چهارشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۱۲ می ۲۰۲۱

تیزی تیغ!

۰۹ ارديبهشت ۱۴۰۰

اینها فرصتی بود برای او که دورترشود. سعی ام نتیجه نداد و به خودم هم مشکوک شدند؛ با صحبت و گفتگو منصرف نشدند. سه نفری بودند و تیزی به دست؛ این همه سال هنوز قیافه هایشان به یادم مانده؛ اخمو با ته ریشی و دهان هایی که از شدت خشم کف کرده بود؛ با سنینی بین هیجده نوزده سال؛ حایل شدم، دختر خواهرم اما زرنگ بود و جَلدی گریخت؛ تر وفرزبود و چالاک. شاید اگر آن چابکی را نداشت، صدمه می دید از دست آن اوباشان گزمه به دست. من اما تیزی تیغ را در فرار از دست آنان بر پشتم حس کردم. کُتم دونیمه شده بود واز آسترش که مملو از تراکت بود، در فضا پخش شد؛ و پیراهنم دو نیمه. در امتداد خیابان دویدن مان ادامه داشت و انبوه جمعیت موجب شد خطر از ما دور شود.

دراین پیرانه سر هیچگاه جشن اول ماه مه سال۶۰ را از یاد نخواهم برد...

فکر می کردیم همه چیز بر وقف مراد است و سرانجام حاکمیت تن خواهد داد به حضور دگر اندیشان؛ آن روز در میدان آزادی جشنی برپا بود با انبوهی از جوانان و کارگران که تا آن روز این اندازه از مردم ِهوادار ِفدایی را ندیده بودم. دوستان زیادی از جنوب کشور داشتم که به پایتخت آمده بودند و یکجا همه را دیدم. کار در شهرهای خوزستان، نشان از این داشت که گروه های چپ و به ویژه فدائیان از چه پایگاه وسیعی برخوردارند. اول ماه مه سال ۵۸ در آبادان کارگران فصلی، عظمتی را به نظاره گذاشته بودند که همه متحیر شده بودیم. از انبوه کارگران، اداره ِراهپیمایی واُبهت مراسم؛ جشن اول ماه مه سال۶۰ را هم اینگونه ارزیابی می کردیم.

درروزی که در میدان آزادی جشنی با شکوه بر گزار شد و بسیاری، خاطراتی دارند که تلخی آن بعدازظهر ِخونین ازشیرینی ِدیدار ِدوستان بیشتر به یادها مانده. یادآوری‌ای که جوانان این روزها شاید حدیث آن را نشنیده باشند؛ روزی که با ترفند حکومت به اصطلاح انقلابی به خون کشیده شد. یک دخترک خردسال که نونهالی بود و یک تن از دوستان در همان روز جان باختند و صدها تن به خون کشیده شدند. زخمی ها زیاد بود. رفیقی شکمش دریده شد و رفیقی دیگرپای اش را ازدست داد. در همان میانه جشن، با انداختن سه راهی و حمله اوباشان جمعیتی را که یکسره شور و شوق بودند، پراکنده کردند. مراسم به هم ریخت و حکومتی ها و اقتدارگران به هیچکس و هیچ چیزی رحم نکردند؛ جایگاه را به آتش کشیدند. همه اینها در شرایطی بود که مجوز برگزاری مراسم را داده بودند . وزیر کشور (جانشین) مهدوی کنی بود. اما گروه هایی را هم از همان ابتدای مراسم در گوشه وکنار میدان مستقر کرده بودند که با سنگ، چوب، قمه، سه راهی و نارنجک با هماهنگی سپاه و کمیته مراسم را به هم بریزند و سازمان یافته سرکوب کنند؛ همین گونه هم شد، آن شب بسیاری دریافتند ماهیت اتفاقات حادث شده را...

من هم در غروبی خونین و در زمانی که در حال بازگشتن از آن معرکه آتش و جنگ و گریز بودم، در همان بحبوبه او را که چهره ای مصمم داشت و زیبا رو، به یکباره دیدم؛ چند نفری نشانه رفته بودند به او؛ دختر خواهرم بود! اومن را ندیده بود؛ با اشاره چشم و ابرو نگذاشتم به من نزدیک شود؛ با فاصله ای اندک مواظبش بودم؛ سه نفری در صرافتش بودند و درصدد آسیب رساندنش، می رفتند تا تیغی بر او کشند؛ ازنگاه و حرکاتشان پی برده بودم به نیت پلیدشان. ابتدا با صحبت که او بتواند دور شود و سپس با کشاندن آنها به سمت خودم که چرا می خواهید به او صدمه برسانید؛ می گفتند: « به نظر روس! هست...» گفتم: «...من صحبتش را شنیده ام فارسی حرف می زند!... » اینها فرصتی بود برای او که دورترشود. سعی ام نتیجه نداد و به خودم هم مشکوک شدند؛ با صحبت و گفتگو منصرف نشدند. سه نفری بودند و تیزی به دست؛ این همه سال هنوز قیافه هایشان به یادم مانده؛ اخمو با ته ریشی و دهان هایی که از شدت خشم کف کرده بود؛ با سنینی بین هیجده نوزده سال؛ حایل شدم، دختر خواهرم اما زرنگ بود و جَلدی گریخت؛ تر وفرزبود و چالاک. شاید اگر آن چابکی را نداشت، صدمه می دید از دست آن اوباشان گزمه به دست. من اما تیزی تیغ را در فرار از دست آنان بر پشتم حس کردم. کُتم دونیمه شده بود واز آسترش که مملو از تراکت بود، در فضا پخش شد؛ و پیراهنم دو نیمه. در امتداد خیابان دویدن مان ادامه داشت و انبوه جمعیت موجب شد خطر ازما دور شود. بسیاری متأثر شدند و جمعی به کمک آمدند؛ همه‌ی مان آن شب دیر وقت به خانه رسیدیم.

آن شب دوباره و چندباره ماجرا را گفتیم و به خنده برگزار کردیم، اما درک نکردیم نیت پلید اینان ریشه ای عمیق دارد. خاطره آن روز که با امید و شور و شوق شروع شده بود، با جنگ و گریز و کشته شدن چندین تن و زخمی شدن صدها تن دیگربه پایان رسید. از آن پس درگیری ها و بگیر و به بند ها بیشترشد؛عده ای به زندان افتادند، بخشی برسر دارشدن در تابستان ۶۷ و جمعی هم راه غربت را به ناچار برگزیدند؛ اوهم سرانجام رفت و در غربت سکنی گزید.

سالهاست که از آن روزها می گذرد، جنبش کارگری در تمامی این سالها به مبارزات مطالبه گرانه خویش پرداخته و هزینه ها زیادی هم داده است.

به پنجره ی باز نزدیک می شوم. بوی عطرآگین یاس درغروب حیاط بخش شده؛ درخت ِکنار ِپنجره، بلند بالاست، ستارگان آهسته سو سو می زنند، اهریمن «کرونا» حالا عوارضی جانفرسا بر زحمتکشان تحمیل کرده و حکومت«سرمایه» علیرغم دستیابی پزشکان به واکسن، از گسترش آن به عموم ملتها پرهیز می کند و بسیاری دولتها از این اهریمن برای سرکوب و در خفا نگه داشتن جنبش های اجتماعی ِهمه ی زحمتکشان سود می برند! و حکومت جور و جهل بیشتر.

شب این روزهای بهار ناز نمی کشد، سوز سرما نمی آید، افکارم به دوردستها می رود؛ و هنوز هم بعداز این همه سال، علیرغم عشق و دلباختگی به آنان که رفته اند،تیزی ِتیغ را برپشت خویش حس می کنم.

اول ماه مه ۲۰۲۱

افزودن دیدگاه جدید