دوشنبه ۰۳ آذر ۱۳۹۹ - ۲۳ نوامبر ۲۰۲۰

شرط بندی

۰۸ مرداد ۱۳۹۹

اززندگی در شهر هراس داشت. از انسانها، از جامعه انسانی! داستان های زیادی گفت. من امروز می خواهم یکی از آن ها بازگو کنم. نام داستان شرط بندی است. شرط بندی برسر زدن نقطه های دور و متحرک که بسان یک سایه بودند. اما می دانستند که انسان است. گاه یک سرباز بود و گاه یک انسان عادی. این داستان اوست.

مهاجرت - قسمت هفدهم :شرط بندی

ازمکرویان بیرون می آیم سری به روزنامه حقیقت انقلاب ثور می زنم. برای تهیه گزارشی از زندگی جوانان به مقابل فروشگاه بزرگ افغان می روم. می خواهم از یک کلوپ بیلیارد گزارشی تهیه کنم. در جریان مصاحبه با جوانی آشنا می شوم که هنوز سیمای یک بیابانی را دارد. موهای بلند سیاه، که هنوز طراوت و شفافیت ریش یک مرد جوان را دارد. با چشمانی چون عقاب اما سخت غمگین! فکر می کردم حتماً سربازان سلطان محمود نیز چنین شمایلی داشتند. از همراهان «عصمت مسلم»بود که مدتی قبل تسلیم دولت شده و با تعدادی از افراد خود در کابل سکنی گرفت. ایرانی بودنم برایش جالب بود. دوست داشت که بامن د رد دل کند. اهل قندهار بود، و به سختی فارسی صحبت می کرد. گزارشی از او تهیه کردم، که امکان چاپش در روزنامه نبود. لذا آن را در آرشیو خود بایگانی کردم. او از دهسالگی تفنگ به دست بوده، آواره کوه و دشت. می گفت: "از لحظه ای که چشم باز کردم، صدای گلوله بود، بمب و کشته گانی که از مقابل چشمانم می گذشتند. هیچ چیز دیگری جز جنگ ندیدم، آوارگی، گرسنگی و مرگ". او هیچ تصویری از زندگی در آرامش نداشت! برایم از جنگ های خود گفت، از نگهبانی های بی پایانی که در مخفیگاه های خود می دادند، از روزها و ماه ها. از دشتهای ساکت و تصاویر غم انگیز مرگ درشکل های گوناگون! او ازشهر می ترسید. اززندگی در شهر هراس داشت. از انسانها، از جامعه انسانی! داستان های زیادی گفت. من امروز می خواهم یکی از آن ها بازگو کنم. نام داستان شرط بندی است. شرط بندی برسر زدن نقطه های دور و متحرک که بسان یک سایه بودند. اما می دانستند که انسان است. گاه یک سرباز بود و گاه یک انسان عادی. این داستان اوست.

داستانی تلخ که هنوز ادامه دارد.

-------------------------

شرط بندی

مرد یقه پیراهن خود را باز کرد، چنگ در موهای خود زد و آنها را بالا کشید. موهای غرق کرده اش مانند چسبی لزج زیر انگشتانش ماسید و کلافه گی اش را بیشتر ساخت. به زیر بغلهای خود دمید، کفشهای صندل روباز پاکستانی را که دور تا دور آن میخکوبی شده بود از پای در آورد. پاها را به تخته سنگ روبروی خود تکیه داد. ساق های تنبان گشاد خود را تا آنجا که می توانست بالا کشید. از نگاه کردن به دشت خالی و زرد که لهیب گرما موج وار از آن بر میخاست و از شنیدن خش خش خشک علفها چندشش میشد. دستهایش را زیر سر گذاشت. چشمهایش را بست. پیراهن قهوهای رنگ کتانی اش که از زور عرق و خاک مانند پوست سفت و کشیده شده بود تنش را فشار می داد. یاد پیراهن نازک و سفیدش افتاد. سالها پیش، پیش از آنکه جنگ شروع شود، آنرا دوخته بود با یقه ای ابریشم دوزی شده. شاید بیشتر از دو بار آن را نپوشیده بود. چه نرم و خنک بود. پاهایش را جمع کرد و نشست. با دقت به چهره مردی که چند متر آنطرفتر از لنگی خود سایبانی درست کرده و زیر آن خوابیده بود نگاه کرد. مردی بود با هیکل متوسط، بینی کشیده و چشمانی ریز، صورتش پر از لک بود. دو چین عمیق که از کنار پره های بینیاش شروع می شد و تا وسط های چانه چهارگوشش ادامه می یافت؛ استخوانهای گونه اش را برجسته تر می کرد. طوری که در عین خشونت چهره رقت باری به او می داد. تمام لباسهایش عبارت بود از یک پیراهن و تنبان سیاه با یک لنگی چهارخانه پاکستانی که از آن سایبان ساخته بود. در تمام هیکل خاک آلود او تنها دندانهای سفیدش بود که برق می زد. مرد نشسته گفت:"رئوف کاشکی حال آن پیراهن تنبان سفیدم را داشتم و زیر آن درخت توت کنار کاریز نشسته بودم. بیشتر از دوبار نپوشیدم. این جنگ چقدر دوام خواهد کرد؟ چقدر پشت این سنگها باید نگهبانی بدهیم"؟

مردی که از لنگی خود سایبانی ساخته بود، تکانی به خود داد و گفت:" باز هم خیالاتی شدی؟ خیال پلو می زنی؟ کدام پیراهن؟ کدام کاریز؟ همه چیز رفت، تمام شد. زمینها سوختند، مالها رفتند، زن و بچه آواره شد. تو هنوز در فکر آن پیراهن و تنبان هستی. من پاک همه چیز را فراموش کردهام. آن ظرف آب را بده که لبهایم از خشکی ترکید"!

مرد بلند شد و بی تاب چرخی زد. به سینه و بغلهای خود با قوّت فوت کرد. آفتاب همچنان می تابید. تا شب هنوز وقت بسیاری باقی بود. فکر اینکه باید ساعتها همینطور ساکت بنشیند و دشت خالی را نگاه کند، چنگ در دلش انداخت. با دقت به آینه پشت قوطی نگاه کرد. قوطی را عقب و جلو برد. جلوتر آورد، به فاصله چند سانتیمتر از چشم خود، با دقت به سیاهی چشمش خیره شد. مات و سرد بود. پشتش تیر کشید؛ ترسی گنگ از نگاه کردن به این دو مردمک بیروح در قلب خود احساس کرد. فکر کرد، وجودی غیر از خودش از درون سیاهی چشم به او خیره شده است. قوطی را بسرعت بطرف مردی که دراز کشیده بود، انداخت. " نسواربینداز. " باز دراز کشید پاهایش را از هم باز کرد. بر روی تخته سنگ مقابل گذاشت، بند تنبان خود را شُل کرد، دست در لیفه تنبان خود برد؛ جُفت بیضه هایش را در کف دست گرفت، به آرامی مالید. با دست دیگر کمر تنبان را بالا کشید، طوری که هوای کمی از فاصله بین شکم و کمربند بدرون پاهایش خزید. احساس آرامش و لذت کرد. مرد دیگر خندید:" هوا خوری است، مواظب باش! " مرد شروع بخواندن کرد:" الا دختر سبد بر دست میل باغ داری"...

آب دهانش را جمع کرد و با دقت تُف سبز رنگ مخلوط به نسوار را بطرف سنگ مقابلش انداخت، خندید و گفت:" رئوف، باز به هدف خورد تا این جنگ تمام بشه، من هر چه سنگ در این کوه هست سبزش کرده ام! " مردی که دراز کشیده بود، گفت:" معلوم هم نیست شاید سُرخشان کنی. " مرد یک لحظه از تصور اینکه روزی بجای تُف سبز تُف خونآلودش روی این سنگها بریزد و بعد زیر این آفتاب لعنتی دُلمه ببندد و خشک شود، بدنش کشیده شد. تصور امعاء و احشاء ریخته شده روی سنگ سبز شده از نسوار و غژغژ خشک کشیده شدن روده ها زیر آفتاب و پرنده هایی که از آسمان پائین می آمدند و نوک میزدند، دلش را به آشوب کشاند. فکر اینکه شاید روزها و روزها جنازهاش زیر این آفتاب خواهد ماند، او را یاد جنازه هایی انداخت که بارها و بارها دیده بود. جنازه های بادکرده، بیضه هایی که هر کدام مانند توپی ورآمده بودند با آلتهای سیاه شده و چشمهای دریده. احساس کرد نافش کشیده می شود. درست مثل اینکه تار نخی از درون دلش بکشند و دلش را خالی کنند. از جا پرید، چرخی زد، دستی به سنگ سبزشده کشید. انگار که بر جنازهای دست می کشد. دستش را پس کشید." رئوف بیا جایمان را عوض کنیم. من خسته شدهام، برویم آنطرفتر. " مردی که زیر سایبان دراز کشیده بود گفت:" نمی شود، تا هفته دیگر باید همین جا باشیم، اینجا محل نگهبانی ماست."

مرد چشمهایش را بست، تلاش کرد به یک باغ انگور فکر کند. اما باغ دورتر و دورتر می گشت و درست مثل دشت روبرو خشک می شد. فقط تاکهای سوخته ای دید که مثل خود او له له می زنند. انگار که دهان باز کرده و میگویند: آب، آب. برخاست از تخته سنگ کوچک مقابلش بالا رفت، چمباتمه روی تخته سنگی نشست. به دشت خیره شد. چشمهایش را تنگتر کرد، نقطه سفیدی در دورترین قسمت دشت دیده می شد. سایه ای مبهم از یک انسان که حرکت می کرد. پائین پرید:" رئوف بیا نگاه کن، گمانم یک سرباز است با کوله پشتی اش. " مرد دیگر خندید:" دیوانه شدی؟ یک سرباز تنها در این دشت، آن هم با لباس سفید. ممکن نیست! مردی است با یک کیسه یا صندوقی بر پُشتش. یا شاید یک زن با بچه. سربازها که تنها حرکت نمی کنند"!

مرد چشمهایش را تنگتر کرد و به دوردست خیره شد. نقطه نزدیک نمی شد، در موازات آنها حرکت می کرد. فکر اینکه چند لحظه دیگر این نقطه متحرک را نیز نخواهد دید، دلش را فشرد. " رئوف از این گرمای وحشتناک، از این سکوت سنگین حوصله ام سر رفته، بیا سر آن جنبنده شرط بندی کنیم! سر چه شرط می بندی که از همین جا آن نقطه را بزنم؟ " مرد دیگر با دقت به نقطه سفید خیره شد:" پنجاه تا. " مرد تفنگ را بالا آورد، لوله اش را به تخته سنگی که تُف های نسواری بخشی از آن را سبز کرده بود، تکیه داد. به دقت از مگسک تفنگ به نقطه سفید که همچنان در موازات آنها حرکت می کرد نگاه کرد. دلش می خواست آن نقطه همینطوری ساعتها و ساعتها راه برود و او از مگسک تفنگ حرکت او را دنبال کند. اما نقطه داشت کوچکتر می شد. بسرعت تفنگ را بالا آورد و ماشه را کشید. صدای گلوله سکوت سنگین دشت را برهم زد، نقطه سفید حرکتی سریع به جلو کرد و سپس روی زمین پهن شد.

مرد نشست، نسواری به دهان انداخت، دراز کشید، پاهایش را به تخته سنگ روبرو تکیه داد: رئوف فکر می کنی بار پشتش چی بود. کاش می شد فهمید. مردی که از لنگی اش سایبانی داشت بی تفاوت بدشت خیره شد: چه فرقی می کند که بفهمی، شرط را که بردی.

مرد چرخید از وسط دو سنگ به دشت خشک، به نقطه سفیدی که روی زمین افتاده بود و داشت در موج گرما ذوب می شد، نگاه کرد. آهی کشید، سرش را بالا آورد، آب دهانش را جمع کرد و تُف درشت و سبز رنگش را به طرف سنگ مقابل انداخت.

ادامه دارد

 

دیدگاه‌ها

بعضی ازقسمت ها بسیارقوی وکوبنده است مانند این قسمت .من پیشنهاد میکنم تبدیل به کتاب کنید.موفق باشید.
0

افزودن دیدگاه جدید