رفتن به محتوای اصلی
سه‌شنبه ۱ سپتامبر ۲۰۲۶
سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵

احسان یارشاطر؛ مردی که ایران را با خود به جهان برد

احسان یارشاطر؛ مردی که ایران را با خود به جهان برد

استاد احسان یارشاطر از آن چهره‌های کم‌مانند فرهنگ معاصر ایران بود؛ مردی که تمام زندگی خویش را در راه شناخت، حفظ و معرفی فرهنگ و تاریخ ایران سپری کرد. او نه در پی شهرت بود و نه شیفته نام و عنوان. آنچه برایش اهمیت داشت، ایران بود؛ ایرانِ تاریخی، ایرانِ فرهنگی، ایرانِ زبان و ادبیات، و میراث گران‌بهایی که نسل‌های بی‌شماری پیش از ما آفریده و به امانت سپرده بودند. 

یارشاطر از آن انسان‌هایی بود که وقتی از ایران سخن می‌گفت، احساس می‌کردی درباره یک مفهوم انتزاعی صحبت نمی‌کند؛ از سرزمینی سخن می‌گوید که با تمام وجود دوستش دارد. برای او ایران تنها یک محدوده جغرافیایی نبود؛ حافظه‌ای تاریخی و فرهنگی بود که باید آن را شناخت، ثبت کرد و به نسل‌های آینده سپرد.

او در ۱۴ فروردین ۱۲۹۹ خورشیدی، برابر با ۳ آوریل ۱۹۲۰ میلادی، در همدان چشم به جهان گشود. از سال‌های جوانی، دل و ذهنش با زبان فارسی، ادبیات، تاریخ و فرهنگ ایران گره خورد. تحصیلات عالی خود را در دانشگاه تهران ادامه داد و در سال ۱۳۲۶ دکترای زبان و ادبیات فارسی دریافت کرد. سپس برای ادامه پژوهش به انگلستان رفت و در مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن، زیر نظر والتر برونو هنینگ، به مطالعه زبان‌های ایران باستان و میانه پرداخت و در سال ۱۹۶۰ دکترای خود را دریافت کرد.

اما عظمت یارشاطر تنها در دانش گسترده و جایگاه دانشگاهی او نبود. ارزش واقعی او در این بود که دانش خود را به خدمت فرهنگ ایران درآورد. او از آن دسته دانشمندانی نبود که دانش را در کتابخانه‌ها و دانشگاه‌ها محصور کنند؛ می‌خواست آنچه را می‌داند و می‌آموزد، به سرمایه‌ای ماندگار برای جامعه تبدیل کند.

در سال ۱۳۳۲ بنگاه ترجمه و نشر کتاب را در ایران بنیان گذاشت و در آن راه، آثار ارزشمندی از ادبیات جهان و متون ایرانی را در اختیار خوانندگان فارسی‌زبان قرار داد. بعدها راهی آمریکا شد و در دانشگاه کلمبیا به تدریس و پژوهش پرداخت و در سال ۱۹۶۸ مرکز مطالعات ایران‌شناسی را در آن دانشگاه بنیان نهاد.

اما نام احسان یارشاطر بیش از هر چیز با یک کار سترگ و کم‌نظیر در تاریخ ایران‌شناسی پیوند خورده است: دانشنامه ایرانیکا.

ایرانیکا فقط یک دانشنامه نبود؛ تلاشی عظیم برای ثبت حافظه تاریخی و فرهنگی یک سرزمین بود. پروژه‌ای که قرار بود تاریخ، زبان‌ها، ادیان، ادبیات، هنر، جغرافیا، فرهنگ و زندگی مردمان ایران و حوزه تمدنی ایران‌زمین را با معیارهای علمی و پژوهشی به جهان معرفی کند.

پشت چنین کاری، سال‌ها تلاش، صبر، دقت، مدیریت و ایمان به اهمیت فرهنگ لازم بود. یارشاطر دهه‌ها از این پروژه پاسداری کرد و آن را به یکی از مهم‌ترین مراجع علمی ایران‌شناسی در جهان تبدیل کرد. شاید بتوان گفت یکی از بزرگ‌ترین خدمات او این بود که اجازه نداد بخش بزرگی از حافظه تاریخی ایران در میان غبار زمان گم شود.

او ایران را به جهان معرفی کرد؛ نه با شعار، بلکه با دانش.

شاهنامه فردوسی، زبان فارسی، ادبیات کلاسیک، تاریخ و فرهنگ ایران، آیین‌ها و باورهای ایرانی و بسیاری از وجوه زندگی مردم این سرزمین، از مسیر تلاش‌های او و همکارانش به جامعه علمی جهان معرفی شد. او نشان داد که می‌توان وطن را دوست داشت، بی‌آنکه این عشق به شعارهای توخالی تبدیل شود؛ می‌توان میهن‌دوست بود و این میهن‌دوستی را در پژوهش، آگاهی، آموزش و خدمت به فرهنگ نشان داد.

برای من و بسیاری از ایرانیانی که در سال‌های پایانی زندگی او در فرزنو افتخار دیدارش را داشتیم، اما یارشاطر تنها نامی بزرگ در کتاب‌های ایران‌شناسی نبود. او انسانی بود که می‌شد در کنارش نشست، صدایش را شنید، نگاهش کرد و از حضورش آموخت.

فرزنو در سال‌های پایانی زندگی استاد، برای ما افتخار میزبانی از یکی از بزرگ‌ترین چهره‌های فرهنگ ایران را داشت. حضور او در این شهر اتفاقی ساده و معمولی نبود. گویی بخشی از تاریخ معاصر فرهنگ ایران، پس از پیمودن راهی طولانی از همدان و تهران و لندن و نیویورک، سرانجام به فرزنو آمده بود تا در کنار ما نفس بکشد و با ما سخن بگوید.

شب‌های شعر و نشست‌های ماهانه‌ای که با حضور او برگزار می‌شد، برای بسیاری از ما خاطراتی فراموش‌نشدنی است. استاد، با آن سن و سال و با وجود خستگی‌های طبیعی سال‌های پایانی زندگی، همچنان با علاقه و حوصله به شعرها و نوشته‌های دوستداران ادبیات گوش می‌داد. گاه یک شعر، یک نوشته یا یک سخن ساده، بهانه‌ای می‌شد برای گفت‌وگویی درباره زبان، ادبیات و ایران.

در آن لحظات، سن و سال او به چشم نمی‌آمد. آنچه دیده می‌شد، ذهنی روشن و دلی جوان بود که هنوز با شنیدن شعر فارسی و سخن گفتن از فرهنگ ایران به شوق می‌آمد.

نشستن در کنار او برای بسیاری از ما تنها یک دیدار ادبی نبود؛ نوعی لمس کردن تاریخ بود.

نسلی که یارشاطر از آن می‌آمد، نسلی بود که بخش بزرگی از زندگی خود را صرف آموختن و ساختن کرد. او نیز در تمام عمر، به‌جای آنکه تنها درباره فرهنگ ایران سخن بگوید، برای آن نهاد ساخت، کتاب منتشر کرد، پژوهش کرد، دانشمندان را گرد آورد و میراث فرهنگی یک ملت را به زبان علمی جهان ثبت کرد.

در روزگار ما که فراموشی گاه خطرناک‌تر از ویرانی است، اهمیت کار یارشاطر بیشتر آشکار می‌شود. ساختمان‌ها را می‌توان دوباره ساخت، کتاب‌های از دست‌رفته را شاید بتوان بازچاپ کرد، اما اگر حافظه فرهنگی یک ملت از میان برود، بازگرداندن آن آسان نیست.

یارشاطر در برابر این فراموشی ایستاد.

او به ما آموخت که فرهنگ، میراثی متعلق به موزه‌ها و کتابخانه‌ها نیست؛ بخشی از زندگی و هویت ماست. آموخت که دوست داشتن ایران تنها به ستایش گذشته محدود نمی‌شود؛ بلکه مسئولیتی است برای شناختن گذشته، فهمیدن امروز و ساختن آینده.

استاد احسان یارشاطر در شهریور ۱۳۹۷، برابر با سپتامبر ۲۰۱۸، در فرزنو چشم از جهان فروبست.

و چه غم‌انگیز است که شهری که در سال‌های پایانی عمر، میزبان این مرد بزرگ بود، سرانجام شاهد خاموشی چراغ زندگی او نیز شد.

اما بعضی انسان‌ها با مرگ از میان ما نمی‌روند. جسمشان می‌رود، اما آنچه ساخته‌اند، آنچه آموخته‌اند و آنچه به نسل‌های بعد سپرده‌اند، باقی می‌ماند.

یارشاطر امروز در میان ما نیست، اما نام او در هر صفحه از ایرانیکا، در هر پژوهشی که بر پایه سال‌ها تلاش او انجام می‌شود، در هر کتابی که فرهنگ ایران را به جهان معرفی می‌کند و در خاطره کسانی که پای سخنش نشستند، همچنان زنده است.

برای من، خاطره او بیش از همه با آن شب‌های شعر در فرزنو پیوند خورده است؛ با چهره آرام و نگاه مهربانش، با صدای شمرده‌اش و با حوصله‌ای که برای شنیدن شعر و نوشته دیگران داشت. هنوز تصور اینکه آن صندلی خالی است، آسان نیست.

او رفت، اما چراغی که افروخت خاموش نشد.

احسان یارشاطر تنها یک ایران‌شناس بزرگ نبود؛ او یکی از پاسداران حافظه فرهنگی ایران بود. مردی که بخش بزرگی از عمر خود را وقف آن کرد تا جهان، ایران را بهتر بشناسد و ایرانیان، میراث خویش را فراموش نکنند.

شاید بهترین ادای احترام به او این باشد که راهی را که نشان داد ادامه دهیم: بخوانیم، بیاموزیم، پژوهش کنیم، فرهنگمان را پاس بداریم و آن را با عشق و آگاهی به نسل‌های آینده بسپاریم.

استاد احسان یارشاطر رفت، اما ایرانِ فرهنگی که او تمام عمر برای شناساندن و پاسداری از آن کوشید، همچنان زنده است.

یادش گرامی، نامش جاودان و میراثش ماندگار باد .

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
CAPTCHA
CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید