این جنایتکار که نقش قدرتمندی در ساختار حکومت داشت و چون لولا لایه های مختلف قدرت را به یکدیگر وصل می کرد ضربه غیر قابل جبرانی است که جایگزینی برای او متصور نیست.
به نظر می رسد جنگ به صورت حملات مداوم یا گزینشی، با هدف فرسوده کردن توان نظامی و تخریب زیرساخت ها ادامه یابد. اگر تحولی غیرقابل پیش بینی رخ ندهد، اسرائیل و آمریکا برای ازکارانداختن ظرفیت های راهبردی به کوبیدن مراکز مهم ادامه خواهند داد. که پیامدهای آن دشوارتر شدن فزاینده وضعیت زندگی روزمره مردم است. تأسیسات انرژی، شبکه های حمل و نقل، مراکز ارتباطی و دیگر زیرساخت های حیاتی در معرض خطرند. در جنگ، تنها حکومت شکست نمی خورد، جان و هستی مردم آن کشور است که به آتش کشیده می شود. نهال دموکراسی در زمین سوخته رشد نمیکند. تجربه های تلخ دو کشور همسایه عراق و أفغانستان پیش چشم ماست. این کشورها سال هاست همچنان با بی ثباتی و فرسایش اجتماعی دست و پنجه نرم می کنند.
آینده ایران قابل پیش بینی نیست اما می تواند با چندین سناریو مواجه شود:
سناریو نخست حذف رأس قدرت بدون شکل گیری آلترناتیوی منسجم، به رقابت میان نیروهای نظامی، امنیتی و سیاسی درون حاکمیت یا بیرون آن کشیده می شود. در چنین وضعی، چرخه ناامنی، فروپاشی اقتصادی و تضعیف قدرت ادامه می یابد. پیامد آن فرسایش سرمایه اجتماعی و افزایش تمایل به "اقتدار برای بازگرداندن نظم" و منحرف شدن مسیر حرکت مردم است. روندی که بسیاری از جوامع بحران زده را دوباره به آغوش اقتدارگرایی باز می گرداند.
سناریوی دوم، اگر ساختار جدید قدرت با تکیه مستقیم بر حمایت خارجی شکل بگیرد، حتی چنانچه در ظاهر با شعار دموکراسی و بازسازی، بە میدان بیاید همواره با بحران مشروعیت روبهرو خواهد بود. جامعه ای که خود عامل اصلی تغییر نبوده، احساس مالکیت نسبت به نظم تازه نخواهد داشت. در چنین وضعی زمینه بی اعتمادی، قطبی سازی و بی ثباتی فراهم می شود.
سناریوی سوم، در این مسیر، نیروهای مدنی و دموکراتیک، میکوشند خلأ قدرت را از طریق سازوکارهای توافقی، شوراهای انتقالی یا ائتلاف های گسترده مدیریت کنند. این راه در شرایط جنگ و تخریب زیرساخت ها بسیار دشوارتر است. اما تنها در چنین حالتی امکان شکلگیری نظمی مبتنی بر مشارکت عمومی و حاکمیت قانون می تواند بوجود بیاید.
خطر دیگر صفبندیهای تند و خصمانه بین موافقان و مخالفان جنگ است. اگر این تقابل به کینهای پایدار بدل گردد، تردید نباید کرد که مبارزه برای استقرار آزادی، عدالت و دموکراسی، به حاشیه رانده شود. جامعهای که در درون درگیر انتقام باشد شانسی برای ساختن آیندهای بهتر ندارد و راه برای قدرت گیری اقتدارگرایی هموار می می کند.
این جنگ ضعفهای دیرینه ما را آشکارتر کرده است. نیروهای دموکراتیک، با وجود اشتراک های فراوان، مرزبندی های خود را چنان پررنگ ترسیم کردهاند که حاصلش در حاشیه قرار گرفتن همه آنهاست. در غیاب یک مرکز یا کانون برای هماهنگی و همکاری، میدان سیاست یا به دست نیروهای مسلح و اقتدار گرا میافتد یا در اختیار عوامل قدرت های خارجی قرار می گیرد. شکست در ایجاد همگرایی تلخ است، اما شاید همین بحران فرصتی برای بازاندیشی باشد. اهمیت دارد با امکاناتی که برای همگرائی ایجاد شده، با دیده مثبت نگریسته شود و .
نباید به این توهم دامن زد که بمباران راه را هموار می کند. مسیر دستیابی به دموکراسی، بدون تغییر بنیادین در نگرشها و روشهای ما، دشوارتر شده است. اگر قرار است آیندهای متفاوت ساخته شود، باید از ذهنیتهای وحدت گریز کنونی عبور کرد و بر پایه اشتراکات، گام ها را مشترک کرد. به میزانی که نقاط مشترک داریم، به همان میزان مسئولیت داریم که هماهنگ عمل کنیم. آینده کشور، بیش از آنکه در آسمان جنگ تعیین شود، در زمین سیاست و در توان و اراده ما برای اتحاد و همبستگی رقم خواهد خورد.
در حال حاضر ما دستکم با سە طیف نیرو روبرو هستیم کە در مقابل هم صف آرایی کردەاند. بعضا با هم آنقدر اختلاف و رقابت دارند کە حاضر نیستند با هم کار کنند، طیف جمهوری خواە بە رغم اهداف مشترک نزدیک بە هم، همچنان از وحدت باهم طفرە می روند، طیف چپ کە حتی برای همکاری روی مسائلی کە اشتراکات بسیار دارند تمایل چندانی نشان نمی دهند، مجاهدین خلق کە اتحاد با جریانات جمهوریخواه را مشروط بە ادغام آنها در شورای مقاومت ملی و پذیرش هژومنی خود می کنند و نیروی طرفدار سلطنت کە تمامیت گرا و ضد دمکراتیک و انحصار طلب است و با همە ی نیروهای غیر سلطنت طلب و با آزادی، دمکراسی و تکثر سر ستیز دارد. با وجود چنین وضعیتی ناگفتە پیداست کە قدرت های خارجی بفکر بیفتند از بالا برای ما اپوزیسیون تشکیل دهند.
محمد اعظمی
بکشنبه 10 اسفند 1404- اول مارس 2026
افزودن دیدگاه جدید