مقاله اخیر محمدرضا نیکفر از این جهت اهمیت دارد که میکوشد وضعیت کنونی ایران را در پیوند با جنگ، فقر و نابرابری تحلیل کند. این اثر در سنت اندیشه انتقادی قرار دارد؛ سنتی که هدف آن فهم رابطه میان ساختارهای اجتماعی و بحرانهای سیاسی است. با این حال، یکی از پرسشهای مهم در برابر این سنت فکری آن است که تحلیل انتقادی تا چه اندازه میتواند به انتخاب و کنش سیاسی مشخص راه ببرد. نقد حاضر نیز از همین زاویه و نه از موضع تقابل، بلکه از منظر گفتوگو و مسئلهمندی مشترک نسبت به آینده جامعه ایران نوشته میشود.
یکی از چالشهای مهم در بخشی از روشنفکری معاصر ایران، نوعی منزهطلبی سیاسی است؛ رویکردی که به شکل ناخواسته فاصلهای میان تحلیل نظری و کنش سیاسی ایجاد میکند. این فاصله در شرایط بحرانی میتواند ظرفیت مداخلهگری نقد اجتماعی را تضعیف کرده و امکان تبدیل تحلیل به انتخاب سیاسی را محدود سازد.
در چنین وضعیتی، سیاست صرفاً تولید مفهوم یا تحلیل ساختاری نیست، بلکه مستلزم نوعی شجاعت سیاسی است؛ شجاعتی برای عبور از سطح کلیگویی و رسیدن به انتخابهای مشخص و قابل سنجش. در غیر این صورت، سیاست به سطحی انتزاعی و کماثر فروکاسته میشود.
در آثار نیکفر، با وجود دقت نظری و توان بالای تحلیل، نوعی فاصله میان تحلیل و کنش سیاسی دیده میشود. بحرانها بهخوبی صورتبندی میشوند، اما این صورتبندی کمتر به انتخابهای سیاسی مشخص گره میخورد؛ در حالی که در وضعیتهای بحرانی، ارزش تحلیل در توان تبدیل شدن آن به راهنمای عمل است.
نکته اصلی مقاله نیکفر، ضرورت نوعی سیاست چارهجو و واقعبینانه برای عبور از چرخه فقر، استثمار و جنگ است. اما پرسش کلیدی این است که این سیاست در وضعیت مشخص امروز ایران چگونه باید ترجمه سیاسی شود و چه گزینههایی را پیش روی جامعه قرار میدهد.
در این چارچوب، مسئله سیاست نه در سطح آرمانهای کلی، بلکه در سطح انتخابهای واقعی و محدود قابل فهم است. از این منظر، انتخابات و گزینههای موجود، حتی اگر کامل نباشند، بخشی از میدان واقعی سیاستاند و نمیتوان آنها را صرفاً به دلیل ایدهآل نبودن کنار گذاشت.
دفاع انتقادی از انتخابهایی مانند پزشکیان دقیقاً در همین چارچوب معنا پیدا میکند: نه به عنوان تأیید بیقید و شرط، بلکه به مثابه انتخابی حداقلی در شرایط انسداد سیاسی. در این نگاه، مسئله بر سر کمالگرایی سیاسی نیست، بلکه بر سر مدیریت وضعیت و جلوگیری از تقویت نیروهای افراطی و جنگطلب است.
از منظر جامعهشناختی، این رویکرد را میتوان در چارچوب جامعهگرایی سیاسی فهم کرد؛ جایی که نیروهای اجتماعی میتوانند هم عامل تغییر باشند و هم ناخواسته به بازتولید نیروهای افراطی کمک کنند. در چنین شرایطی، سیاست چارهجو بر مهار این چرخههای بازتولید قدرت تمرکز دارد.
در تجربه سیاسی اخیر نیز این بحث برجسته شد که در شرایط محدود شدن عاملیت سیاسی، سیاستورزی ناگزیر به انتخاب میان گزینههای موجود تبدیل میشود. تعلیق انتخاب به نام آرمانگرایی، در عمل میتواند به تقویت وضعیت موجود یا نیروهای افراطی منجر شود.
از این منظر، حمایت انتقادی از گزینههایی مانند پزشکیان نه به معنای حل بحرانهای ساختاری، بلکه به معنای کاهش هزینههای بحران و جلوگیری از تشدید آن است. سیاست چارهجو دقیقاً در همین سطح معنا پیدا میکند: انتخابهای حداقلی اما مؤثر در برابر وضعیتهای بسته و خطرناک.
افزودن دیدگاه جدید