دوشنبه ۰۳ آذر ۱۳۹۹ - ۲۳ نوامبر ۲۰۲۰

مهاجرت - بخش نوزدهم: دفترسازمان و افزوده شدن تقی گیلانی به مجموعه دفتر

۱۱ مرداد ۱۳۹۹

از همان روز نخست آمدن به کابل حضورش را همه جا می دیدی. طوری که گویا پیش تر از ما آنجا بوده . با همه رابطه برقرار کرده بود. هر کجا می رفت رایحه ای از محبت، شوخی و خنده را با خود داشت؛ از نظر من یکی از عوامل تأثیر گذار در کم کردن دلتنگی های غربت بود. هیچ امری نبود که او در آن بخش مثبت را نبیند و از درون آن طنزی دلچسب را بیرون نکشد.

آرام آرام داشتیم جا می افتادیم. بازارهای خرید را یاد می گرفتیم! بخصوص محل لباس های دست دوم را چرا که لباس دست اول تهیه اش برایمان هم گران بود وهم مشکل. به راحتی تمام ، استفاده از لباس دست دوم را پذیرفتیم و سپس در دریائی از لباس های دست دوم غرق شدیم.

چندین بازار هر بازار صدها مغازه که با اندکی پول و اندکی بیشتر زمان گذاشتن می شد لباس های خوبی یافت. این گردش در دکان های دست دوم فروشی خود نوعی سرگرمی و به اصطلاح امروز لباس تراپی بود، که از طریق جستجو واقعاً بین صدها دست لباس گوناگون صورت می گرفت. هرکس به سلیقه خود می توانست لباسی در خور پیدا کند.

مهاجرت چنین است که شخص مهاجر به هر اندازه هم که تلاش کند دور خود دیواری بکشد و فرضاً شکل و فرم لباس پوشیدن خود را حفظ کند، بعد از مدتی آرام آرام یاد می گیرد که سلیقه خود را مطابق نرم های زیباشناسی کشوری که در آن ساکن گردیده در آورد. نوع لباس پوشیدن نخستین قدم در این هماهنگی است ! یواش یواش عادت های دیگری هم به آن افزوده می شود.

فرضاً ازنوع لباس پوشیدن بچه های فرانسه، عینک ها و یا دستمال گردنشان، می شد حدس زد که ساکن فرانسه اند. یا از پیراهن های دو جیب گشاد کفش های نسبتا راحت اما به نظر بزرگ و اوایل شلوار های لی، می شد حدس زد از امریکا هستند. اما کابل جان از جمله جاهائی بود که نمی شد حدس زد ما از کدام کشوریم! بسته به ارزانی و خوبی لباس و این که لباس ها از کدام کشور آمده اند، گاه عمدتاً خانم ها لباسی فرانسوی می پوشیدند، زمانی کاپشن امریکائی یا دامنی انگلیسی حتی برخی ها لباسهای دهه شصتی پیدا می کردند. شکلی محترمانه و پوشیده مانند مدیران مدرسه که باب طبع برخی ها بود. من برای دخترم از دامن چهار خانه اسکاتلندی با کمر بند چرمی تا بلوز بنتونت ایتالیائی در این مغازه ها یافتم.

امورخانواده ها داشت از طریق دفتر سازمان می یافت. امور داخلی دفتر توسط رفیقی قدیمی اداره می شد. رفیقی خون گرم که همسرش هم دانشکده ای من در تبریز بود، که با وجود تمایلش به ادامه تحصیل، کمیته کابل تشخیص داد که به خاطرکارآئی و توانمندیش در کار با جوانان، به سازمان جوانان حزب دموکراتیک افغانستان رفته و مشغول کار شود. همسرش نیز مسئولیت دفتر را بگیرد؛ دو کودک خردسال داشتند. سال ها بعد در آلمان رفبق هم دانشکده ایم گلایه کرد که با وجود اشتیاق شدیدش به ادامه تحصیل من ایشان را به سازمان جوانان فرستادم و اجازه ندادم از فرصت بدست آمده استفاده کند. سؤال و گلایه ای که من را به دو دهه عقبتر برد و بار دیگر حداقل برای خودم این سوال مطرح شد که چرا من که مشوق و پیگیر شدید بچه های جوان برای تحصیل بودم و می توانستم رأی کمیته کابل برای اعزام ایشان به کار را تغییردهم و خواهان رفتن ایشان به دانشگاه شوم، این کار را نکردم؟ گلایه ای دوستانه که متوجهم می ساخت تصمیم گیری در مورد سرنوشت افراد تا چه میزان ظریف و شکننده است .

درآن تصمیم گیری شناخت من از توانائی و مدیریت او، من را به این نتیجه رساند که اعزام چنین فردی به سازمان جوانان علاوه بر کمک اساسی باعث سربلندی ما در مقابل رفقای افغانستانی هم هست! لذا این دو عاملی شدند که من تمایل او به تحصیل را ندیده بگیرم و مصالح گروهی یا سازمانی را به خواست شخصی و درست ایشان ترجیح دهم. چند سال بعد از کابل بر آمدیم و مهاجرت جدید جائی برای ادامه تحصیل او که حالا سه پسر داشت باقی نمی گذاشت.

زندگی پیوسته شما را برسر انتخاب های دشوار و بین چند گزینه قرار می دهد، که دنیا دیده ها و دقیق بینان معمولاً راه اصلح و با چشم انداز را انتخاب می کنند. به نیاز و خواست شخصی طرف مقابل خود توجه می کنند، و در بهترین حالت از منافع او حرکت می کنند. درجه بالائی از رشد یافتگی و سعه صدر . اما برای من جوان با تمام تلاشم برای رضایت یارانی که دور هم بودیم، در مواردی کارم خالی از اشتباه نبود.

عذر خواهی مسئله ای را حل نمی کرد. ناگفته نماند که با وجود این گلایه دوستانه، ما هنوز زیباترین روابط دوستانه و توأم با احترام را با هم داریم. چرا که آن ها هم درون این مجموعه بودند و بر پروسه طی شده و توانائی یکدیگر آگاه.

من برای راه اندازی بخش تبلیغات که کارهای هنری و فوق برنامه مانند برگزاری مراسم عید یا سالروز تشکیل سازمان را انجام می داد به فردی احتیاج داشتم که در چهار چوب این کار بگنجد .به ساختمان کارتیه سه رفتم که محل اسکان رفقای مجرد و گاه برای مدتی خانوده ها بود.خود داستان کارتیه سه فصلی جداگانه است که به آن خواهم پرداخت.در همان نشست نخست چنین فردی دقیقاً منطبق با آنچه در فکر من بود یافتم .

نام اصلی او تقی گیلانی بود که آنجا رفیق کمال نامیده می شد؛ از همان روز نخست آمدن به کابل حضورش را همه جا می دیدی. طوری که گویا پیش تر از ما آنجا بوده . با همه رابطه برقرار کرده بود. هر کجا می رفت رایحه ای از محبت، شوخی و خنده را با خود داشت؛ از نظر من یکی از عوامل تأثیر گذار در کم کردن دلتنگی های غربت بود. هیچ امری نبود که او در آن بخش مثبت را نبیند و از درون آن طنزی دلچسب را بیرون نکشد. هنرپیشه و کمدین نیک نفسی که دست قضا او را از رشت به چاه بهار و از چاه بهار به کابل و نهایتاً به ما ارزانی داشته بود.

عشق وصف ناپذیر او به کودکان که گاه تا هم بازی شدن با آن ها تداوم می یافت، لقب عمو تقی را برای او آورده بود. او چه در دفتر،چه در مجموعه خانه بزرگ کارتیه سه، نقشی تلطیف کننده بقول سعدی، مفرح ذات داشت. گویا بعضی ها برای این به دنیا می آیند تا خاطر دیگران را شاد کنند. آن ها، آن گوشه های ظریف زندگی را می بینند که طنز وشادی حیات در آن جا پنهان گردیده است. شادی را و طنز ظریف زندگی را حس می کنند، بو می کشند و سر انجام دست دراز کرده، بیرونش میآورند؛ و رو در رو با چهره تلخ و اخموی زندگی قرار می دهند. استادی این را دارند که از شبگلاه درد، خنده بیرون کشند.

من در دیدار نخستین فکر کردم سال هاست اورا می شناسم. چنان فضای صمیمی بوجود آورد که به جای کارتبلیغات که کاری جنبی بود، فکر کردم او بهترین گزینه برای دفتر سازمان و کمک به رفیق مسئول دفتر که نام او هم رفیق کمال بود و دوستی قدیمی با هم داشتیم و داریم می باشد. دنیائی خاطره از این انسان زحمت کش،کار آفرین، مردم دار. با شوخ طبعی خاص تبریزیان دارم! خوش ذوق در عرصه های مختلف. از رقص زیبای شاطری در جشن ها تا کارهای خلاق هنری و ساختن یک زندگی آرام توأم با کار شبانه روزی، همراه همسرش در برلین و تربیت شایسته سه پسر.

دفتر، مرکز ارتباطات، جلسات، گاه دیدار ها و مهم تر از همه مرکز تلاقی روزانه تمام خانواده ها بود. دفتری که از کوچکترین خواست خانواده ها از خرید شب عید تا تنظیم و نظارت بر بردن و آوردن کودکان از کودکستان و تنظیم ماشین برای خرید خانواده ها و ...، را برعهده داشت. ارتباط با فرد تعین شده از طرف شورای وزیران آقای احمد نور را هم بایستی جواب می داد. کاری سنگین برای یک نفر و حتی دو نفر! این خود او بود.

درهمان آن که او را برای دفتر سازمان در نظر می گرفتم، فکر می کردم جای او نه بخش تبلیغات نه دفتر، بلکه دانشکده هنرهای زیباست؛رشته تئاتر.

ادامه دارد

 

افزودن دیدگاه جدید