سه شنبه ۳۰ شهريور ۱۴۰۰ - ۲۱ سپتامبر ۲۰۲۱

روزی که خوابم واقعی شد!

۱۵ بهمن ۱۳۹۹

فکر کردم دو باره خواب می‌بینم؛ بعد از لحظاتی مکث، چشمانم پر از اشک شد و از خوشحالی راه رفتن برایم سخت شده بود؛ دلم می خواست مهدی را در بغل بگیرم و بوسه بارانش کنم؛ ولی جلوی خودم را گرفتم. مهدی گفت: "محمد می دانی که عمر چریک شش ماهه است، و اگه شانس بیاریم یک سال زنده ایم" و در ادامه پرسید "با این همه آیا هستی؟" بی درنگ پاسخ دادم: آری هستم، و تکرار کردم هستم؛ می‌ترسیدم پشیمان شود.

سال ۴٨ در تبریز، بعد از گرفتن دیپلم، در یک شرکت مقاطعه کار تاسیساتی بنام «کاندیشن» که برای ماشین سازی تبریز کار می کرد، استخدام شدم. سهامداران و اکثریت کار کنان این شرکت از توده‌ای‌های قدیمی بودند. و مدیر این شرکت در تبریز فردی بود بنام مهندس غلامرضا شیخ زین الدین که قبلاً عضو سازمان جوانان حزب توده ایران بود. مهندس زین الدین از هر نظر انسان برجسته ای بود، و به سرعت اطرافیان را چه به لحاظ فنی و چه به لحاظ سواد علمی و سیاسی و یا رفتار اجتماعی تحت تاثیر توانائی های خود قرار می داد.

اولین آموزگار سیاسی من مهندس زین الدین بود، او بیشتر از طریق بحث وگفتگو می‌کوشید روی من اثر بگذارد. روش بسیاری خوبی داشت. معمولا چند کتاب در اختیار من می گذاشت. بعد از مطالعه هرکتاب، در مورد مضمون آن توضیحات مفصلی به من می داد. شیخ زین الدین بعد از مدتی به تهران منتقل شد.

من هم برای ادامه تحصیل و آمادگی برای شرکت در کنکور به تهران رفتم و در دفتر مرکزی همان شرکت کاندیشن مشغول به کار شدم. مهندس زین الدین از شرکت کاندیشن رفته بود، ولی من رابطه ام را با او حفظ کرده بودم و به خانه اش رفت آمد داشتم؛ رابطه ما در تهران هم گرم بود و ادامه داشت.

کمک حسابدار شرکت کاندیشن فردی بود بنام حمید ملکی اهل دریان آذربایجان، و پسر عموی بهادرملکی یکی از کادرهای سابق حزب توده ایران. بین من و حمید ملکی رابطه دوستانه عمیقی شکل گرفت و به سرعت به مباحث سیاسی کشیده شد، او کتاب های متعددی در اختیار من قرار می داد و روی موضوعات کتاب ها بحث میکردیم.

خبر درگیری سیاهکل در ۱۹ بهمن ۴۹ درهمه جای کشور و بویژه در محیط و محافل روشنفکری ایران به مثابه انفجار بمبی بود که همه را متوجه خود کرده بود؛ محیط شرکت کاندیشن که شرکای شرکت و اکثریت کارکنانش توده ای های سابق بودند، همیشه سیاسی بود ولی بعد از واقعه سیاهکل همه صحبت ها حول این حرکت و پیامدهای بعدی آن متمرکز شده بود، صحبتهای من و حمید ملکی هم کیفیت دیگری به خود گرفت و بطور مشخص حول مسائل سیاسی و اینکه در این شرایط چه می شود کرد دور می زد.

بعد از سیاهکل و اعدام ۱۳ تن از چریکها، حمید ملکی اعلامیه چریکهای فدائی خلق ایران را دررابطه با ترور سرتیپ ضیاءالدین فرسیو، رئیس دادرسی ارتش به من داد و گفت: اگر موافقی تو را با یکی از دوستانم که امکان دسترسی به کتاب های نایاب را دارد و از تجربه و دانش سیاسی خوبی برخوردار است آشنا کنم. من بلافاصله موافقت و علاقه خودم را اعلام کردم. حمید گفت اسم رفیقی که با او قرارداریم، مهدی است و از من خواست تا یک اسم مستعار برای خودم انتخاب کنم. من به دلیل دوستی و رفاقتی که با محمد دبیری فرد (حیدر تبریزی) داشتم اسم محمد را برای خود انتخاب کردم.

مهدی فضیلت کلام

بدین ترتیب من در ارتباط با رفیق مهدی (فضيلت کلام) قرار گرفتم. دیدار ما همیشه از طریق قرارهای خیابانی بود؛ من کتاب‌هائی را از او می‌گرفتم و بعد از مطالعه، در قرار بعدی روی مضمون کتاب بحث می کردیم. بعداز چند ماه رفیق مهدی دو جزوه در اختیار من گذاشت و خواست که به دقت آن ها را مطالعه کنم؛ یکی از این جزوات "مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک"بود و دیگری "ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا". در قرار بعدی که جزوات را تحویل دادم، او پرسید: "نظرت در مورد این دو جزوه چیست؟" و گفت که این‌ها نوشته‌های چریکهای فدائی خلق هستند. گفتم: همه را به دقت نفهمیدم ولی اساس مطلب را که ضرورت مبارزه مسلحانه است، متوجه شدم و به نظرم کاملا منطقی و درست است، و ادامه دادم که یکبارخواب دیدم به بانکی رفته ام و دیدم چریکهای فدائی برای مصادره بانک وارد آن جا شدند و بعد از مصادره، وقتی که می خواستند بانک را ترک کنند از آنها خواستم که من را هم با خودشان ببرند که بیدار شدم و خواب ناتمام ماند. رفیق مهدی گفت: تو می‌دانی که مدتهاست به چریکهای فدائی خلق وصل هستی؟

فکر کردم دو باره خواب می‌بینم؛ بعد از لحظاتی مکث، چشمانم پر از اشک شد و از خوشحالی راه رفتن برایم سخت شده بود؛ دلم می خواست مهدی را در بغل بگیرم و بوسه بارانش کنم؛ ولی جلوی خودم را گرفتم.

مهدی گفت: "محمد می دانی که عمر چریک شش ماهه است، و اگه شانس بیاریم یک سال زنده ایم" و در ادامه پرسید "با این همه آیا هستی؟" بی درنگ پاسخ دادم: آری هستم، و تکرار کردم هستم؛ می‌ترسیدم پشیمان شود. نمی دانم در همین دیدار بود یا دیدار بعدی، من سیگاری روشن کردم. مهدی پرسید زیاد سیگار می کشی؟ گفتم نزدیک به یک پا کت، گفت: "می دانی که ما ممکنه مجبور بشیم بزنیم به کوه و در آن صورت باید روزانه حداقل ۲۰ کیلومتر جابجا بشیم و با سیگار این تحرک امکان پذیر نیست؛ بنابراین باید سیگار را کنار بگذاری"، گفتم حتما از روز شنبه اینکار را انجام می‌دهم؛ (حالا چرا گفتم شنبه چون یک کارتن سیگار وینستون از سفر خرمشهر آورده بودم و گذاشته بودم در یخچال شرکت و روزی یک پاکت سیگارخنک در آن گرمای تابستان تهران از آن جا برمی‌داشتم و می کشیدم و لذت می بردم. می خواستم تا شنبه کشش بدهم تا سیگار های وینستون هدر نرود!) ولی مهدی گفت: "محمد، شاگردان تنبل همیشه میگن از شنبه درس خواندن را شروع خواهم کرد ولی نمی کنند اگر قرار بر ترک سیگار است همین الان" گفتم چشم، گفت: "پس پاکت سیگار را در اولین اشغالدانی بندازبره " من هم همین کار را کردم پرسید: "مشروب چی؟" گفتم می خورم و خیلی هم خوشم میاد؛ گفت: "من هم خیلی از مشروب خوشم میاد ولی مشروب برای ما به مثابه سمه چون تنها برتری ما، هوشیاری و چالاکی ماست، و مشروب هر دو را از بین میبره بنابراین مشروب را هم مجبوریم کنار بگذاریم". به جز پذیرش‌ عمر شش ماهه و یا یکساله بقیه کارهای سختی بود که باید انجام می دادم.

بدین ترتیب در آن روز من نیز به جرگه فدائیان پیوستم.

ازاین زمان به بعد من کلیه روابط خود را با رعایت مسائل امنیتی البته با راهنمائی رفیق مهدی دراختیار او قرار می دادم، ازجمله رابطه با مهنس زین الدین. باموافقت رفیق مهدی، دونوشته "ضرورت مبارزه مسلحانه ورد تئوری بقا" و"مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک" را در اختیار مهندس زین الدین گذاشتم و نظرش را نسبت به این دو جزوه پرسیدم. جوابش این بود : "پرویز این جوان ها اینقدر شریف وبا صداقت هستند که من شرم دارم در این مورد اظهار نظر کنم". به نظر من علیرغم سمپاتی زیاد، به لحاض نظری مورد تائیدش نبود ولی آمادگی هر نوع کمکی را داشت.

چند ماه بعد در تابستان سال ۱۳٥۰ به دنبال صحبت هائی که در رابطه با آمادگی محمد دبیری فرد(رفیق حیدر) با رفیق مهدی کرده بودم با توافق او قراری گذاشتیم و رفیق محمد دبیری فرد را، به رفیق مهدی معرفی کردم و از این طریق او هم به سازمان چریکهای فدائی خلق ایران پیوست.

من، رفیق محمد دبیری فرد را از طریق برادرش دوست و رفیق نازنینم زنده یاد علی دبیری فرد شناختم؛ علی دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران بود و محمد بعنوان شاگرد ممتاز بدون گذراندان کنکور به دانشگاه آریامهر(دانشگاه شریف امروز) پذیرفته شده بود. من و علی کارهای مشترکی با هم انجام می دادیم مثل شعار نویسی در اماکن عمومی، تکثیر و پخش دفاعیات زنده یاد شکراله پاک نژاد و رفیق گرامی ناصر کاخساز و ...

در بهار سال ۱۳٥۰، چند ماه قبل از برگزاری جشن های ۲٥۰۰ ساله، ساواک اقدام به دستگیری تعداد زیادی از دانشجویان دانشگاه ها کرد که علی دبیری فرد هم جزو دستگیر شدگان بود. زمانی که علی در زندان بود، من و رفیق محمد دبیری فرد(حیدر) به سازمان پیوسته بودیم. بلا فاصله بعد از برگزاری جشن های ۲٥۰۰ ساله رفیق علی را مستقیماً از زندان قزل قلعه به اداره نظام وظیفه منتقل و بعنوان سرباز صفر به همراه تعدادی دیگر از دانشجویان به پادگانی در بهبهان اعزام کردند. بعد از مدتی علی دبیری فرد برای مرخصی به تهران برگشت. من هم برای دیدنش به منزل آن ها رفتم. آنروز بعدازظهر من و حیدر در خیابان کاخ قرار داشتیم و مجبور بودیم از منزل خارج شده و قرارمان را اجرا کنیم، ولی علی اصرار داشت که در کنار هم باشیم، هر کدام از ما بهانه ای را برای انجام کاری آوردیم و قرار شد بعد از چند ساعت به خانه برگردیم. بعد از اجرای قرار ما جداگانه وارد منزل شدیم. علی با خنده شیطنت آمیزی به ما نگاه می کرد. پرسیدم چیه علی جان چیزی می خواهی بگی، گفت پدر سوخته ها نمی دانم چکار می کنید، بعد از رفتن شما من هم رفتم بیرون و از داخل اتوبوس که از خیابان کاخ عبور می کرد شما را دیدم که بهم رسیدید و با هم رفتید معلومه که قرار داشتید ولی باشه بیشتر از این نمی پرسم هر کار می خواهید بکنید بسیار خوبه.

علی دبیری فرد

رفیق علی در پائیز ٥۲ با تعداد زیادی از رفقای دانشکده فنی دستگیر شد. و به مدت یکسال محکوم شد و بعد از آزادی از زندان بلافاصله ازطریق برادرش رفیق حیدر به سازمان وصل شد.

رفیق علی دبیری فرد در جریان یک در گیری خیابانی در تاریخ ۳۰ آبان ۱۳٥۴ به شهادت رسید. یاد و نامش هرگز فراموش نخواهد شد.

فرامرز شریفی - فرخ سپهری

رفیق مهدی فضیلت کلام به همراه رفقا فرخ سپهری و فرامرز شریفی درتاریخ شش مرداد ۱۳٥۱ در سلیمانیه تهران در محاصره ساواک قرار گرفتند و بعد از یک درگیری سخت، هر سه به شهادت رسیدند. رفیق مهدی در آخرین لحظات درگیری با کشیدن ضامن نارنجک به عمر خود پایان داد و تا همانگونه که رسم چریکهای فدائی بود زنده به دست ساواک نیفتد.

رفیق مهدی فضیلت کلام در آن دوران سخت بعد از ضربات سال ٥۰ دربازسازی سازمان نقش بسیار برجسته ای داشت. سازمان در اطلاعیه ای که بمناسبت درگیری ۶ مرداد و شهادت این سه رفیق صادر کرد از رفیق مهدی بعنوان امکان سازترین رفیق یاد کرد. رفیق مهدی جزو معدود رفقایی بود که قبل از پیوستن به صفوف چریک های فدائی، تجربه فعالیت سیاسی داشته، با تاریخ مبارزات سیاسی کشور مان آشنا بود، علاوه براین ها کسی بود که از یک طرف تجربه شغلی و از طرف دیگر روابط اجتماعی نسبتاً گسترده ای داشت. رفیق مهدی در خانواده ای سیاسی و با فرهنگی دمکراتیک بزرگ شده بود،

عباس فضیلت کلام

زنده یاد عباس فضیلت کلام ( پدر)، پدرش بود و دائیش مهندس منصف، یکی از کادرهای برجسته حزب توده ایران بود. مجموعه این شرایط او را از رفقائی که از دانشگاه ها، مستقیما وارد خانه های تیمی میشدند متمایز می کرد، نمونه برخوردهای او با خود من در رابطه باسیگار، مشروب ... نشان دهنده برخوردهای بازو موثر این رفیق بود.

یادشان گرامی و پرچم جنبشی که برافراشتند همیشه در اهتزاز باد!

 

 

 

بخش: 

دیدگاه‌ها

رفیق نویدی ازضیاظریفی کمترخاطره ای نقل شده است باتوجه به وزنه آن رفیق درسازمان اگرشماویادیگررفقا خاطره یاشنیدهای ازآن مردبزرگ داریدیادکنیدسپاسگزارمیشوم
0

افزودن دیدگاه جدید