در بهمن ۱۳۵۷، انقلابی با وعدههای «آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی» به پیروزی رسید. میلیونها ایرانی، خسته از استبداد، فقر و سرکوب، به آیندهای امید بستند که در آن کرامت انسانی، حاکمیت قانون و حق انتخاب تضمین شده باشد. اما آنچه در عمل شکل گرفت، نه جمهوری و نه مبتنی بر اراده مردم، بلکه نظامی ایدئولوژیک، تمامیتخواه و سرکوبگر بود که از همان نخستین روزها، خشونت را به ابزار اصلی بقای خود تبدیل کرد .
جمهوری اسلامی ایران طی ۴۷ سال گذشته، با جنایات سیستماتیک، دروغگویی نهادینه و چپاول سازمانیافته ثروت ملی، جامعهای را به گروگان گرفته که نتیجه آن فقر گسترده، فروپاشی اعتماد اجتماعی، مهاجرت میلیونی و نسلی زخمخورده است. این مقاله، با اتکا به گزارشهای معتبر بینالمللی از جمله سازمان عفو بینالملل، دیدهبان حقوق بشر و گزارشگران ویژه سازمان ملل متحد، تلاش میکند این تاریخ تاریک را نه بهعنوان مجموعهای از «خطاها»، بلکه بهمثابه یک الگوی مستمر و آگاهانه سرکوب و غارت بازخوانی کند .
آغاز با جنایت: از سینما رکس تا اعدامهای بیمحاکمه
مسیر قدرتگیری جمهوری اسلامی، از همان ابتدا با خون گره خورد. آتشسوزی سینما رکس آبادان در مرداد ۱۳۵۷ که بیش از ۴۰۰ انسان بیگناه را زندهزنده سوزاند، یکی از هولناکترین فجایع تاریخ معاصر ایران است. هرچند این فاجعه در فضای انقلابی آن زمان به رژیم پهلوی نسبت داده شد، اما شواهد و اعترافات بعدی نشان داد که عاملان آن از نیروهای اسلامگرا بودهاند؛ جنایتی حسابشده برای شعلهورتر کردن خشم عمومی و تسریع سقوط نظم پیشین .
پس از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، ماشین کشتار رسمی به راه افتاد. با انتصاب صادق خلخالی به عنوان «حاکم شرع»، دادگاههایی چنددقیقهای، بدون وکیل، بدون حق دفاع و بدون حداقل استانداردهای دادرسی، هزاران انسان را روانه جوخههای اعدام کرد. اتهاماتی چون «محاربه با خدا» و «فساد فیالارض» به ابزار حذف فیزیکی هر صدای مخالف تبدیل شد؛ مفاهیمی کشدار که تا امروز نیز ستون فقرات سرکوب قضایی در جمهوری اسلامی هستند .
در کردستان، ترکمنصحرا و خوزستان، سرکوب خونین مطالبات قومی و سیاسی، چهره واقعی حکومت نوپا را عریان کرد. بر اساس گزارشهای سازمان عفو بینالملل، تنها در سالهای ابتدایی پس از انقلاب، هزاران نفر بدون محاکمه عادلانه اعدام شدند؛ روندی که هرگز متوقف نشد، بلکه نهادینه گردید .
دهه شصت: دولتِ مرگ و مهندسی ترس
دهه ۱۳۶۰ را باید دهه تثبیت حکومت از طریق ارعاب مطلق نامید. خیابانها، مدارس و دانشگاهها به میدان شکار مخالفان تبدیل شد. روزنامهها هر شب عکس نوجوانان و جوانان اعدامشده را منتشر میکردند؛ بینام، بیهویت و بیحق دفاع .
جنگ ایران و عراق، که آیتالله خمینی آن را «نعمت الهی» نامید، به ابزاری برای سرکوب داخلی بدل شد. هر مخالفتی، بهعنوان «همصدایی با دشمن» سرکوب گردید. اما اوج جنایت، در تابستان ۱۳۶۷ رقم خورد: کشتار سازمانیافته هزاران زندانی سیاسی که بسیاری از آنان دوران محکومیت خود را میگذراندند یا حتی حکم آزادی داشتند .
هیئتهای مرگ، با پرسشهایی چندثانیهای، سرنوشت زندانیان را تعیین کردند. نامهایی چون ابراهیم رئیسی، حسینعلی نیری و مصطفی پورمحمدی، برای همیشه با این جنایت علیه بشریت گره خورده است. برآوردها از ۸ تا ۳۰ هزار قربانی سخن میگویند؛ جنایتی که نه تنها هرگز مورد تحقیق مستقل قرار نگرفت، بلکه عاملان آن بعدها پاداش گرفتند و به بالاترین مناصب حکومتی رسیدند .
شکنجه در زندانها ساختاریافته و سیستماتیک بود: شلاق، سلول انفرادیهای طولانی، تابوت، تجاوز، اعدامهای نمایشی و تهدید خانوادهها. اقلیتهای مذهبی، بهویژه بهاییان، بهطور خاص هدف حذف اجتماعی قرار گرفتند؛ از اعدام و مصادره اموال تا محرومیت کامل از تحصیل و اشتغال .
اصلاحطلب و اصولگرا: دو چهره، یک سرکوب
با پایان جنگ، نمایش «چرخش قدرت» آغاز شد. اصلاحطلبان و اصولگرایان، اگرچه در زبان و شعار تفاوت داشتند، اما در سرکوب مردم، حفظ ولایت فقیه و تداوم ساختار امنیتی کاملاً همسو بودند .
در دوران محمد خاتمی، سرکوب خونین اعتراضات دانشجویی ۱۸ تیر ۱۳۷۸، پرده از توهم «اصلاح از درون» برداشت. در دولت محمود احمدینژاد، اعتراضات ۱۳۸۸ با شکنجه، تجاوز و کشتار پاسخ داده شد. حسن روحانی، با وجود وعدههای حقوق بشری، مسئول یکی از خونینترین سرکوبهای تاریخ جمهوری اسلامی در آبان ۱۳۹۸ بود؛ صدها کشته در چند روز، با شلیک مستقیم به مردم .
ابراهیم رئیسی، از اعضای هیئت مرگ، ریاستجمهوری را به سکوی تشدید سرکوب بدل کرد. باروی کار آمدن مسعود پزشکیان، گزارشها از تداوم کشتار، بازداشتهای گسترده وقطع اینترنت حکایت داردو این واقعیت بار دیگر نشان داد که مسئله، افراد نیستند؛ مسئله، ذات این نظام است .
زن، زندگی، آزادی: ترس حکومت از جامعه بیدار
قتل حکومتی مهسا (ژینا) امینی در سال ۱۴۰۱، جرقه خیزشی شد که بنیانهای ایدئولوژیک رژیم را به لرزه درآورد. زنان، در صف اول، نه تنها حجاب اجباری، بلکه کل نظم تحقیرآمیز جمهوری اسلامی را به چالش کشیدند. پاسخ حکومت، همان پاسخ همیشگی بود: گلوله، زندان، اعدام و اعتراف اجباری .
بر اساس گزارشها، صدها نفر در اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» کشته شدند؛ هزاران نفر بازداشت، شکنجه یا مجبور به ترک کشور شدند. اما این بار، ترس جابهجا شد: جامعه دیگر از حکومت نمیترسد، حکومت از جامعه وحشتزده است.
دروغ بهمثابه سیاست رسمی
دروغگویی در جمهوری اسلامی، نه یک انحراف، بلکه سیاست رسمی است. از انکار کشتارها تا تحریف واقعیت، از اعترافات اجباری تلویزیونی تا قطع اینترنت برای پنهانکردن جنایت. مفهوم «حفظ نظام اوجب واجبات است» به مجوز اخلاقی برای هر جنایت تبدیل شد .
رژیم همواره «دشمن خارجی» را برجسته کرده، اما تجربه زیسته مردم نشان داده است که دشمن اصلی، ساختاری است که زندگی، آزادی و کرامت انسان را نابود کرده است .
چپاول اقتصادی: غارت سازمانیافته یک ملت
سپاه پاسداران، بهعنوان ستون فقرات نظام، به بزرگترین مافیا-دولت اقتصادی منطقه تبدیل شده است. از نفت و گاز تا بانک و مخابرات، از قاچاق تا پروژههای عمرانی، همه در قبضه نهادهایی است که پاسخگو نیستند. در حالی که میلیونها ایرانی زیر خط فقر زندگی میکنند، ثروتهای نجومی وابستگان حکومت در داخل و خارج انباشته شده است .
تحریمها بهانهاند؛ ریشه بحران، فساد ساختاری و غارت سیستماتیک است. هر اعتراض اقتصادی، با گلوله پاسخ داده میشود، زیرا رژیم ابزار دیگری جز ارعاب ندارد .
اعتراضات اخیر: پایان توهم اصلاح
اعتراضات اخیر، که با حرکت بخشی از بازاریان آغاز شد، بهسرعت به جنبشی سراسری تبدیل گردید. صدها شهر، یک صدا، کل حاکمیت را هدف گرفتند. اینترنت قطع شد، خیابانها به میدان جنگ بدل گردید و بار دیگر خون پیر و جوان بر آسفالت ریخت .
اصلاحطلب و اصولگرا، بار دیگر دست در دست هم، نشان دادند که اصلاح این نظام نه ممکن است و نه مطلوب .
۴۷ سال جنایت، دروغ و چپاول، حقیقتی است که دیگر قابل پنهانکردن نیست. مردم ایران، با وجود هزینههای سنگین، مسیر بازگشت به آزادی را یافتهاند. آینده ایران، نه در تداوم این نظام فاسد، بلکه در اراده جمعی برای پایاندادن به آن رقم خواهد خورد .
این مبارزه، مبارزه برای یک زندگی معمولی است؛ برای آزادی، کرامت و حق انتخاب. و این مبارزه، دیر یا زود، به پیروزی خواهد رسید .
پانزدهم ژانویه ۲۰۲۶
افزودن دیدگاه جدید