زمان زیادی به طلوع خورشید باقی نمانده است. پرستار جوان بی آنکه خود بفهمد به یکباره دچار حس غریبی در خود می شود و به تندی از جای خود برمی خیزد و به سمت پنجره می رود و چشم به آسمان می دوزد. هوا هنوز تاریک است اما زمان زیادی به سپیده صبح باقی نمانده است. برمی گردد و با نگاهی مضطرب به میزبان خود خیره می شود. آنچه را که نمی خواست باور داشته باشد بر او غالب شده بود. به خود می گوید: آیا می تواند به واقعیت به پیوندد... آیا او با طلوع خورشید، من و صندوقی را که بجا گذاشته است برای همیشه ترک خواهد کرد... من که باور به حرف او نداشتم اما حالا چرا باید به آن فکر کنم و اینگونه پندارم که زندگی او با آمدن روشنایی به تاریکی خواهد پیوست. آه خدای من چه قدر اسفناک و دردآور است که کسی لحظه مرگ خود را از پیش بداند و یا اینکه زمان آن را برای خود تعیین کرده باشد... احساس می کنم که دارد به حقیقت می پیوندد... من چرا... من که حرف او را بیشتر به یک شوخی می پنداشتم... آیا عقل خودم را از دست داده ام یا در حال از دست دادن آن هستم... کسی هم نیست که به من کمک کند تا بتوانم خودم را در مقابل چنین صحنه ای بر پا نگه دارم... آیا او واقعاً به کمک من نیاز دارد یا اینکه کافی ست که او را در لحظه طلوع خورشید با خودش تنها بگذارم...
میزبان سیگاری بر لب می گذارد و از پرستار جوان خواهش می کند که سیگارش را روشن کند. او با این درخواستش پرستار را به کنار میز می کشاند تا شاید بتواند پرستار جوان را از افکاری که او را احاطه کرده اند نجات دهد اما این را هم خوب می داند که تلاش او بسیار زود گذر است و نخواهد توانست ناجی همیشگی او باشد.
پرستار به کنار میز می آید و سیگار او را روشن می کند و خود نیز سیگاری بر لب می گذارد و با روشن کردن آن در صندلی خود می نشیند و از میزبان خود می پرسد: چرا به وقت طلوع خورشید.
طلوع خورشید آغاز زندگی را نوید می دهد و من نیز با طلوع خورشید، زندگی تازه ای را آغاز خواهم کرد... به همین خاطر روشنایی روز بهترین زمان برای آغازی نو است.
پرستار جوان کلید صندوق را از روی میز بر می دارد و بی آنکه چیزی بگوید به سمت صندوق می رود و در کنار صندوق زانو می زند. هنوز مردد است اما حسی بر او قالب گردیده است که دیگر قادر به مقابله با آن نیست و راهی جز اینکه به درخواستی که از او شده است تن بدهد و آن را به فرجام برساند. میزبان به او خیره شده است و نمی داند که چه باید بگوید. او به خود می گوید که چه چیزی می تواند در صندوق باشد که توانسته فکر من را سالها به خود مشغول کرده باشد و نگذاشته که تا همین لحظه در آرامش بسر ببرم... اما به زودی خواهم فهمید و دیگر فرقی ندارد که چه اثری بر من خواهد گذاشت... زندگی خود را کرده ام و تنها آخرین معمای زندگیم باقی مانده است که باید قبل از مرگ آن را از سر راهم بردارم و این را نیز خوب می دانم که بدون کمک او جرات این کار را نمی توانستم به خود بدهم تا از رازی که خود را درون صندوق پنهان کرده است آگاه شوم.
با صدایی آرام از او می پرسد: آیا قصد نداری آن را باز کنی. نیم دانم... شاید و شاید هم از باز کردن آن منصرف شوم و چه بهتر است که بگذاریم صندوق راز خود را با خود به گور ببرد. منظورت این است که صندوق را همراه با من در گور خواهی گذاشت. نیم دانم که باید این کار را کرد... همه چی به خود شما بستگی دارد... این شما هستید که باید تصمیم بگیرید... واقعاً نمی دانم که در حال حاضر چه باید کرد... قادر به تصمیم گیری نیستم... دچار وحشت شده ام و به طلوع خورشید فکر می کنم و اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد... آیا قادر هستم به آنچه که رخ خواهد داد روبرو شوم و یا اینکه تمام آنچه که دارد اتفاق می افتد جز خواب و خیال چیز دیگری نیم باشد... ای کاش طلوع خورشید من را از خواب بیدار کند و به زندگی عادی خود برگردم.
ای کاش که می توانستم با تو هم نظر بودم و همه چی در خواب اتفاق افتاده بود... اما اینطور نیست... نمی توان سالهای زیادی را در خواب و خیال بسر بُرد... من سالهای زیادی را اینگونه سپری کردم و حداقل کاری را که می توانم در ساعات پایانی زندگیم انجام دهم این است که از خواب و خیال بیرون بیایم و با حقیقت زندگی روبرو شوم. این را هم خوب می دانم که باید با خودم صادق باشم که حقیقت زندگی نمی تواند خود را در این صندوق پنهان کرده باشد... نمی دانم که چه باید کرد. سالهاست که از روبرو شدن با آن دوری کرده ام و خود را پشت توهّمات خود پنهان ساختم و حالا که ساعات پایانی عمر خود را می گذرانم به مانند کسی می مانم که در حال غرق شدن است و برای آخرین نفس تلاش می کند تا طراوت بوی زندگی را با خود داشته باشد.
از جای خود برمی خیزد و به آهستگی به سمت پرستار که در کنار صندوق نشسته است می رود و در کنار او می نشیند. به چشمان او نگاه می کند و به آرامی کلید صندوق را از دست او بیرون می آورد و می گوید: چرا باید تو را در چیزی که هیچ نقشی در بوجود آمدن آن نداشته ای دخالت دهم و موجب آشفتگی تو شوم... آیا این چیزی جز همان خودخواهی نیست که من پدرم را به آن متهم می کردم، کاری را که خود جرات انجام آن را ندارم چرا باید آن را به دیگری محول کنم... و آن هم تو... کسی که زندگی را تازه آغاز کرده...
صدایی توجه او را به خود جلب می کند و به سمت صدا برمی گردد. صدا از سمت پنجره است. جغد بر لب پنجره نشسته و به درون خیره شده است. برای یک لحظه ای در جای خود خشک شده و نمی داند که چه واکنشی باید از خود نشان دهد... به جغد نگاه می کند و با نگاه خود از او می پرسد که چرا دوباره بازگشته است.
جغد از او می خواهد که پنجره را باز کند. پیرمرد به سمت پنجره می رود و آن را باز می کند و از جغد می خواهد که به درون اتاق بیاید و دست از شعبده بازی بردارد و بگوید که چه میخواهد. جغد به درون اتاق می آید و بر صندلی که در کنار میز قرار دارد می نشیند... او دیگر جغد نیست، پیرمرد پدرش را در مقابل خود می بیند که بر روی صندلی نشسته است و به او نگاه می کند. آیا انتظار نداشتی که دوباره من را ملاقات کنی... پیرمرد نمی داند که چه باید بگوید. به اطراف خود نگاه می کند... پرستار در جای خود نشسته است و حرکتی از او دیده نمی شود، نمی داند آنچه را که او می بیند، پرستار هم می بیند. جرات آن را ندارد تا از پرستار سئوال کند. پرستار به او چشم دوخته است و قادر به گشودن زبان نیست و تنها نظاره گر رفتار اوست. وحشت چهره او را در خود شکسته است، نمی تواند آنچه را که می بیند، باور کند. تنها به یاد گفته های میزبان خود می افتد که ساعاتی پیش برایش تعریف کرده بود. همچنان که به میزبان خود زل زده است به خود می گوید: باید آنچه را که می بینم باور کنم و یا اینکه چشم بر آنچه که می بینم ببندم و اجازه ندهم که میزبانم مرا بیش از این به گردابی بکشاند که در آفریدن آن هیچ نقشی نداشته ام.
پیرمرد به کنار پرستار برمیگردد و دوباره در کنار او به زمین می نشیند و از پرستار می پرسد آیا او را می بینی . چه چیزی را باید ببینم... من فقط شما را در این اتاق می بینم و کس دیگری جز من و شما در این اتاق نمی باشد. می فهمم که داری سر به سرم می گذاری... پدرم را دارم می گویم که بر روی صندلی نشسته است... او همان جغدی است که قبلا اینجا آمده بود و من برایت تعریف کرده بودم. جغدی که در واقع پدرم بود ولی ظاهرا می خواست که ناشناس باقی بماند اما نمی دانم که چرا نظرش را تغییر داده و اینبار در شمایل واقعی خودش ظهور کرده است.
پرستار جوان نمی داند که چه باید بگوید و تنها به حرف های میزبان خود گوش می دهد و با چشمانی که وحشت در آنها موج می زند به او و صندلی خالی که در مقابلش قرار دارد چشم دوخته است.
پیرمرد از پدرش می پرسد: چرا به اینجا آمده ای... آیا به اندازه کافی من را در تاریکی شب نگاه نداشته ای... بگو از من چه می خواهی.
برای خواستن چیزی از تو به اینجا نیامده ام... تنها آمده ام تا از آنچه که تو را سالهای زیادی در خود گرفتار کرده است نجات دهم که آخرین ساعت پایانی عمرت را به آسودگی بگذرانی... حتما فراموش نکرده ای که در آخرین نفس های خود از تو خواسته بودم که بعد از مرگم، صندوقی را که به تو سپردم باز کنی که شاید بتواند به بسیاری از پرسش های تو و رازهایی که از تو پنهان شده بودند، پاسخ دهد اما نمی دانم که چرا درخواست من را انجام ندادی و تا همین لحظه هم از باز کردن آن دوری می کنی. اگر به خواست من گوش داده بودی و صندوق را در همان روزهای اولیه باز می کردی دیگر نیاز نبود که من پیش تو باز گردم. اما این را هم می دانم که آمدن من چیزی را برای تو حل نخواهد کرد و شاید بهتر باشد که از باز کردن صندوق کاملا صرفنظر کنی و بگذاری که صندوق راز نهان شده ی درون خود را برای همیشه به خاک بسپارد. به حرف پرستار جوان گوش بده و صندوق را با خود به گور ببر.
پرستار جوان با چهره ای بهت زده به او می نگرد و برای اولین بار است که نمی داند چگونه باید رفتار کند و بیشتر منتظر است تا میزبانش به صدا درآید و به او بگوید که آخرین آرزویش را چطور بایستی برآورده ساخت.
میزبان چشم به او می اندازد و از او میخواهد جعبه کوچکی را که به او داده است بردارد و از خانه بیرون برود و اینکه آن را بعد از طلوع خورشید باز کند و دوباره به اینجا باز گردد.
فرجام داستان پنجره
زمستان ۱۴۰۴
محمود میرمالک ثانی
افزودن دیدگاه جدید