همدستان نظم نوین(۱)- فاشیستها، ناسیونالیستها، خائنین و فرصتطلبان در اروپای غربی اشغالی.
مصاحبه با: دیوید آلگره لورنز(۲)
امپراتوریها تنها با اهرم زور اداره نمیشوند. آنها نیازمند درجهای از تسلیم و یا همکاری از سوی بخشهایی از نیروها و مردم محلی نیز هستند. رایش سوم با وجود عمر کوتاهش، با چنین منطقی بیگانه نبود. در اروپای غربی؛ دهها هزار شهروند اروپایی که از بیم از دست دادن فرصتی تکرارنشدنی و یا با الهام از پیروزیهای خیرهکننده آلمان هیتلری برانگیخته شده بودند، در سیاستهای سلطه و غارت امپراتوری نازی شرکت کردند. این همدستان نازی موضوع اصلی جدیدترین کتاب دیوید آلگره، «همکاریکنندگان» هستند. اروپای غربی و نظم نوین نازی (گالاکسیا گوتنبرگ، ۲۰۲۲). این محقق و مدرس دانشگاه مستقل - خودمختار- بارسلونا که در سال ۱۹۸۴ در تروئل اسپانیا متولد شده؛ است. دیوید الگره در کتاب خود به بررسی تجربیات، دنیای ذهنی، استراتژیهای سیاسی و روابط پُر فراز و نشیب و طوفانی همکاریکنندگان با نازیهای آلمان، از جمله ایجاد واحدهای داوطلب برای جنگ علیه اتحاد جماهیر شوروی، میپردازد. این گروه از همدستان، به جای اینکه خود را بعنوان مهرههایی صرفاً بازیچه ببینند، بر این باور بودند که همکاری نزدیک و وفادارانه با اشغالگران [و متجاوزین]، سریعترین و مؤثرترین راه برای پیشبُرد منافع شخصی و پروژههای سیاسیاشان خواهد بود. آنها که توسط نیروهای مقاومت به جرم خیانت و آزار و اذیت، به حاشیه رانده شده بودند، در نهایت با اشغالگران پیمان خون امضا کردند، و به غارت منابع کشورهای خود تا حدی کمک کردند، که جوامع خود را تا آستانه جنگ داخلی پیش راندند.
سالوادور لیما: چرا و چگونه به موضوع همدستان فاشیست علاقهمند شدید؟
دیوید آلگره: من به عنوان دانشجوی تاریخ، خشونتِ جنگ یوگسلاوی (۱۹۹۱ تا ۲۰۰۱) را مطالعه کرده بودم، وقتی که در تدارک نوشتن پایاننامه دکترا بودم، این موضوع به تم اصلی تحقیق من تبدیل شد. امّا، استاد راهنما و دوستم خاویر رودریگو به من توصیه کرد که با توجه به فضای آکادمیک و فرهنگی اسپانیایی زبان ما، موضوع جذابتری را انتخاب کنم. این پیشنهاد موجب شد که توجه من به زمینههای ظهور فاشیسم و جنگ جهانی دوّم و اسپانیا معطوف گردد. من پایاننامه دکترای خود را در مورد همدستان فاشیست در اسپانیا، فرانسه و والونی، در طول دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ نوشتم. [به این دلیل] تصمیم گرفتم این مقوله را از نگاهی فراملّی بررسی کنم که بتوانم بر محدودیتهای [جغرافیایی] شبه جزیرهای غلبه کنم، علت آن این بود که همواره فکر کردهام که تاریخ باید به پرسشهای بنیادی در مورد ماهیت انسان و تعاملات او در یک جامعه خاص بپردازد. به عبارت دیگر، تاریخ باید بلندپرواز باشد و به مسائلی بپردازد که جنبههای محلی، ملّی و جهانی را در نظر میگیرد. همکاری با فاشیستها دقیقاً چنین موضوعی است، و در بستر خشونت شدید در اروپا اتفاق افتاد. آلمان و یا جنبشهای متحد آن، کشورهایی را توانستند اشغال کنند و به قدرت برسند، که آن کشور گرفتار شرایطی از گسستگی تعادلهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بود. بنابراین، من سعی داشتم بفهمم که چگونه افراد و گروههایی که به چنین تجربیات آسیبزایی مانند تهاجم، پاکسازیها و آشفتگی جنگ واکنش نشان میدهند، میتوانند رفتارهای اجتماعی و شخصی متفاوتی از خود بروز دهند.
سالوادر لیما: این کتاب به بررسی وضعیت، تقریباً اغلب کشورهای اروپای غربی در دوران فاشیسم قبل، حین و بعد از جنگ میپردازد؛ علیرغم این، چرا شما تصمیم نگرفتید که مورد ایتالیا را بررسی کنید. به چه علت؟
دیوید الگره: پرداختن به مبحث «ایتالیای فاشیست» در کتابی با رویکرد جامع و گسترده، مانند کتاب من، امری بهغایت پیچیده است. حقیقت امر این است که تا کنون آثار آکادمیک برجستهای درباره تجربه فاشیسم در ایتالیا و همکاری با آن به نگارش درآمده است. در این میان، آثار «کلودیو پاوونه»(۳)، تاریخنگار سرشناس، نقشی حیاتی در این زمینه ایفا کرده، و چشماندازها و ظرفیتهای نوینی را پیش روی تاریخنگاری ایتالیا گشودهاند. برای نمونه او این پرسش را مطرح کرد که آیا خشونتهای رُخداده در ایتالیا بین سالهای ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۵ واقعاً مصداق یک جنگ داخلی بوده است، یا خیر. این بحث بهطور مستقیم با پژوهش من گره خورده است؛ چرا که یکی از اهداف من در این تحقیق، آشکار ساختن این موضوع بود که رو در رویی نیروهای مقاومت و همکاران اشغالگران در هر یک از کشورهای تحت اشغال، تا چه اندازه واقعاً یک جنگ داخلی تمامعیار بهشمار میرفته است(۴).
در هر صورت، ایتالیا شایسته پژوهشی مجزا و مستقل است؛ چرا که وضعیت آن با سایر نقاط اروپای فاشیستی تفاوت چشمگیری داشت. ایتالیا نخستین خاستگاه فاشیسم بود و برخلاف دیگران، طعم اشغال را نچشید، بلکه تا سال ۱۹۴۳ متحد اصلی آلمان نازی باقی ماند. در این سال، جریانهای قدرت موازی و متعددی علیه دولت ایتالیا قد علم کردند، درگیریهای متعددی میان پارتیزانها و فاشیستها شکل گرفت و علاوه بر اینها، شاهد پیادهشدن نیروهای متفقین در خاک این کشور بودیم. تبیین همین پویاییها و تحولات در «جمهوری سالو» نیز کار سادهای نیست. در مجموع، ایتالیا نمونهای مطالعاتی است که تفاوتهای فاحشی با دیگر نمونههای ملّی بررسیشده در کتاب من دارد؛ کتابی که خود به اندازه کافی پیچیده و مفصل است. با این اوصاف، ایتالیا حضوری پررنگ و مستمر در اثر من دارد؛ زیرا شخصیتها و تفکرات ایتالیایی، تأثیر آشکار و ملموسی بر کشورهای تحت اشغال و حتی خود اسپانیا داشتهاند.
سالوادر لیما: چالشهای لحاظ کردن اسپانیا - کشوری بیطرف که بهطور سنتی در حاشیه اروپا دیده میشد – در تاریخ جنگ جهانی دوّم چه بوده است؟
دیوید الگره: گنجاندن کشور ما در سنت تاریخنگاری فاشیسم و جنگ جهانی دوّم، همواره یکی از بزرگترین تلاشهای جامعه آکادمیک اسپانیا بوده است. ما باید آن کلیشه بیاساس درباره «استثنایی بودن اسپانیا» در نیمه اوّل قرن بیستم را ریشهکن کنیم. استثنایی بودن اسپانیا در واقع از سال ۱۹۴۵ آغاز میشود؛ یعنی زمانی که رژیمهای فاشیستی در اروپا فرو پاشیدند، امّا اسپانیای فرانکو تا سی سال دیگر زنده ماند. تاریخ اسپانیا در آن دورانِ، آتلانتیکی، اروپایی و مدیترانهای دارد؛ بنابراین نمیتوانیم پیوندهای فاشیستی آن را با کشورهای اشغال شده و آلمان نادیده بگیریم. برای درک دوران فاشیسم، باید اسپانیا را بهطور کامل در بستر خشونتها و ناآرامیهای سیاسی دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ بافتسازی (زمینه-محور) کنیم؛ این امر مستلزم آن است نه تنها جنگ داخلی اسپانیا، بلکه جنبش مقاومت فراملّی، الهامگیری فاشیستی «فالانژ»، موضع فرانکو پیش از جنگ و مشارکت نظامی اسپانیا در جبهه شرق را نیز مد نظر قرار دهیم. جنگ داخلی اسپانیا، نقطه عطفی در تکامل فاشیسم و فرآیند رادیکالیزه شدن آن بود. ایتالیا و آلمان با ارتش شورشی همکاری کردند و رژیم نظامی برآمده از آن، در ابتدا، برخی از اصول فاشیستی را از طریق «فالانژ اسپانیایی» (Falange Espanola) پذیرا شد. از سوی دیگر، جنگ جهانی دوّم تأثیر عمیقی بر جامعه اسپانیا گذاشت. این جنگ به مسئلهای محوری برای شبکههای سیاسی و همبستگی «ملی-کاتولیسیسم» اسپانیا و کادرهای فالانژ تبدیل شد و به ارتش این فرصت را داد تا علیه «بینالملل کمونیستی» (کمینترن) بجنگد.
سالوادر لیما: آنچه بیش از همه در این کتاب نظر مرا جلب کرد، دامنه وسیع آن بود. شما نمونههای ملّی متعددی از جمله کشورهای اسکاندیناوی، فرانسه، بلژیک، هلند، اسپانیا را بررسی کردهاید. به عنوان یک مورخ، در فرآیند انجام تحقیقات خود با چه چالشهای روششناختی (متدولوژیک) و زبان شناختی مواجه شدید؟
دیوید الگره: این کتاب در واقع به خودی خود یک چالش بزرگ بود. نسخه نهایی ماحصل سالها بلوغ فردی به عنوان یک مورخ است. از زمان دفاع از تز پایاننامه دکترایم در سال ۲۰۱۷، دورههای مطالعاتی و پژوهشی متعددی در خارج از کشور را از سر گذراندهام. مقالات و کتابهای متعدد دیگری را با همکاری همکارانی فوقالعاده خوبی منتشر کردهام. بنابراین، با در نظر گرفتن شتاب کنونی حاکم بر فضای آکادمیک و فشار موجود برای رسیدن هرچه سریعتر به اهداف بررسی از طریق دستیابی به مجموعهای از شاخصها و اهداف فرضی، معتقد بودم که رها کردن رسالهام برای چند سال جهت بازنگری و قوام یافتن، کار درستی است. این امر به من اجازه داد تا از نظر حرفهای رشد کنم، زبانهای جدید بیاموزم، ابزارهای فکری نوینی به دست آورم و در بایگانیها و کتابخانههای مختلف به جستجو بپردازم. بدین ترتیب، توانستم رساله خود را ارتقا دهم، دامنه آن را گسترش دهم و یک استدلال و کتاب بسیار قانعکنندهتری تدوین کنم. محققان معمولاً این نکته را نادیده میگیرند، اما تولید دانشی که بتواند برای عموم جذاب و متقاعدکننده باشد، حائز اهمیت است. ارائه تبیین پیچیده از روندها و شخصیتهای تاریخ ما به مخاطب عام، به روشی که در عین حال قابل فهم و جدی باشد، اهمیت بسزایی دارد.
از سوی دیگر، من طرفدار سرسخت این نوع تاریخنگاری دوار (چرخهای) و فراملّی هستم؛ رویکردی که جا به جایی، جنبشها و تأثیرات جریانات مردمی و ایدهها را فراتر از مرزها رصد میکند و بر روایتهای ملّیگرایانه هر کشور فائق میآید. من بسیار علاقهمند به درک چرخش و اشاعه ایدههای فاشیستی و راستگرایانه در فضاهای سیاسی مختلف بودم. امّا چگونه با چنین تنوعی کار کردم؟ میخواستم هر تجربه خاص و بومی را با جنبش فراملّی به عنوان یک کل واحد تلفیق کنم. این امر مستلزم پویایی و بلندپروازی مورخ است که بتواند میان مقیاسها و کشورهای مختلف گام بردارد و آنها را در بر گیرد. در سطح محلی است که ما شاهد تجلی ناب مسائل و تعاملات همدستان (همکاران) فاشیسم در بستز ملّی آنها و روابطهاشان با مقامات نازی و همچنین پروژههای هیملر برای اروپای اشغالی هستیم. درک ساختار هر یک از سازمانهای همکاریکننده با فاشیسم (کولابوراسیونیستی) در پاسخ به پرسشهای کلانتر در باره آلمان نازی و دامنه جنگ سودمند است.
در خصوص چالشهای زبانشناختی این تحقیق، باید بگویم که به عنوان یک اسپانیاییزبان، یادگیری زبانهای اروپای شمالی نیازمند یک نظم و انضباط آهنین (بسیار سختگیرانه) بود.
یادگیری زبان آلمانی نه تنها از حیث دسترسی به ادبیات پژوهشی و منابع آلمانی اهمیت داشت؛ بلکه راه را برای یادگیری ساختارهای سایر زبانهای ژرمنی، مانند هلندی و دانمارکی، نیز هموار کرد. با بهرهگیری از فرهنگ لغتهای لغت غنی و تمام منابع الکترونیکی کنونی، توانستم به آن تنوع زبانی مورد نیاز این پژوهش دست یابم. فراتر از آن، به هر یک از کتابخانههای خارجی که مراجعه کردم، کارکنان فوقالعاده بودند و به من در یافتن منابع مورد نیازم کمک میکردند و در بسیاری از موارد راهنمای من بودند. با این حال، چالش اصلی زبانهای خارجی نبود، بلکه شناخت و درک مناظرات و مباحث ملّی هر یک از سنتهای تاریخنگاری بود. اساساً مدیریت و تسلط بر حجم گسترده ادبیات آکادمیک پیرامون فاشیسم و جنگ جهانی دوّم در همه کشورها، برای یک فرد و در قالب یک پروژه غیرممکن است. بهترین راهکار برای مواجهه با این چالش، بهرهگیری از مرور و نقد کتاب (Book reviews) بود. نقدهای سنجیده و خوب به شما این امکان را میدهند که به یک دید کلی دربارهی کتابی خاص به دست آورید و فصلها یا مفاهیمی را که میتوانید از آن استخراج کنید، شناسایی نماييد، که این امر موجب صرفهجویی فراوانی در زمان شما میشود.
سالوادر لیما: برای آن دسته از خوانندگان ما که هنوز کتاب شما را نخواندهاند، بسیار خوب خواهد بود اگر توضیح دهید که همدستان (کولابوراتورها) چه کسانی بودند؟ آنها چه نوع روابطی میان خود و با آلمان نازی داشتند؟ چگونه با سیاستهای ملّی و بومی خود مقابله میکردند؟ شما نوشتهاید که همه آنها لزوماً فاشیستهای سرسخت یا متقاعدشده نبودند. پس انگیزههای آنها در آن زمان چه بود؟
دیوید الگره: همدستان فاشیسم یا نازیسم، بخشی از یک مجموعهی بسیار ناهمگن (نامتجانس) بودند؛ بطوری که الگوها و تیپهای شخصیتی بسیار متفاوتی در درون آنها وجود داشت. نکته بسیار مهمی که باید آن را درک کنیم، این است که احزاب یا سازمانهای فاشیستی که در سالهای ۱۹۳۹/۱۹۴۰ گزینه همکاری با اشغالگران را انتخاب کردند، دقیقاً در همان برهه زمانی دچار ریزش شدید و تخلیه کادرهای مبارز خود شدند. امّا چرا؟ هسته ایدئولوژیک این احزاب، گونهای از ناسیونالیسم راست افراطی بود؟ ویژگی بارزی که فاشیسم را به عنوان یک فرهنگ سیاسی تعریف میکند. پروژههای آنها ناسیونالیستی و در جستجوی عظمت و توسعهطلبی ملّی از طریق خشونت بود. بنابراین، بیشتر این مبارزان ناسیونالیست در هلند، بلژیک، فرانسه و اسکاندیناوی دیگر نمیتوانستند از سازمانهای خود حمایت کنند، چرا که رهبری آنها تصمیم گرفته بود به یک قدرت اشغالگر کمک کند؛ حتی اگر خود آنها از بسیاری جهات با ایدئولوژی نازی موافق بودند. آلمان یک امپراتوری توسعهطلب بود که به دنبال هژمونی (سلطه) قارهای بود و در الحاق کشورها یا مناطقی با جمعیت ژرمنیتبار تردیدی به خود راه نداده بود. به عنوان مثال، «جنبش ناسیونال سوسیالیست هلند» (NSB) و «اتحادیه ملی فلاندرز» (VNV) در ابتدا خواهان اتحاد کشورهای هلندیزبان با ایجاد «هلند بزرگ» بودند.
حال چگونه اعضای آنها میتوانستند اشغالگری آلمان را تأیید کنند و به اساس (SS) یاری رسانند، در حالی که هیملر نقشهها و برنامههای متفاوتی برای کل کشورهای فرودست (هلند، بلژیک و لوکزامبورگ) در سر داشت؟ این تناقضات میان هسته ناسیونالیستی احزاب فاشیست و منافع سیاسی آنها برای مشارکت در «نظم نوین» هیتلر، خود را در همان فرآیند ریزش و تخلیه نیروها که اشاره کردیم، نشان داد. پس از سال ۱۹۴۰ چه اتفاقی برای سازمانهای همکاریکننده با فاشیسم (کولابوراسیونیستی) افتاد؟ فضای خالی برجامانده از اعضای اولیه، توسط فرصتطلبانی که در دقایق آخر به این جریان پیوستند، پُر شد. این «کاسبان موقعیت و ارتقای اجتماعی» هیچگونه وابستگی ایدئولوژیکی به آرمان فاشیسم نداشتند. بسیاری از آنها که در جستجوی ثروت، قدرت و نفوذ بودند، به شدت سیاسی شدند تا جایی که برای اعزام به جبهه شرق داوطلب گردیدند. به هر حال، پس از سال ۱۹۴۰، به نظر میرسید رایش سوم به سوی یک پیروزی مطلق گام برمیدارد؛ از این رو، بسیاری از مردان جوان در کشورهای اشغالشده، همکاری با آنان را فرصتی برای مشارکت در یک لشکرکشی باشکوه و پیروزمندانه میدیدند.
در هر صورت، ریزش مبارزان ناسیونالیست قدیمی و جذب نیروهای تازه نفس (تزریق خون تازه)، منطقی رایج در فضای پرآشوب سیاسی و نظامی دورهای است که من مورد مطالعه قرار دادهام، یعنی بین سالهای ۱۹۳۱ تا ۱۹۵۱. حتی در اسپانیا، در طول جنگ داخلی و پس از تثبیت رژیم فرانکو، تبادل و جابجایی کادرها در «جنبش ملّی»(۵) صورت گرفت. ستیزهجویان متمایل به فاشیسم در «فالانژ» با برخی از روشهای خشونتآمیز اعمال شده توسط ارتش، و همچنین با ادغام در بخشهای سنتی ملّی-کاتولیک موافق نبودند، بنابراین جنبش «موفیمینتو»(۶) را ترک کردند. حزب کمونیست یوگسلاوی نیز فرآیند مشابهی را از سر گذراند و صفوف خود را در دوران جنگ، به بهای تضعیف سایر احزاب سوسیالیست یا دموکرات، ده برابر افزایش داد. نتیجهگیری این است که دوران جنگ و آشفتگی، این فرصتها را برای نوسازی سازمانهای سیاسی موجود و از همه مهمتر، رادیکالیزه کردن آنها ایجاد میکند. رادیکالیزه شدن همواره دریچهای برای ارتقای موقعیت اجتماعی/فرصتطلبی (کاسبی موقعیت) در احزاب سیاسی است.
هدف من از نگارش این کتاب، یافتن تعریفی مناسب از «همکاریگرایی/همکاری با دشمن» (Collaborationism) بود. همکاری با اشغالگران میتواند نگرشها و واکنشهای متفاوتی را در بر بگیرد. در واقع، راههای متعددی، اعم از همکاری غیرفعال (پسیو) یا فعال، برای مقابله با پدیده اشغال وجود داشت، همه آنها نیز لزوماً اهداف سیاسی را دنبال نمیکردند. اگر ما این تمایزها و تفاوتها را مد نظر قرار ندهیم، بسیاری از افراد یا گروههایی را که صرفاً برای بقای خود تلاش میکردند، به همکاری با دشمن متهم خواهیم کرد؛ بهویژه زنان را. بسیاری از زنان بیوه یا زنان مجرد در مناطق اشغالی، چارهای جز متوسل شدن به حمایت مقامات آلمانی و در برخی موارد ازدواج با آنها را نداشتند، تا از خشونت مردانه در امان باشند و وسیلهای برای امرار داشته باشند. آیا این همکاری با دشمن است؟ من فکر نمیکنم. حداقل از یک منظر سیاسی، این پدیده «بقا» (تلاش برای زنده مانده) است.
سالوادر لیما: بنابراین، فراتر از منافع سیاسی احزاب ناسیونالیست، شما معتقدید که مناطق خاکستری فراوان و اشکال بسیار متنوعی از «همکاری با دشمن» وجود داشته است.
دیوید الگره: دقیقاً همینطور است. علاوه بر این مسئلهی «همکاری اقتصادی» نیز مطرح است که پرداختن به آن به عنوان یک مورخ، خود موضوعی کاملاً متفاوت برای بررسی است. به عنوان مثال، در فرانسه، صنایع بزرگ در دوران اشغال آلمان و تحت حاکمیت رژیم ویشی به فعالیت خود ادامه دادند. اگر برخی نوسانات در عملکرد و بهرهوری آنها دیده میشد، ناشی از تغییر نیازهای ماشین جنگی آلمان بود، نه شکلگیری نوعی «مقاومت اقتصادی». بعدها، در جریان پاکسازهای بعد از جنگ در سالهای ۱۹۴۴ و ۱۹۴۵ در فرانسه(۷)، صنعتگران فرانسوی همکاری خود را اینگونه توجیه کردند که این کار راهی برای جلوگیری از برچیده شدن صنایع و انتقال آنها به آلمان بوده است. به هر تقدیر، این افراد به دلیل نفوذ سیاسیشان و همچنین نیازی که به بازسازی فرانسه وجود داشت، مانند سایر گروههای حرفهای و اجتماعی، شامل پاکسازیهای سیاسی و اجتماعی نشدند.
در واقع، مورد صنعتگران فرانسوی، مثال خوبی از هماندست همکاریکنندگانی است که نازیها به دنبال آن میگشتند. در کشورهای اشغال شده، آژانسهای آلمانی ترجیح میدادند به جای أحزاب فاشیست، با نخبگان سنتی (Traditional elites) کار کنند. شاید این مسئله متناقض به نظر برسد، امّا منطق خاص خود را دارد؛ نازیها عملگرا بودند. نخبگان سنتی به دلیل مشروعیت اجتماعی، جایگاه سیاسی و منابع اقتصادیشان، اعتبار بسیار بیشتری داشتند و در صورت ارائه انگیزههای مناسب، میتوانستند متحدان قابل اعتمادی باشند. از سوی دیگر، احزاب فاشیست محلی به عنوان سازمانهای گانگستری حاشیهای و بیاعتبار دیده میشدند؛ به همین دلیل بود که آنها با بیتوجهی سیستماتیکِ هیملر و دیگر مقامات نازی مواجه میشدند.
اولویتهای نازیها متفاوت و در حال تغییر بود؛ و حتی برای همه کشورها یکسان پیش نمیرفت. علاوه بر این، سیاست آلمان در سرزمینهای اشغالی یک سیستم بینقض و یکپارچه نبود. هر آژانس نازی مقامات، دیدگاهها و جاهطلبیهای خاص خود را داشت و آنها تمایل به رقابت برای قدرت و پول با یکدیگر داشتند. بهعنوان مثال، رابطه بین «ورماخت» (ارتش آلمان) و «وافن اساس» هارمونیک و هماهنگ نبود. این وضعیت فرصتهای متفاوتی را برای همکاریکنندگان باهوش و زرنگ فراهم میکرد، امّا در عین حال با توجه به تغییر رویکردها و فساد مقامات آلمانی، خودِ فرآیند همکاری را به تلاشی بسیار دشوار تبدیل میکرد. در نتیجه، فضایی از بیاعتمادی و رقابت میان خودِ همدستان شکل گرفت؛ چنین افرادی چارهای نداشتند، جز اینکه نگرشهای فاشیستی خود را تشدید کنند که شاید از سوی اشغالگران جدی گرفته شوند. آنها میدانستند که وقتی وارد بازی با آلمانیها شوند، دیگر راه بازگشتی به آغوش ملّت وجود نخواهد داشت – تنها راه پیش رو، فقط پیروزی نازیها است.
سالوادر لیما: شما توضیح دادهاید که چرا آژانسهای نازی به دنبال همکاری نخبگان سنتی بودند. امّا نگرش خود این نخبگان نسبت به پدیدهی اشغال چه بود؟ فاشیسم برای آنها چه معنایی داشت؟
دیوید الگره: برای نخبگان سنتی، همکاری با آلمان نازی راهی برای تضمین بقاء و تداوم ملتهایشان، جلوگیری از ضمیمه شده کامل خاک کشورشان به آلمان، و تقویت مکانیسمهای کنترل اقتصادی و اجتماعی خودشان بود. این نکتهی بسیار مهمی است که هرچه بر آن تأکید کنم، باز کم است. همکاری نخبگان اقتصادی و احزاب راستگرا، میزان واقعی اتکای فاشیسم بر گروههای سنتی ضدانقلابی (Counter-revolutionary) را بهوضوح نشان میدهد. آنها شاید با تمام روشها و ایدههای خشونتآمیز نازیها و فاشیستها موافق نبودند؛ امّا در کل، در دیدگاههای شدیداً ضدکمونیستی (Anticommunism) و مواضع مرتجعانه (Reactionary) نسبت به جامعه و سیاست دموکراتیک با آنها همنظر بودند.
همین فرآیند را میتوان در حزب ناسیونال سوسیالیست (نازی) نیز یافت. این حزب که تا اوایل دههی ۱۹۳۰ سازمانی حاشیهای بود، زمانی به نیروی سیاسی اصلی در آلمان تبدیل شد که نخبگان اقتصادی دریافتند این حزب، راهکاری جایگزین و غیردموکراتیک برای کسب قدرت ارائه میدهد. بنابراین، نوعی ادغام و ائتلاف میان نازیها و نخبگان سنتی شکل گرفت. این سنجه و مشاهده برای اسپانیا نیز؛ جایی که بحث کلاسیک در بارهی ماهیت فاشیستی رژیم فرانکو هنوز به پایان نرسیده است، بسیار حیاتی است. حال، اگر بنای یک رژیم فاشیستی به میزان زیادی به تجمع نخبگان سنتی و احزاب ضدانقلابی وابسته بوده باشد، پس کاملاً مشروع و منطقی است، اگر بگوئیم که حکومت فرانکو، بخشی از خانواده فاشیسم بود. این جنبهها، همان مزایای پژوهش با یک رویکرد تطبیقی(۸) است.
سالوادر لیما: با این حال، همکاری با دشمن در کشورهای اروپای غربی صرفاً به نخبگان ملّی و فاشیستهای محلی محدود نمیشد. شبههای بر این تاریخ سنگینی میکند و آن «جبهه شرق»(۹) است. ایدئولوژی و معنای جنگ آلمان و شوروی برای ناسیونالیستهای راستگرای غربی چه بود؟
دیوید الگره: در سال ۱۹۴۱، اردوگاه فاشیسم تردیدی نداشت که پیروزی آلمان بر روسیه، سریع و باشکوه خواهد بود. بنابراین، هزاران نفر از همدستان اروپایی شتابان راه افتادند که در واحدهای داوطلب «وافن اساس»(۱۰) ثبت نام کنند. این امر فرصتی بود تا تعهد خود را به آرمان آلمان نشان دهند و اهرم سیاسی جدیدی را در کشورهای خود و همچنین در آژانسهای نازی به دست آورند. بماند که انتظاراتی چون ماجراجویی و کسب افتخار نیز در همه این گروههای فاشیستی ملّیگرای افراطی (اولتراناسیونالیست) تحت لوای «جنگ صلیبی ضد بلشویکی» برانگیخته شده بود. در کنار این آرمانگرایان، عناصر کلاسیک همیشگی در هر نیروی نظامی داوطلب نیز وجود داشتند: حقوقبگیران و مزدورها، افراد بیکار یا کارگران ناراضی، فراریان از عدالت، و دیگر مردان حاشیهای جامعه.
از سوی دیگر، وافن اساس به سربازان بیشتری نیاز داشت. بنابراین، فرآیند ثبت نام و آموزش داوطلبان برای جنگ آلمان و شوروی بسیار سریع و با آمادگی نچندان کافی صورت گرفت. طبق معمول کادرهای آلمانی، نیروی نظامی شوروی را دست کم میگرفتند و گمان میکردند که داوطلبان اساس این فرصت را خواهند یافت که در طول نبرد، به سربازانی باتجربه تبدیل شوند. امّا بعدها، زمانی که پیشروی ارتش آلمان متوقف شد و تلفات سنگینی به بار آمد، وافن اساس کارزار جذب نیرو را در اروپای مرکزی و غربی حتی بیشتر گسترش داد و تسریع کرد و معیارهای فیزیکی، ایدئولوژیکی یا نژادی و زمان آموزش را کاهش داد. حاصل آن، بسیج بیشتر نیروی نظامیِ ضعیفتر و هزاران کشته و زخمی در میدانهای نبرد بود.

در بازنگری گذشته، جنگ آلمان و شوروی [جبهه شرق] برای درک سیر تطور نهایی ایدئولوژی راست افراطی امری حیاتی است. تجربه داوطلبان اروپای غربی در جبههی شرق، کلانروایت و اسطوره بنیادین احزاب نئوفاشیست و راست افراطی بهشمار میرود. جنگ علیه اتحاد جماهیر شوروی، استدلالی بود که گروههای راست افراطی در طول جنگ سرد برای مشروعیت بخشیدن به جایگاه برحق خود در ائتلاف ضد کمونیستی غرب به کار میبستند. مشارکت اسپانیا در «لشکر آبی»(۱۱) نمونهای نمادین وپارادایمیک در این زمینه است. در دهه ۱۹۵۰، هنگامی که آخرین اسیران جنگی اسپانیایی توسط اتحاد جماهیر شوروی آزاد شدند، پروپاگاندای رژیم فرانکو درباره لشکر آبی بیش از هر زمان دیگری در افکار عمومی و فرهنگ عامه اسپانیا تجلی یافت. برای رژیم فرانکو، تأکید بر نبرد در جبهه شرق راهی بود که نشان دهد اسپانیا پیش از این علیه شوروی جنگیده، در خط مقدم مبارزه اروپا علیه تهاجم کمونیستم آسیایی بوده و از اینرو، عضوی مشروع از بلوک فرهنگی غرب و قدرتهای آتلانتیک محسوب میشود. در سایر دموکراسیهای اروپای غربی نیز احزاب راستگرا که توسط فاشیستهای سابق و کهنه سربازان جبهه شرق اداره میشدند، از همین روایت برای برجسته کردن مشروعیت خود به عنوان کنشگران سیاسی بهره جستند.
در واقع، انجمنهای کهنه سربازان وافن اساس و ورماخت نقش بسیار مهمی در این بازنویسی و روایت دوباره از جنگ ایفا کردند. اعضای این سازمانها تلاش میکردند تا جایگاه خود را در تاریخ و جامعه پس از چنگ احیا کنند؛ آنها این کار را به ویژه با برجسته کردن انگیزههای والا و بشردوستانه خود انجام میدادند، اقداماتی نظیر تفحص و بازگرداندن اجساد از خاک روسیه، تحقیق در باره سربازان مفقودالاثر و تلاشهایشان برای حمایت از «سیاستهای حافظه تاریخی». علاوه بر این، این کهنه سربازان نوشتههای زیادی از خود به جا گذاشتند. در میان آنها، فلیکس اشتاینر(۱۲) فرمانده سابق وافن اساس، برجستهترین توجیهگر جنگ در جبهه شرق بود. اشتاینر مجموعهای از مقالات نوشت که در آنها از وافن اساس به عنوان نخستین ارتش بینالمللی غربی دفاع میکرد؛ نیرویی که به زعم او، سلف ناتو در مبارزه با کمونیسم بود. افزون بر این، آنها ادعا میکردند که مقاومتشان در برابر ضدحملههای شوروی به متفقین فرصت داد تا به موقع به آلمان برسند، پیش از آنکه ارتش سرخ تمام اروپای مرکزی را اشغال کند. از دیدگاه صرفاً عینی و نظامی، چندان هم اشتباه نمیکردند. مسئله این است که آنها این گفتمان را فراتر بردند و اعلام کردند که نبردشان، غرب را از اشغال کمونیستی نجات داده است. از دیدگاه منحرف و دگرگون شده آنها، این امر نمادی از یک «برادری اروپایی میان ملتها با ارزشهای مسیحی» در برابر بلشویسم بینالمللی بود. توجیه حمله آلمان به اتحاد جماهیر شوروی، همان راه گریز و برگ برندهای بود که همپیمانان و همدستان سابق نازیها پیدا کردند، که دوباره خود را به عنوان اعضایی از خانواده اروپایی تثبیت کنند. شگفتآور اینجاست که این توجیهگران و کهنهسربازان فاشیست، یک شکست تمامعیار را به یک پیروزی بدل کردند؛ امری که به الگویی برای نسلهای بعدی هواداران راستگرا در اروپا تبدیل شد.
سالوادر لیما: خوب، درسته که در دوره بلافاصله پس از عقبنشینی آلمان در جبهه شرق، داوطلبان وافن اساس به کشورهای خود بازگشتند تا جایگاه خویش را در رژیمهای دستنشانده و همدست بازپس گیرند. با این حال، سیر تحولات جنگ تا سال ۱۹۴۴ تغییر کرده بود. آلمان در حال رانده شدن از جبهه شرق بود، متفقین از پیش در ایتالیا میجنگیدند و شایعات مبنی بر پیاده کردن نیرو در شمال فرانسه فراگیر شده بود. بنابراین، همدستان نازیها مجبور بودند با جنبشهای مقاومت جسورتر و بیباکتری مبارزه کنند. چرا شما بر این باورید که مفهوم «جنگ داخلی» میتواند برای درک این منازعه داخلی همزمان هم مفید و هم در عین حال گمراهکننده باشد؟
دیوید الگره: برای سخن گفتن در مورد یک جنگ داخلی، باید مجموعهای از شرایط وجود داشته باشد، که در کشورهای اشغالی وجود نداشت. یک جنگ داخلی مستلزم منازعه بر سر حاکمیت ملّی و مشروعیت حکومت بین دو طرفی است که به یک اندازه واجد شرایطِ اِعمال حاکمیت و بسیج مردم هستند و از توانمندیهای نظامی مشابهی بهره میبرند. صرف نظر از ایتالیا - جایی که یک جنگ داخلی واقعی در سالهای ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۵ در آن رُخ داد - یافتن چنین شرایطی در مابقی اروپای غربی اشغالی شده دشوار است. آنچه ما در آن کشورها میبینیم، جنبشهای مقاومتی هستند که اشکالی از جنگ چریکی علیه همدستان نازی را، پیش میبردند. مقیاس و ابعاد نبرد، شاخصه مرتبط دیگری در جنگهای داخلی است. منازعات میان مقاومت و همدستان نازیها، گروههای کوچک و اقلیت را در بر میگرفت. کادرها و شبهنظامیان هر دو طرف به شدت سیاسی شده بودند، امّا شمار آنها در مقایسه با کل جمعیت کشور بسیار ناچیز بود. در اینجا خبری از بسیج عمومی - که معمولاً در بستر جنگهای داخلی رُخ میدهد - و نیز استفاده از تسلیحات سنگین و آتشبار مداوم نبود. علاوه بر این، جنبش مقاومت در هر زمانی قادر نبود آسیبهای جدی به ارتش آلمان و فرماندهی قلمرویی آن وارد کند. در واقع، بیشتر حملات خشونتآمیز جنبش مقاومت متوجه آلمانیها نبود. آنها ممکن بود علیه آلمان از پروپاگاندا استفاده کرده باشند، امّا خصومتهای خشونتآمیز و عملی آنها علیه همدستان نازیها بود. چرا؟ چون نبرد آنها جنبه داخلی داشت. جنبش مقاومت میدانست که در حال جنگ برای سازماندهی آینده ملّت است. بنابراین، این مبارزه مربوط به یک جنگ قارهای نبود، بلکه معطوف به پایان دادن به فاشیسم محلّی و راست افراطی محافظهکار (اولتراکانسرواتیو) بود. در هر صورت، مفهوم جنگ داخلی ممکن است برای توصیف مبارزه جنبش مقاومت مناسب نباشد، امّا حداقل ما را ناگزیر میسازد که به چنین منازعاتِ داخلی با ظرافت و دقت نظر(۱۳) بیشتری بنگریم. به همین دلیل است که این مفهوم کارآمد بوده و طرح این پرسش برای مورخان جذاب است.
سالوادر لیما: در اواخر کتاب، شما تبیین میکنید که چگونه جریان همدستی با اشغالگران(۱۴)، جنبش مقاومت و پاکسازیهای نهایی(۱۵) بر سازماندهی و فرهنگهای سیاسی اروپای پس از جنگ تأثیر گذاشتند. آیا فکر میکنید این مسائل امروزه هم هنوز حائز اهمیت هستند؟
دیوید الگره: به نظر من، میتوانم بگویم که آنها دیگر [به شکل سابق] اهمیت ندارند. چندین دهه سپری شده و نسل قدیمی جنگ از میان رفته است. جنگ جهانی دوّم و تجربه فاشیسم دیگر تقریباً به دوران پیشاتاریخ پیوستهاند. حقیقت این است که اسطوره پس از جنگ پیرامون جنبش مقاومت و مبارزه ضد فاشیستی، طی دهههای اخیر زیر سوال رفته است. برای سالهای متمادی، مفهوم «مقاومتگرایی»(۱۶)، - یعنی این ایده کلی که همگان با پیوستن به جنبش مقاومت یا نیروهای متفقین با اشغالگری نازیها مخالفت کردند - بسیار محبوب بود و به طور کامل در روایتهای ملّی گنجانده شده بود. این امر راهکاری برای مواجهه با گذشته، و احیای عزتنفس ملّی بود. هرچه که باشد، آنچه اشغالگری نازیها و جریان همدستی با آنها آشکار ساخت، ضعف و شکنندگی وحدت ملّی بود. همدستان نازیها نشان دادند که ملّت یک جوهر ذاتی و طبیعی نیست که انسجام اجتماعی هماهنگ و موزونی را تضمین کند. آنها باور عمومی به مفهوم ملّت را مخدوش کردند به همین دلیل بود که پاکسازی همدستان سیاسی [نازیسم] وضرورت بازسازی بافت اجتماعی با تکیه بر اسطورهسازی پیرامون جنبش مقاومت و چریکهای پارتیزان إحساس میشد. با این حال، از زمان انقلاب فرهنگی سال ۱۹۶۸، نسل جدید «بیبی بومرها»(۱۷) این دیدگاههای والدین و رهبران خود را به چالش کشیدهاند. بسیاری از دانشجویان و کارگران، نظم پس از جنگ را نوعی فریب پنداشتند که مفاسد بنیادین سیستم را تغییر نداده بود. پیامد این امر، پایان یافتن اسطوره افسانه مقاومتگرایی و بازنگری در تجربه فاشیسم از چشماندازهای متفاوت بود. گذشته از این، چه بخواهیم چه نخواهیم، فاشیسم بخشی از تاریخ اروپا است. نسل جدید مورخان دریافتند که دیگر نمیتوانند این مسئله را در تاریخهای ملّی خود نگاه دارند. این امر به معنای نوسازی ضروری در خطوط فکری و مطالعات مربوط به فاشیسم، جنگ و «پاکسازی سیاسی-اداری»(۱۸) بود. جوامع اروپایی از آن زمان به طرز چشمگیری تغییر کردهاند، بنابراین مشکلات جدیدی را انباشتهاند. جریانهای راست و چپ نیز خود را با دوران جدید وفق داده و برنامهها و گفتمانهای خود را با پیرامون مسائل مدرن بازسازی کردهاند. امروزه دیگر کسی به یاد نمیآورد که تحت یک رژیم فاشیستی زیستن چگونه است. از این رو، اجماع ضدفاشیستی پس از جنگ تضعیف شده است، و فرسایش کنونی «دولت رفاه» و مدل اقتصادی آن، موجب گسترش پایگاه رأی راست افراطی به عنوان یک «رأی اعتراضی»(۱۹) میشود. به همین دلیل است که مطالعه تاریخ همدستی با اشغالگران و اسطوره جبهه شرق، برای درک ماهیت واقعی احزاب راست افراطی امری حیاتی و کلیدی است.
مصاحبه: مارس ۲۰۲۳
برگرفته از مجله: Jacobin magazine
پایان
___________________________
۱- Collaborators of the New Order
۲- David Alegre دیوید الگره لورنز (مورخ و نویسنده)
دکترای تاریخ تطبیقی و استاد تاریخ مدرن در دانشگاه خرونا اسپانیا.(Girona) .
او پژوهشگر برجستهای در زمینه تاریخ نظامی، فاشیسم، جنگهای داخلی و جنگ جهانی دوّم است. (Collaborators of the New Order)
از آثا ر مهم اخیر میتوان به کتاب «جلادان سال ۳۶» (Verdugos del 36) چاپ ۲۰۲۵ و کتاب «جنگهای داخلی: تاریخ جهانی از ۱۹۱۷ تا کنون» اشاره کرد.
۳- Claudio Pavone
۴- کلودیو پاوونه (۳۰ نوامبر ۱۹۲۰ – ۲۹ نوامبر ۲۰۱۶) مورخ و آرشیودار ایتالیایی بود.
پاونه ریاست «مؤسسه تاریخی جنبش آزادیبخش در ایتالیا» و «انجمن تاریخ معاصر ایتالیا» را بر عهده داشت و مدیر نشریه تاریخ «پارو لهکیاوه» (به معنای «واژگان کلیدی») بود. او در ۹۵ سالگی، تنها یک روز پیش از تولد ۹۶ سالگیاش، درگذشت.
۵- National movement
۶- Movimiento
۷- Epuration
۸- Comparative perspective
۹- Eastern Front
۱۰- Waffen SS
۱۱- Blue Division
۱۲- Felix Steiner
۱۳- Nuance
۱۴- Collaboration
۱۵- Résistancialisme
۱۶- Résistancialisme
۱۷- Baby Boomers
افزودن دیدگاه جدید