در روزهای عادی سیاست، خیلی از جریانها میتوانند خودشان را با واژههایی مثل «گذار» و «برانداختن» تعریف کنند؛ واژههایی که مرز میسازند، هویت میدهند و حتی امید ایجاد میکنند. اما سیاست واقعی در آرامش سنجیده نمیشود؛ در لحظه بحران خودش را نشان میدهد. جایی که دیگر واژهها کافی نیستند و هر جریان مجبور است نسبتش را با واقعیتهای سخت روشن کند.
آن چه امروز در رفتار بخشی از نیروهای مدعی برانداختن دیده میشود، تغییر ناگهانی و لحظهای نیست. بیشتر نتیجه یک خلأ قدیمی است: نبود یک استراتژی روشن برای اینکه «دفاع از مردم» و «برانداختن جمهوری اسلامی» چطور باید در کنار هم پیش بروند. این خلأ در شرایط عادی دیده نمیشود، اما با شروع بحران بهخصوص جنگ بهسرعت خودش را نشان میدهد.
مشکل از جایی شروع میشود که یک جریان سیاسی، بدون اینکه نسبتش را با شرایط اضطراری روشن کرده باشد، برانداختن را در حد یک شعار نگه میدارد. در این حالت، برانداختن بیشتر یک موضع کلی است تا یک برنامه واقعی؛ موضعی که تا وقتی هزینهای ندارد، تکرار میشود. اما بحران این وضعیت را بههم میزند: زمان کوتاه میشود، فشار بالا میرود و فضای میانی و خاکستری عملاً از بین میرود.
در چنین شرایطی یک دوگانه سادهسازیشده شکل میگیرد:
یا باید از مردم دفاع کرد، یا باید مسیر برانداختن را ادامه داد. از آنجا که دفاع از مردم یک ضرورت فوری و اخلاقی است، اغلب جریانها انتخاب اول را انجام میدهند. اما مسئله از جایی شروع میشود که این «دفاع»، بدون مرزبندی روشن با ساختار قدرت تعریف میشود. کمکم مرز بین «دفاع از مردم» و «دفاع از ساختار» کمرنگ میشود و حتی زبان سیاسی تغییر میکند.
در همین روند، یک تفکیکسازی مهم و در عین حال مسئلهدار شکل میگیرد:
تفکیک میان «پاسداران باتومبهدست» و «پاسداران مدافع کشور».
در ظاهر، این تفکیک شبیه یک تحلیل دقیق است؛ انگار تلاش میشود نقشها از هم جدا شوند. اما در واقع، با یک سادهسازی خطرناک روبهرو هستیم. چون سرکوب در چنین ساختاری فقط به خیابان و باتوم محدود نیست. آنچه در خیابان دیده میشود، فقط یکی از لایههای یک ساختار گستردهتر است که در سطوح مختلف تصمیمگیری و اجرا عمل میکند؛ از سرکوبهای خیابانی گرفته تا خشونتهای سازمانیافتهای که در مقیاس کلان سیاسی قابل بررسیاند.
وقتی این واقعیت پیچیده به چند تصویر ساده تقلیل داده میشود، نتیجهاش این است که بخشی از ساختار از دایره نقد خارج میشود. در عمل، مسئولیت از یک کل به یک جزء منتقل میشود و همین باعث میشود تصویر کلی قدرت، شفاف دیده نشود. در نهایت هم این امکان ایجاد میشود که گفته شود: «ما با سرکوب مخالفیم، اما با بخشهایی از همین ساختار که نقش دفاعی دارند مشکلی نداریم.»
در حالی که مسئله دقیقاً در همین یکپارچگی ساختاری است، نه در تفکیک ظاهری نقشها.
در ادامه این روند، آنچه در ابتدا شبیه یک عقبنشینی تاکتیکی به نظر میرسد، آرامآرام تبدیل به یک تغییر در زبان و نگاه میشود. برانداختن بدون اینکه رسماً کنار گذاشته شود، به حاشیه میرود و جای آن را روایتی میگیرد که بیشتر با منطق امنیتی قدرت هماهنگ است؛ روایتی که هر نوع فاصلهگذاری را معادل تضعیف «دفاع از کشور» معرفی میکند.
این تغییر، بیشتر از آنکه یک انتخاب آگاهانه باشد، نتیجه فشار جنگ، ترس از هزینهها و مهمتر از همه نبود یک نقشه روشن برای شرایط بحرانی است. جریانی که از قبل نداند در بحران چطور باید همزمان هم از مردم دفاع کند و هم پروژه برانداختن را حفظ کند، در لحظه فشار مجبور میشود یکی را کنار بگذارد. و چون برانداختن پیچیدهتر و پرهزینهتر است، معمولاً همان کنار گذاشته میشود.
در نتیجه، یک تغییر آرام اما عمیق رخ میدهد:
جریانی که خود را نیروی تغییر معرفی میکرد، بهتدریج در چارچوبی قرار میگیرد که عملاً به تداوم همان ساختار کمک میکند. این فقط یک لغزش لحظهای نیست؛ نشانه یک مشکل جدیتر است: ناتوانی در حفظ استقلال تحلیلی در شرایط سخت.
چون وقتی یک جریان نتواند بیرون از چارچوبی که قدرت تعریف کرده فکر کند، حتی اگر نیتش متفاوت باشد، در نهایت در همان چارچوب حل میشود. در این حالت، واژهها باقی میمانند، اما معنا کمکم عوض میشود.
سرنوشت این مسیر
اگر این روند ادامه پیدا کند، نتیجه تا حد زیادی قابل پیشبینی است.
در کوتاهمدت، این جریانها شاید بتوانند فشار را پشت سر بگذارند، مقبولیت موقت بهدست بیاورند یا خودشان را «واقعگرا» معرفی کنند. اما در میانمدت، فرسایش شروع میشود: اول هویت سیاسی کمرنگ میشود، بعد فاصله با بدنه اجتماعی بیشتر میشود، و در نهایت تفاوتشان با ساختاری که قرار بود تغییرش دهند از بین میرود.
در بلندمدت، این مسیر به یک نقطه مشخص میرسد: استحاله. یعنی جریانی که نامش باقی مانده، اما نقش و معنایش در عمل تغییر کرده و دیگر تفاوت جدیای با نظم موجود ندارد.
جمعبندی
برانداختن اگر به یک استراتژی روشن برای شرایط بحران تبدیل نشود، در اولین فشار جدی به تعلیق میرود. و این تعلیق، اگر ادامه پیدا کند، آرامآرام به فراموشی و در نهایت به استحاله میرسد.
در سیاست، بحرانها جریانها را عوض نمیکنند؛ فقط نشان میدهند هر جریان قبل از بحران، تا چه حد برای لحظههای سخت آماده بوده است.
رضا ترابی
۱۳ آپریل ۲۰۲۶
افزودن دیدگاه جدید