نخستین خانه تیمی من - قسمت دوم

نخستین خانه تیمی من - قسمت دوم
شنبه, 6. فوریه 2021 - 02:30
مبارزه مسلحانه درست یا علط نمی توانست بری از این خشونت باشد. زمانی که بیشترین وقت تو در خانه تیمی صرف دوختن جلد تپانچه، ساختن کپسول سیانور و بمب دستی و نارنجک شود، همراه با استرس و خستگی نگهبانی شب که باید تمامی حواست به کوچکترین صدای خارج از خانه می بود، چگونه می توانستی روحی آرام و خالی از خشونت داشته باشی؟

امروز آسان است گفتن ازخارج شدن و برگشتن یک رفیق از خانه تیمی هررفتنی می توانست آخرین دیدار باشد.

اولین چیزی که یک خانه تیمی به تو ارزانی می کرد، نگرانی دائم بود. نگران رفتن، نگران آمدن، نگران علامت سلامتی زدن، نزدن، دیده شدن، لورفتن. بی خبری ازحال خانواده پدر، مادر، برادر، دوستان نزدیکی که داشتی.

بریدن اجباری از تمامی آنها، با تمام عشقی که در اندرونت شعله می کشید و تو ناگزیر بودی بر آن سرپوش بگذاری.

این گونه سر پوش گذاری اجباری که از نظرمن سرپوش نهادن برغرائزطبیعی انسانی، مهم‌ترین وجه آن بود! تحت شعار عشق به خلق مدفون می‌گردید؛ بی آن که از بین برود. این بزرگترین عامل در فشار سخت عاطفی بر فرد بود. امری که بر خشونت، خشکی، نظم پادگانی و اجباری خانه های تیمی می افزود، و خود را بصورت بی‌حوصلگی، رفتن در خود، بخصوص در خلوت نشان می داد.

خشونتی ناخواسته که خود را برروان فرد تحمیل می کرد. خشونتی ناشی از مشی مسلحانه، خشونت ناشی از حضور سلاح در خانه در کمرگاه. خشونت ذاتی، خوابیده در سلاح؛ حتی اگر آویخته بر دیوار باشد. سلاح ها به تمامی برای اعمال خشونت و کشتن انسان ساخته می شوند. "خشونت مقدس" وجود ندارد. سخن از نفس خشونت است که به اجبار بر تو تحمیل شده بود.

مبارزه مسلحانه درست یا علط نمی توانست بری از این خشونت باشد. زمانی که بیشترین وقت تو در خانه تیمی صرف دوختن جلد تپانچه، ساختن کپسول سیانور و بمب دستی و نارنجک شود، همراه با استرس و خستگی نگهبانی شب که باید تمامی حواست به کوچکترین صدای خارج از خانه می بود، چگونه می توانستی روحی آرام و خالی از خشونت داشته باشی؟

در خانه تیمی، این خشونت بخشی از بافت خانه بود که ناشی از آمادگی دائم برای درگیر شدن و منتظر بودن برای درگیری بود! از ارزش نگذاشتن بر زندگی و اینکه عمریک چریک بیشتر از شش ماه نیست. از سیانور جا خوش کرده در گوشه دهان و مرگی که همیشه بر آستانه در ایستاده بود، و تو را به خود می خواند. ازفقدان حضور گرما بخش اشیا، غیبت هنر که تلطیف کننده فضا و روح آدمی است؛ از عدم رابطه احساسی آشکار بین دو جنس مخالف. ازنگاه لطیف به زندگی، به طبیعت، حتی به یک شاخه گل؛ حس لذت بردن از یک غذا، لباس و تحسین زیبائی یک دخترکه امری مذموم بود، و نشانی از گرایشات بورژوازی و خرده بوژوازی. ترانه های شاد، نقاشی‌های روشن با مضمون های شادی بخش از انسان قادر به نفوذ از دیوار خانه های تیمی نبودند. ما ملامتیان نوین بودیم.

اولین چیزی که درخانه تیمی دور آن خط کشیدم، نقاشی بود. چه غرابت عجیبی در نگاه معتقدان به مبارزه مسلحانه نسبت به هنر وجود داشت! چه در زندان، چه در بیرون و چه در خانه تیمی.

سال ۱۳٥۲، تازه از کمیته مشترک و انفرادی زندان جمشیدیه به بند عمومی منتقل شده بودم . فراغتی ، آرامشی که دل طلب رنگ ونقاشی می کرد. اجازه دادند که برایم کاعذ و مداد های رنگی بیاورند. شروع به نقاشی کردم . دخترانی دست افکنده بر گردن پسران در فضائی شاد. فکر می کردم با هدیه آن به خانواده ها باعث شادی خواهم شد. چند نقاشی بیشتر نکشیده بودم که از طرف تنی چند از بچه ها دریک جلسه انتقادی که به همین منظور دایر شده بود به سخت‌ترین وجهی بر کار من تاختند. آن را عملی در جهت تضعیف رزمندگی روحیه زندانیان ارزیابی کردند.

"نقاشی باید نشان دهنده رنج و زحمت کارگران باشد. چرا نباید در نقاشی تو به جای دسته گل، تفنگی در دست مردان باشد، و فضا بوی مبارزه بدهد؟ باید از خود انتقاد کنی. حمزه فراهتی به شوخی گفت: "ویالون زدن من چی ؟باید سرود های رزمی بزنم؟مردم که در زندگی روزانه خود سرود گوش نمی کنند پس این همه ترانه شاد باید به دریا ریخته شود؟ " نتیجه: هفته بعد تصویری از کارگرانی با مشت های گره کرده و فضائی سرخ کشیدم بی آن که عشقی در آن باشد.

همین دید عیناً در ساکنان خانه های تیمی نیز عمل می کرد. فضائی که نمی توانستی آنچه را که در درونت، در خلوتت می گذشت، براحتی بیان کنی. هر اعترافی، نشانه ضعف تو و نکشیدن بار مبارزه، کم آوردنت در مقابل دیگر اعضای تیم شمرده می شد. این برای چریک مغروری که پیرامونش در بیرون در دانشگاه ها در محیط های روشنفکری افسانه ها ساخته می شد، غیر قابل تحمل بود.

جنبش چریکی لباسی از پوست شیر داشت که پوشیدنش در توان همه گان نبود. برای پوشیدن این لباس در ابتدای کار می‌بایستی از هفت خوان عبور می کردی؛ عبوری سخت که شهامت، جنگندگی، برای رسیدن به هدفی که در مقابل خود نهاده بودی، اساس آن را تشکیل می داد. رسیدن و پذیرفته شدن در خانه تیمی مانند رسیدن به مرحله سردوشی گرفتن و پوشیدن پوست شیر بود.

ادامه دارد

دیدگاه‌ها

ناشناس

نوشته ابول ،و اشاره او که جنبش مسلحانه پوست شیری بود که هر کسی توان پوشیدن آنرا نداشت، مرا بلافاصله به یاد رمان کوتاه «شون او کیسی» نویسنده ایرلندی انداخت،بنام «در پوست شیر » .
با توصیفات خاصی که ابوالفضل محققی از مناسبات درون پایگاههای چریکهای فدایی خلق بدست میدهد، من عمیقأ نسبت به صحت روندهای روان شناختی مواج در ذهن او نگران شده ام، اکیدا توصیه میکنم رمان کوتاه نویسنده ایرلندی را حتما بخواند ،و شباهت کاملی بین سرانجام او و قهرمان رمان « در پوست شیر» شون او کیسی میبینم.دوست قدیم ابول.

ش., 06.02.2021 - 19:28 پیوند ثابت
جواد

سال ۶۲ازبیرون برایم یک کتاب مدل نقاشی فرستادندومدل یک زن بودکه به لحاظ آناتومی دامنه حرکات بدن رانشان میدادبلااستثنا ازطرف همه بچه ها مسخره شدم که عکس یک زن آنهم بانشان دادن استخوانهای اسکلت برایشان شرم آوربود.نقاشی راکنارگذاشتم .

ش., 06.02.2021 - 09:44 پیوند ثابت

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id> <img src alt data-entity-type data-entity-uuid data-align data-caption> <dir>
  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
لطفا حروف را با خط فارسی و از چپ به راست، یعنی از آخر به اول، و بدون فاصله وارد کنید CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.