رفتن به محتوای اصلی
پنجشنبه ۱۸ ژوئن ۲۰۲۶
پنج‌شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۵

پرواز کور در جهان؛ جهان پس از جنگ ایران

پرواز کور در جهان؛ جهان پس از جنگ ایران
هفت تز درباره پایان (احتمالی) جنگ ایران

یورگ لاو، پاول میدلهوف، امید رضایی، آنا زاوربرای و میشائیل تومان (دی‌تسایت)

استراتژیست‌های نظامی هنوز سال‌ها به بررسی این پرونده خواهند پرداخت: دو مدرن‌ترین و قدرتمندترین نیروهای نظامی جهان ــ ایالات متحده و اسرائیل ــ اگرچه خسارت‌های نظامی عظیمی به رژیمی منزوی و منفور نزد مردم خود وارد کردند، اما نتوانستند حتی یکی از اهداف سیاسی خود را محقق کنند. جنگ ترامپ و نتانیاهو، با وجود موفقیت‌های عملیاتی فراوان که در نهایت به شکستی راهبردی انجامید، نمونه‌ای دراماتیک از محدودیت‌های قدرت نظامی است. از این تجربه می‌توان برای ژئوپلیتیک آینده، هفت درس استخراج کرد.

۱. قدرت نظامی به‌طور خودکار به پیروزی نمی‌انجامد

تنها در چهار روز نخست جنگ، آمریکایی‌ها به دو هزار هدف و نیروی هوایی اسرائیل به هزار و ششصد هدف حمله کردند. فرماندهی نظامی رژیم ایران تا حد زیادی نابود شد، نیروی دریایی ایران از هم پاشید و بیش از ۱۵۰ شناور غرق شدند. عملیات «خشم حماسی» (Epic Fury) همچنین در نابودی سکوی‌های پرتاب موشک، مراکز فرماندهی، کارخانه‌های تسلیحاتی و تأسیسات هسته‌ای موفق بود.

با این همه، رژیم اسلام‌گرا ــ هرچند با بازسازی کادرهای خود ــ همچنان بر سر قدرت باقی ماند. هنوز از پهپادها و موشک‌ها، اورانیوم با غنای بالا و نیروهای نیابتی چون حزب‌الله و حوثی‌ها برخوردار است. نه‌تنها دوام آورد، بلکه جایگاهی نیز بر سر میز مذاکره به دست آورد.

عامل تعیین‌کننده، جنگ نامتقارن رژیم بود. هفده پایگاه آمریکا در منطقه آسیب دیدند و شمار زیادی از میدان‌های گازی، پالایشگاه‌ها و تأسیسات حیاتی آب‌شیرین‌کن کشورهای خلیج فارس نابود شدند. بزرگ‌ترین برگ برنده تهران، تهدید کشتیرانی در تنگه هرمز از طریق قایق‌های تندرو و مین‌گذاری بود که موجب جهش شدید قیمت انرژی در جهان شد. محاصره متقابل آمریکا ضربات سنگینی به ایران وارد کرد، اما نتوانست آن را وادار به تسلیم کند.

پیامدهای این وضعیت فراتر از این جنگ است. قدرت‌های بزرگ نمی‌توانند صرفاً بر برتری اسمی خود تکیه کنند؛ درسی که روسیه نیز در اوکراین می‌آموزد. داشتن سلاح هسته‌ای، پیروزی در جنگ تهاجمی را تضمین نمی‌کند. حتی برتری مطلق هوایی نیز قادر نیست تغییر رژیم را بمباران کند. آمادگی برای تحمل درد و خسارت، عاملی است که معمولاً دست‌کم گرفته می‌شود. خلاصه آنکه این تصور که قدرتمندان هرچه بخواهند انجام می‌دهند و ضعیفان هرچه باید تحمل می‌کنند، یک سوءبرداشت است.

۲. آمریکا از قدرت نظم‌دهنده به قدرت آشوب‌ساز تبدیل می‌شود

دونالد ترامپ هرچه بیشتر به نیرویی تبدیل می‌شود که شاید خواهان خیر نباشد، اما به‌طور قابل اعتماد شر می‌آفریند. او هرج‌ومرج ایجاد می‌کند و ویرانه‌هایی بر جای می‌گذارد که متحدان آمریکا ناچارند آن‌ها را جمع کنند. جنگ با ایران نمونه‌ای گویا از این وضعیت است.

ترامپ در طول بیش از سه ماه و نیم نتوانست راه‌حلی بیابد. قربانیان اصلی، کشورهای آسیا، اروپا، آفریقا و منطقه خاورمیانه بودند؛ از جمله بسیاری از متحدان آمریکا.

اکنون ترامپ با ایران بر سر بازگشایی تنگه هرمز به توافق رسیده است. اما در مقابل، احتمالاً باید به تهران کاهش تحریم‌ها، کمک‌های گسترده برای بازسازی و نوعی نقش نظارتی محدود در تنگه را واگذار کند. دست‌کم اظهارات دو طرف چنین چیزی را نشان می‌دهد، هرچند هنگام بسته شدن این شماره، جزئیات توافق هنوز روشن نبود.

بنابراین ایران عملاً امکان آن را حفظ می‌کند که هر زمان بخواهد بار دیگر تنگه هرمز را مسدود کند. این وضعیت، ابزار تحریم و فشار را از دست اسرائیل و حتی کشورهای عربی خلیج فارس خارج می‌کند. در نتیجه، ایران نسبت به پیش از جنگ قدرتمندتر شده است.

بار دیگر ترامپ اعتماد دوستان آمریکا را به‌شدت متزلزل کرده است؛ هم اعتماد اروپایی‌ها و این بار حتی اعتماد متحدان منطقه‌ای که سال‌ها اجازه استقرار نیروهای آمریکایی را در خاک خود داده‌اند. این وضعیت در نهایت خود آمریکا را نیز تضعیف می‌کند.

۳. جامعه آمریکا از جنگ خسته شده است

امروزه در جامعه آمریکا تقریباً هیچ اجماعی وجود ندارد، اما در یک نکته اتفاق نظر شگفت‌انگیزی برقرار است: جنگ‌های عراق و افغانستان شکست بودند؛ جنگ‌هایی پرهزینه، خونبار و بدون سود واقعی برای آمریکا، جز کشتن اسامه بن‌لادن.

هیچ‌کس به اندازه دونالد ترامپ این برداشت را زودهنگام و با چنین اطمینانی بیان نکرده بود. او جنگ عراق را «یک اشتباه بزرگ و فاحش» و جنگ افغانستان را «اتلاف عظیم خون و ثروت» نامید.

ترامپ با درک غریزی خود، در نخستین مبارزات انتخاباتی‌اش احساس شرم ملی را در شعار «اول آمریکا» خلاصه کرد: دیگر جنگ‌های بیهوده، نه در خاورمیانه و نه در جای دیگر.

از همین رو، هنگامی که او در فوریه دستور حمله به ایران را صادر کرد، خشم بزرگی در میان پایگاه اجتماعی خود برانگیخت. اکنون با پایان موقت جنگ روشن می‌شود که دکترین «اول آمریکا» پیامدهای سیاست خارجی نیز دارد: بیزاری از هرگونه جنگی که مستقیماً به دفاع از خاک آمریکا مربوط نباشد، آن‌چنان شدید است که آغاز چنین جنگ‌هایی هزینه‌های سیاسی عظیمی در داخل کشور ایجاد می‌کند.

به همین دلیل ارتش آمریکا جنگ علیه ایران را تقریباً به‌طور کامل از هوا و دریا هدایت کرد، زیرا می‌دانست که اعزام نیروهای زمینی و تحمل تلفات انسانی، برای افکار عمومی آمریکا قابل توجیه نخواهد بود.

در نتیجه، روایت «اول آمریکا» دامنه گزینه‌های نظامی ایالات متحده را محدود کرده و ظرفیت تهدید و نمایش قدرت جهانی این کشور را کاهش داده است.

۴. آلمان در شمار بازندگان قرار دارد

افزایش قیمت نفت، چشم‌انداز اقتصادی آلمان را تیره‌تر کرده است. دولت فدرال در ماه آوریل پیش‌بینی رشد اقتصادی را از یک درصد به نیم درصد کاهش داد. کاهش درآمدهای مالیاتی شکاف بزرگی در برنامه‌های بودجه ایجاد کرده و تنش‌های جدیدی را در ائتلاف حاکم، که خود با اختلافات داخلی و پروژه‌های اصلاحی دست‌وپنجه نرم می‌کند، برانگیخته است.

پس از یارانه سوخت (به هزینه ۱/۶ میلیارد یورو)، کمک‌های بیشتر به شهروندان محل اختلاف شد و طرح «پاداش جبرانی» در مجلس ایالات شکست خورد. نارضایتی از افزایش قیمت‌ها نیز در نظرسنجی‌ها بازتاب یافته است. درست پیش از انتخابات مهم ایالتی، احزاب اتحاد دموکرات مسیحی و سوسیال‌دموکرات از حمایت عمومی کاسته‌اند و حزب آلترناتیو برای آلمان (AfD) تقویت شده است. اگر این حزب از پاییز برای نخستین بار اداره یکی از ایالت‌ها را به دست گیرد، جنگ ایران نیز در این تحول بی‌تأثیر نخواهد بود.

از سوی دیگر، این جنگ دولت آلمان را در عرصه دیپلماتیک تحت فشار قرار داده است. آلمان، به‌ویژه پس از جنگ روسیه علیه اوکراین، خود را مدافع حقوق بین‌الملل معرفی کرده بود. اما بسیاری از کشورها، سکوت برلین در برابر نقض حقوق بین‌الملل توسط آمریکا و اسرائیل در جنگ ایران را نشانه‌ای از استاندارد دوگانه آلمان می‌دانند.

در اوایل ژوئن، آلمان در انتخابات کرسی غیر دائم شورای امنیت سازمان ملل شکست خورد؛ نشانه‌ای از کاهش اعتبار بین‌المللی این کشور.

از اواخر آوریل، فریدریش مرتس نیز سیاست آمریکا را مورد انتقاد قرار داد و گفت که واشنگتن «بدون هیچ راهبردی» وارد جنگ شده است. این انتقاد موجب تیرگی روابط او با ترامپ شد و رئیس‌جمهور آمریکا بلافاصله اعلام کرد پنج هزار سرباز آمریکایی را از اروپا خارج خواهد کرد.

مرتس که تا آن زمان روابط نسبتاً خوبی با ترامپ داشت، اکنون باید بار دیگر اعتماد او را جلب کند. یکی از راه‌هایی که دولت ائتلافی برای این منظور در نظر گرفته، اعزام یک ناو مین‌روب آلمانی به تنگه هرمز است. اما این اقدام به تصویب پارلمان نیاز دارد و احتمالاً بحث‌های سیاسی تازه‌ای را در داخل کشور برخواهد انگیخت.

۵. چین اکنون می‌داند آمریکا از نظر نظامی چه توانایی‌هایی دارد و این توانایی‌ها تا چه اندازه بی‌ثمر بوده‌اند

از نزدیک به دو دهه پیش، دولت‌های آمریکا از «چرخش به سوی آسیا» سخن می‌گویند؛ تلاشی برای مهار چین به‌عنوان قدرتی در حال صعود در منطقه هند-پاسیفیک. با این حال، بارها و بارها درگیر منازعات خاورمیانه شده‌اند—و این دقیقاً به سود حاکمان پکن تمام شده است.

ایالات متحده در جنگ علیه ایران منابع نظامی‌ای را مصرف کرده که اکنون در منطقه هند-پاسیفیک کمبود آن احساس خواهد شد. متحدان آمریکا، ژاپن و کره جنوبی که از چین بیم دارند، حالا باید سال‌ها برای دریافت موشک‌های پاتریوت جهت سامانه‌های دفاع هوایی خود در انتظار بمانند. حتی موشک‌های کروز «تام‌هاوک» که سفارش داده شده بودند نیز در آینده نزدیک قابل تحویل نخواهند بود، پس از آن‌که بیش از هزار فروند از آن‌ها علیه ایران شلیک شد (در حالی‌که تولید سالانه آن‌ها هنوز کمتر از صد فروند است).

از نگاه شی جین‌پینگ، رئیس‌جمهور چین، شکست آمریکا در ایران البته خوشایند است، زیرا نوعی خودتخریبی در رقابت قدرت‌های بزرگ محسوب می‌شود. با این حال، چین در عین حال خواهان صلح پایدار نیز هست، زیرا جمهوری اسلامی یک شریک راهبردی است که پیش از جنگ بیش از یک‌دهم نیاز نفتی چین را تأمین می‌کرد.

این جنگ دست‌کم برای استراتژیست‌های ارتش آزادی‌بخش خلق یک فایده داشته است: آن‌ها توانسته‌اند اطلاعات ارزشمندی درباره جدیدترین فناوری‌های نظامی آمریکا، به‌ویژه قابلیت‌های جنگ مبتنی بر هوش مصنوعی، جمع‌آوری کنند. چین در این حوزه چیزی مشابه در اختیار ندارد و بنابراین ناچار خواهد شد خود را تقویت کرده و برای اختلال در توانایی‌های آمریکا آماده شود.

شاید از نگاه چین، بهترین خبر این باشد که آمریکا زمانی که دشمن تسلیم نمی‌شود، خیلی سریع از جنگ خسته می‌شود. افزون بر این، واشنگتن نتوانسته متحدان خود در خلیج فارس را به‌طور مؤثر در برابر حملات پهپادی ایران محافظت کند.

اما این نوع مقاومت نامتقارن ایران، در عین حال درسی تلخ برای جاه‌طلبی چین در قبال تایوان نیز دارد: یک دشمن به‌وضوح ضعیف‌تر را نمی‌توان صرفاً با برتری نظامی به زانو درآورد. کنترل یک تنگه دریایی پررفت‌وآمد می‌تواند به سلاحی ژئواقتصادی بسیار مؤثر تبدیل شود. این نکته درباره تنگه تایوان—که یک‌پنجم کل تجارت جهانی از آن عبور می‌کند—حتی بیش از تنگه هرمز صدق می‌کند.

۶. اسرائیل دیگر نمی‌تواند روی آمریکا حساب کند

اسرائیل جنگ ایران را در همکاری نزدیک با آمریکا آغاز کرد، اما اکنون در پایان جنگ، این اتحاد تقریباً غیرقابل تشخیص شده است. «تفاهم‌نامه» ترامپ با ایران بدون مشارکت اسرائیل و با بی‌توجهی قابل توجه به منافع آن امضا شد. در نتیجه، اسرائیل در پایان این جنگ عملاً تنها مانده است—و این تنهایی در سه سطح قابل مشاهده است.

نخست، ناامیدی مستقیم از ترامپ. نه تنها نخست‌وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، کاملاً بر رابطه شخصی خود با رئیس‌جمهور آمریکا تکیه کرده بود، بلکه ترامپ نیز که پایان جنگ غزه و آزادی آخرین گروگان‌های اسرائیلی در دست حماس را رقم زده بود، در اسرائیل محبوبیتی کم‌نظیر داشت و تقریباً به قهرمان ملی تبدیل شده بود. اما اکنون اسرائیلی‌ها نیز تجربه می‌کنند که دونالد جی. ترامپ دوست هیچ‌کس نیست، جز خودش.

دوم، اسرائیل در برداشت خود از مسئله ایران تنها مانده است. دولت ترامپ در آغاز جنگ، جمهوری اسلامی را تهدیدی بزرگ برای آمریکا و جهان معرفی کرد، اما این تهدید ظاهراً چندان جدی نبود، اگر در نهایت با نتیجه‌ای نیم‌بند به مصالحه ختم شد. تنها اسرائیل است که از سوی ایران به‌طور وجودی تهدید می‌شود و تنها اسرائیل حاضر است در این تقابل، ریسک واقعی بپذیرد.

سوم، اکنون حتی حمایت کلی آمریکا از اسرائیل نیز زیر سؤال رفته است. جنگ غزه اسرائیل را به‌ویژه در میان چپ آمریکا بدنام کرده، و حمله به ایران نیز از سوی بسیاری از جناح راست آمریکا به‌عنوان پروژه شخصی نتانیاهو دیده می‌شود که واشنگتن را به درگیری کشانده است. جنگ با علامت سؤال بزرگی درباره آینده همبستگی آمریکا با اسرائیل به پایان می‌رسد.

۷. رژیم جنگ را برد، مردم جنگ را باختند

حمله درست در زمانی رخ داد که جمهوری اسلامی در عمیق‌ترین بحران مشروعیت تاریخ خود قرار داشت. موجی بی‌سابقه از اعتراضات، فضای عمومی را شکل داده بود و گزارش‌ها از کشته شدن ده‌ها هزار معترض منتشر می‌شد. جنگ زمانی آغاز شد که اوضاع دوباره بحرانی شده بود: دانشگاه‌ها تازه باز شده بودند و مخالفان دوباره به خیابان آمده بودند. آیت‌الله علی خامنه‌ای تحت فشار شدید قرار داشت، درست پیش از آنکه کشته شود. حتی سیاستمداران اصلاح‌طلب نیز پس از خشونت علیه معترضان در ژانویه و بن‌بست سیاست خارجی، آشکارا از احتمال کناره‌گیری او سخن می‌گفتند.

اما با نخستین حملات هوایی آمریکا و اسرائیل، تظاهرات ناپدید شد و حامیان رژیم خیابان‌ها را پر کردند. با مرگ خامنه‌ای و جانشینی پسرش، بحران جانشینی نیز تقریباً به شکلی غیرمنتظره حل شد. رژیم—یا آنچه پس از حذف بسیاری از رهبرانش باقی ماند—از جنگ جان سالم به در برد، دفاع خود را سازمان‌دهی کرد و با بستن تنگه هرمز، بخش بزرگی از اقتصاد جهانی را به گروگان گرفت.

شاید بتوان نتیجه این جنگ را به‌عنوان «پیروزی جمهوری اسلامی» تفسیر کرد. اما این پیروزی به معنای پیروزی ایران نیست. اقتصاد کشور به‌شدت آسیب دیده است؛ حتی کاهش تحریم‌ها نیز نمی‌تواند پیامدهای تخریب زیرساخت‌ها، قطع سه‌ماهه اینترنت، محاصره دریایی، تعطیلی گسترده کسب‌وکارها و فساد رو به رشد را به‌سرعت جبران کند.

در عین حال، خشونت سیاسی در داخل کشور به سطحی بی‌سابقه رسیده است. شمار اعدام‌های سیاسی به بالاترین حد خود رسیده و قوه مجریه عملاً بی‌اثر شده است. سپاه پاسداران به‌طور واقعی حکومت می‌کند.

هزینه این «پیروزی» را مردم ایران پرداختند—حتی همان‌هایی که مخالف رژیم‌اند. در مذاکرات با آمریکا، آنان هیچ نماینده‌ای بر سر میز ندارند.

به نقل از هفته نامه دی سایت شماره ۲۷/ ۲۰۲۶

منبع:
عصرنو

افزودن دیدگاه جدید

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

متن ساده

  • No HTML tags allowed.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید