دوشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۹ - ۱۳ ژوئیه ۲۰۲۰

«رادیو زحمتکشان»

۰۵ تير ۱۳۹۹

نقطه ثقل و ستون اصلی برنامه ها همان تجزیه و تحلیل در سرمقاله سیاسی روزانه بود. کسی دیگر را اجازه ورود به این حریم ویژه دو مسئول که گویا تمام مسائل کشور و جهان را تحلیل می کردند و راه حل می دادند، نبود. واقعیت این است که نوشته و تحلیل هیچ فردی را در مقایسه با خود قابل قیاس نمی دانستند. نه مسئول حزبی و نه سازمانی حاضر به کوچکترین عقب نشینی، نه از فرم نوشتاری خود و نه نگاه خود نسبت به مسائل نبودند.

نام رادیو،  «رادیو زحمتکشان» بود. اما برعکس نامش جای آن در خانه ای شاهی، مصفا، با درختان سرو وگلابی قرار داشت.

همسایه دست راستی مایک خان بزرگ بلوچ بود. نامش را دقیق بخاطر نمی آورم گمانم «خیربخش ماری» بود که در مخالفت با دولت پاکستان زیر چتر حزب دموکراتیک خلق افغانستان قرار گرفته بود.

نگهبانان خاص خود را داشت. اغلب لباس بلوچی می پوشیدند و در محوطه داخل حیاط خان یا جلوی درپرسه می زدند وتف سرخ آمیخته با چرسشان را از فاصله دور مانند تیری بطرف تنه درختان مقابل حیاط یا کنج دیوار پرت میکردند. درست مانند تصویر سلمان رشدی در کتاب بچه های نیمه شب و آن «تف دانی ها» که وسط اطاق نهاده می شد و افراد نشسته دور اطاق از فاصله دور مانند یک تیر انداز ماهر تف مخلوط با چرس خود را بداخل آن پرتاب می کردند.

آنطرف تر خانه پدرآقای محمد گلاب زوی وزیر کشور قرار داشت که اگر اجازه می دادیم بزهای سفیدش تا داخل اطا ق تحریریه نیزمی آمدند. کسی توان بی احترامی به بز های پدر وزیر کشور که درعین حال از ریش سفیدان قوم گلاب زوئی هم بود نداشت. با ریش های سفید بلند وچشمان وحشی بی حیا! بالای درختان دو طرف خیابان می رفتند، درخت ها را لخت کرده بر ریش نگهبانان نظامی رادیوکه جرئت رم دادنشان را نداشتند می خندیدند". "اجنت های گلاب زوی که همه جا سرک می کشند"! اسمی که بشوخی بعضی نگهبانان به آنها داده بودند.

قدمت درختان ساختمان از قدمت خود بنا بیشتر بود. دوحیاط تو در تو با دروازه ورودی بزرگ ،بازمانده ازیک خانواده ای شاهی، که مجموعه رادیو را تشگیل می داد.در حیاط اندرونی مسئول رادیو باخانواده اش زندگی می کرد. درساختمان حیاط بزرگتر که دو طبقه بود؛ سالن هیئت تحریریه، اطاق ضبط و مونتاژ فنی جای می گرفت.

داستان رادیو بگونه ای داستان شناسائی، ارزش گذاری و سرمایه گذاری حزب کمونیست شوروی و به تبع آن حزب دموکراتیک خلق افغانستان برروی سازمان فدائی نیز بود.

چرخش "رفقای شوروی" درموافقت با راه اندازی رادیو زحمتکشان توسط حزب توده و سازمان فدائی و کار مشترک این دو باهم، نشان پذیرش بیشتر سازمان در اردوگاه سوسیالیسم تلقی می شد، که با موافقت دولت وقت افغاتستان توسط دبیر اول های حزب و سازمان هماهنگ گردیده بود.

رادیوئی بود ابتر! که دم بریدگیش به روابط حساس دولت افغانستان با ایران ومهم تررابطه اتحاد شوروی با حاکمیت جمهوری اسلامی و عدم تخصص و ناکار آمدی ما، مجموعه کارکنان در امر رادیو برمی گشت. هیچکدام از ما افراد آن مجموعه، سابقه کار رادیوئی نداشتیم.

رادیو در چارچوبی بسته، منطبق با سیاست و نُرم های اتحاد شوروی در قبال جمهوری اسلامی عمل میکرد، و هرگز از آن چارچوب توافق شده، فراتر نمی رفت.

یک برنامه یک ساعته روزانه داشت، که با یک سرمقاله عمدتاً تحلیلی و سیاسی که درسال اول بیشتر توسط مسئول حزب توده که در عین حال سردبیر رادیو نیزبود نوشته می شد. مخاطبان رادیو در وجهه عمده هواداران و اعضای حزب وسازمان در داخل کشور بودند.

رادیو تلاش می کرد جای خالی رهبری سیاسی و تشکیلاتی را پرسازد و باعث بالا رفتن روحیه درهم ریخته افراد داخل کشورگردد. از این رو موضوع بندی مطالب ارائه شده نیر دقیقا منطبق بر چارت های تشکیلاتی حزب و سازمان بود. بخش کارگری، دهقانی، زنان، جوانان، ادبیات و گاه رهنمودهای تشکیلاتی.

نقطه ثقل و ستون اصلی برنامه ها همان تجزیه و تحلیل در سرمقاله سیاسی روزانه بود. کسی دیگر را اجازه ورود به این حریم ویژه دو مسئول که گویا تمام مسائل کشور و جهان را تحلیل می کردند و راه حل می دادند، نبود. واقعیت این است که نوشته و تحلیل هیچ فردی را در مقایسه با خود قابل قیاس نمی دانستند. نه مسئول حزبی و نه سازمانی حاضر به کوچکترین عقب نشینی، نه از فرم نوشتاری خود و نه نگاه خود نسبت به مسائل نبودند.

من هرگز آن رفتارخشگ مسئول حزب که من را به یاد معلمان دوره دبستانم می انداخت فراموش نمی کنم. کمترمطلبی توسط من نوشته می شد که توسط مسئول سازمان زیر هر سطر نوشته من اصلاحیه ای ننویسد. حتی متون ادبی! طوریکه باوارد کردن آن اصلاحیه ها نوشته من مطلب دیگری می شد.

یک روز همزمان وقتی نوشته ام را می دادم کاغذی سفید همراه یک خود کار به او دادم. با تعجب خاص خود از زیر عینگ نگاهم کرد و با چشم و سر به کاغذ اشاره کرد! یعنی چه ؟ گفتم: "زیر جملات من می نویسی نمی توانم بخوانم موضوع مقاله این است! لطفا روی این کاغذ بنویس من پایش را امضا می کنم"!

عصبانیت من را حس کرد. خنده زد و گفت: " آی لامصب حرفت را این طور میزنی"؟ به عادت همیشگی محکم بازویم را گرفت و به حیاطم برد تا برایم توضیح دهد که رادیو، رادیوی سیاسی و حزبی است و متون سیاسی نمی تواند آغشته به کلمات ادبی و احساسات باشد. من در جواب گفتم: "احساسات، داشتن روح در نوشته ها سرش را بخورد، ما از رادیو فقط اعلامیه سیاسی پخش می کنیم، مانند یک کتاب می نویسیم و مانند یک کتاب می خوانیم! این رادیو حتی برای هواداران هم جذابیتی ندارد."

سؤالی که تا آخرکار رادیو جوابی نگرفت و همیشه مورد مناقشه بود.

ادامه دارد

بخش: 

افزودن دیدگاه جدید