يكشنبه ۲۲ تير ۱۳۹۹ - ۱۲ ژوئیه ۲۰۲۰

نشسته بر نیمکتی تنها درمسیرباد های بهاری، درغربت روز های کرونا!

۰۵ خرداد ۱۳۹۹

ابرها می غرند باد همراه باران شلاق می کشد. آب رودخانه لحظه به لحظه بالا می آید. سنگی نسبتا بزرگ با سرعت به پایم می خورد تعادلم را بر هم می زند! دستم رها می شود و با صورت به داخل آب سقوط می کنم؛ سرعت آب به گونه ای است که می چرخاندم، قادر به فکر کردن و حرکت نیستم. همه چیزدر چند ثانیه اتفاق می افتد!

این جا در این شهر ساحلی مالمو درگوشه ای از ساحل لیم هام، تنها یک نیمکت است؛ نهاده شده در مقابل اقیانوس، بر بالای یک بلندی که افق دید را تا بیکران آب ممکن می سازد.بادهای بهاری دامن خود را بر تن سرد اقیانوس می کشند، برمیخیزند در فضا چرخ می زنند، بسردی دست بر تن وصورتت می کشند، ناگزیرت می کنند که لباس گرم بپوشی وبا شال گردنی ضخیم گلو گاه خود را بپوشانی و بر این نیمکت تنها بنشینی و در رویا های خود غرق شوی.

جائی که نیمکت نهاده شده، چمن زار وسیعی است که از یک سو تا ساحل شنی اقیانوس امتداد می یابد و سویی دیگر تا خط آرام شروع جنگلی کم عمقی گسترده می شود.رنگ سبزچمن زارورنگ زرد مایل به خاکستری آب اقیانوس باهم فصائی اثیری آمیخته با نوعی سکون وتنهائی را می سازند. آرامش جنگل پشت سر، غرش مداوم موج هائی که خود را بر ساحل می کوبند،فریاد تیز مرغان دریائی ،گرمای داخل لباس! ترا باخود به درون رخوتی لذت بخش می برد.

گاه زمان و مکان از دسترست خارج می گردد .خیال حوصله بحر می پزد و خاطرات جان می گیرند.

امروزاین هوای بهاری آشنا، این شوخی خورشید با ابرها که گاه پنهان می شود وزمانی دیگر چشمک زنان از پشت ابری دیگر ظاهر می گردد،من را باخودبه اطاق های لبریز از خاطره می کشاند اطاق های انباشته از چهره هائی که وقتی به خاطرشان می آورم محومی شوند، صدا هایئ که وقتی تلاش برای شنیدنشان می کنم دور می گردند، مانند آوائی نامفهوم درزمانی دوربسان یک نجوای بر آمده از دل ابدیت . نگاه هائی محوشده در زمان!

صدای آبشارهای کوچک، صدای ریختن سنگریزه ها به انتهای دره.

هفت نفرند با کوله پشتی های سنگین، چهره های جوان که ترانه خوان ره می سپارند.هرهفت نفر دانشحویان دانشگاه تبریزند.از دانشکده های مختلف. آن که پیشاپیش حرک می کند "حاجی" دانشجوی کشاورزی است. صدای زیبائی دارد و کوه نورد ماهری است اکثرا جلودار! چهارنفر دانشجوی دانشکده علوم اند، یک دانشجوی پزشگی و آخرین نفر من هستم دربرنامه ای ده روزه از خلخال به درام واز درام به زنجان.

بسیارسفرها کرده ام، بسیارراه ها در نوردیده ام، .اما هرگز زیبائی نظیراین سفر جادوئی که از میان دشت های پوشیده از لاله وگاه از جنگل های کم پشت اما تاریخی می گذشت، از میان درختانی که طول عمرشان به قرن ها می رسید ندیده ام!

از تنگ راهه هائی گذر کردیم که قرن ها بدون کوچکترین تغیر همچنان سخت وصعب العبور مانده بودند. صدا هائی وحشی که از پائین دره ها بگوش می رسید. صدای آهوانی که سم به صخره ها می کوبیدند، صدای کبک های مست از بوی بهار که مستانه برای جفت های خود میخواندند.

کل های قوی جثه را دیدیم که با شاخ های بلند، با عظمت و شکوه باور نکردنی بر بالای صخره ها ایستاده بودند و بی هراس بر این گروه کوجک می نگریستند.

طرف راستمان در دور دست رود قزل اوزن مانند رشته ای از نقره درون دره می پیچید و در امتداد حرکت ما جاری بود.به میدان گاهی کوچکی رسیدیم با آبشاری نسبتا بلند که در حوضچه ای عمیق فرو می ریخت .اطراف آبشار پوشیده از پونه های تازه روئیده ،شنگرف و گیاهان کوهستانی قابل خوردن بود.برگ های لطیف بهاری با رنگ های روشن، گل های سفید وزرد.

اندگی آنطرفتردر میدان گاهی کوچک، درخت چنار عظیمی قرار داشت، چنان عظیم که در بدنه خالی شده آن امام زاده ای به اندازه یک اطاق کوچک را در خود جای داده بود. با مجاوری جوان که شالی سبز بر کمر بسته وروی کنده ای مقابل این امام زاده درختی نشسته بود.

داخل امام زاده قبری بود پوشیده از پارچه های رنگی ویک علم که در ورودی آن نهاده شده بود.مرد مجاورامام زاده دهاتی خوش صحبتی بود که این دکان از نسلی به نسلی به اورسیده بود.

در همان جا داخل تنه درخت زندگی می کرد وهرازگاهی به دهکده خود که چندین فرسنگ دور تر بود میرفت.

"این امام زاده قرن هاست که اینجاست از تمام روستا های دور ونزدیک به زیارتش می آیند نذرمی کنند وحاجت می گیرند . این درخت وقتی که امام زاده تحت تعقیب بود وعده ای قصد کشتن او را داشتند وی را درون خود جای داد! او سال ها در همین گوشه دور افتاده مخفیانه زیست و عاقبت هم درون همین درخت جان به جان آفرین سپرد.

نسل اندر نسل ما خانواده من از مریدان او بودند.ازاین مکان مقدس حراست کردند حال به من رسیده است.

من معجزاتی از اودیدم که قابل بیان نیست! حتی آهوان وگوزن هائی که برای نوشیدن آب می آیند دور این درخت طواف می کنند.من پلنگ هائی دیدم که آمدند ازاین حوضچه نوشیدند بی آن که متعرض من شوند از کنارم گذشتند ورفتند."

یکی از بچه می گوید "اگر برایمان چائی از این علف های معطر دم کنی ،من به معجزه این درخت و حرف های تو ایمان خواهم آورد." او می خندد ،کتری سیاه ودود گرفته را لبریزاز پونه های وحشی وآب حوضچه می کند وبر روی اجاق می نهد.

اندکی بعد ما گوارا ترین چای گیاهی را می نوشیم، تصمیم می گیریم که شب همان جا اطراق کنیم .شبی فراموش نشدنی درزیرشاخ وبرگ چناری کهن سال که بخشی از تاریخ این سر زمین است. دور آتش حلقه زده ونشسته ایم .حاجی بخشی از اپرای کور اوغلی را می خواند"

ساقی به نور باده بیفروز جام ما،

مطرب بزن که کار جهان شد به کام ما، به کام ما

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما... "

همه سرمست از عکس رخ یار سر بر بالین می نهیم، یاری ساخته شده بررویا های جوانی ،یاری که قصد بزیرکشیدن فلک ودر انداخن طرحی نودر سردارد.

صبح مرد روستائی مجاور امام زاده، صبحانه ای از تخم مرغ، عسل و نانی که روی ساج پخته است می دهد خنده وشادی . آفتاب سر زده ،هنگام رفتن ودل کندن از این میدان گاهی جادوئی است! پولی به مرد روستائی می دهیم امتناعی نمی کند .حاجی به خنده می گوید "این به خاطر معجزه خود توست !و نان ساجی که بما دادی "همه می خندند! مجاورامام زاده نیزخنده بر لب بدرقه مان می کند.

روزی درخشان با ابرهای پراکنده که همراه ما حرکت می کنند.آفتابیکه گاه بر ما وگاه بر دشت وسیع پهن شده در دور دست می تابد. هوائی بهاری از آن دست که منوچهری ترسیم می کند هوائی "چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا"

در حال سرازیر شدن به طرف درام هستیم و ساعتی بعد در کناره قزل اوزن.

بارانی نرم که در حال شدت گرفتن است، شروع به باریدن کرده است. قایقی بزرگ که با طناب از دو سوی رود مهار می شود ما را به کناره دیگر رود قزل اوزن می برد. همه چیز سرشار از تازگی و ماجراست. در سمت دیگر، آب رودخانه کوچک شقاقی شروع به بالا آمدن می کند. جای درنگ نیست باید از این رود که لحظه به لحظه تند تر می شود عبور کرد و به ده مقابل که گمانم نامش چورزق است رفت.

سرطنابی به آن طرف رود برای چند روستائی که ایستاده وبر ما نظارت می کنند پرتاب می کنیم. طناب را می گیرند و گروه با احتیاط شروع به عبور از رودخانه می کند. من در وسط گروه حرکت می کنم. ابرها می غرند باد همراه باران شلاق می کشد. آب رودخانه لحظه به لحظه بالا می آید. سنگی نسبتا بزرگ با سرعت به پایم می خورد تعادلم را بر هم می زند! دستم رها می شود و با صورت به داخل آب سقوط می کنم؛ سرعت آب به گونه ای است که می چرخاندم، قادر به فکر کردن و حرکت نیستم. همه چیزدر چند ثانیه اتفاق می افتد! هر شش تن عاشق در آن واحد خود را بر رویم می افکنند. جان های جوان ونیرومند که هنوز آب رودخانه قادر به حرکت دادن این توده جمع شده سنگین نیست !

یکی یقه کاپشنم را گرفته می کشد و دیگران اورا، به آن طرف کناره رود می رسیم روستائیان با هیجان وسر وصدا بیرونمان می کشند ."ساق اول ،ساق اول زنده باد ،زنده باد !" هنوز یقه کاپشنم در دست های قفل شده رضا یمینی است. در چشمانم خیره شده، با ترس وشادی. "چیزیت نشد؟"

قادر به جواب دادن نیستم! لحظاتی که در چشم بر هم زدنی گذشتند، لحظاتی که جسم تما ما دراختیار روح های عاشق بود، .آنی مقدس! سرشار ازمهر،دوستی و عقیده ای مشترک که ما عاشقان را به تنی واحد مبدل می ساخت.

قادر به برخاستن وحرکت دادن پاهایم نبودم ! دردی سخت از نوک پا تا کمر گاه ،تا مغز استخوانم می پیچید.

اندکی دور تر ده چورزق بود .ساعتی بعداز آن درد وحشتناک من دراز کشیده در کنار یک بخاری هیزمی با خاکستر گرمی که زیر کمرم نهاده بودند در خلسه آرامی فرو رفته بودم! با روستائیانی که دسته دسته به دیدن کسی می آمدند که رفیقانش اورا از دهان مرگ ربوده بودند.

سپاهی دانش ده که پسری جنوبی بود باهیجان تمامی شب در کنار ما بود. فردا صبح بچه ها به زنجان رفتند. کریم جاویدی که دانشجوی پزشگی بود پیشنهاد کرد که من یک هفته بدون حرکت درازبکشم تا درد اندکی تسگین یابد و آنها با ماشین بر گردند و من را با خود ببرند.

یک هفته فراموش نشدنی در خانه یک روستائی که فامیل اصغر جیلو بود ماندم. اجازه نداد که من به خانه کسانی دیگر که می خواستند مهمان داریم کنند بروم . تمامی روز روستائیان به دیدنم می آمدند و تا دیرهنگام سخن می گفتند. با کنجکاوی خاص روستائیان سوال می کردند. برایم از داستان های قلعه بالای ده، از قزل اوزن، از علی دارمی یاغی منطقه طارم، از برهان السطنه، ازشکارچیان پلنگ و گنج های نهفته در قلعه می گفتند.

هنوز برخی فکر می کردند که ما در جستجوی گنج به آن منطقه آمده ایم. برایم از داستان های محلی می گفتند که خود موضوع نوشته دیگریست. هفته بعد درمیان بدرقه روستائیان سوار بر اسب از رودخانه که حال آب آن پائین آمده بود عبورکردم وبا ماشین به زنجان رفتم با عسل ویک جاجیم کوچک دست باف هدیه گرفته از صاحب خانه . مادرم می گفت" دعا های من ومادررضا یمینی که پای ثابت مسجدبودند ودر کنار هم جای نماز پهن می کردند ما ها را نجات داده است ."

سال ها گذشت، انقلاب فرا رسید! حکومت اسلامی بر کشور مسلط شد .هنوز چند صباحی از انقلاب نگذشته بود که تقی عباسی به جوخه اعدام سپرده شد .اندکی بعد تر قهرمان آبرومند آذر، باقر زرنگار، رضا یمینی، دانشجوایان دانشکده علوم و کریم جاویدی دانشجوی پزشگی توسط موسوی تبریزی در یک دادگاه نیم ساعته به اعدام محکوم شدند و سرود خوان گذشتند. سال ها بعد حاجی در یک حمله قلبی چشم از جهان فرو بست. تنها فرد زنده مانده از آن گروه عاشق که از دست مرگ نحاتش داده بودند من ماندم با کوهی از درد و خاطراتی که با هر تلنگر کوچک در ذهنم زنده می شوند، قلبم را بدرد می آورند.دعا خوان ها هم گذشتند ،مادرم با صندوق صدقه اش درکنارومادر رضا نشسته بر جای نماز، درد مند از اعدام پسر.

هر زمان که این باد های بهاری، این موج های خشمگین اقیانوس، این بارش باران همراه قوس قزح گشوده شده بر آسمان من را در خود می گیرندوپنجه بر صورتم می کشند .به آن سرزمین، به آن رود خروشان ،به توده انسانی حلقه زده بر دورم ودست های گرفته از یقه کاپشنم کشیده می شوم. به جان های عزیزی که جمهوری اسلامی اعدامشان کرد، به مادرانی که در حسرت فرزندان چشم از جهان فرو بستند. یاد چه عزیزانی با من است، یاد نسلی عاشق که دارد در غبار زمان گم می شود. یادمادرانی که دیگر نیستند. چه یادها که با من است.

 

افزودن دیدگاه جدید