بخش اول
توضیح جنگ کارگری: در ادامۀ مطلب "ثبات در نااطمینانی حاد" که در آن مشخصه های عمدۀ بازار کار در یکی-دو سال اخیر، از زبان سازمان بین المللی کار بیان شده بود، ترجمۀ فصل اول کتاب "بیثباتان"*، نوشتۀ صاحبنظر و فعال کارگری بریتانیائی گای استندینگ، از نظر خواننده می گذرد. نامبرده سالها پیش شکلگیری مشخصه های مذکور - به ویژه نااطمینانی و بیثباتی، و نه فقط در بازار کار - را به تصویر کشیده است.
***
بیثباتان
گروهی از اقتصاددانان در دههٔ 1970 با انگیزههای ایدئولوژیک توانستند توجه و ذهن سیاستمداران را به خود جلب کنند. ستون اصلی الگوی نولیبرالی آنان این بود که رشد و توسعه به رقابت پذیری بازار وابسته است؛ بنابراین باید هر اقدامی برای حداکثر کردن رقابت و توان رقابتی انجام شود و اصول بازار در همهٔ جنبههای زندگی نفوذ کند.
یکی از محورهای اصلی این دیدگاه آن بود که کشورها باید انعطاف پذیری بازار کار را افزایش دهند؛ ایده ای که در عمل به برنامه ای برای انتقال ریسکها و ناامنیها بر دوش کارگران و خانوادههای آنان تبدیل شد. نتیجهٔ این روند، شکل گیری بیثباتان در پهنۀ جهانی بود؛ جمعیتی متشکل از میلیونها نفر در سراسر جهان که از هرگونه تکیه گاه و ثبات محروم اند. این گروه در حال تبدیل شدن به یک طبقهٔ جدید و بالقوه خطرناک است. آنان آمادگی دارند به صداهای افراطی و نفرت پراکن گوش فرادهند و با رأی و منابع مالی خود، برای آن صداها سکوئی سیاسی با نفوذ روزافزون فراهم کنند. درست همان موفقیت برنامهٔ نولیبرالی ــ که دولتهای گوناگون، با شدت و ضعف متفاوت، آن را پذیرفته اند ــ زمینهٔ پیدایش نیروی سیاسی بالقوه خطرناکی را فراهم کرده است، که هنوز در حال شکل گرفتن است. پیش از آن که این قوه به فعل درآید، باید اقدامی صورت گیرد.
بیثباتان به حرکت درمیآیند
روز اول ماه می 2001، حدود 5000 نفر، عمدتاً دانشجویان و فعالان جوان اجتماعی، در مرکز شهر میلان گرد هم آمدند تا راهپیمائی اعتراضی متفاوتی را به مناسبت روز جهانی کارگر برگزار کنند. تا اول می 2005 شمار آنان به بیش از پنجاه هزار نفر رسید ــ و به برآورد برخی حتی از صدهزار نفر نیز فراتر رفت ــ و "اول ماه می اروپائی" (یورومیدی» (EuroMayDay) به جنبشی سراسر اروپائی تبدیل شد؛ جنبشی که در آن صدها هزار نفر، عمدتاً جوان، در خیابانهای شهرهای مختلف اروپا به راهپیمائی پرداختند. این تظاهرات نخستین نشانههای ظهور "بیثباتان جهانی" را آشکار کرد.
رهبران سالخوردهٔ اتحادیههای کارگری که معمولاً برگزارکنندگان اصلی مراسم روز اول ماه می بودند، با شگفتی به این جمعیت تازه وارد مینگریستند؛ جمعیتی که خواستههائی مانند آزادی مهاجرت و برقراری درآمد پایهٔ همگانی داشت؛ مطالباتی که ارتباط چندانی با سنتهای اتحادیه ای نداشت. اتحادیهها راه حل ناامنی شغلی را بازگشت به الگوی "کارگرگرائی" (laborism) میدانستند؛ همان الگوئی که خود در میانهٔ قرن بیستم نقشی اساسی در تثبیت آن ایفا کرده بودند؛ یعنی مشاغل باثبات، امنیت شغلی بلندمدت و مزایای وابسته به آن.
اما بسیاری از جوانان معترض دیده بودند که نسل والدینشان به الگوی فوردیستیِ مشاغل تمام وقت، یکنواخت و کسالتبار تن داده و در برابر مدیریت صنعتی و الزامات سرمایه سر فرود آورده است. هرچند آنان هنوز برنامه ای منسجم و جایگزین نداشتند، اما هیچ تمایلی نیز به احیای کارگرگرائی نشان نمیدادند.
جنبشی که نخست در اروپای غربی شکل گرفته بود، به سرعت ماهیتی جهانی پیدا کرد و ژاپن به یکی از مراکز مهم آن تبدیل شد. این حرکت ابتدا جنبشی جوانانه بود که جوانان تحصیل کرده و ناراضی اروپائی را گرد هم آورده بود؛ کسانی که از رویکرد بازار رقابتی یا نولیبرالیِ پروژهٔ اتحادیهٔ اروپا احساس بیگانگی میکردند؛ پروژه ای که آنان را به زندگی ای مبتنی بر اشتغال، انعطاف پذیری و رشد اقتصادی شتابان سوق میداد. اما این خاستگاه اروپامحور، خیلی زود جای خود را به نوعی بین الملل گرائی داد؛ زیرا فعالان دریافتند که وضعیت بیثبات و ناامنیهای متعدد آنان با سرنوشت میلیونها نفر دیگر در سراسر جهان پیوند خورده است. از همین رو مهاجران به یکی از بخشهای مهم تظاهرات بیثباتان تبدیل شدند.
این جنبش به تدریج افرادی با شیوههای زندگی غیرمتعارف را نیز دربرگرفت. هم زمان، میان دو تصویر متفاوت از بیثباتان نوعی تنش خلاقانه وجود داشت: از یک سو، آنان به عنوان قربانیانی، که توسط نهادها و سیاستهای مسلط مجازات و بدنام میشدند؛ و از سوی دیگر، به عنوان قهرمانانی، که با سرپیچی فکری و عاطفی، همان نهادها را آگاهانه رد میکردند. تا سال 2008 شمار شرکت کنندگان تظاهرات یورومیدی از راهپیمائیهای اتحادیههای کارگری در همان روز پیشی گرفته بود. شاید این تحول از چشم افکار عمومی و سیاستمداران دور مانده باشد، اما رخدادی بسیار مهم به شمار میرفت.
در عین حال این هویت دوگانهٔ "قربانی/قهرمان" موجب فقدان انسجام در جنبش میشد. مشکل دیگری نیز وجود داشت: ناتوانی در تمرکز بر موضوع مبارزه. دشمن چه کسی یا چه چیزی بود؟ همهٔ جنبشهای بزرگ تاریخ، خواه به سود جامعه و خواه به زیان آن، بر پایهٔ تضادهای طبقاتی شکل گرفته اند. همواره یک طبقه یا گروه اجتماعی (یا چند گروه) علیه طبقه یا گروه دیگری که آن را استثمار و سرکوب کرده بود، مبارزه کرده اند. معمولاً محور این مبارزه، مالکیت، استفاده و کنترل بر دارائیهای اصلی نظام تولید و توزیع هر عصر بوده است. اما به نظر میرسید بیثباتان، با وجود تنوع گستردهٔ خود، هنوز درک روشنی از این نداشته باشند که آن دارائیهای کلیدی دقیقاً چه هستند.
در میان چهرههای الهامبخش فکری این جنبش، پیر بوردیو قرار داشت که مفهوم "پریکاریته" (بیثباتی ساختاری) را صورتبندی کرد؛ همچنین میشل فوکو، یورگن هابرماس، و مایکل هارت و آنتونیو نگری که کتاب امپراتوری آنان اثری بنیادین محسوب میشد. در پسزمینه نیز اندیشههای هانا آرنت حضور داشتند. افزون بر این، پژواک جنبشهای اعتراضی سال 1968 نیز به خوبی دیده میشد و بیثباتان را به مکتب فرانکفورت و کتاب انسان تک ساحتی اثر هربرت مارکوزه پیوند میداد.
* بیثباتان را برای precariat انتخاب کرده ایم، که برساخته ای است از precarious - به معنای بیثبات، ناامن، متزلزل، ... – و پرولتاریا. چنان که خواهیم دید، گای استندینگ این اصطلاح را نه فقط به کارگران دارای مشاغل موقت و نامطمئن، بلکه به عموم کسانی که در موقعیتی بیثبات و ناامن گذران می کنند، اطلاق می کند. از این رو بیثباتان را، که مدول وسیعتری از کارگران دارد، به بیثباتکاران ترجیح دادیم.
افزودن دیدگاه جدید