شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰ - ۱۶ اکتبر ۲۰۲۱

مهاجرت - بخش های نهم ودهم - عسکر جوان، کودکستان و قبول خریدن قابلمه

۳۰ تير ۱۳۹۹

کودکان درمحیطی بسیار عالی، شاد و در گروه همسالان قرار گرفتند. کودکستانی که اگر چه بیشتر اسباب بازی های آن دستی و ابتدائی بودند، و توسط خود مربیان ساخته می شدند، اما زیبا ترین اسباب بازی های جهان بودند، چرا که مهر و پیامی انسانی در آن ها نهفته بود. درهای بهشتی بود که بردنیای کودکی کودکان ما گشوده بودند.

مهاجرت – بخش دهم: با سرعت دویست کیلومتر بطرف سوسیالیسم!

روزنامه حقیقت برایم این امکان را بوجود آورده بود که بیشتراز رفقای دیگر با جامعه در تماس نزدیک قرار گیرم . تماسی که تا حدودی می توانست زیر پوست شهر، برخی صدا ها و قضاوت های دیگررا نیز بشنود.

بانقل سه خاطره از روزنامه حقیقت بخش مربوط به روزنامه را تمام کنم.

کارخانه افغان ترکانی، یکی از مهم ترین کارخانه های کابل بود که عمده فرآورده های چوبی کشور را تامین می کرد؛ از مبل تا میز و نیمکت. کارخانه بزرگی بود با دستگاه هائی نسبتاً مدرن. یک روز برای تهیه گزارشی به آن کارخانه رفتم. رئیس کارخانه که از اعضای قدیم حزب بود به استقبالم آمد. مردی بود میانسال، چهره بشاشی داشت. برای یک لحظه خنده از لبانش محو نمی شد با تکیه کلام رفیق! بعد از بازدید کارخانه گفت: رفیق گرامی می خواهم چیزی را نشان دهم که هیچ جا ندیده اید. سپس مرا به طبقه دوم کارخانه برد در اظاق بزرگی را گشود که پُر بود از تابلوهای مختلف از نور محمد ترکی تا حفیظ الله امین. تابلوها بیشترمربوط می شدند به تصاویر تمام قد امین که در حالتی لنین گونه با دست به نقطه نا معلومی در پیش رو اشاره می کرد. با شعار های عجیب .

" افغانستان مهد سوسیالیسم! با سرعت دویست کیلومتر بسوی سوسیالسم"!

مدیر کارخانه توضیح می داد که تعداد زیادی ازاین تابلو ها در کنارجاده ها نصب کرده بودند. جاده هائی که در اثر جنگ وویرانی بیشتر از شصت کیلومتر نمی شد رفت.

پرسیدم: "چرا از بین نمی برید"؟

گفت: "هنوز دستور از بین بردنشان را نداده اند! شاید روزی باز لازم شوند"!

افغانستان دچارتحول بود. تیتر روزنامه مصالحه ملی شده بود. زیر عنوان: "کشتی بان را سیاست دیگر آمد." دکتر نحیب به جای آقای کارمل نشسته بود. او تلاش می کرد که روند تغییری که اتحاد شوروی در قبال افغانستان در پیش گرفته بود را از طریق مصالحه ملی، تلاش برای دستیابی به صلح، حکومتی برآمده بر اساس یک گفتگو، توافق و مصالحه با مجاهدین شکل دهد.

تغییر بنیادی در سیاست های حزب دموکراتیک و جلب نظر آحاد مردم به این سیاست در دستور روز بود. برگزاری لویه جرگه یعنی تجمع بزرگ ریش سفیدان و زعمای قوم از سراسر کشور برای گرفتن تصمیمیی بزرگ در کابل! به گونه ای مجلس موسسان که در مقاطع حساس تاریخی، برگزار و تصمیم گیری می کرد. بیشتر از هزار نفر برای تصمیم گیری دراین مجلس که که قرار بود از مصالحه ملی حمایت کند، در کابل درهتل کنتینانتال و دانشگاه پلی تکنیک جمع شده بودند.

عصر هنگام بود که معاون روزنامه خواهش کرد با چند ریش سفید شرکت کننده در جرگه مصاحبه و گزارشی تهیه کنم. وقتی همراه شیرشاه عکاس بسیار خوب و هنرمند روزنامه به محل دانشگاه پلی تکنیک رسیدیم جلسه تمام شده بود و ریش سفیدان در دسته های چند نفری در حیاط دانشگاه قسمتی که شن ریزی بود مشغول قدم زدن بودند و هر از چند قدم می ایستادند خم شده چیزی از زمین برمی داشتند و در جیب خود می نهادند.

تعجب کرده بودم از شیرشاه پرسیدم "چه می کنند"؟ خندید و گفت "برای طهارتشان سنگ جمع می کنند. این ها توالت فرنگی هتل کنتینانتال را با دستمال کاغذی قبول ندارند"!

فکر کردم شوخی می کند! اما جدی بود در حین مصاحبه از یکی از پیر مردان پرسیدم: "این سنگ ها را برای چه جمع می گردید؟

خنده ای کرد و گفت: برای طهارت این تشناب های فرنگی (توالت) به درد همان کافر ها می خورد، ما کار خودمان را با سنگ انجام می دهیم!

چیزی برای گفتن نداشتم می دانم درست یا غلط بعد از اتمام لوئی جرگه کلی از توالت ها دجار مشگل گردیدند. یاد تابلو های با سرعت دویست کیلومتر، بطرف سوسیالیسم و مشاور روزنامه آقای اوکولوف افتادم ،زمانی که از یک جمله من در مصاحبه ام با مادر هراتی صورتش ازعصبانیت مانند لبو سرخ شده بود.

با مادری از هرات که همسر و سه پسرخود را در جریان مبارزه با مجاهدین از دست داده بود. مصاحبه ای کرده بودم شیرزنی که هرگز آن چشمان غمگین اما مهربان و مصممش را از خاطر نخواهم برد.

او را در سازمان زنان افغانستان دیدم. برایم از زندگیش، از عروسی با مرد دلخواهش گفت. از پسرانش حکایت کرد. خواستم برایم از لالائی هائی که برای پسرانش می خواند بخواند.

خواند و گریست.

گفتم: مادر،با این اشرار چه باید کرد؟

اندگی مکث کرد؛ به دور دست خیره شد و گفت: میدانی تلخ است، اما کسانی که شویم و بچه هایم را کشتند از ولسوالی (بخشداری) خود ما بودند. آنها هم کشته شدند. آن ها هم مادر داشتند، که برایشان لالائی خوانده بود. اگر قبول کنند که صلح باشد، من همه آنها را می بخشم، چه زنده و چه مرده "!

این بار من بودم که نمی توانستم در برابر این روح بزرگ اشگ بر دیده نیاورم . عیناً جمله مادر هراتی را در مصاحبه ام آوردم! معمولاً نسخه اول را قبل از چاپ نهائی برای سردبیر و مشاور روزنامه می دادند و یک مترجم خبره مطالب را برای او می خواند. بعد از تائید او مطلب به چاپ نهائی و وسیع می رفت.

او با عصبانیت صفحه ای که مطلب من در آن بود در دستش گرفته و می گفت: شما با درج این مطلب تمام سیاست های حزب را زیر سئوال بردید! پس تکلیف این همه جوان افغان و اتحاد شوروی که به دست اشرار کشته شده اند چه می شود؟ چطور این جمله را نوشتید؟

گفتم: جمله من نیست، جمله مادر هراتی است! من عین جمله را نوشتم.

گفت: او یک زن عامیست، شما که حزبی هستید و سیاست حزب را خوب می فهمید، نباید این را می نوشتید! گفتم: نوشته من که نیست! گفته مادر هراتی است!

نگاه دقیقی کرد وگفت: به هر حال اشتباه جدی کردید! فردا مصاحبه با مادر هراتی چاپ شد. اما بدون آن جمله زیبای بر آمده از دل واقعی یک مادر.

حال این «لوی جرگه» وظیفه داشت که همان پیام! پیام صلح را از دهان صد ها ریش سفید جامعه به گوش مردم برساند .زمان و مکان، چه تئاتر ها و صحنه های غریبی خلق می کنند و ما سیاست بازان چه هنر پیشه های چند رویه و غریبی هستیم، که قادر به ایفای نقش های گوناگون درچنین صحنه هائی هستیم! هر چند که می دانم در صحنه زندگی صحنه، بی هنرپیشه و کارگردان و تماشاچی قابل تصور و امکان پذیر نیست!

ادامه دارد

---------------------

مهاجرت - قسمت یازدهم: عسکر جوان، کودکستان و قبول خریدن قابلمه

به هتل آریانا بر میگردم جائی که حال خانه موقت ما شده بود؛ با مهمان داران بسیار مهربان آقای فراهی رئیس هتل آقای جابر سر پیشخدمت و اکثر کارکنان هتل که به ما وفرزندان ما مهربانی بسیار می کردند ومرتب می گفتند: "غریبی است، یگان دق نیاوردید! آیاجایتان راحت است؟ جانتان جوراست"؟

سرباز بسیار جوانی بود درست شبیه پسر برادرم چشمانی آبی و با نشاط با موهای طلائی نامش عزیز بود. هر بار اورا که مقابل در اصلی به نگهبانی ایستاده بود می دیدم، یاد پسر برادرم که تمام نوجوانی من با کودکی او گره خورده بود و حال به سربازی رفته و در جبهه جنگ ایران وعراق می جنگید می افتادم. بیشتر از هفده سال نداشت وعلاقه غریبی به همه ما ها داشت.

روزی پرسیدم: "زیز چطور با این سن عسکر شده ای"؟

گفت: من داوطلب آمده ام هنوز لیسه را تمام نکرده ام . در وقت های آزاد درسم را می خوانم و می خواهم داکتر شوم.

پرسیدم: آیا پدر ومادرت راضی به این عسکری توهستند؟

با نوعی شادی خاص نوجوانان گفت: من یک برادر و یک خواهر دارم؛ برادرم چهار سال ازمن بزرگتر است محصل پوهنتون (دانشگاه) کابل است، درس طب می خواند از اعضای حزب است روزها پوهنتون می رود وشب پیره داری (نگهبانی) می کند. خواهرم هم در سازمان زنان افغانستان کار می کند و به زنان خواندن ونوشتن یاد می دهد.

لحظه ای مکث کرد و با همان شادی خاص گفت: کل خانواده ما حزبی است به همین خاطر من را که اطمینانی هستم به این جا فرستاده اند.

برایم بسیار جالب بود؛ پرسیدم: پدر ومادرت چه کار می کنند"؟

گفت: هر دو داکتر هستند.

برای من ایرانی بسیارهیجان انگیز بود. پدر ومادر دکتر باشند و آنوقت پسر نوجوانشان را دواطلبانه به سربازی بفرستند؟

برای ما ایرانی ها هضم چنین چیزی مشکل است.

شادی زود گذری همراه با احترام نسبت به چنین پدر مادری از قلبم عبور می کند و اعتماد به حزب دمکراتیک را در من قوت می بخشد. حس این که حزب تنها یک نیروی نظامی نیست !

داشتیم به خود می آمدیم تعداد رهبری سازمان اعضا و هواداران آن از مرز ها وارد افغانستان می شدند. دولت افغانستان با تمام نیرو تلاش میکرد آئین مهمان داری را به جا بیاورد .

اگر درست بیادم مانده باشد چند روزی از وردمان به افغانستان نگذشته بود که مازیار و تنی چنداز دوستان حزب توده با آقای سلطان علی کشتنمد، صدراعظم افغانستان دیداری داشتند.

ایشان نانی را که در سفره بوده برمی دارد ومی گوید:"رففای ایرانی، ما کشور ثروتمندی نیستیم! اما قول می دهیم! تا روز آخر این نانی را که در دسترحان داریم با شما مهمانان عزیز تقسیم کنیم.

عهدی که تا آخرین روز بر آن وفادار ماندند. نه تنها نان که خود می خوردند بلکه برای ما قاتقی را نیز افزودند.

خانه بزرگ ودوطبقه ای با اطاق های نسبتا زیاد در اختیار ما قرار دادند تا افراد مجردی که وارد افغانستان می شدند در آن جا اسکان دهیم."خانه کارتیه سه" خانه ای که داستان های زیاد با خود دارد.

پائیز داشت نزدیک می شد .تعداد پناهندگان افزایش یافته بود. این افزایش نیز، نیازهای جدیدی را بهمراه داشت. خانواده هائی که کودک داشتند خواهان کودکستان بودند. جوانانی که اخراجی دانشگاه ها بودند و یا تازه دیپلم گرفته، خواهان ادامه تحصیل . مهم تر از همه خواهان خانه ای مستقل برای اسکان دائم. دیگر قطعی شده بود که به این زودی ها نخواهیم توانست به ایران بازگردیم! به قول یکی از خانم ها که از قول زنان مهاجر دوره اول قبل از انقلاب حزب حکایت می کرد: ما مدت ها حاضر به خریدن تاوه و قابلمه نبودیم حتی بدون تشک روی زمین می خوابیدیم؛ فکر می کردیم که امروز یا فردا بر می گردیم. از فکر این که یکی دوسال در مهاجرت خواهیم ماند وحشتمان می گرفت. اما وقتی حاضر شدیم و قابلمه خریدیم؛ روزهای تلخ مهاجرت آغاز شدند!

ما نیزهرگز به مهاجرت فکر نکرده بودیم؛ به روزی که ناگزیر از ماندن باشیم و نتوانیم برگردیم. روزی که باید زندگی در مهاجرت را می پذیرفتیم. حال ما و خانم های ما نیز با تمام تلخی مهاجرت و کنده شدن از تمام ریشه های خود و قبول ندیدن چهره کسانی که دوستشان داشتیم، باید قبول می کردیم که قابلمه های خود را بخریم و کودکستان برای کودکانمان راه اندازی کنیم. روز موعود فرا رسیده بود.

برخی ازدوستان حزبی ما تجربه این کار را داشتند .اگر تجربه مهاجرت هم نداشتند افرادی بودند پخته که چند پیراهن بیشتر ازما پاره کرده بودند .مردان و زنانی که بچه های بزرگ داشتند، برعکس ما که بزرگترین کودکمان در گروه اول یک سال بیشتر نداشت. آنها کامله زنی بنام ملیحه خانم داشتند. زنی که قدرت سازمان گری داشت. به اصطلاح کلانتر بود. همان همسفر ما که در راه پایش شکست. او می دانست که باید دست به کارشد و از بار مشکلات خانم ها کاست. نخستین قدم، پیگیری و راه اندازی کودکستانی بود که بتوان بچه هارا در آن جا داد.

من در جریان کار های اداری این کودکستان نبودم، اما از مشکلاتش خبر داشتم؛ از مشکل جمع شدن تعداد زیادی بچه های قد ونیم قد حزبی وسازمانی در یک ساختمان که می توانست مورد توجه مجاهدین باشد. لذا مدتها وقت برد تا دوستان افغانستانی محلی امن و قابل حفاظت وبه اندازه کافی جوابگو برای کودکستان پیدا کنند، و دراختیار ملیحه خانم و شهلا خانم که هر دو از خانم های جا افتاده حزب بودند، قرار دهند.

تمامی این کار توسط دوستان حزب توده انجام شده بود. بهترین امکانات همراه با نگهبانان، مربیان و حتی آشپز کاملا مورد اعتماداز طرف حزب دموکراتیک در اختیار ما مهمانان نا خوانده قرار گرفت. امکانی که بار بسیار عظیمی از دوش خانوداه ها، بخصوص خانم ها برداشت و اجازه داد که خانم ها نیز که اکثراً حزبی یا سازمانی بودند، در کار سیاسی و اجتماعی فعال شوند.

کودکان در محیطی بسیار عالی، شاد و در گروه همسالان قرار گرفتند. کودکستانی که اگر چه بیشتر اسباب بازی های آن دستی و ابتدائی بودند، و توسط خود مربیان ساخته می شدند، اما زیبا ترین اسباب بازی های جهان بودند، چرا که مهر و پیامی انسانی در آن ها نهفته بود. درهای بهشتی بود که بردنیای کودکی کودکان ما گشوده بودند. کودکانی که از داشتن پدر بزرگ مادر بزرگ خاله و دائی و عمو، عمه محروم بودند؛ تمام این کاستی ها را این بهشت کوچک جواب می دا د. کودکستانی خاطره انگیز هم برای بزرگان هم کودکان !

امکانی که نبود آن قطعاً مشکلات و مسائل فراوان در درون خانواده ها ایجاد می کرد. کودکستانی بود کاملا استاندارد و منظم، طوری که پس از مدتی تعدادی از دوستان افغانستانی نیز کودکانشان را به این کودکستان آوردند.

ادامه دارد

 

افزودن دیدگاه جدید