با وجود بیش از یک قرن تجربه جنبشهای اجتماعی، خیزشهای سیاسی و تلاشهای رهاییبخش، خاورمیانه همچنان با مجموعهای از بحرانهای درهمتنیده؛ از جنگ و خشونت گرفته تا فقر، نابرابری و بیثباتی ساختاری، مواجه است. محمدرضا نیکفر در مقاله «خاورمیانه و در غیاب آرمان صلح» به یکی از خلأهای مهم تاریخی منطقه اشاره میکند: فقدان یک گفتمان نیرومند صلح و یک آرمان جمعی که بتواند فراتر از منطق منازعه و دشمنسازی، چشماندازی برای همزیستی و توسعه انسانی ارائه دهد.
البته وضعیت کنونی خاورمیانه حاصل یک عامل واحد نیست، بلکه نتیجه تعامل پیچیده عوامل تاریخی، سیاسی، اقتصادی و بینالمللی است. تفاوتهای میان کشورهای منطقه نیز نشان میدهد که نمیتوان با یک چارچوب ساده همه آنها را توضیح داد. هر جامعه مسیر تاریخی، ساختار قدرت و ویژگیهای سیاسی خاص خود را دارد. با این حال، یکی از ویژگیهای مشترک در بخش مهمی از تجربه سیاسی منطقه، غلبه منطق ستیز بر منطق ایجاد نهادهای دموکراتیک، مشارکت اجتماعی و توسعه پایدار بوده است.
در طول یکصد سال گذشته، جنبشها و انقلابهای متعددی در کشورهای خاورمیانه شکل گرفتهاند. بخش بزرگی از این جنبشها، به دلایل مختلف تاریخی و سیاسی، هویت خود را بیش از هر چیز بر مخالفت با غرب، استعمار و اسرائیل بنا کردند. مسئله اصلی این نبود که نقد سلطه خارجی نادرست است؛ بلکه مشکل آنجا پدیدار شد که مبارزه ضد سلطه، در بسیاری موارد، از پروژه آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی جدا شد.
هنگامی که یک جنبش سیاسی تمام انرژی خود را صرف مبارزه با یک دشمن بیرونی کند، اما همزمان به مسئله قدرت، آزادیهای مدنی، حقوق شهروندی و ساختارهای پاسخگو نپردازد، خطر آن وجود دارد که پس از پیروزی، همان مناسبات اقتدارگرایانه را در شکل دیگری بازتولید کند. تجربه کشورهای مختلف خاورمیانه، از عراق و سوریه تا ایران و دیگر کشورهای منطقه، نمونههایی از این روند تاریخی را نشان میدهد.
وجود امپریالیسم و ساختارهای نابرابر نظام جهانی، واقعیتی انکارناپذیر است. بدون شناخت مناسبات قدرت در سطح جهانی، نمیتوان تصویر کاملی از موقعیت جوامع پیرامونی به دست آورد. جهان معاصر همچنان تحت تأثیر روابط نابرابر اقتصادی، سیاسی و نظامی قرار دارد. در این چارچوب، ترامپ را میتوان تجلی آشکار و بیپرده بخشی از منطق سلطه در نظام جهانی معاصر دانست.
اما پرسش اساسی این نیست که آیا باید با امپریالیسم مبارزه کرد یا نه؛ این رویارویی، در اشکال مختلف، به بسیاری از ملتها تحمیل شده است. پرسش اصلی این است که این مبارزه با چه اهدافی، با چه روشهایی و در چه پیوندی با آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی دنبال میشود.
تجربه تاریخی کوبا، بلوک شرق و بسیاری از کشورهای خاورمیانه نشان میدهد که مبارزه با امپریالیسم، اگر از مبارزه با استبداد داخلی و ایجاد نهادهای دموکراتیک جدا شود، میتواند به جای رهایی، به بازتولید ساختارهای اقتدارگرا منجر شود. تبدیل مبارزه ضد امپریالیستی به یک ایدئولوژی فراگیر نیز در بسیاری موارد باعث شده است مسائل بنیادی جامعه، مانند فقر، نابرابری، آزادی و حقوق شهروندی، به حاشیه رانده شوند.
در ایران، کودتای ۲۸ مرداد مسیر تاریخ سیاسی کشور را تغییر داد و مبارزه با امپریالیسم را به یکی از محورهای اصلی گفتمان سیاسی مخالفان حکومت پهلوی تبدیل کرد. بخشی از نیروهای چپ، این مبارزه را در چارچوب مخالفت با سرمایهداری وابسته و سلطه خارجی تعریف کردند. در سوی دیگر، نیروهای سنتی و مذهبی نیز با انگیزههای متفاوت، به مخالفت با غرب و مدرنیزاسیون پرداختند. انقلاب ۱۳۵۷ این دو جریان متفاوت را برای مدتی در یک جبهه قرار داد و گفتمان ضد امپریالیستی به یکی از پایههای مشروعیت نظام جدید تبدیل شد.
تجربه پس از انقلاب نشان داد که نسبت دادن همه مشکلات به استعمار و امپریالیسم، مانع شناخت ریشههای درونی استبداد میشود. استبداد را نمیتوان صرفاً با عوامل خارجی توضیح داد؛ بلکه باید آن را در پیوند با ساختارهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی داخلی نیز بررسی کرد. مبارزه با سلطه خارجی، بدون مبارزه همزمان با اشکال مختلف استبداد، نمیتواند به آزادی پایدار منجر شود.
امروز تصور مبارزه با امپریالیسم در انزوای ملی، بیش از هر زمان دیگری به نبرد دنکیشوت با آسیابهای بادی شباهت دارد. در جهان بههمپیوسته امروز، هیچ جامعهای به تنهایی قادر به مقابله با شبکههای پیچیده قدرت جهانی نیست. همانگونه که آنتونیو نگری مطرح میکند، قدرت معاصر بیش از گذشته در قالب شبکههای فراملی سازمان یافته است و دیگر نمیتوان آن را صرفاً در چارچوب دولتهای منفرد توضیح داد.
از این رو، مقاومت در برابر مناسبات سلطه نیز نمیتواند صرفاً ملی و منزوی باشد. مبارزه برای رهایی، زمانی میتواند به نتیجه پایدار برسد که با مبارزه برای دموکراسی، صلح، عدالت اجتماعی و همبستگی جهانی پیوند بخورد.
شاید مهمترین درس تجربه یکصد سال گذشته خاورمیانه این باشد که مبارزه با امپریالیسم، اگر از مبارزه برای آزادی، دموکراسی، صلح و عدالت اجتماعی جدا شود، نه به رهایی، بلکه به بازتولید چرخه استبداد و خشونت خواهد انجامید.
افزودن دیدگاه جدید