من کابوس شبهایِ توام
در تاریکی،
و شبهای وحشت
به سراغت میام
آنگاه با چشمان خونین و مضطرب
پوستین-ات خراش برمی دارد
وز درونِ قرقابِ سیاهی
آسمان از چشمانت می گریزد
رعشه بر جانت می افتد
و برای نجات خود
ای اهریمن؛
نماز وحشت هم به دادت نمی رسد
مرگ بر بالین-ات ایستاده
با صدایِ ثانیه ها به رقص آمده
من کابوسِ شبهایِ توام
دستان خونین- ات را
پنهان میکنی
و آن دستِ چوبین-
اُورادِ خون می خواند
انگار چیزی در پستویِ تاریکخانه ها
در میان عنکبوتهایِ سیاه
پنهان کردی
وثیقهِ ماندگاریت
کجاست...؟
مرگ شبها
چون شبحی سرگردان
زوزه می کشد
ای اهریمن؛
جانت را خواهد گرفت.
رحمان- ا ۲۹ / ۶ / ۱۴۰۱
افزودن دیدگاه جدید