چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ - ۳ مارس ۲۰۲۱

ماجراهای مش رمضون - ماجرای سوم

۰۳ اسفند ۱۳۹۹

عرق سردی رو پیشونی رمضون نشست و احساس کرد که با ده تا میخ طویله مثل قاطرهای ده به زمین بستنش. مات و مبهوت به باباش نگاه میکرد و پاک لال شده بود. چشماش داشت از حدقه بیرون میزد و تصویر خودش را در مقابل خودذش میدید که چادر به سر از محله شان داره میره به سمت بیمارستان. پیش خودش فکر کرد اگه بچه های محل پی ببرند چی؟ دردسر اول حل که نمیشه هیچ، دردسر دیگه ای هم به اون اضافه میشه. آنوقت خر بیار و باقالی بار کن. رمضون در عالم خودش در حال حلاجی کردن بین چادر و طالبی وسط پاش بود که با عربده باباش که گفت: مگه لال مونی گرفتی؟ به خودش آمد.

دوهفته ای بود که رمضون سر وکله اش تو محل پیدا نبود یا درست تر اینکه جرات نمیکرد خودش رو تو محل نشون بده. قضیه خواستگاری رمضون از ابجی آقا مهدی که همه او را مهدی سه گوش صدا می کردند مثل بمب تو محل ترکیده بود و از ریز و درشت راجع به آن حرف می زدند. خلاصه شده بود نقل محفل بچه های محل برای خندیدن و سرگرم شدنشان هنگامی که سر خیابون مشغول گل یا پوچ بازی کردن یا حشیش کشیدن بودند. بیچاره مش اکبر نمی دونست این قضیه را چه طوری قورت بده. شده بود مثل زهر هلاهل. با این وجود سعی می کرد وانمود کنه که اتفاقی نیافتاده وتا آنچا که امکان داشت از رو به رو شدن با اهالی محل پرهیز می کرد. هرچند بچه های محل از متلک گفتن ابای نداشتند واین خود بیشتر موجب خنده و کرکر شون می شد. مشد اکبر فقط از اینگوش می شنید و از آن گوش بیرون می داد، انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده است. اما به محض اینکه پاشو میزاشت توخونه، هر چی از دهنش در می اومد به رمضون می گفت. رمضون هم میدونست که اوضاع فعلا بیریخته و بهتره که جلو زبونشو بگیره و چیزی نگه. هیچ چیز فعلا به نفعش نبود نه تو خونه و نه در بیرون.

برای رمضون قبل از هر چیز خوابیدن ورم تخمش مهمتر از شعر و ور گفتن بچه های محل بود ولی بعد از دو هفته هنوز نشانه ای از کم شدن ورم تخمش دیده نمی شد. تا جایی که دیگه داشت یواش یواش موجب نگرانی مش اکبر می شد. به این فکر افتاد که بایستی یجوری رمضونو ببره بیمارستان و از خیر مرحم درویش بگذره، چون کاری صورت نداده.

مش اکبر سیگاری از جیب بغل کتش درآورد وآتیش کرد و رفت تو درگاهی اتاق نشست. لای در اتاق را باز کرد که دود تو اتاق نپیچه. دو سه تا پک محکم به سیگارش زد و دودش را لحظه ای در سینه حبس کرد وبعد با آهای که از اعماق وجودش بیرون می زدا آنرا بیرون داد. سرشو بلند کرد به آسمون و گفت: آخه اینم شد زندگی که نتونی بچه ات رو ببری بیمارستان از دست یه مشت الدنگ سر راهی؟... مونده بود که چیکار کنه...

پک های آخرش رو به سیگار میزد که یکباره روکرد به رمضون و گفت: پیدا کردم ...

چیرو پیدا کردی ...؟

کاریت نباشه ... پیدا کردم ...

آخه چی رو پیدا کردی ...؟ مگه چیزی رو گم کرده بودی؟

مگه نمیخواهی بیضه ‌ات خوب بشه؟

چرا ... میخوام!

پس خوب گوش کن که چی میگم...

گوشم با توست...

مش اکبر به رمضون گفت: چمدون مادر خدا بیامرزت که میدونی کجاست؟

رمضون با تعجب نگاهی به پدرش کرد و گفت: مگه ما تو قصر داریم زندگی می کنیم که از جای چمدون مادر خدا بیامرز می پرسی؟ چمدون جلو چشمته ... بگو چی تو سرته ... چی میخوای بگی ...؟

چمدون مادرتو بیار جلو ... بازش کن ...

رمضون بیچاره گیج شده بود ولی چاره ای نداشت جز اجرای دستور باباش. چمدان مادرشو کشید جلو وبا احتیاط آن را باز کرد و همچنان که چمدان را به سمت پدرش می چرخاند احساس دلتنگی عمیقی از نبود مادرش وجودش را فراگرفت. با این وجود تلاش نمود که بر احساسات درونیش غلبه کند و مانع از سریز شدن اشگ های شود. با صدایی مردد پرسید... لباسای مادرم را برای چی میخواهی؟

مش اکبر گفت: چادر مادرت رو از چمدان بیار بیرون ... فقط چادر ...

رمضون که بیشتر گیج شده بود... پرسید: با چادر میخواهی چیکار کنی...؟

کاری نمیخوام بکنم ... چادر رو برای تو میخوام.

رمضون حقیقتا گیج و منگ شده بود و هنوز از کار پدرش سر در نیاورده بود که مش اکبر با صدای بلند گفت: مگه نمیخواهی بیضه ات خوب بشه؟ برای اینکه بتونی از توی محل بریم بیرون بایستی چادر مادرتو سرت کنی. فهمیدی حالا؟ دو راه بیشتر نداری... یا چادر سرت می کنی میریم بیمارستان که خوب بشی یا اینکه میشینی خونه با همین طالبی وسط پات؟ حالا کدومشو میخوای؟ این یا اون؟

عرق سردی رو پیشونی رمضون نشست و احساس کرد که با ده تا میخ طویله مثل قاطرهای ده به زمین بستنش. مات و مبهوت به باباش نگاه میکرد و پاک لال شده بود. چشماش داشت از حدقه بیرون میزد و تصویر خودش را در مقابل خودذش میدید که چادر به سر از محله شان داره میره به سمت بیمارستان. پیش خودش فکر کرد اگه بچه های محل پی ببرند چی؟ دردسر اول حل که نمیشه هیچ، دردسر دیگه ای هم به اون اضافه میشه. آنوقت خر بیار و باقالی بار کن. رمضون در عالم خودش در حال حلاجی کردن بین چادر و طالبی وسط پاش بود که با عربده باباش که گفت: مگه لال مونی گرفتی؟ به خودش آمد.

داشتم بالا پایین می کردم که اگه لو بریم سوخت و سوزش چقده؟ اصن میرزه بخاطر یه طالبی چادر سر کنم یا نه؟ آخه میدونی ... الان فقط قضیه آبجی آقا مهدی سه گوشه واگه چادر سر کردنم لو بره قضیه طالبی هم رو میشه و اونوقت قضیه میشه سه تا ... بعد باید چیکار کرد ... وقتی اوضاع بشه قمر در عقرب؟

به اونش فکر نکن. فوقش از محل میریم یه جای دیگه. میریم طرف شوش خونه میگیریم. جا قعطی که نیست. چیزی که زیاده اتاق خالیست!

رمضون گفت بزار کمی فکرکنم و همه جوره قضیه رو بسنجم.

باباش گفت: معطل نکن که زیاد وقت نداری. اگه لفتش بدی ممکنه از مردی بیافتی و اونوخت چادر سرکردنت هم دردی دوا نمی کنه.

تو بد مخمصه ای گیر کرده بود. رمضون پیش خودش گفت: همه با خاطرخواهی به سرانجوم میرسن... به سرنجوم که نرسیدیم، هیچی، یه طالبی هم وبال گردنم شد.

رو کرد به باباش ...

باشه قبول ... اما وقتی رسیدیم مریض خونه ... چه جوری چادر رو از سرم بردارم که کسی ملطفت نشه؟

میری دستشویی ... چادر رو از سرت ور میداری بعد میایی بیرون ... کسی هم نمی فهمه.

دستشویی مردونه یا زنونه؟

خب معلومه که میری دستشویی مردونه ...

اونوخت کسی نمیگه که چرا این خانومه داره میره تو دستشویی مردونه؟

خب برو دستشویی زنونه ...

دیگه بدتر از این ...؟ اگه منو تو دستشویی زنونه ببینن ... با همین طالبی به دارم میکشن.

حقیقتا مش اکبرمونده بود که چی بگه ... ایندفعه حق با پسرش بود.

گفت: بزار با طاهره خانم مشورت کنم... شاید راه حل بهتری جلو پامون بزاره... اصلن چطوره با اون بریم بیمارستان ... هان چی میگی؟

رمضون گفت: اما با یه شرط ...

دیگه چه شرطی؟

که پسرش نفهمه ...

پسرش چیکار به این کارا داره ... اون سرش تو کار خودشه ...

آره.. اما اگه اون شصتش خبردار بشه یعنی اینکه همه محله فهمیدن...

باشه ... از طاهره خانم قول میگیرم که این رازو پیش خودش نگه داره... الان دیر وخته وشوهرش هم خونه ست... فردا که تنها بود باهاش حرف میزنم ...

رمضون آنشب طاق باز تو رختخوابش دراز کشید و به تیرهای چوبی سقف اتاق خیره شد و به آنچه که انتظارش را می کشید در فکر فرو رفت ...

 

 

 

افزودن دیدگاه جدید