صبح، با پیراهنی از خون
از گلوگاهِ افق بالا میآید
گویی جهان،
چشمِ خونگرفتهای را
به جای خورشید
بر آسمان آویخته است.
در این دیار،
پیش از آنکه گلوله
سینهای را بشکافد،
جلاد، اللهاکبر را
بر لبِ خونآلودش مینشاند
و دارهای قالی،
پیکرِ خاموشِ انسان را
چون لکهی خونمردگی
میانِ تار و پودِ این خاک
تاب میدهند.
سالهاست
تصویرِ این کابوس
تا سحرِ دیگر در خوابِ شهر
بیدار میماند....
اذانِ صبح، با شیونِ مادران
و تا شدنِ سایهی پدران
در هم میپیچد؛
قربانیان را
پشتِ درِ بهشتشان
به صف میکنند ،
کلیدها همچنان
در جیبِ جلادان است
دستانی که درِ رهایی را بستهاند
جامهایشان را به سلامتیِ
خ ـ د ـ ا
از خونِ آدمی پُر میکنند......
صبح، با پیراهنی از خون
افزودن دیدگاه جدید