رضا پهلوی و بازتولید فرهنگ حذف، انحصار و پاسخنخواهی در اپوزیسیون ایران
در ۲۲ خرداد ۱۳۵۶، سه چهره شاخص جبهه ملی ایران در نامهای به محمدرضا شاه پهلوی هشدار دادند که خفقان سیاسی، نارضایتی عمومی و جایگزین شدن واقعیت با گزارشهای خوشایند اطرافیان، کشور را به سوی انفجار سیاسی میبرد.
نزدیک به پنج دهه گذشته است. نظام سیاسی تغییر کرده، جامعه دگرگون شده و بازیگران سیاسی عوض شدهاند. اما یک پرسش همچنان پابرجاست:
آیا قرار است فرهنگ سیاسی گذشته را نیز کنار بگذاریم، یا فقط صاحبان قدرت را عوض کنیم؟
رضا پهلوی پادشاه نیست و موقعیت امروز او با شاه سابق ایران قابل مقایسه نیست. اما مسئله دقیقاً از جایی آغاز میشود که بخشی از اپوزیسیون، پیش از رسیدن به قدرت، نشانههایی از همان فرهنگ سیاسی را بازتولید میکند که جامعه ایران دههها برای رهایی از آن هزینه داده است: فردمحوری، تقدسسازی، حذف منتقد، تحملناپذیری در برابر مخالفت، پاسخنخواهی و تبدیل سیاست به میدان وفاداری شخصی.
این مقاله درباره بازگشت سلطنت نیست؛ درباره بازگشت یک فرهنگ سیاسی است.
فرهنگی که در آن یک فرد بهتدریج از «فعال سیاسی» به «محور طبیعی رهبری» تبدیل میشود؛ هواداری با مشروعیت اشتباه گرفته میشود؛ نقد با دشمنی برابر قرار میگیرد و هرکس در صف تأیید قرار نگیرد، بهسادگی در صف دشمن نشانده میشود.
الف .از «وکالت» تا ادعای رهبری؛ سیاستِ فردمحوری
یکی از نخستین نشانههای این روند، پویش «وکالت میدهم» بود؛ حرکتی که بهجای تأکید بر نهادسازی، برنامه سیاسی و سازوکار دموکراتیک، مشروعیت را حول یک فرد متمرکز کرد.
مسئله این نیست که چه تعداد ایرانی از رضا پهلوی حمایت کردهاند. مسئله این است که هیچ تعداد رأی در یک کارزار اینترنتی، جایگزین یک فرایند دموکراتیک برای تعیین رهبری سیاسی نمیشود.
وقتی یک چهره سیاسی خود را بهعنوان محور طبیعی آینده سیاسی کشور معرفی میکند، پیش از آنکه مردم در یک فرایند آزاد و رقابتی درباره ساختار سیاسی آینده تصمیم گرفته باشند، مرز میان «محبوبیت» و «حق رهبری» مخدوش میشود.
تجربه منشور همبستگی مهسا نیز نشان داد که ساختن ائتلاف بر محور فرد، بدون توافق روشن بر سر اصول، ساختار، مسئولیت و شیوه تصمیمگیری، نه به وحدت پایدار، بلکه به تشدید بیاعتمادی منجر میشود.
ایران آینده به قهرمان سیاسی نیاز ندارد؛ به شهروند برابر، نهاد پاسخگو و ساختار دموکراتیک نیاز دارد.
ب .فرهنگ حذف؛ وقتی منتقد به دشمن تبدیل میشود
مشکل فقط سخنان رضا پهلوی نیست؛ مشکل، فضایی است که در اطراف او شکل گرفته است.
در سالهای گذشته، منتقدان و مخالفان این جریان بارها با دشنام، تهدید، برچسبزنی و حملات سازمانیافته رسانهای مواجه شدهاند. منتقد جمهوریخواه، چپ، فعال حقوق بشر یا مخالف سیاستهای او، گاه نه بهعنوان یک رقیب سیاسی، بلکه بهعنوان «خائن»، «همدست جمهوری اسلامی» یا «استمرارطلب» معرفی شده است.
این ادبیات فقط بیادبی سیاسی نیست؛ نشانه یک بیماری عمیقتر در فرهنگ سیاسی است.
رقیب سیاسی در دموکراسی دشمن نیست.
منتقد، خائن نیست.
مخالفت با یک رهبر خودخوانده، مخالفت با ایران نیست.
رضا پهلوی اگر خود را مدافع دموکراسی میداند، نمیتواند نسبت به این فرهنگ سکوت کند. مرزبندی با تخریبگران و حذفطلبان یک انتخاب تزئینی نیست؛ بخشی از مسئولیت سیاسی است.
سکوت در برابر فرهنگ حذف، در عمل میتواند به مشروعیت بخشیدن به آن تبدیل شود.
ج .وقتی واشنگتن و تلآویو به جای مردم ایران دیده میشوند
یکی دیگر از عوامل تعمیق شکاف، نحوه مواجهه با قدرتهای خارجی است.
حضور گسترده در رسانههای خارجی، دیدار با مقامهای اسرائیلی و تلاش برای جلب حمایت جریانهای سیاسی در آمریکا، بهخودیخود جرم یا ممنوعیت سیاسی نیست. هر نیروی اپوزیسیون حق دارد با جهان ارتباط برقرار کند.
اما مسئله زمانی آغاز میشود که مشروعیت سیاسی یک جریان بیش از آنکه از جامعه ایران سرچشمه بگیرد، از میزان حمایت قدرتهای خارجی سنجیده شود.
ایران کشوری است با حافظهای عمیق از مداخله خارجی؛ از کودتای ۲۸ مرداد تا جنگ و تحریم و رقابت قدرتهای جهانی.
بنابراین، وقتی بخشی از اپوزیسیون بیش از اندازه بر حمایت واشنگتن یا تلآویو تکیه میکند، طبیعی است که بخش بزرگی از نیروهای ملی، جمهوریخواه و چپ نسبت به چنین پروژهای بدبین شوند.
تغییر حکومت ایران باید پروژه مردم ایران باشد، نه پروژه اتاقهای فکر قدرتهای خارجی.
اپوزیسیونی که برای آینده ایران نسخه میپیچد اما برای مشروعیت خود چشم به قدرتهای خارجی دارد، ناخواسته این پرسش را ایجاد میکند که مرجع اصلی مشروعیتش کجاست: مردم ایران یا پایتختهای خارجی؟
د .جنگ و تحریم؛ آیا «ضد جمهوری اسلامی بودن» مجوز هر چیزی است؟
یکی از خطرناکترین لغزشهای سیاسی، تبدیل مخالفت با جمهوری اسلامی به معیار مطلق اخلاق و سیاست است.
از این منطق نمیتوان نتیجه گرفت که هر اقدامی که حکومت ایران را تضعیف کند، الزاماً به نفع مردم ایران است.
جنگ، جنگ است؛ حتی اگر با حکومت جمهوری اسلامی جنگیده شود.
کودکی که در یک حمله نظامی کشته میشود، جمهوری اسلامی نیست.
مادری که خانهاش ویران میشود، سپاه نیست.
زیرساختی که نابود میشود، لزوماً «هدف مشروع سیاسی» نیست.
مخالفت با جمهوری اسلامی و مخالفت با جنگ، دو موضع متناقض نیستند.
اما در فضای دوقطبیشده اپوزیسیون، هرکس درباره پیامدهای انسانی جنگ هشدار دهد، ممکن است با برچسبهایی چون «همدست رژیم» یا «استمرارطلب» روبهرو شود.
این منطق، نه دموکراتیک است و نه اخلاقی.
اگر برای رسیدن به آزادی حاضر باشیم کرامت و جان انسانها را نادیده بگیریم، باید از خود بپرسیم دقیقاً چه نوع آزادیای میخواهیم بسازیم.
ه . پروژههای بزرگ، پایانهای مبهم؛ بحران پاسخگویی
در سالهای گذشته، نامهای بزرگی وارد میدان شدهاند: شورای ملی، فرشگرد، پیمان نو، منشور همبستگی و پروژههای دیگر.
مسئله این نیست که همه این تلاشها الزاماً از ابتدا محکوم به شکست بودهاند. مسئله این است که پس از شکست یا فروکش کردن بسیاری از این پروژهها، گزارش روشن، ارزیابی مستقل و پذیرش مسئولیت متناسب با شکستها کمتر دیده شد.
چه کسی مسئول بود؟
چرا پروژه شکست خورد؟
چه کسانی تصمیم گرفتند؟
چه منابعی مصرف شد؟
چه چیزی باید تغییر کند؟
در سیاست دموکراتیک، شکست پایان کار نیست؛ عدم پاسخگویی پس از شکست، بحران است.
ائتلاف سیاسی با اعلام یک نام، انتشار یک بیانیه یا برگزاری چند نشست ساخته نمیشود. ائتلاف نیازمند برنامه، ساختار، شفافیت، تقسیم مسئولیت و مهمتر از همه، پذیرش حق اختلاف است.
وقتی پروژهای با سر و صدای فراوان آغاز و بدون توضیح روشن رها میشود، اعتماد عمومی فرسوده میشود.
و بدتر از آن، هر شکست با پروژهای تازه پوشانده میشود.
نامها عوض میشوند؛ اما مسئله پاسخگویی باقی میماند.
مسئله اصلی رضا پهلوی نیست؛ مسئله، فرهنگ قدرت است
ممکن است هواداران رضا پهلوی بگویند او هنوز قدرتی ندارد و بنابراین مقایسه رفتار امروز او با فرهنگ قدرت گذشته نادرست است.
تا حدی درست میگویند.
اما دقیقاً به همین دلیل باید امروز درباره این مسائل سخن گفت.
فرهنگ سیاسی را باید پیش از رسیدن به قدرت نقد کرد، نه بعد از آن.
اگر فردا ایران آزاد شود و یک جریان سیاسی با همان ادبیات امروز، همان فرهنگ حذف، همان بیتحملی نسبت به مخالف و همان فردمحوری وارد ساختار قدرت شود، دیگر فرصت آزمون و خطا باقی نخواهد ماند.
دموکراسی با انتخابات آغاز نمیشود؛
با تحمل مخالف آغاز میشود.
جمهوری با حذف سلطنت ساخته نمیشود؛
با نفی امتیاز سیاسی موروثی و فردمحوری ساخته میشود.
آزادی با سرنگونی جمهوری اسلامی تضمین نمیشود؛
با دفاع از آزادی مخالف، منتقد و حتی رقیب تضمین میشود.
پرسش نهایی
مسئلهای که امروز باید از همه نیروهای اپوزیسیون، از جمله رضا پهلوی، پرسید ساده است:
اگر فردا قدرت در اختیار شما باشد، با مخالفان امروزتان چه خواهید کرد؟
آیا آنان را رقیب سیاسی خواهید دانست یا دشمن؟
آیا رسانه مخالف را تحمل خواهید کرد یا حذف؟
آیا جمهوریخواه، چپ، کرد، بلوچ، عرب، ترک، بهایی، فعال حقوق زنان و دیگر نیروهای متکثر جامعه را شریک برابر آینده خواهید دانست یا فقط تا زمانی که در صف شما باشند؟
آیا قدرت را پاسخگو خواهید کرد یا خود را فراتر از پاسخگویی خواهید نشاند؟
پاسخ این پرسشها را نمیتوان به فردا موکول کرد.
آینده سیاسی هر جریان را باید از رفتار امروزش شناخت.
جامعه ایران برای عبور از جمهوری اسلامی به یک «منجی» نیاز ندارد. به دموکراسی، نهاد، تکثر، عدالت اجتماعی، حقوق برابر شهروندان و سازمانیابی مستقل نیاز دارد.
و اگر قرار است سایه استبداد کنار برود، نباید سایه دیگری ــ با نامی تازه و چهرهای تازه ــ بر سر جامعه ایران بیفتد.
هدف، فقط تغییر حکومت نیست؛ تغییر فرهنگ قدرت است.
و اگر قرار باشد فرهنگ قدرت تغییر نکند، ممکن است روزی حکومت سقوط کند، اما سایهاش همچنان بر سر ما باقی بماند.
مسعود شب افروز
گرایش چپ
افزودن دیدگاه جدید