۱) خرسندی از آتش بس.
همین امضای الکترونیکی تفاهم نامه که توانست آتش بس را رسمیت دهد، جای خرسندی دارد. دور شدن شبح جنگ از سر ایران و منطقه ولو موقت و نه هنوز تضمین شده، و راه افتادن مذاکرات ژنو و این نیز نه لزوماً با چشم اندازی روشن، رضایت و استقبال هر دوستدار قطع جنگ را برمیانگیزد. جنگی که، جان چندین هزار شهروند ایرانی را گرفت، بیش از ۱۲۰ نونهال میناب را طی جنایت جنگی پرپر کرد، حدود ۳۰۰ میلیارد دلار بر کشور آسیب زد، دست نظام خونریز را برای کشتار و اعدامهای بیشتر گشود، و از دامنهی جنبشهای اعتراضی و شتاب تحرکات مدنی هم بطور چشمگیر کاست. پس، نخستین سخن در این باره اینست: برقرار باد آتش بس و این آرزو که جنگ دیگر سر نگیرد.
۲) برشماری مسئولیتها در قبال جنگهایی که درگرفت.
پیرامون اقدام تجاوزگرانهی دو دولت آمریکا و اسرائیل در راه اندازی این جنگ، حرفی جز محکومیت و تقبیح جنایات و خسارت زدنهای آنها طی دو جنگ ۱۲ روزه و ۳۹ روزه نمانده است. مسئولیت جمهوری اسلامی هم، به سیاست دیرینه سال آن در جنگ پروری و عملاً زمینهسازیهای منجر به افتادن کشور در دامگه جنگ است. آن جریاناتی هم و در راسشان طیف رضا پهلوی که به استقبال جنگ شتافتند و خواب یکسره شدن تکلیف جمهوری اسلامی از طریق حمله به ایران را دیدند، هم ضربه زدند و هم خودافشاگری کردند. «محور مقاومتی»ها هم که تداوم این جنگ را موش آزمایشگاه آمریکا ستیزی قرار دادند، پاسخگو هستند. هر جریانی که از هر موضع بر طبل جنگ کوبید، مسئول است.
۳) گریزی از آتش بس و قطع جنگ نبود.
اگرچه قدرتهای جهانی و نیز دول منطقه، در تاثر کمابیش از عوارض جنگ دست به سوگیریهایی در قبال آن زدند، طرفین اصلی جنگ اما، آمریکا و اسرائیل و جمهوری اسلامی بود. جنگ پس از چند هفته زدوخورد، سرانجام در این نقطهی چرخشی قرار گرفت که چشم اندازی برای پیروزی هیچیک از دو طرف بر دیگری نیست. ترامپ به زیرکشیدن جمهوری اسلامی و حتی تحمیل شرایط خود به آن از طریق عملیات ضربتی را، افتادن در دام رویاپردازی نتان یاهو یافت و لذا تاکتیک بیرون کشیدن آمریکا از گرداب جنگ را در پیش گرفت. جمهوری اسلامی هم خواستار توقف جنگ شد، زیرا به هدف اثبات تابآوری خود رسیده بود و ابداً تحمل هزینه و عوارض باز بیشتر خسارات جنگی را نداشت.
۴) این نه پیروزی جمهوری اسلامی، که شکست آمریکای همچنان مدعی مطلق العنانی است.
ایالات متحده با برتری مطلق نظامی وارد جنگ شد، اما نتوانست اهداف اعلامی یا تلویحی خود برای به زیر کشیدن نظام و حداقل تغییر رفتار بنیادین رژیم ولایی و تحمیل شروط حداکثری خود بر آن را محقق کند. عقب نشینی آمریکا را باید بیانگر زوال یکه تازی این ابر قدرت در جهان چند قطبی و محدودیتهای سیاست هژمونیک آن در منطقه دانست. شکست آمریکا اما، الزاماً به معنی پیروزی نظام جمهوری اسلامی نیست. اگر چه این نظام توانست خطر متلاشی شدن و سقوط خود را دفع کند و ژست فاتح به خود بگیرد، اما ضربات وارده از هر جهت بر آن، بقدری سهمگین است که خودنماییهای تبلیغاتیاش نمیتواند پردهپوش عوارض سنگین وارده بر پیکرهاش به ویژه در زمینهی مالی باشد.
۵) قطع جنگ اما، موجبی برای خوش بینی در مورد صلح پایدار نیست!
موافقت ترامپ با تفاهم نامهای که مفاد آن در قیاس با محتویات «برجام» پاره شده توسط خود وی، بیانگر عقب نشینی بمراتب بیشتری است، نشان از تعجیل وی در برون رفت از بن بست جنگ داشت. نارضایتی حامیان «مگا» از جنگ، پیامدهای اقتصادی و نیز احساس خطر سیاسی شیخنشینهای متحد آمریکا و زیان دیدگی آنها بود که قطع جنگ را ناگزیر کرد. با اینهمه، خاموشی بمب و موشک را نباید پایان تخاصم بین این دو دانست. تفاهم نامه برای نیل به توافقات طی ۶۰ روز آتی را نمیتوان سند برای صلح پایدار نامید. این، برگشت از سیاست جنگی یک سال گذشته به مشی پیشین یعنی جنگ اقتصادی است. تصادفی نیست که موضوع لغو تحریمها، کشدارترین بخش تفاهم نامه را تشکیل میدهد.
۶) شکاف ناگزیر بین آمریکا و اسرائیل.
تصمیم ترامپ برای قطع جنگ، بین سیاست او و مشی دولت اسرائیل که اصرار بر تداوم جنگ است، شکاف انداخت. مرکز سیاست در اسرائیل و به ویژه جریان راست آن، نه فقط از نظر راهبردی، بلکه در وجه تاکتیکی هم بر تداوم جنگ میکوبد و در تعقیب مشی دیرینهی «زدن سر مار» است. آنها از لابیگری برای اعمال فشار بر کاخ سفید و کنگرهی آمریکا و نیز اروپا و قسماً بر کشورهایی از منطقه در جهت به شکست کشاندن مذاکرات دست بردار نیستند و دست بردار هم نخواهند شد. در حال حاضر، تداوم حضور در جنوب لبنان، مناسبترین محمل برای دولت اسرائیل است تا با آویزان شدن به آن، تفاهم نامهی حاوی بندی از آن که تاکید بر توقف جنگ از جمله در لبنان دارد، دچار اخلال کند.
۷) ماجراجویی جمهوری اسلامی پایان ندارد!
وارد کردن موضوع لبنان در تفاهم نامه به اصرار جمهوری اسلامی، چیزی نیست جز رسمیت دادن به اینکه حزب الله بخشی جداناپذیر از آنست و لبنان، همان حزب الله! این نمونهی آخر از ماجراجوییهای نظام، بهانه دادنی است سرراست به اسرائیل تا به مصداق «کور از خدا چه خواهد جز یک جفت چشم»، اشغالگریاش در لبنان را با کارشکنی علیه تفاهمنامه پیوند دهد. هر اندازه راهاندازی کارزار سیاسی و دیپلماتیک علیه دولت دست راستی نتان یاهو بخاطر سیاست اشغالگرانهی آن در لبنان، غزه، منطقه خودگردان فلسطین و حتی سوریه امری است نیازین و برحق، گره زدن آن با موضوع صلح که مقدمتاً جنبهی ملی دارد، فقط و فقط در خدمت تداوم ماجراجوییهای ضدملی جمهوری اسلامی است.
۸) داستان سیاست موشکی و بازدارنگی!
توان موشکی جمهوری اسلامی بیتردید در عملیات و محاسبات نظامی آمریکا و اسرائیل نقش بازدارنده ایفا کرد. اما راهاندازی کارزار ناسیونالیستی حول موشک چه از سوی نظام و چه بیرون از آن، خاکپاشیدن بر چشم حقیقتبین است. انبارسازی موشک به خودی خود نه سیاست، که وسیلهی اجرای راهبرد چهار دههای جمهوری اسلامی برای تنش افزايی در منطقه، تحریک فضای جنگی و امنیتیسازی سیاست خارجی بود. سياستی که هیچ هم جنبهی بازدارندگی برای امنیت ملی کشور نداشت، بلکه شتافتن به استقبال جنگی بود پروردهشده در مخیلهی نظام. امنیت پایدار نه با انباشت موشک به بهای فقر و سرکوب مردم، بلکه از توسعه، دموکراسی، تنشزدایی و احتراز از ماجراجوییهای منطقهای حاصل میشود.
۹) اختلافات در حکومت و سمت آنها.
با کشته شدن خامنهای در همان روز نخست جنگ، بافتار قدرت در جمهوری اسلامی دستخوش تغییراتی گردید. «جنگ بقا»، باعث تمرکز مدیریت امور در هستهای از کادرهای طراز بالای زنده ماندهی سپاه شد و برنامهی مهیا از پیش نشاندن مجتبی خامنهای جای پدر، تسهیل و تسریع یافت. شرایط جنگی، روانشناسی حفظ انسجام را بر نظام حاکم کرد و اختلافات موقتاً فروکش نمود. اما تا جنگ قطع شد، اولین شکافها در نظام بر سر تعامل با آمریکا سربرآورد و البته نشان هم داد که تعاملگرایان نسبت به «پایدارچی»های مخالف تفاهم، دست بالا را دارند. صفآرایی فعال فعلی در نظام، همین است و خامنهای پسر گرچه دل با افراطیها دارد، اما در حال حاضر توان و قصد تقابل با تعاملگرایان ندارد.
۱۰) در ادامه اما، این اقتصاد سیاسی است که صفآراییها را رقم خواهد زد.
قطع جنگ هر سرنوشتی هم که پیدا کند، جمهوری اسلامی پسا جنگ دیگر همانی نخواهد بود که قبل از سال ۱۴۰۴ بود. کارتها در حال بُرخوردناند و میباید صفبندیهای تازهای را در نظام انتظار داشت. گرچه فعلاً نمیتوان تصور دقیقی از کم و کیف جاگیریها در آن به دست داد، اما در یک موضوع نمیتوان تردید کرد: جریانی در این دعوای «که بر که؟» موقعیت سیاسی خود را تثبیت خواهد کرد که الیگارگهای شکل گرفته طی چند دهه طرف آن را بگیرند. مبتنی بر اقتصاد رانتی جمهوری اسلامی، جبهه گیری این اختاپوسها بسی تعیینکننده است. قشری گره خورده با بقای جمهوری اسلامی، که با هر شکل از تغییرات سیاسی در آن میتواند کنار بیاید هرگاه که آن را بیشترین حافظ منافع خود بیابد.
۱۱) ناسیونالیسم، در خدمت ابقای جمهوری اسلامی!
این جنگ، هم از ناسیونالیسم نان خورد تا نظام تاب آوری خود در برابر آمریکا را به جامعه بخوراند و هم تن پوش موقعیت کنونی قدرت اسلامی شد. بر همین بستر، ناسیونالیسم در صفاراییهای تازه جمهوری اسلامی نقش روبنایی خاصی ایفاء خواهد کرد. در جمهوری اسلامی رو به دگردیسی، جایگاه روحانیت به میزانی تنزل خواهد یافت و ولی فقیه بی آنکه بکلی از قدرت تهی شود، موقعیت زمان خامنهای پدر را نخواهد داشت و باز نخواهد یافت. با میدان داری نظامیان در سیاست و نیز کلان سرمایه در اقتصاد نئو لیبرالی، روندها زیر پرچم ناسیونالیسم اسلامی سیر خواهد کرد. حرف دهسال پیش قالیباف که «من رضا خان اسلامی هستم»، اکنون در حال تعبیر شدن است!
۱۲) سرکوبگری و سیاست فشار دوام مییابد.
این احتمال وجود دارد که ترکیب قدرت سیاسی پسا جنگ برای تثبیت اقتدار خود، دست به تعدیلهایی در سیاست منطقهای به ارث رسیده از خامنهای پدر بزند و در سیاست داخلی نیز از فشار علیه اصلاح طلبان و اعتدالیون بکاهد. اینها اما در کادر سیاست مهار وضعیت پسا جنگ و تامین اجماع حداقلی درون حاکمیتی برای مدیریت اوضاع خواهد بود. این رویکرد، نه مطلقاً معنی تسهیم قدرت با میانهروها میدهد و نه که به طریق اولی، نیت از آن اندک دمکراتیزاسیون فضای سیاسی کشور است. فشار بر فعالان مدنی، جنبشهای اجتماعی، رسانههای مستقل و مخالفان سیاسی همچنان ادامه خواهد یافت که اعدامهای تقریباً هر روزهی اخیر، خود نشانهی توافق در هستهی قدرت بر سر لزوم سرکوبگری است.
۱۳) سرنوشت جمهوری اسلامی: نه تنگ شیائو پینگ و نه گارباچف، فرسایش رو به فروپاشی!
اذهان کنجکاو در پی پاسخ به پرسش چیستی جمهوری اسلامی پسا جنگ هستند. برخیها تمایل دارند تحولات کنونی آن را با الگوی چین دههی هفتاد یا شوروی دههی هشتاد بسنجند. اینها اما بیشتر رویاپردازی است تا استنتاج از واقعیتهای جمهوری اسلامی که نه ظرفیت اصلاحات اقتصادی قابل مهار تنگ شیائو پینگ را دارد و نه ارادهی باز کردن فضای سیاسی به سان گورباچف را. محتملترین سناریو، بناپارتیسمی است بی آینده با ترکیب سپاه – ولایت فقیه کمتر مقتدر در جامعهای گسسته از انقیاد و سلطهپذیری و انباشتهای از مطالباتی که جمهوری اسلامی را یارای برآوردن آنها نیست. بیشترین احتمال، تداوم تنش در درون و بیرون آنست و قرار گرفتناش در مسیر فرسایش تدریجی رو به فروپاشی.
۱۴) جنبشهای اعتراضی باز هم سر برخواهند آورد.
جنبش اعتراضی در کشور ضربه سنگینی خورده و عوارض جانی و مالی جنگ و سم ناسیونالیستی ناشی از آن، بخشی از اعتراضات اجتماعی را موقتاً به حاشیه رانده است. اما عوامل ساختاری نارضایتی از میان نرفته و چشم اندازی هم برای رفع آنها دیده نمیشود. سیر صعودی گرانی، بحران بیکاری و فقر روزافزون، تداوم انواع تبعیضات و بحران محیط زیست کماکان پابرجایند. شکاف میان حکومت و مردم در ایرانِ اشباع از آزادیخواهی و آرزومند رهایی از کابوس فقر، نازدودنی است. نه فقط تجربهی سالهای گذشته نشان از ظرفیت بالای بازتولید اعتراضات دارد، که حتی در شرایط امنیتی کنونی هم صدای اعتراض شنیده میشود. بازگشت اعتراضات اجتماعی، فقط نیاز به اندک زمان دارد.
۱۵) «چه باید کرد؟» اپوزیسیون سکولار دمکرات در فشردهترین بیان!
اول از همه، حفظ خصلت اپوزیسیونال است و پایدار ماندن بر این باور که: تحول سکولار دمکراتیک در ایران از پایان دادن به جمهوری اسلامی میگذرد. مرزبندی همزمان با استبداد جمهوری اسلامی و پروژههای تغییر رژیم از طریق جنگ، و بجای آن تکیه بر جنبشهای مدنی، پشتیبانی همهسویه از آنها و تلاش در راه همپیوندی این تحرکات، تا از دل اتصالات اجتماعی نیروی بزرگ لازم برای محاصرهی مدنی این نظام سربرآورد. تسریع باز بیشتر امر گفتگو بمنظور هماهنگیها در مبارزهای همسو و مشترک علیه نظام، و بهرهگیری از هر ابتکار جمعگرایانهای که شکلگیری تشکلهای صنفی، سیاسی، حقوق بشری را سنگ بنا و لازمهی ائتلافهای وسیع و ممکن بداند. اپوزیسیون دمکرات و در کانون آن طیف جمهوریخواه سکولار دمکرات، مناسب است در چهرهی تلاش در راه تاسیس مجلس موسسان برای تدوین قانون اساسی سکولار دمکرات چهره کند. بدیل دمکراتیک نه در آسمان جنگ، بلکه بر واقعیت جامعهی ایران قد برمیافرازد.
بهزاد کریمی
۱ تیرماه ۱۴۰۵ برابر با ۲۲ ژوئن ۲۰۲۶
افزودن دیدگاه جدید