در پاسخ به بهزاد کریمی:
رفیق بهزاد کریمی، با هشدار نسبت به تعویق مذاکره، از یک دغدغه جدی و انسانی شروع میکند: جلوگیری از ادامه جنگ و کم کردن هزینههایی که مستقیماً بر زندگی مردم اثر میگذارد. این حساسیت نسبت به خطر جنگ، قابل درک و مهم است.
اما اگر بخواهیم کمی دقیقتر به خودِ مسئله نگاه کنیم، شاید بد نباشد زاویه دیدمان را کمی بازتر کنیم؛ نه فقط از منظر ,درست یا غلط بودن یک تصمیم ، بلکه با توجه به شرایطی که این تصمیمها در آن شکل میگیرند.
در این تحلیل رفیق بهزادکریمی، تعویق مذاکره را بیشتر بهعنوان یک انتخاب آگاهانه و خطای سیاسی دیده است؛ انگار که یک مسیر روشن وجود دارد و فقط ارادهای برای رفتن در آن نیست. در حالی که آنچه از دل شواهد بیرون میآید، بیشتر به یک وضعیت پیچیده و گرهخورده شباهت دارد تا یک انتخاب ساده.
امروز با ساختاری روبهرو هستیم که همزمان تحت فشار بیرونی قرار دارد و در درون خود نیز با اختلافهای جدی مواجه است. این اختلافها فقط درباره شیوه مذاکره نیست، بلکه حتی بر سر اصل ورود به مذاکره هم وجود دارد. طبیعی است که در چنین فضایی، رسیدن به یک جمعبندی مشترک زمانبر و دشوار باشد.
در همین چارچوب، اظهارات اخیر یکی از اعضای شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی در رسانه رسمی هم قابل تأمل است؛ جایی که با لحنی تهدیدآمیز اعلام شد هرگونه اظهار نظری که برای نشان دادن اختلافات درون حاکمیت ، حتی از سوی مقامات صورت بگیرد، با برخورد شدید مواجه خواهد شد. چنین موضعگیریهایی نشان میدهد که مسئله صرفاً اختلاف نظر نیست، بلکه نحوه مدیریت این اختلافها به یک دغدغه جدی در درون ساختار تبدیل شده است.
اگر به این تصویر، تغییراتی که در رأس هرم قدرت رخ داده را هم اضافه کنیم ,از جمله روایتهایی که درباره دوره پس از کشته شدن رهبر و انتقال قدرت به مجتبی خامنهای اعلام شده ، میشود بهتر فهمید چرا انسجام تصمیمگیری مثل گذشته نیست. حتی اگر ساختار بهسرعت بازسازی شده باشد، باز هم این به معنی شکلگیری یک اجماع کامل و بیتنش نیست.
در این میان، نقش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هم پررنگتر شده است؛ نهادی که در شرایط بحران، بهخاطر انسجام و ابزار قدرتش، وزن بیشتری در تصمیمسازی پیدا میکند. در عین حال، باید توجه داشت که این نهاد همزمان در حوزههای امنیت داخلی و عملیات نظامی خارجی نقش دارد و این همپوشانی باعث میشود منطق امنیتی در تصمیمگیریها غالبتر شود و مرز میان مسائل داخلی و خارجی کمرنگتر گردد. از همین زاویه، نگاه به این جنگ بهعنوان یک ،جنگ ملی، نیز محل بحث است. در حالی که برخی نیروها آن را در چارچوب تقابل با آمریکا و اسرائیل چنین تعریف میکنند، برای بخشهایی از جامعه این جنگ الزاماً بازتاب مستقیم منافع و مطالبات مردم تلقی نمیشود.
در چنین شرایطی، مسئله مذاکره فقط این نیست که ،چرا انجام نمیشود ، بلکه این هم هست که ،چطور میشود به نقطهای رسید که برای بخشهای مختلف قدرت قابل قبول باشد. چون هر انتخابی، هزینههای خودش را دارد؛ ورود به مذاکره میتواند برای بخشی از ساختار بهمعنای عقبنشینی تلقی شود و ادامه تقابل هم فشارهای بیرونی را بیشتر میکند.
از طرف دیگر، مذاکره در خلأ اتفاق نمیافتد. وقتی یک طرف آن را در چارچوب فشار و تحمیل میبیند، طبیعی است که در درون ساختار با تردید و مقاومت روبهرو شود. همینجاست که صرفاً نگاه اخلاقی به ضرورت صلح، برای توضیح کامل وضعیت کافی نیست و لازم است محدودیتهای واقعی تصمیمگیری هم دیده شود.
با این حال، هشدار نسبت به خطر بازگشت جنگ و تأکید بر ضرورت جلوگیری از آن، همچنان نکتهای مهم و قابل توجه است. شاید اختلاف اصلی بیشتر در این باشد که تعویق مذاکره را چگونه میبینیم: بهعنوان یک تصمیم اشتباه، یا بهعنوان نشانهای از یک بنبست در فرآیند تصمیمسازی.
در نهایت، به نظر میرسد مسئله امروز فقط ،باید یا نباید مذاکره نیست، بلکه این است که در چنین شرایط پیچیدهای، چطور میتوان به تصمیمی رسید که هم قابل اجرا باشد و هم کمترین هزینه را برای کشور و مردم به همراه داشته باشد.
رضا ترابی
۲۳ آپریل ۲۰۲۶
افزودن دیدگاه جدید